پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

پاسدارشهید فرج‌اله اسماعیل زاده

ای شهدای بزرگ و ای شهدای زنده عزیز. اگر نبود، مجاهدات شما و برادران و خواهران بزرگوار شما در جبهه‌ها، كدام قدرت و كدام ابزار جنگی می‌توانست جمهوری اسلامی را از دریای مواج متلاطم كه شرق و غرب بازو به بازوی یكدیگر داده، نجات دهند.(امام خمینی(ره))

فرازی از زندگینامه شهید:

پاسدار شهید فرج‌ا... اسماعیل زاده در سال 1339 در روستای عیان‌تپه از توابع شهرستان مرند آذربایجان شرقی دیده به جهان گشود. شهید یك برادر و دو خواهر دارد، بعد از گذارندن دوران طفولیت به تحصیلات پرداخت و بعداز اتمام دوره ابتدائی ترك تحصیل نموده و به كارگری در یك كارگاه آهنگری پرداخت. سپس به كار مبل‌سازی مشغول گردید.

با اوج‌گیری انقلاب اسلامی به صف مبارزان پیوست و در راهپیمائی‌ها و تظاهرات ضد رژیم شركت فعالانه داشت. چندین بار توسط مزدوران و شاه مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود ولی ایمان راسخ و گام‌های استوارش هیچ وقت تردید به خود ندید. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی به صف سپاهیان انقلاب درآمد و در عملیات‌های مختلف در مناطق جنگی شركت نمود.

سرانجام در تاریخ 62/10/19 در جریان یك درگیری در محور پایگاه ناناس در منطقه دیزج با ضدانقلابیون دمكرات به درجه رفیع شهادت نائل گردید. از شهید یاد شده یك فرزند به یادگار مانده كه بعداز شهادت پدر به دنیا آمده است.

روحش شاد و یادش گرامی باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

شهید فریدون تیموری باوان[1]

فریدون تیموری باوان یکم تیر 1336، در روستای برادوست تابعه شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. پدرش حیدر، کشاورز بود و مادرش کشور نام داشت. تا سوم متوسطه درس خواند. سال 1358 ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. ششم دی 1361، در نوشین شهر ارومیه هنگام درگیری با گروه‌های ضدانقلاب هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکرش را در باغ رضوان ارومیه به خاک سپردند.

وصیت‌نامه شهید

‏بسم رب الشهداء و الصدیقین

«الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبیل‌ا... باموالهم و انفسهم اعظم درجه ‌عندا... و اولئك هم الفائزون. توبه/20»

امروز كه این وصیت‌نامه را مى‌نویسم فكر مى‌كنم فردایى برایم وجود نداشته باشد. من همیشه در زندگى آرزو داشتم در راه خدا و در راه پیامبر و در راه اسلام شهید بشوم. انشاءا... خداوند نصیب همه ما بگرداند. بله، من در خانواده‌ای نسبتاً خوب در روستای اخیان به دنیا آمدم. ... در سال 57 انقلاب به رهبری امام بزرگوارمان حضرت امام خمینی به پیروزی رسید و من مدتی بعداز پیروزی انقلاب در ده ماندم و ازدواج نمودم و حالا دارای سه فرزند شده‌ام. من از اوایل زندگیم علاقه زیادی به دین اسلام داشتم. وقتی از كنار خانه‌ای رد می‌شدم و صدای قرآن را می‌شنیدم، می‌ایستادم و گوش می‌دادم و می‌گفتم خداوندا می‌شود من هم بتوانم روزی قرآن یاد بگیرم و بخوانم. بعداز انقلاب شكوهمند اسلامی برای خدمت به اسلام در نیروی بسیج استخدام شدم و بعداز آن جزو برادران پاسدار شدم و عشق می‌كردم و می‌گفتم خداوندا این من هستم كه به اسلام و به قرآن و به امام امت خدمت می‌نمایم. روزی قلم به دست گرفتم و خواستم وصیت نمایم و چند بیتی را بر روی كاغذ نقاشی نمودم. می‌خواهم بگویم كه بعداز مرگ من تمام مال و اموال منقول و غیرمنقول من متعلق به بچه‌های من است و ... انشاءا... بچه‌هاى من بزرگ خواهند شد و راه پدرشان را ادامه خواهند داد و اسلحه و پوتین و فانوسقه پدرشان را برمى‌دارند و به اسلام خدمت می‌كنند. دیگر عرضى ندارم. به امید پیروزى رزمندگان اسلام. درود بر رهبر كبیر انقلاب و سلام بر شهداى گلگون كفن جمهورى اسلامى ایران.                                                                                                                       

                                                      فریدون تیموری61/9/15

 



[1]  پدر فریدون تیموری باوان به نام شهید حیدر تیموری باوان، در هشتم شهریور 1307 در شهرستان ارومیه به دنیا آمد. پدرش محمود و مادرش رفیقه نام داشت. خواندن و نوشتن نمی‌دانست. کشاورزی می‌کرد. سال 1325 ازدواج کرد و صاحب هفت پسر و شش دختر شد. نظام اسلامی را دوست داشت و با آن همکاری می‌کرد. پانزدهم تیر 1363، در روستای اخیان شهرستان زادگاهش مورد سوءقصد ضدانقلاب قرار گرفت و بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر او را در همان روستا به خاک سپردند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397
اسرائیل ضربه سختی خورد و از حزب‌الله می‌ترسد
یک روزنامه صهیونیستی تصریح کرد قدرت حزب‌الله، مهم‌ترین نگرانی و دل‌مشغولی اسرائیل است.
جروزالم پست در یادداشتی خاطرنشان کرده است: پایگاه نظامی «لیریک» مقر فرماندهی کل دسته «گالیله»، متعلق به ارتش اسرائیل است. مسیر منتهی به این پایگاه، چنان پوشیده از درخت است که جاده از دور دیده نمی‌شود. ستوان «یار» از سخنگویان ارتش اسرائیل می‌گوید ارتش بیش از آنکه از ارتش لبنان بیم داشته باشد، به تحرکات حزب‌الله توجه دارد و مهمترین مشغله فکری ما، آنها هستند.
این مسئول ارتش اسرائیل در حالی که به تک‌تک روستاهای جنوب لبنان اشاره می‌کند، از مخفیگاه‌های حزب‌الله، خانه‌های مخفی، شیعیانی که به سمت جنوب می‌آیند و مسیحیان و دروزی‌هایی که به سمت شمال می‌روند، حرف می‌زند.
وی می‌گوید: «هر واحد حزب‌الله، در اسرائیل منطقه‌ای برای هدف خود در نظر گرفته است. هر روستایی هدف خود را در اسرائیل دارد و می‌تواند در هر زمانی شهرهایی مانند تل‌آویو را مورد هدف راکت‌ها و موشک‌های دوربرد، برد متوسط و برد کوتاه، قرار دهد.»
 در ادامه گزارش این روزنامه صهیونیستی آمده است: جنبش حزب‌الله تحت رهبری حسن‌ نصرالله، به دل‌مشغولی اصلی اسرائیل تبدیل شده است. در سال 2006 حزب‌الله ضربات سنگینی به پیکر ارتش اسرائیل  وارد کرد که اسرائیل آمادگی آن را نداشت.
 در آن سال اسرائیل به بهانه دستگیر شدن دو تن از سربازان خود در مرز لبنان، عملیات مرگباری را در جنوب لبنان به راه انداخت. حزب‌الله لبنان در پاسخ، اقدام به شلیک هزاران راکت، موشک و خمپاره به سوی اسرائیل کرد که به کشته شدن حداقل 150 غیرنظامی منجر شد.
اسرائیل می‌گوید که از جنگ سال 2006 درس‌هایی آموخته است. در همین حال حزب‌الله نیز می‌گوید تجربه‌هایی از آن درگیری کسب کرده و خود را به سلاح‌های جدید و پیشرفته تجهیز کرده است.
حزب‌الله لبنان در حال حاضر زرادخانه موشکی قابل توجهی در اختیار دارد که قادر است بسیاری از مناطق اسرائیل، از جمله اهداف مهم و استراتژیکی مانند بندر و پالایشگاه‌های نفت حیفا را هدف قرار دهد.
«پیتر لرنر»، یکی از سخنگویان ارتش اسرائیل، تعداد اعضای گروه شبه‌نظامی حزب‌الله را بین 30 تا 40 هزار نفر تخمین می‌زند.کیهان 96/12/5




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 اسفند 1396




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 اسفند 1396
نجیب

در بررسی ویژگی¬های آقامهدی، هرکس خاطره¬ی خاصی دارد. حضرت امام خامنه‌ای نیز چه از دوران قبل از انقلاب و چه در طول جنگ، مراوداتی با آقا مهدی داشته که از آن¬ها، این¬گونه یاد می¬کند: «آقامهدی از آن افراد برجسته‌ی روزگار بود، خداوند ان‌شاءالله رحمت کند. من البته حمیدآقا را ندیده ‌بودم. از نزدیک نمی‌شناختم، لکن آقامهدی را کاملاً می‌شناختم. قبل از انقلاب آقای مقدم که در دانشگاه تبریز هم‌کلاس و رفیق نزدیک بودند و قبل از ازدواج هم‌اتاق هم بودند. به نظرم سال 55 بود که ایشان، آقامهدی را در مشهد پیش من آوردند. من در شاندیز بودم و این جوان که واقعاً از همه جهت برجسته، نجیب و مؤمن بود را آن‌جا دیدم.  بعد هم که ایشان پاسدار شد، بعد از حمله خیبر یا قبل از آن، من، یکی یکی فرماندهان سپاه را می‌خواستم و پیش من می‌آمدند. راجع به مسائل گوناگون سپاه با آن‌ها صحبت می‌کردم. آقامهدی را خواستم و پیش من آمد. او همین‌طوری که حرف می‌زد، من یادداشت می‌کردم. میان کاغذ‌هایم هنوز دارم.‌ واقعاً متین‌ترین و نجیبانه‌ترین و صحیح‌ترین حرف را این جوان گفت. ...      صفحه 136 از کتاب فرمانده نجیب . مجید مظهر صفاری. انتشارات صریر 1396



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 اسفند 1396
حمید باکری در آذر سال 1334 در شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. با شهادت برادر بزرگش علی (بهروز) در دوران پهلوی با مسائل سیاسی آشنا شد. بعد از پایان دوران خدمت سربازی در شهر تبریز با برادرش مهدی فعالیت مؤثر خود را علیه رژیم آغاز میکند. در سال 1355 به ظاهر به عنوان تحصیل به خارج از کشور سفر می‌کند. ابتدا به ترکیه و از ترکیه جهت گذراندن دوره چریکی عازم سوریه میشود و بعد به آلمان رفته و در دانشگاه اسم نویسی کرده و فقط یک هفته در کلاس درس حاضر می‌شود. با هجرت حضرت امام(ره) به پاریس، عازم پاریس میشود و از آنجا هم جهت آوردن اسلحه به سوریه می‌رود و با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران مراجعت و جهت پاسداری از دستاوردهای انقلاب اسلامی به عضویت سپاه درآمده و به عنوان فرمانده عملیات منصوب میشود. در عملیات پاک‌سازی منطقه سرو و آزادسازی مهاباد، پیرانشهر و بانه نقش مهم و اساسی ایفا میکند. با فرمان امام(ره) مبنی بر تشکیل ارتش بیست میلیونی مسئول تشکیل و سازماندهی بسیج ارومیه شده و با شروع جنگ تحمیلی جهت مبارزه با بعثیون به جبهه آبادان شتافت و دو ماه بعد مراجعت نمود. مدتی در شهرداری بصورت افتخاری در سمت مسئول بازرسی مشغول خدمت گردید و مجدداً عازم جبهه آبادان شد و فرماندهی خط مقدم ایستگاه 7 آبادان را بعهده گرفته و به سازماندهی نیروهای مردمی پرداخت. در عملیات فتح‌المبین شرکت و در عملیات بیت‌المقدس فرمانده گردان تیپ نجف اشرف بود و با تلاشی که نمود نقش مؤثری در ورود به خرمشهر داشت و بالا‌خره با لشکر اسلام پیروزمندانه وارد خرمشهر شد. در عملیات موفقیت‌آمیز «مسلم‌بن‌عقیل» بعنوان مسؤول خط تیپ عاشورا و سپس به عنوان فرمانده تیپ حضرت ابو‌الفضل (علیه السلام) منصوب گردید. بعد از عملیات والفجر مقدماتی به‌عنوان معاون لشکر 31 عاشورا به خدمت ادامه داد و در عملیاتهای والفجر 1 و2 و4 در خطوط اول حمله شرکت داشت و بالا‌خره در عملیات فاتحانه خیبر در ساعت 11 شب چهارشنبه 3 اسفند 62 با بی سیم خبر تصرف پل مجنون (که به افتخارش پل حمید نامیده شد) در عمق 60 کیلومتری عراق را اطلاع داد و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن به لقاء‌الله پیوست و جنازه¬اش به گمنامی نامش پیوست. (حسین غفاری، خاطرات مهدی یوسفزاده، (ارومیه: نشر دمنه، 1394)،ص48)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 5 اسفند 1396
سابقه درخشان

در سال 1360 عملیات وسیعی در منطقه غرب شهر سلماس تا مرز سرو انجام شد که باعث گردید تعدادی از عناصر مرکزی حزب دمکرات مثل سنّار مامدی و جهانگیر اسماعیل زاده، آن منطقه را رها کرده و از آن‌جا بگریزند. در اثنای عملیات سپاه و پس از تصرف مقر حزب دمکرات در این منطقه، آقای جهانگیر اسماعیل‌زاده نامه‌ای خطاب به مهدی باکری نوشته و به سپاه ارسال کرد. مضمون این نامه چنین بود: « چرا شما با چنین سابقه درخشانی به مخالفت و مبارزه با ما پرداخته‌اید؟و...» او با ارسال این نامه تلاش داشت تا باکری را از حضور در درگیری‌ها علیه حزب دمکرات برحذر دارد. آقامهدی پس از خواندن این نامه به من گفت: «آن‌ها ارزش و نعمت آزادی ملت از دست رژیم وابسته شاهنشاهی و برپایی نظام جمهوری اسلامی را نمی‌دانند و الّا به روی این انقلاب مردمی، اسلحه نمی‌کشیدند.» آقامهدی در پاسخ به وی، اعلام کرد که بهتر است شما خود را با زور اسلحه و تفنگ، بر مردم منطقه تحمیل نکنید. بیایید به مردم به‌پیوندید و آن‌ها را در انتخاب راهشان، آزاد بگذارید. صفحه 136 از کتاب فرمانده نجیب . مجید مظهر صفاری. انتشارات صریر 1396



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 4 اسفند 1396
دو مهدی شهید

وقتی مهدی امینی خرداد 1360شهید شد، مهدی باکری در جهاد بود. تنها گزینه‌ی آقای علایی به جای شهید امینی، مرحوم شهید مهدی باکری بود. واقعاً خداوند این دو بزرگوار را رحمت کند. حتی این دو در آبادان هم با هم بودند و مهدی امینی فردی خیلی جسور، بی‌محابا و سخت، ولایت مدار بود. خیلی به شهید امینی پیشنهاد می‌دادند که با منافقین یک جوری می‌شود کنار آمد. اما ایشان قبول نمی‌کردند و می‌گفتند با منافقین فقط باید جنگید.  در مدت زمانی که ایشان(شهید مهدی امینی) فرمانده عملیات سپاه ارومیه بودند. با شهید مهدی باکری که آن زمان در جهاد سازندگی به فعالیت مشغول بودند، ارتباط بسیار نزدیک و صمیمانه‌ای داشتند. رابطه عاطفی و قلبی این دو شهید آن‌قدر زیاد بود که پس از شهادت سردار مهدی امینی، با فاصله زمانی اندک، سردار شهید مهدی باکری، جهت تداوم راه شهید، بنا به دعوت فرمانده سپاه ارومیه، فرماندهی عملیات سپاه ارومیه را برعهده گرفت.صفحه 110 از کتاب فرمانده نجیب . مجید مظهر صفاری. انتشارات صریر 1396



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 4 اسفند 1396

بیست و یک بار عمل جرّاحی

مرحلۀ اوّل عملیّات «مسلم بن عقیل» (سال 1361) با موفّقیّت انجام شد؛ امّا سنگر ما مورد اصابت خمپاره 60، قرار گرفت و برخی از هم سنگری‌های من، به شدّت زخمی شدند و برخی دیگر، به شهادت رسیدند. به هر حال، این عملیّات هم، در سه مرحله انجام شد و با پیروزی به پایان رسید. در یکی از روزها، حوالی ساعت 5 صبح بود که ناگهان با اصابت ترکش خمپاره و فشار موج، چندین متر به هوا پرتاب شدم؛ بعداز مدّتی که به هوش آمدم، صداهایی را می­شنیدم؛ امّا توان حرکت و پاسخ دادن به آن صداها را نداشتم. در زمان اصابت ترکش، پای راستم از بالای زانو قطع شده و ترکش‌های بزرگی در چند نقطه از پای چپ و کتف راستم فرو رفته بود؛ به طوری که پزشکان، هنگام خارج کردن ترکش­ها، ترکشی به طول 9 سانتی­متر را از کتف راستم بیرون آوردند و به عنوان یادگاری به من دادند. در نهایت، به علّت شرایط وخیمی که داشتم، مرا از قلّۀ کوه، پایین آوردند و سوار آمبولانس کردند؛ امّا تا رسیدن به بیمارستان صحرایی، به علت خون­ریزی و تکان‌های شدید آمبولانس، دوباره از هوش رفتم. زمانی که به خودم آمدم، دیدم که در بیمارستان صحرایی هستم و پزشکان برای جلوگیری از خون­ریزی، مرا به صورت سرپایی جرّاحی کرده‌بودند.

وقتی که نیمه هوشیار بودم، شنیدم که پزشکان می‌گفتند: او را ببرید! گمان ‌کردم که قرار است من را با ماشین ببرند؛ در حالی‌که از خود بی­خود بودم، گفتم: مرا با ماشین می­برید؟ گفتند: نه! با هلی‌کوپتر. من را در هلی‌کوپتر گذاشتند و به همراه دو نفر کروچیف (مهندس پرواز) به سمت بیمارستان «طالقانی» کرمانشاه، پرواز کردیم. در راه که می‌آمدیم، یکی از کروچیف­ها به همکارش گفت: میگ عراقی! میگ عراقی! برو پایین! برای اینکه از تیررس هواپیماهای میگ، در امان باشیم، خلبان، از گیرنده و قطب­نما دست کشید و ارتفاع را کم کرد و از مسیر جادّۀ زمینی، ادامۀ مسیر داد تا به کرمانشاه رسیدیم و هلی­کوپتر در حیاط بیمارستان فرود آمد. شرایط من، وخیم بود و مرا به اتاق عمل بردند. دقیقاً خاطرم نیست؛ امّا در بیمارستان طالقانی کرمانشاه، نزدیک بیست روز یا یک ماه ماندم و عمل جرّاحی شدم. امّا چون هر روز، شرایط جسمانی من بدتر  می­شد نهایتاً مرا به بیمارستان «نمازی» شیراز، اعزام کردند.  تقریباً چهل یا پنجاه روز هم در بیمارستان نمازی شیراز بودم که آنجا هم نتوانستند کاری بکنند و من را برای معالجۀ بیشتر، به بیمارستان «خانواده» تهران (واقع در خیابان شریعتی) اعزام کردند. من، یک سال در یک بخش و در یک اتاق، بستری شدم و کار درمان ادامه یافت. در زمان تحویل سال، یکی از هم روستایی‌های بنده به نام «خانم ملک» که پدرشان هم مفقودالاثر بود، با یک شاخه گل و یک جعبه شیرینی برای عیادتِ من آمد؛ از ایشان سپاس­گزارم و امیدوارم اکنون هر کجا که هستند، موفّق و مویّد باشند. بعداز چند مدّت، از بیمارستان تهران، مرخّص شدم و به ارومیه آمدم؛ امّا بعداز چند روز استراحت در منزل، با بستری شدن در بیمارستان لشکر، چند بار عمل جرّاحی شدم. این طور بگویم که بیست‌و‌یک بار عمل جرّاحی شدم و همه خون بدن من، تزریقی بود. الحمدلله بعداز بهبودی، توانستم تا امروز، هجده‌بار با مراجعه به سازمان انتقال خون، خون اهداء کنم؛ چرا که در آن دوران، من با خون اهدائی مردم، زنده ماندم و تا امروز سعی داشتم که خون خود را اهداء کنم(حسن نوری زاد؛ پاییز 95). 

 پیام خاطره: زخم‌­های جبهه، لطف مردم. نقل از کتاب درحال تدوین پیچ قرمز





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1396

کامیونِ تانكرِ آب

عملیّات بیت المقدّس (فتح خرمشهر- سال 1361) را که انجام دادیم، گویندۀ رادیو با صدای دل­نشین خود، اعلام کرد که: رزمندگان اسلام این مقدار مسافت از خاک کشورمان را آزاد کردند و ما هم با احساس غرور، گوش می‌کردیم که عملیّات ما را اعلام می‌کنند. در این حال بودیم که دیدیم یک کامیونِ تانکرِ آب از طرف دشمن به سمت ما می‌آید. به محض اینکه به نزدیکی ما رسید، راننده، دست و پایش را گم کرد. ما متوجّه شدیم که راننده، نیروی عراقی است که برای نیروهای خودشان آب برده و حالا به علّت خواب آلودگی یا حواس­پرتی، راه را اشتباه آمده‌بود. از آن طرف هم، رانندۀ عراقی، متوجّه شده‌بود که خاک ایران از دست نیروهای عراقی آزاد شده و آن قسمت از خاک، دیگر در تصرّف ایرانیان است؛ پس فوراً اسیر شد.

در واقع، دیشب عملیّات انجام داده‌بودیم و آب برای نوشیدن هم نداشتیم. پس، از آب آن تانکر خوردیم و قمقمه­هایمان را پر کردیم. بعد، رانندۀ عراقی را به همراه ماشین، به پشت جبهه، هدایت کردیم. نهایتاً دو یا سه روز در همان منطقه بودیم و از آنجا به سمت شلمچه حرکت کردیم. در عملیّات شلمچه، حضور پیدا کردیم و در مدّت کمی هم، شلمچه آزاد شد. تا اینکه به سوم خرداد رسیدیم.

در این زمان، همه‌ی نیروهای عراقی همراه با ماشین­آلات سبک و سنگین، توپخانه‌ها و وسایل جنگی‌شان در داخل خرمشهر، اسیر شدند و فرصت گریز پیدا نکردند.

از آن روز تا به امروز، سوم خردادِ هر سال را بنا به فرمایش امام خمینی (ره) که فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، جشن می‌گیریم. اگر اکنون هم به خرمشهر بروید، می‌بینید که در آن شهر، هنوز مکان‌هایی به منزله‌ی نماد و یادگاری از آن روزها، باقی مانده‌است(حسن نوری‌زاد؛ پاییز 95).

پیام خاطره: شجاعت، یادبود سوم خرداد و آزادی خرمشهر.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1396

مصاحبه­كننده: سمانه محمّدی؛ دانشجوی رشتۀ دندانپزشكی (دانشگاه علوم پزشکی ارومیّه)                                               

مصاحبه شونده: جبّار محمّدی

منطقۀ عملیّاتی: جبهۀ سومار

خاطره اوّل

گالن‌های آب

من در جبهۀ سومار، سرباز بهداری بودم و وظیفۀ من، رسیدگی به حال زخمی­ها، مصدومان و بررسی شرایط نگهداری پیکر شهداء بود و وظیفۀ دیگری به غیر از این نداشتم. بنده برای مأموریّت، به یکی از دسته­های گروهان رفته بودم. یک شب، فرماندۀ آن دسته گفت: چون تعدادی از سربازان ما، یک خط جلوتر کمین زده‌اند و اکنون، آب آشامیدنی ندارند، یک نفر داوطلب می‌خواهم که برای آن‌ها آب ببرد.

 بنده گفتم: من حاضر هستم که برای آن‌ها آب ببرم. دو گالن آب را برداشتم و به راه افتادم. امّا بدون این که متوجّه بشوم از روبروی نیروهای عراقی عبور کردم و به راهم ادامه دادم. فاصلۀ ما تا سربازان کمین­گاه، تقریباً 300 یا400 متر بود. این منطقه، بین رودخانۀ پل «هفت ‌دهنه» و سومار بود که به شهر «مندلی» عراق می‌رفت. سربازان ما در آنجا کمین زده‌بودند. بدون هیچ ترس و واهمه­ای، گالن‌های آب را بردم و زمانی که به نیروهای خودی رسیدم، با صدای بلند به آن‌ها گفتم: سلام! خسته نباشید! یکی از سربازان، یواشکی به من گفت: با صدای بلند صحبت نکن. علت آن را پرسیدم. او گفت: نیروهای عراقی، درست، بالای سرِ ما هستند. وقتی این حرف را شنیدم، ترس، همه وجودم را گرفت. از من پرسیدند: چطور به اینجا آمدی؟! نیروهای عراقی، تو را ندیدند؟! امّا من، جوابی نداشتم. از آن جایی که بنده، مسئول بهداری دسته بودم و خودم داوطلبانه رفته بودم، باید فوری بر می‌گشتم. پس، دو گالن آب را به آن‌ها تحویل دادم و با سربازان، روبوسی و خداحافظی کردم. به غیر از خدا، هیچ کس دیگری نمی‌دانست که بنده سالم بر می‌گردم یا نه. باید از همان جادّه‌ای که رفته بودم بر می‌گشتم و اگر در آنجا کشته می‌شدم، کسی نمی‌توانست جنازۀ مرا بر دارد؛ چون در مقابل خطوط عراقی‌ها بودم. از خدا و ائمه، یاری خواستم و با خواندن «آیه‌ الکرسی» به راه افتادم و با سرعت ­دویدم. در این زمان، نیروهای عراقی مرا به رگبار گلوله بستند؛ امّا مستقیم به من تیر نمی‌زدند و پشتِ پاهای من را به رگبار بسته بودند. نمی‌دانم قصد اسیر کردن من را داشتند یا نه؟! من هم داشتم می‌دویدم. در بین جادّه، پلی بود و خودم را به زیر پل انداختم. بعداز مدّتی، صدای تیر اندازی قطع شد. حدوداً 50 متر، سینه­خیز رفتم و مطمئن شدم که نیروهای عراقی، به من، دید ندارند. بلند شدم و به سمت سنگر خودمان آمدم.

 وقتی که به سنگر رسیدم، همه سربازان، آرام و ساکت نشسته بودند؛ امّا زمانی که من را دیدند، خیلی خوشحال شدند و از من پرسیدند: تو چطور از زیر آن رگبارها، توانستی جان سالم به در ببری؟! من هم همه ماجرا را برای آن‌ها تعریف کردم. این خاطره را هر وقت که به یاد می‌آورم، تنم می‌لرزد؛ واقعاً معجزه بود(جبّارمحمّدی؛ پاییز 1395).

پیام خاطره: شجاعت، ایثار، لطف خداوند.   از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات دفاع مقدس- مجید صفاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396

هشت سال دفاع مقدس گنجینه‌ی عظیم از ارزش‌های اسلامی و الهی مردم مسلمان ایران است. نمی‌توان از کنار این حادثه عظیم به بی‌خیالی عبور کرد. مقام معظم رهبری در اهمیت این گنجینه و شناساندن آن به نسل‌های مختلف کشور سنگ تمام گذاشته‌اند. ایشان می‌فرمایند: «کتاب‌هایی که در مورد خاطرات دفاع مقدس نوشته و یا فیلم‌هایی که در این خصوص ساخته می‌شوند، فراتر از یک اثر هنری و یا ادبی صرف هستند و این آثار در واقع تزریق سیمان به پایه‌های انقلاب و هویت ملی و پیشرفت کشور است تا این پایه‌ها مستحکم‌تر و ماندگارتر شوند.»

ایشان خاطرات دوران دفاع مقدس را یک ثروت ملی خواندند و با تأکید بر لزوم استمرار جمع آوری این خاطرات و همچنین استفاده از شیوه‌های هنری جذاب برای انتقال آن‌ها به نسل جدید و پرهیز از اغراق در بیان آن‌ها افزودند: «انتقال این خاطرات به جامعه، یک صدقه و حسنه و یک انفاق بزرگ معنوی است و کسانی که در این عرصه فعالیت می‌کنند در واقع واسطه‌های رزق معنوی و الهی به کشور هستند.»  ایشان، الحاق نسل امروز به نسل دوران دفاع مقدس را، الحاق این نسل به صالحین دانستند و افزودند: «اکنون نیز همانند دهه شصت، جوانانی را می‌بینیم که با اشک و اصرار به دنبال حضور در عرصه دفاع از حرم هستند و انتقال روحیه و ارزش‌های دوران دفاع مقدس به نسل امروز نتیجه تلاش‌ها و زحمات مجموعه‌هایی است که برای انتقال خاطرات آن دوران فعالیت کردند.»

رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه خاطرات دوران دفاع مقدس سرشار از روحیه و منطق است، گفتند: «اگر تا پنجاه سال آینده هم برای جمع آوری حقایق و خاطرات و گنجینه‌های آن دوران، کار و تلاش شود، باز هم به انتها نخواهیم رسید[1]



[1] امام خامنه‌ای، سخنرانی در دیدار جمعی از رزمندگان و هنرمندان دفاع‌مقدس، 3/3/1396.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396
چشمان میخکوب شده به جادّه
در زمان دفاع مقدّس، من، رانندۀ کامیون حمل مهمّات بودم که مهمّات را از ارومیه بار می‌زدم و به طرف اشنویه و نقده می‌بردم و موقع برگشتن، پیکر شهدا را می‌آ‌وردم و به سردخانه تحویل می‌دادم.
جهت تأمین امنیّت جادّه، نفراتی با دل و جرأت را در مسیر می¬گذاشتند؛ این کار، کار هر کسی نبود که بین آن همه نیروی حزب دمکرات، قرار گیرد. چراکه هر روز، هر ساعت و هر ثانیه، برایشان حکم مرگ را داشت. واقعاً آن بچّه‌ها، عاشق وطنشان بودند. نمی‌دانم اکنون هم، چنین جوانانی داریم یا نه؟!!
روزی که مهمّات را از ارومیه بار زده‌بودم و به سمت نقده حرکت می‌کردم، متوجّه چیزی در وسط جادّه شدم. اوّلش فکر کردم که تلۀ انفجاری است. حدود پنجاه متری آنجا ایستادم و متوجّه شدم که این‌ها جسد هستند. جسد همان‌هایی که برای تأمین امنیّت در جادّه‌ها به عنوان نیروهای تأمین خدمت می‌کردند. تروریست‌های کثیف دمکرات، نیروهای تأمین را به شهادت رسانده‌بودند و میخ‌های بزرگ بر چشمان آن‌ها کوبیده و بدن آنان را به کف جادّه، میخکوب کرده‌بودند. صحنۀ بسیار دلخراشی بود و تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. روحشان شاد! با وجود همچینن جوان‌هایی است که ما در آرامش هستیم(حیدرعلی باقرزاده پاییز 95). پیام خاطره: فداکاری، دلاوری.
نقل از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات  دفاع مقدس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396
پیچ قرمز جاده‌
بعداز نُه ماه آموزش سخت و دوری از خانواده، به محل خدمتمان اعزام شدیم. برگۀ اعزام خودم را که گرفتم، دیدم نوشته: استان آذربایجان‌غربی.  با دیدن این عبارت، خوشحال شدم که در شهرستان‌های اطراف، تقسیم خواهیم شد.
بنده به هنگ مرزی پیرانشهر اعزام شدم. آنجا هم زمان، اوج درگیری¬ها بود. من از شانس خود می‌نالیدم که چرا اینجا افتادم!! اگر بگویم که نترسیدم، دروغ گفته¬ام. قرار بود از هنگ، ما را به پایگاه‌هایی که نیرو نیاز داشتند بفرستند. هر یک از بچّه¬ها به یک پاسگاه یا پایگاه اعزام شدند. من هم افتادم پایگاه بارزین سیلوه. با چند سرباز و دو نفر از نیروهای هنگ به نام¬های «ستوان دوم رشیدی» و «ستوان یکم مجیدی» پشت وانت تویوتا سوار شدیم و به راه افتادیم. من که هنوز نمی‌دانستم چه خواهد شد، از استرس، پشت وانت یه گوشه نشسته بودم و حرفی نمی‌زدم. سربازها هم با هم می‌گفتند و می‌خندیدند. همین‌طور که می‌رفتیم در یکی از پیچ¬های پایگاه که به آن «پیچ قرمز» می‌گفتند، نیروهای ضدانقلاب به سمت‌ ما شلیک کردند. سرم را بالا آوردم و دیدم از چند جهت، به طرف ما شلیک می‌شود. آن دو سرباز، در همان لحظه، شهید شدند و راننده و همراهش نیز زخمی شدند. سریع، خودم را زمین انداختم و به لاستیک جلوی ماشین تکیه دادم و  شروع به تیراندازی کردم. در آن درگیری، پاهایم مورد اصابت تیر و ترکش قرار گرفت. آن‌ها چون می‌دانستند که نیروهای رزمنده، صدای این تیراندازی را می‌شنوند و می‌آیند، دست از سرمان برداشتند و رفتند.
سال¬هاست که پلاتین در پاهایم گذاشته¬اند. چون دیگر نمی‌توانستم با این وضع پاهایم خدمت کنم، بازنشسته شدم. اما آرزوی قلبی من همیشه این بوده که کاش من هم همانجا سعادت شهادت رو می¬یافتم اما....(گروهبان یكم سهرابی؛ پاییز95).
پیام خاطره : سعادت شهادت.نقل از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات  دفاع مقدس






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو