پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

    مقام‌ معظم‌ رهبری‌ در این‌ دیدار از دوران‌ جنگ‌ تحمیلی‌ بعنوان‌ اوج‌ افتخارات‌ ملت‌ ایران‌ نام‌ بردند و فرمودند: در مقایسه‌ با جنگ‌هایی‌ كه‌ در دنیا جنبه‌ ملی‌ و میهنی‌ دارد، هنوز قدرشناسی‌ لازم‌ و شایسته‌ای‌ از ۸ سال‌ دفاع‌ مقدس‌ ملت‌ ما صورت‌ نگرفته‌ است‌. واقعیت‌ جنگ‌ تحمیلی‌ تنها به‌ حمله‌ یك‌ كشور علیه‌ كشوری‌ دیگر خلاصه‌ نمی‌شد بلكه‌ مساله‌ اصلی‌، تحمیل‌ یك‌ جنگ‌ بین‌المللی‌ علیه‌ ملتی‌ بود كه‌ از یك‌ آرمان‌ و حقیقت‌ مقدس‌ دفاع‌ می‌كرد و دلیل‌ آن‌ هم‌ در این‌ است‌ كه‌ عارف‌ترین‌، الهی‌ترین‌، معنوی‌ترین‌ و محبوب‌ترین‌ فرد در كشور ما یعنی‌ امام‌ راحل‌ و عظیم‌الشأن‌، فرمانده‌ این‌ جنگ‌ بود.

    حضرت‌ آیت‌الله‌ خامنه‌ای‌ هدف‌ از گزارش‌ جنگهای‌ ملی‌ و میهنی‌ را معرفی‌ سیرت‌، مفهوم‌، حقیقت‌ و تاریخ‌ یك‌ ملت‌ دانستند و فرمودند: گزارش‌های‌ خوب‌ جنگهای‌ ملی‌ و میهنی‌ یكی‌ از گویاترین‌ بخش‌های‌ تاریخ‌ هر ملت‌ محسوب‌ می‌شود زیرا حقایق‌ و ماهیت‌ آن‌ ملت‌ را بیان‌ می‌كند و برای‌ گزارش‌ خصوصیات‌ یك‌ ملت‌ هیچ‌ صحنه‌ای‌ بهتر از صحنه‌ جنگ‌ نیست‌ و هر هدفی‌ از گزارش‌ تاریخ‌ را می‌توان‌ در گزارش‌ میدان‌ جنگ‌ بدست‌ آورد.
    رهبر انقلاب‌ اسلامی‌ به‌ بروز و رشد استعدادهای‌ مردم‌ در میدان‌ جنگ‌ اشاره‌ كردند و ضمن‌ تأكید بر ضرورت‌ انعكاس‌ حقایق‌ معنوی‌ در گزارش‌ جنگ‌ فرمودند: روح‌ شجاعت‌، فداكاری‌، تضرع‌ به‌ درگاه‌ پروردگار و روح‌ مناعت‌ در مقابل‌ دیگران‌ از خصوصیات‌ بارز ملت‌ ماست‌ كه‌ باید در گزارش‌ جنگی‌ مطرح‌ شود و هنرمندانی‌ كه‌ بتوانند حقایق‌ و ریزه‌كاریهای‌ میدان‌ جنگ‌ را با قلم‌ هنرمندانه‌ خود گزارش‌ كنند كار فوق‌العاده‌ای‌ را انجام‌ داده‌اند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 13 مرداد 1395

شنبه 9 مرداد 95 مصادف بود با سالروز شهادت امام جعفر صادق علیه السلام ،  در شهر ما 2 شهید گمنام دفاع مقدس تشییع و به خاک سپرده شدند . مردم ارومیه یاد جانفشانی ها و رشادت های جوانان گلگون کفن خود را گرامی داشتند. روحشان شاد باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 10 مرداد 1395

 

خاطره ی شماره2. خاطره ای از سرهنگ خلبان عبدالله نجفی
سرهنگ خلبان عبدالله نجفی بدون شک برای تمام آشنایان با هوانیروز دوران جنگ نامی آشناست. وی اهل شیراز است و انسانی است بسیار خاکی و بی‌ریا. از حماسه‌های او می‌توان یکی به شکار هلیکوپتر عراقی اشاره کرد. اما همانطور که خود او و دیگران می‌دانند او جان خود را مدیون شهید حراف است. جریان از این قرار است:

Image result for ‫سقوط هلیکوپتر‬‎

در یکی از عملیات‌ها که وی در آن حضور داشت (به فرماندهی شهید حراف) به قصد شکار تانکهای عراقی راهی شده بودند. پس از شکار موفقیت آمیز تک تک تانکهای عراقی و اتمام مهمات به پیشنهاد شهید حراف با اسکید (پایهٔ هلیکوپتر) به چادرهای باقی مانده در منطقه می‌کوبیدند. پس از اتمام ماموریت در هنگام خروج از معرکه متوجه می‌شوند یکی از موتورهای هلی کوپ‌تر نجفی آتش گرفته است و وی مجبور به نشستن داخل نیروهای عراقی می‌کند. زمان برایرسیدن هلیکوپتر رسکیو (نجات) بسیار کم بود به همین دلیل شهید حراف در یک اقدام متبحرانه داخل نیروهای عراقی و در کنار هلی کوپ‌تر نجفی نشست و با سرعت عبدالله نجفی و کمک خلبان را که روی    اسکید هلیکوپتر تشسته بودند از منطقه خارج کرد! هلی کوپتر صدمه دیده لحظه‌ای بعد در میان آتش کاملا سوخت .سرهنگ عبدالله نجفی همیشه ان خاطره را با فخر و مهاباتی خاص وغروری ناشی از دوستی خالصانه اش با حراف تعریف میکرد.منبع  کتاب گنج جنگ.

خاطره ی شماره3ساقط كردن میگ 25 عراقی سرتیپ دوم پاسدار 7 محمد حسن منصوریان

 

در مقطعی از سالهای دفاع مقدس، موضوع حملات میگهای 25 عراق یك دغدغه شدید ذهنی را برای مسئولان نظام در رده های بالا ایجاد كرده بود. به این دلیل كه این هواپیما در ارتفاع بسیار بالا و دور از دسترس موشكهای ما پرواز و اقدام به بمباران شهرهای ما میكرد و به راحتی از صحنه درگیری می­گریخت. همانطور كه میدانید بمباران شهرها اثرات مخربی در روحیه رزمندگان در جبهه­ها داشت و دشمن با بمباران شهرها و عقبه جبهه سعی داشت روحیه و استقامت نیروهای ما را كاهش دهد. ما با در اختیار گرفتن یك سامانه موشكی ارتفاع متوسط و در یك آموزش مشترك با نیروهای ارتش، این سامانه موشكی را به كار گرفتیم. در به كارگیری این سامانه از بهترین و با تجربه ترین نیروهای پدافندی ارتش و سپاه استفاده شد كه بحمداالله در پایان منتج به این شد كه هواپیمای میگ 25 دشمن در تاریخ 26/11/1365 منهدم شود.

وقتی این اتفاق مهم افتاد و هواپیمای مذكور توسط نیروهای پدافند هوایی منهدم گردید، نیروهای عراقی اصلاً فكرش را هم نمیكردند كه ما بتوانیم این هواپیما را شكار كنیم. حتی با كشور روسیه كه میگ 25را در اختیار عراق قرار داده بود دچار مشكل شدند كه چرا این هواپیما در ارتفاع بالای 70 هزار پا مورد اصابت موشك قرار گرفته است! خب این خواست و اراده خداوند و ثمره همكاری كاركنان پدافند هوایی ارتش و سپاه بود. در آن مقطع انهدام و دفع حمله میگ 25 برای همه یك رویا بود و بعد از این انهدام هر جایی كه این سامانه موشكی قرار می گرفت، نیروهای دشمن از اقدام به حملات هوایی ترس و واهمه داشتند.

رضا جهان فر، فهمیه کرمی، خاطرات و خطرات (خاطرات کارکنان پدافند هوایی و رزمندگان 8 سالدفاع مقدس، تهران، انتشارات سبز، 1391.

خاطره ی شماره4.شکار تانک

 

غروب روز 1/5/61 دستوری از فرماندهی گردان صادر شد. دستور مختصر و کوتاه بود. چند نفر داوطلب باید در یک مأموریت ویژه شرکت کنند.

 فرمانده گردان بلافاصله بچهها را به خط کرد و گفت «طبق گزارشات رسیده، دشمن قصد دارد به زودی با تانکهای بسیار زیادی، دست به پاتک بزرگی بزند تا منطقۀ پاسگاه زید را از ما پس بگیرد. برای جلوگیری از این عملیات، نیاز به چند نفر داوطلب داریم تا به همراه تعدادی از بچههای لشکر حضرت رسول[1] چند تانک عراقی را شکار کنند و آرایش واحد زرهی

 

شان را بههم بزنند. باید بدانید که این مأموریت بسیار حساس است؛ پس سعی کنید دستِ خالی برنگردید و تحت هیچ شرایط

 

ی اسیر دشمن نشوید. این مأموریت میتواند حداقل این ارزش را داشته باشد که در سپاه دشمن رعب و وحشت ایجاد کند و یا این احساس را در آنها ایجاد کند که ما عملیات بزرگی در پیش داریم. شاید این مسئله، او را از پاتک سنگینش منصرف سازد.»

وقتی حرفهای فرمانده تمام شد. من به همراه خسرو و چند نفر دیگر داوطلب شرکت در عملیات شدیم. میدانستم مأموریت سنگین و سختی را در پیش داریم و زنده برگشتن از مواضع دشمن، پس از شکار چند تانک کار چندان سادهای نیست. آن شب بعد از خواندن نماز، یکی از بچههای لشکر حضرت رسول که تجربۀ زیادی در شکار تانک داشت سعی کرد تجربیاتش را به ما انتقال دهد و روحیۀ ما را بالا ببرد.

حدود نیمه شب بود که راه افتادیم. وقتی پایم را به آن طرف خاکریز گذاشتم احساس کردم دلم روشن است. انگار هر اتفاقی که در این مأموریت بیفتد همان چیزی است که من خواهانش هستم. همگی با احتیاط و بی هیچ سر و صدایی جلو میرفتیم. یک اشتباه کوچک میتوانست نقشه را بههم بزند و باعث کشته شدن همه شود. مسافتی را نیمخیز پیش رفتیم. بعد با اشارۀ دست فرمانده گروه، به صورت سینهخیز شروع به پیشروی کردیم. آسمان پر از ستاره بود، ولی از ماه خبری نبود. همه چیز در سکوتی مطلق فرو رفته بود.

Image result for ‫آرپی جی 7‬‎

 

انهدام تانک سعودی با موشک هدایت شونده

 

 

پس از مدتی به محل استقرار تانکها رسیدیم. با حرکت دست فرمانده، هر کدام مأمور تانکی شدیم و در چندمتری آمادۀ شلیک شدیم. لحظات نفسگیری بود. در این دقایق هر اتفاق کوچکی میتوانست فاجعۀ بزرگی را بهوجود آورد. تا دستور آتش داده شود، گویی عمری به ما گذشت. با شلیک آرپیجی اولین نفر، بقیه هم آتش کردیم و تانکها یکی پس از دیگری منفجر شد.

قرار بر این بود پس از نابودی ده تانک کار را متوقف کنیم. با شلیک آخرین آرپیجی، همگی طبق قرار در گودالی جمع شدیم. در این میان، عراقیها که انتظار چنین حملۀ غافلگیرانهای را نداشتند، شروع کردند به داد و هوار کشیدن. به دنبال آن، کالیبرهای تانکهای سالم بنا کردند به شلیک بیهدف به اطراف. با روشن شدن گلولههای منور، منطقه کاملاً روشن شد. به دستور فرمانده عملیات، تا خاموش شدن در گودال ماندیم. به محض خاموش شدن منورها، به صورت سینهخیز به طرف مواضع خودمان حرکت کردیم. هنوز چند متری تا خاکریز فاصله داشتیم که آتش تیربار یک نفر را شهید و دو نفر را هم مجروح کرد. به هر وضعی بود آنها را به عقب انتقال دادیم. همین که پشت خاکریز رسیدیم تازه آتش توپخانه و خمپارهاندازهای دشمن شروع شد. آتشبازیای که هیچ فایدهای برای عراقیها نداشت.کتاب سام (خاطرات ابراهیم سام)ابراهیم سام دلیرینوبت چاپ: اول1388


Image result for ‫آتش توپخانه‬‎


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 10 مرداد 1395

Ø   همسایه شهید

قبل از عملیات کربلای هشت، با گردان رفته بودیم مشهد. یک روز صبح دیدم سید احمد از خواب بیدار شده،ولی تمام بدنش می لرزد. گفتم: چی شده؟ گفت: فکر کنم تب و لرز کردم. بعد از یکی دو ساعت به من گفت: امروز باید حتما برویم بهشت رضا(ع). اتفاقا برنامه آنروز گردان هم بهشت رضا(ع) بود. از احمد پرسیدم چی شده که حتما باید بریم بهشت رضا(ع) ؟

او به اصرار من تعریف کرد: « دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت: تو در بهشت همسایه منی! من خیلی تعجب کردم، تا بحال او را ندیده بودم.گفتم: تو کی هستی و الان کجایی؟ گفت: « در بهشت رضا(ع)»احمد آنروز آنقدر گشت تا آن شهید را که حتی نام او را نمی دانست پیدا کرده و بالای مزار آن شهید با او حرفها زد.

خاطره ای از زندگی شهید سید احمد پلارک/منبع: کتاب پلارک

v معبر

لباس غواصی اش تنگ بود. چند قالب« تی ان تی» بست به خودش. « جعفر، چه کار می کنی؟»« باید راه باز بشود. بچه ها را قتل عام می کنند.» 

عملیات والفجر هشت بود. باید توی منطقه معبر باز می کردیم. لشگر عاشورا حمله کرد، ولی هنوز مسیر باز نشده بود.چند ردیف سیم خاردار و خورشیدی کاشته بودند جلومان، جعفر راه افتاد طرف سیم خاردارها. فریاد زدم: « جعفر!» برگشت طرفم. گرفتمش تو بغلم. « حسین، حلالم کن!» گریه امانم نمی داد. سرش را از شانه ام برداشت. سربندش را بست به پیشانی ام. برعکس بسته بود. گره افتاده بود روی صورتم، نوشته پشت سرم. با چشمان تر از پشت در رشته قرمز جعفر را می دیدم. « خب، برو عقب. چند کیلو تی ان تی است!» و خندید. شوخی نیست که! داشتم دیوانه می شدم. از سیم خاردارها دور شدم. نمی دانستم چه کار می کنم. نمی خواستم صدای انفجار را بشنوم. نشد. صدا بلند بود. مثل زوزه یا غرش. موج انفجار زمینم زد. دمر افتاده بودم تو گلهای جزیره. گریه می کردم.چی شده برادر؟ نگاهش کردم. از بچه های عاشورا بود. زمزمه کردم: راه باز است. معبر باز است.

Ø   دعوا و نماز

با او حرفم شد . تقصیر من بود .

 همان وقت که دعوا می کردیم مطمئن بودم که حق بامن نیست ، امّا عصبانی بودم و چیزی نفهمیدم .

 نیم ساعت بعد یکی از بچه ها آمد دنبالم و گفت : « از وقتی بحث تون تموم شده، مرتضی رفته تو اتاق و درو بسته ، نماز می خونه . »

دو ساعت بعد ، من را دید . آمد جلو ، گرم احوالپرسی کرد . عرق سرد نشست روی پیشانیم ، از خجالت .

برگرفته از کتابچه مجموعه خاطرات شهید سید مرتضی آوینی "نشر یا زهرا (سلام الله علیها)"

*شهید عاشورا

ظهر روز عاشورا بود. درست 72 نفر بودیم. یکی از نیروها بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.71 نفر شدیم. شهید هاشمی دستور داد از سنگرها بیرون بیاییم تا به نماز بایستیم.این در حالی بود که رگبار گلوله و خمپاره دشمن از هر سو می بارید. دیدبانهای دشمن به خوبی ما را می دیدند. مشغول خواندن نماز جماعت شدیم. به خدا قسم با آنکه آتش دشمن بی امان بود، اما آن روز خون از دماغ کسی جاری نشد. شهید هاشمی با این عمل حسینی خود به عراقیها فهماند که سلاح اصلی ما سلاح ایمان است و مامی توانیم با این سلاح هر متجاوزی را سرکوب نمائیم و از هیچ چیز هم ترس و واهمه نداریم. 

خاطره ای از زندگی شهید سید مجتبی هاشمی/منبع: کتاب هاشمی

 

v                      در حضور غربت یاران

سید مرتضی آوینی دل پرخونی داشت، همراهانش با صدای «یارب» ‌های او در نیمه‌ شب آشنا بودند.

پاسی از شب كه می‌گذشت، در انتظار صدای ناله‌های آوینی چشمانشان را باز می‌كردند مرتضی مرثیه‌سرا بود، دلی عاشورایی داشت قصه وصال، روح بی‌تابش را عاشق می‌ساخت.

یكبار در دوكوهه به او گفتم: شهید داوود یكبار در زمین خیس پادگان به زمین افتاد و گریه كرد وقتی علت گریه‌اش را پرسیدم، پاسخ داد:"یاد حضرت عباس افتادم كه هنگام به زمین افتادن دست نداشت، حتماً‌ خیلی سخت به زمین افتاده است".

 با شنیدن این سخن گریه مجال صحبت را از مرتضی گرفت، همانجا در پادگان نشست، ساعت‌ها به یاد غربت عباس‌بن‌علی  و داوود گریست. گوئی پرده‌های غیب را از چشمانش گرفته بودند، داوود را در زمین صبحگاه می‌دید. لب به سخن گشود، داوود باید می‌رفت.

برخاست،‌ پا برجای گام‌های داوود نهاد. مرتضی مردی آسمانی بود كه پای بر خاك داشت.

منبع : كتاب هسفر خورشید-راوی : برادر رضا برجی

************************************

v    معنای زندگی

مرتضی دل‌بسته بود، ناله‌های شبانه‌اش دردی جانکاه در دل داشت، که با هق‌هق گریه می‌آمیخت.
سید بارها و بارها برایمان از شهادت گفت؛ از رفتن به سوی نور، پرواز کردن، بی‌دل شدن، سجده‌گاه خویش را با خون، سرخ نمودن، و راهی بی‌پایان تا اوج هستی انسان گشودن.

به یاد دارم که در مورد زندگی و مرگ گفت:" زندگی کردن با مردن معنی می‌یابد، کلید ماجرا در مردن است، نه زندگی کردن."چگونه مردن برایش مهم بود.عاقبت خداوند آرزویش را به سر منزل مقصود رساند.

کتاب همسفر خورشید راوی:دوست شهید

o     این نان را می شود خورد؟

محل استقرار بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی بود.

در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا کرد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای نان خورده ها را می گشت. تا آخر قضیه را خواندم.

سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

ـ برادر رحمان! این نان را می شود خورد؟!

ـ بله، آقا مهدی می شود.

دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد.

ـ این را چطور؟ آیا این را هم می شود استفاده کرد؟

من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می توانستم بدهم؟ آقا مهدی ادامه داد.

ـ الله بنده سی... پس چرا کفران نعمت می کنید؟... آیا هیچ می دانید که این نانها با چه مصیبتی از پشت جبهه به اینجا می رسد؟... هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل ده تومان است؟ چه جوابی دارید که به خدا بدهید؟

بدون آنکه چیز دیگری بگوید سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد و مرا با وجدان بیدار شده ام تنها گذاشت.

منبع: کتاب «خداحافظ سردار»، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ سوم

 

 

Ø     خمینی سن سربازی را پایین آورده است

رزمنده ۱۴ ساله ای را به اسارت گرفته بودند. فرمانده‌ی عراقی وقتی او را دید و متوجه سنش شد، پرسید مگر سن سربازی ۱۸ سال نیست؟ خمینی سن سربازی را پایین آورده؟
رزمنده در جواب عراقی گفت نه، سن سربازی همان ۱۸ سال است، خمینی سن عشق را پایین آورده.

خاطره از: سیدناصر حسینی‌پور، جانباز دفاع مقدس و نویسنده کتاب «پایی که جا ماند»

 

راوی: حسین محمدی/منبع: کتاب حکایت سرخ

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 مرداد 1395

شهادت امام جعفر صادق(ع)را به عموم شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم. 

نام: جعفر (به معنى نهر جارى پرفایده)
كنیه: ابو عبداللّه لقب: صادق
پدر: حضرت محمد بن على (ع)
مادر: معروف به ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر

تاریخ ولادت: یكشنبه 17 ربیع الاول ، سال 83 هجرى

مكان ولادت: مدینه مدت عمر مبارک : 65 سال
علت شهادت: مسمومیت قاتل ملعون: منصور دوانیقى (خلیفه عباسى)

زمان شهادت: یكشنبه 25 شوال ، سال 148 هجرى

مدفن مطهر: قـبـر شریفش در قبرستان بقیع (واقع در مدینه منوره) در كنار قبر پدر و جدّ و عمویش امام حسن مجتبى (علیه السلام) مى باشد.



زندگینامه امام جعفر صادق(ع)

امام جعفر صادق (ع) در پگاه روز جمعه یا دوشنبه هفدهم ربیع الأول سال 80 هجرى، معروف به سال قحطى، در مدینه دیده به جهان گشود. اما بنا به گفته شیخ مفید و كلینى، ولادت آن حضرت در سال 83 هجرى اتفاق افتاده است. لیكن ابن طلحه روایت نخست را صحیح ‏تر میداند و ابن خشاب نیز در این باره گوید: چنان كه ذراع براى ما نقل كرده، روایت نخست، سال 80 هجرى، صحیح است. وفات آن امام (ع) در دوشنبه روزى از ماه شوال و بنا به نوشته مؤلف جنات الخلود در 25 شوال و به روایتى نیمه ماه رجب سال 148 هجرى روى داده است. با این حساب مى‏توان عمر آن حضرت را 68 یا 65 سال گفت كه از این مقدار 12 سال و چند روزى و یا 15 سال با جدش امام زین العابدین (ع) معاصر بوده و 19سال با پدرش و 34 سال پس از پدرش زیسته است كه همین مدت، دوران خلافت و امامت آن حضرت به شمار میآید و نیز بقیه مدتى است كه سلطنت هشام بن عبد الملك، و خلافت ولید بن یزید بن عبد الملك و یزید بن ولید عبد الملك، ملقب به ناقص، ابراهیم بن ولید و مروان بن محمد ادامه داشته است.

كنیه مادر امام (ع) را ام فروه گفته ‏اند. برخى نیز كنیه او را ام القاسم نوشته و اسم او را قریبه یا فاطمه ذكر كرده ‏اند. كنیه آن حضرت ابو عبد الله بوده است و این كنیه از دیگر كنیه ‏هاى وى معروف‏تر و مشهورتر است. محمد بن طلحه گوید: برخى كنیه آن حضرت را ابو اسماعیل دانسته ‏اند. ابن شهر آشوب نیز در كتاب مناقب می ‏گوید: آن حضرت مكنى به ابو عبد الله و ابو اسماعیل و كنیه خاص وى ابو موسى بوده است.

لقب امام صادق (ع)
آن حضرت القاب چندى داشت كه مشهورترین آنها صادق، صابر، فاضل و طاهر بود. از آنجا كه وى در بیان و گفتار راستگو بود، او را صادق خواندند.

فضایل امام جعفر صادق (ع)

مناقب آن حضرت بسیار است كه به اختصار از آنها یاد می ‏كنیم. فضایل امام صادق بیش از آن است كه بتوان ذكر كرد. جمله ای از مالك بن انس امام مشهور اهل سنت است كه: «بهتر از جعفر بن محمد، هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده و در هیچ قلبی خطور نكرده است.» از ابوحنیفه نیز این جمله مشهور است كه گفت: «ما رأیت افقه من جعفر بن محمد» یعنی: «از جعفر بن محمد، فقیه تر ندیدم.» و اگر از زبان خود آن حضرت بشنویم ضریس می گوید: امام صادق در این آیة شریفة: كل شیء هالك الا وجهه، یعنی: «هر چیز فانی است جز وجه خدای متعال،» فرمود: «نحن الوجه الذی یوتی الله منهم» یعنی «ماییم آیینه ای كه خداوند از آن آیینه شناخته می شود.» بنابراین امام صادق (ع) فرموده است او آیینه ذات حق تعالی است.

شیخ مفید در ارشاد مى‏نویسد: علومى كه از آن حضرت نقل كرده‏ اند به اندازه ‏اى است كه ره توشه كاروانیان شد و نامش در همه جا انتشار یافت. دانشمندان در بین ائمه (ع) بیشترین نقل ها را از امام صادق روایت كرده ‏اند. هیچ یك از اهل آثار و راویان اخبار بدان اندازه كه از آن حضرت بهره برده ‏اند از دیگران سود نبرده ‏اند. محدثان نام راویان موثق آن حضرت را جمع كرده ‏اند كه شماره آنها، با صرف نظر از اختلاف در عقیده و گفتار، به چهار هزار نفر مى‏رسد.

بیشترین حجم روایات، احادیثی است كه از امام صادق (ع) نقل شده است، اهمیت معارف منقول از جعفر بن محمد (ص) به میزانی است كه شیعه به ایشان منسوب شده است: ”شیعه جعفری“. كمتر مسئله دینی (اْعم از اعتقادی، اخلاقی و فقهی) بدون رجوع به قول امام صادق (ع) قابل حل است. كثرت روایات منقول از امام صادق (ع) به دو دلیل است:

یكی اینكه از دیگر ائمه عمر بیشتری نصیب ایشان شد و ایشان با شصت و پنج سال عمر شیخ الائمه محسوب می شود (148 – 83 هجری)، و دیگری كه به مراتب مهمتر از اولی است، شرائط زمانی خاص حیات امام صادق (ع) است. دوران امامت امام ششم مصادف با دوران ضعف مفرط امویان، انتقال قدرت از امویان به عباسیان و آغاز خلافت عباسیان است. امام با حسن استفاده از این فترت و ضعف قدرت سیاسی به بسط و اشاعه معارف دینی همت می گمارد. گسترش زائدالوصف سرزمین اسلامی و مواجهه اسلام و تشیع با افكار، ادیان، مذاهب و عقاید گوناگون اقتضای جهادی فرهنگی داشت و امام صادق (ع) به بهترین وجهی به تبیین، تقویت و تعمیق “هویت مذهبی تشیع” پرداخت. از عصر جعفری است كه شیعه در عرصه های گوناگون كلام، اخلاق، فقه، تفسیر و… صاحب هویت مستقل می شود. عظمت علمی امام صادق (ع) در حدی است كه ائمه مذاهب دیگر اسلامی از قبیل ابوحنیفه و مالك خود را نیازمند به استفاده از جلسه درس او می یابند. مناظرات عالمانه او با ارباب دیگر ادیان و عقاید نشانی از سعه صدر و وسعت دانش امام است. اهمیت این جهاد فرهنگی امام صادق (ع) كمتر از قیام خونین سید الشهداء (ع) نیست.



امام و فقه اسلامی

ـ فقه شیعه امامیه كه به فقه جعفری مشهور است منسوب به جعفر صادق (ع) است. زیرا قسمت عمده احكام فقه اسلامی بر طبق مذهب شیعه امامیه از آن حضرت است و آن اندازه كه از آن حضرت نقل شده است از هیچ یك از (ائمه) اهل بیت علیهم السلام نقل نگردیده است. اصحاب حدیث اسامی راویان ثقه كه از او روایت كرده اند به 4000 شخص بالغ دانسته اند.

ـ در نیمه اول قرن دوم هجری فقهای طراز اولی مانند ابوحنیفه و امام مالك بن انس و اوزاعی و محدثان بزرگی مانند سفیان شوری و شعبه بن الحجاج و سلیمان بن مهران اعمش ظهور كردند. در این دوره است كه فقه اسلامی به معنی امروزی آن تولد یافته و روبه رشد نهاده است. و نیز آن دوره عصر شكوفایی حدیث و ظهور مسائل و مباحث كلامی مهم در بصره و كوفه بوده است.

ـ حضرت صادق (ع) در این دوره در محیط مدینه كه محل ظهور تابعین ومحدثان و راویان و فقهای بزرگ بوده، بزرگ شد، اما منبع علم او در فقه نه «تابعیان» و نه «محدثان» و نه «فقها» ی آن عصر بودند بلكه او تنها از یك طریق كه اعلاء و اوثق طرق بود نقل می كرد و آن همان از طریق پدرش امام محمد باقر (ع) و او از پدرش علی بن الحسین (ع) و او از پدرش حسین بن علی (ع) و او از پدرش علی بن ابیطالب (ع) و او هم از حضرت رسول (ص) بود و این ائمه بزرگوار در مواردی كه روایتی از آباء طاهرین خود نداشته باشند خود منبع فیاض مستقیم احكام الهی هستند.

مزار شریف امام صادق در بقیع

آثار امام صادق (ع):

غالب آثار امام (ع) به عادت معهود عصر، كتابت مستقیم خود ایشان نیست و غالبا املای امام (ع) یا بازنوشت بعدی مجالس ایشان است. بعضی از آثار نیز منصوب است و قطعی الصدور نیست.

1- از آثار مكتوب امام صادق (ع) رساله به عبدالله نجاشی (غیر از نجاشی رجالی) است. نجاشی صاحب رجال معتقد است كه تنها تصنیفی كه امام به دست خود نوشته اند همین اثر است.

2- رساله ای كه شیخ صدوق در خصال و به واسطه اعمش از حضرت روایت كرده است شامل مباحث فقه و كلام.

3- كتاب معروف به توحید مفضل، در مباحث خداشناسی و رد دهریه كه املاء امام (ع) و كتاب مفضل بن عمر جعفی است.

4- كتاب الاهلیلجه كه آن نیز روایت مفضل بن عمر است و همانند توحید مفضل در خداشناسی و اثبات صانع است و تماما در بحارالانوار مندرج است.

5- مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه كه منسوب به امام صادق (ع) و بعضی از محققان شیعه از جمله مجلسی،‌ صاحب وسایل (حرعاملی) و صاحب ریاض العلما، صدور آن را از ناحیه حضرت رد كرده اند.

6- رساله ای از امام (ع) خطاب به اصحاب كه كلینی در اول روضه كافی به سندش از اسماعیل بن جابر ابی عبدالله نقل كرده است.

7- رساله ای در باب غنائم و وجوب خمس كه در تحف العقول مندرج است.

8- بعضی رسائل كه جابربن حیان كوفی از امام (ع) نقل كرده است.

9- كلمات القصار كه بعدها به آن نثرالدرد نام داده اند كه تماما در تحف العقول آمده است.

10- چندین فقره از وصایای حضرت خطاب به فرزندش امام موسی كاظم (ع) سفیان شوری،‌ عبدالله بن جندب، ابی جعفر نعمان احول، عنوان بصری،‌ که در حلیه الاولیاء و تحف العقول ثبت گردیده است.

http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=934&articleID=331634




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 مرداد 1395

یادمه زمان جنگ جمعه ها غیر از خط مقدم در پادگان نزدیک شهرها که بودیم حتما در نماز جمعه شرکت می کردیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 مرداد 1395

 

شنبه 9 مرداد مصادف با سالروز شهادت امام جعفر صادق (ع) تشییع جنازه شهدای گمنام تازه تفحص شده در کشور است.

 یاد و خاطره جانفشانی های آن عزیزان سفر کرده گرامی باد.

 

 

Image result for ‫شهید گمنام سلام‬‎





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 6 مرداد 1395

.با قمار باز های بزرگ تهران می پرید واسه خودش گنده لاتی بود هی پی معرکه گیری و کار خلاف و عیاشی و اینا میپرید اقا شاهرخ همه میشناختن گنده لات محل بود از وقتی پدرش تو سن 8 سالگی مرده بود همش واسه ننش دردسر بود هر روز تو کلانتری دستگیرش میکردن و به ننش میگفتن سند بیار واسه ازاد کردنش یه روز دزدی یه روز دعوا همه به مامانش میگفتن نفرینش کن این اخه چه بچه ایه ولی مادر بیچارش هیچوقت ازدعا کردنش منصرف نشد همیشه سر به سجده نمازبود و میگفت خدایا شاهرخ منو از سربازای امام زمان قرار بده مردم خندشون میگرفت از این دعا...بعد سال57همزمان با انقلاب تو باطن شاهرخم انقلاب شد و توبه کرد و عاشق امام شد و به جبهه رفت و در جبهه کاری کرد کارستون صدام واسه سرش جایزه گذاشته بود همه ازش می ترسیدن تا اینکه شهید راه حق شد و دعای مادرش مستجاب شد و وقتی شاهرخ پیدا کردن یه لبخند رو صورتش بود یه رضایت یه وصال نیک فرجام حالا دیگه اون جزو سربازای امام بود و مایه ی افتخار براستی که دعای مادر مهمه ....منبع کتاب حر الانقلاب بخشی از خاطرات شهیدشاهرخ ضرغام

Image result for ‫شهید‬‎

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 6 مرداد 1395

1- خاطره سوم : خاطره شهید رضا عامری

مادر شهید رضا عامری می گوید که من نمی دانستم هر وقت می خواهد به مدرسه برود با وضو می رود تا این که چند بار توی حیاط وقتی داشت وضو می گرفت دیدمش بهش گفتم مگر الان وقت نماز هست که داری وضو می گیری در جواب مادرش گفت: "مدرسه عبادتگاه است و بهتر است انسان هر وقت میخواهد به مدرسه برود وضو داشته باشد."

منبع: کتاب سفر(تک جلد صفحه ی 26)

خاطره ای از زندگی شهید رضا عامری(روایت شده از دوستان ایشان)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 4 مرداد 1395

1- خاطره دوم : خاطره سرلشکر باقری

تمام امکاناتی که سرلشگر پاسدار شهید باقری در دنیا داشت، اتاق کوچکی در منزل اجاره ای یکی از پاسداران بود و یک زیلو که به اصرار آشنایان برای پوشاندن کف اتاقش خریده بود و دو پتو و چند تکه ظرف و کارتونی پر از کتاب و چند دست لباس برای تنها فرزند پنج ماهه اش و کمی مواد مورد نیاز یک زندگی ساده و بی آلایش. 

سردر غلامعلی رشید می گوید: « شب بعد از شهادتش رفتیم دزفول به اتاقی که در آن زندگی می کرد. اتاق کوچکی بود. وقتی وضع اتاق را دیدم گریه ام گرفت. نمی شد آن همه بزرگی و مردانگی را دید و با این زندگی مقایسه نکرد و اشک نریخت».

منبع : کتاب زندگی به روایت شهدا(تک جلد-صفحه 25)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 4 مرداد 1395

1- خاطره اول : خاطره ی شهید هاشمی

ظهر روز عاشورا بود. درست 72 نفر بودیم. یکی از نیروها بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.71 نفر شدیم. شهید هاشمی دستور داد از سنگرها بیرون بیاییم تا به نماز بایستیم.این در حالی بود که رگبار گلوله و خمپاره دشمن از هر سو می بارید. دیدبانهای دشمن به خوبی ما را می دیدند. مشغول خواندن نماز جماعت شدیم. به خدا قسم با آنکه آتش دشمن بی امان بود، اما آن روز خون از دماغ کسی جاری نشد. شهید هاشمی با این عمل حسینی خود به عراقیها فهماند که سلاح اصلی ما سلاح ایمان است و مامی توانیم با این سلاح هر متجاوزی را سرکوب نمائیم و از هیچ چیز هم ترس و واهمه نداریم. 

منبع : کتاب هاشمی(جلد اول- صفحه ی 14)

خاطره ای از زندگی شهید سید مجتبی هاشمی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 4 مرداد 1395

ساقط كردن میگ 25 عراقی

سرتیپ دوم پاسدار 7 محمد حسن منصوریان

در مقطعی از سالهای دفاع مقدس، موضوع حملات میگهای 25 عراق یك دغدغه شدید ذهنی را برای مسئولان نظام در رده های بالا ایجاد كرده بود. به این دلیل كه این هواپیما در ارتفاع بسیار بالا و دور از دسترس موشكهای ما پرواز و اقدام به بمباران شهرهای ما میكرد و به راحتی از صحنه درگیری می­گریخت. همانطور كه میدانید بمباران شهرها اثرات مخربی در روحیه رزمندگان در جبهه­ها داشت و دشمن با بمباران شهرها و عقبه جبهه سعی داشت روحیه و استقامت نیروهای ما را كاهش دهد. ما با در اختیار گرفتن یك سامانه موشكی ارتفاع متوسط و در یك آموزش مشترك با نیروهای ارتش، این سامانه موشكی را به كار گرفتیم. در به كارگیری این سامانه از بهترین و با تجربه ترین نیروهای پدافندی ارتش و سپاه استفاده شد كه بحمداالله در پایان منتج به این شد كه هواپیمای میگ 25 دشمن در تاریخ 26/11/1365 منهدم شود.

وقتی این اتفاق مهم افتاد و هواپیمای مذكور توسط نیروهای پدافند هوایی منهدم گردید، نیروهای عراقی اصلاً فكرش را هم نمیكردند كه ما بتوانیم این هواپیما را شكار كنیم. حتی با كشور روسیه كه میگ 25را در اختیار عراق قرار داده بود دچار مشكل شدند كه چرا این هواپیما در ارتفاع بالای 70 هزار پا مورد اصابت موشك قرار گرفته است! خب این خواست و اراده خداوند و ثمره همكاری كاركنان پدافند هوایی ارتش و سپاه بود. در آن مقطع انهدام و دفع حمله میگ 25 برای همه یك رویا بود و بعد از این انهدام هر جایی كه این سامانه موشكی قرار می گرفت، نیروهای دشمن از اقدام به حملات هوایی ترس و واهمه داشتند.


 

وضوی خون

محمد بوذری

در خرداد ماه سال 1365 نیروهای عراقی اقدام به اجرای عملیات در محور فرخ آباد مهران كردند . آنها قصد تصرف ارتفاعات ك ل ه قندی و محور ارتباطی دهلران به مهران را داشتند . در آن زمان من فرمانده دسته بودم. عملیات در ساعت 1:30 دقیقة بامداد شروع شد . ما برای مقابله و جلوگیری از تهاجم نیروهای بعثی ، در كانالی كه روی ارتفاعات منتهی به فرخ آباد كنده شده بود، مستقر شدیم . تبادل آتش شدیدی بین دو طرف جریان داشت . شدت آتش نیروهای عراقی بسیار زیاد بود و هرگونه تحرك را از ما سلب كرده بود.

وقتی تمام نیروهای ما در داخل كانال مستقر شدند، از تهاجم نیروهای بعثی جلوگیری كردیم؛ اما آنان با پاتك های مختلف، سعی بر عقب راندن ما داشتند.

ساعت 14:30 دقیقه بود . من كنار فرمانده گروهان در داخل كانال نشسته بودم. به فرمانده گروهان  ستوان دودانگه  گفتم: جناب سروان ! من می خواهم ارتفاع را پایین رفته و خودم را به تانكر آبی كه در فاصلة150 متر ما قرار داشت، برسانم و وضو بگیرم و برگردم . فرمانده گروهان در ابتدا مخالفت كرد؛ اما با اصرار من گفت : خودت می دانی؛ ولی

مواظب خودت باش!

من یك جست زدم و با سرعت خود را به پایین ارتفاع رساندم . از آنجا به طرف تانكر آب حركت كردم . وقتی خودم را به آب رساندم، باور كنید برایم مثل آب زمزم، گوارا بود . پس از گرفتن وضو، قصد بازگشت به كانال كردم . 50 متر كه دور شدم ، یك خمپاره 120 در فاصلة نه چندان نزدیك به زمین خورد و یك تركش به دست چپ من اصابت كرد و دستم خراش سطحی برداشت . خودم را با شتاب به داخل كانال رساندم. فرمانده گروهان با مشاهدة د ست زخمی من، دستور اعزام به عقب را برایم صادر كرد ، ولی به علت اینكه جراحتم زیاد نبود ، قبول نكردم و به همان پانسمان سطحی كفایت نمودم . در داخل كانال یك نماز نشسته خواندم كه واقعاً برایم لذتبخش و ارزشمند بود.

 

 


 

در محاصرة حلقه های آتش

علی سخاوتی

اواخر سال 1361 به عنوان مسئول تعاون وارد جهاد شدم و همان سال از طرف جهاد به بستان رفتم . همان اوایل خدمت با میرزا ابراهیمی آشنا شدم . او كاملاً ناشنوا بود ، اما رانند ة خوبی محسوب می شد و خیلی هم بی باك بود . در عملیات حلبچه و خرمال، چند تركش به شكمش خورده و مجروح شده بود . وقتی بچه ها خواستند او را به عقب اعزام كنند، قبول نكرد . گوشه ای نشست و با دست تركش ها را از شكمش بیرون كشید و مجدداً به خط برگشت . آقای ابراهیمی همان روز شهید شد، اما درس بزرگی به همرزمان خود داد.

یك شب كه پشت اروند رود چادر زده و مشغول استراحت بودیم، متوجه شدیم چادر كنارمان آتش گرفته است . اصولاً در هر چادر پنج نفر استراحت می كردند. آن شب هوا خیلی سرد بود و بچ ه های چادر كنار ما به خاطر سرمای زیاد چراغ را خاموش نكرده بودند . نیمه های شب پای یكی از آنها به چراغ خورده و در اثر افتادن چراغ ، چادر آتش گرفته بود .

آنها خود را در محاصر ة حلقه های آتش دیده و فریادزنان خود را بیرون كشیده بودند . سر و صدای آنها به قدری زیاد بود كه هم ة بچه ها بیدار شدند. دقایقی بعد كه با كمك دوستان آتش خاموش شد، بچه ها را صدا زدیم. چهار نفر بودند . هنوز داشتیم فكر می كردیم نفر پنجم كی بوده و كجاست! كه دیدیم دستی از چادر بیرون افتاد . چادرِ سوخته را كنار زدیم و صاحب آن دست را شناختیم . پیرمردی 70  60 ساله بود كه در اثر سوختگی شدید همان شب از دنیا رفت.

شب بدی بود و تلخ ترین حادثه ای بود كه در آن عملیات به وقوع پیوست.

 

 

 

نتیجه گیری

این نوشته ها با رویكرد بهره مندی از تجربیات كسب شده در دفاع مقدس، به خاطرات تعدادی از پیشكسوتان گران قدر در حوزه پدافند هوایی پرداخت. پیشكسوتانی كه به دلیل همراهی تعهد و پیشینه همراه با افتخار دفاع از ارزش ها و اعتقادات، ارزشی فراتر از گنجینه را دارا می باشند. مقام معظم رهبری در خصوص پیشكسوتان نیروی هوایی و پدافند هوایی می فرمایند : «دفاع جانانه ای كه كردند، آمادهسازی فداكارانهای كه نسبت به ابزار و تجهیزات نظامی از آفندی و پدافندی، انجام دادند و آماده به كاری عناصر برای حضور در جبهه های خطرناك هر كدام افتخاراتی است. هركدام از آن افراد یك اسطوره اند. شما اگر دنبال اسطوره می گرد دی، اسطوره آن هایند . آن ها كسانی هستند كه در سخت ترین میدان ها حضور پیدا كردند همه آنچه در توان خود داشتند، برای جلوگیری از دست اندازی دشمن خرج كردند.»

 

 

 

 


 

منبع:

1.  رضا جهان فر، فهمیه کرمی، خاطرات و خطرات (خاطرات کارکنان پدافند هوایی و رزمندگان 8 سالدفاع مقدس، تهران، انتشارات سبز، 1391.

2.    مصطفی رحیمی، شكسته­های ایستاده (خاطرات برگزیدة فراخوان« ضیافت عشق ») ، تهران، انتشارات صریر، نوبت چاپ اول، 1385

3.  خاكریز و خاطره : خاطرات جمعی از جهادگران استان كرمان / به اهتمام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان كرمان، تهران، نشر صریر، 1385.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 3 مرداد 1395

5 مرداد سالروز آخرین عملیات ایران علیه منافقین و

 صدام در سال 1367 که با پیرزوی قاطع رزمندگان

 اسلام مواجه شد مبارک باد. یاد و خاطره جانفشانی

 ها و دلاور مردی های لشکر اسلام را گرامی داشته و

 به روح پر فتوح شهدای این عملیات و شهدای دفاع

 مقدس صلوات و درود می فرستیم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 2 مرداد 1395

برگی از تاریخ جنگ ( 3 / 10 / 1365 ـ خرمشهر )

        هر روز که می­گذشت و به روز موعود نزدیکتر می­شدیم ؛ تحرّکات در خرمشهر و اطراف آن بیشتر می­شد و تجمّع نفرات زیاد ؛ حکایت از روزهای پر سر و صدای آینده داشت . وظیفه داشتم امروز به اتّفاق یک راهنما که احتمالاً عبّاس رحمتی بود ، سری به مقرهای واحدهای لشکر 42 قدر زده و یک مصاحبۀ با فرماندهان گردان­ها داشته باشم . کارها جور نبود و راهنما هم ناپیدا ، تا اینکه بالاخره حدود ساعت یازده به همراه رحمتی با تویوتا عازم مقرّ گردان­ها شدیم تا اگر امکانش بود و توانستیم افراد مورد نظر را پیدا کنیم و مصاحبۀ مورد نظر را با آنها انجام دهیم . رحمتی که نقش راهنما را داشت خودش هم رانندگی می­کرد . بعد از خروج از درب دژبانی و طیّ مسافتی از بلواری که به قسمت اصلی شهر متّصل می­شد وارد نخلستان شدیم که حدس می­زدم کنارۀ رودخانه بود ؛ البتّه با فاصله­ای که دقیقاً نمی­دانستم چقدر است .

        اوّلین مقرّی که رسیدیم ، مقرّ گردان فجر بود که فرماندهش را می­شناختم و همان عرفانی بود . تا اینجا نمی­دانستم که او قبل از آمدن به جبهه کارمند بانک بوده­است . در هر حال کارمندی بانک را با آن مزایا و راحتی­اش رها کردن و در اینجا در این شرایط دشوار جنگیدن را جز در قالب ایمان و اعتقاد محکم نمی­توان تفسیر کرد . در اینجا هوشنگ پشت­دار پیاده شد تا مصاحبه با او را انجام دهد و من همراه رحمتی برای پیدا کردن مقرّ دیگر گردان­ها راه افتادیم . هدفمان رفتن به محلّ استقرار گردان اُحُد به فرماندهی عبدی بود که او را هم می­شناختم و خودم او را به دلیل نظم و انضباط بیشترش در کار برای مصاحبه انتخاب کرده­بودم ، امّا پیش از رسیدن به مقرّ  که کنار رودخانه بود ؛ دژبان جلو ما را گرفت و مانع از حرکت شد . جرّ و بحث طولانی هم فایده­ای نداشت ؛ ناچار برگشتیم و در محلّ نخلستان ، رحمتی مرا پیاده کرد تا با فرماندهان گردان­های سلمان و نصر که مقرّ آنها نزدیک هم بود ؛ صحبت داشته باشم ، امّا از بخت بد هیچ­کدام در مقرّ خود نبودند .

        چند بار بین آن دو مقر رفت و آمد کردم ، امّا نتوانستم افراد مورد نظر را ببینم ؛ به این خاطر به قرارگاه گردان فجر رفتم تا هوشنگ را ببینم و بدانیم چه باید بکنیم . هوشنگ مصاحبه­اش را تمام کرده بود و از آنجا رفته بود ؛ از این رو دوباره برگشتم و در جلو مقرّ اصلی گردان سلمان پیدایش کردم . بعد از اندکی گفتگو تصمیم گرفتیم پیاده به محلّ گردان بدر برویم . اگر پیاده می­رفتیم مانع­مان نمی­شدند . هوا گرم بود ؛ گویی دی ماه نیست . بنابر اظهار یکی ، از مقرّ گردان سلمان تا بدر با پای پیاده در عرض پانزده تا بیست دقیقه می­شد رفت . بنابراین راه افتادیم ، امّا متأسّفانه نتوانستیم محلّ گردان را پیدا کنیم . پرس و جو هم فایده­ای نداشت ، چون کسی راهنمایی نمی­کرد و تنها به جواب­های مختصر « نه » و « نمی­شناسم » اکتفا می­کردند و خلاصه میل حفاظت اطّلاعات همه گل کرده­بود ؛ از این رو دوباره راه رفته را برگشتیم .

        در راه بازگشت دوباره از مقرّ گردان نصر ، حال فرماندهش را جویا شدیم . معاونش آنجا بود و گفت که سر کار است و چون نمی­دانستیم محلّ کارشان کجاست ؛ خودش ما را راهنمایی کرد . فرمانده گردان را در محلّ کار ایشان ملاقات کردیم ؛ چون سرش خیلی شلوغ بود ؛ گفت که بعد از ظهر به ستاد خواهم آمد و قول می­دهم مصاحبه را آنجا انجام دهم . با توجّه به اینکه دیگر کاری در آنجا نداشتیم ؛ تصمیم به بازگشت به ستاد گرفتیم و با تویوتایی که به ستاد می­رفت عازم محلّ اصلی استقرارمان که در طبقۀ هم­کف یکی از خانه­های آسیب دیدۀ خرمشهر و ظاهراً قبل از جنگ جزء خانه­های سازمانی شرکت نفت بود ؛ شدیم .

        ساعت سه و نیم بود که نظرپور فرمانده گردان نصر به قولی که داده بود وفا کرد و به محلّ استقرار ما آمد و با او به صحبت نشستیم . کار مصاحبه با او که تمام شد ، از اتاق خارج شدیم . بچه­ها داشتند با ماشین ریش­تراشی دستی که گیر آورده بود ؛ سر و ریش همدیگر را کوتاه می­کردند . من هم به جمع­شان اضافه شدم و هوشنگ با ماشین ریش مرا هم کوتاه کرد تا اگر موردی برای استفاده از ماسک پیش آمد ، ریش مشکل ایجاد نکند .

        در آستانۀ عملیّات قیافۀ بچه­ها عوض شده بود و بیشترشان ریش خود را با ماشین زده بودند تا در بمباران شیمیایی به­خوبی از ماسک استفاده کنند . تا غروب به همین ترتیب مشغول بودیم و حوالی غروب جسته و گریخته متوجّه شدم که امشب شب عملیّات است . داشت آغاز می­شد . حدود یک ماه شایع بود و حالا داشت به حقیقت می­پیوست . به این فکر می­کردم که کار و ظیفۀ من در این میان چیست ؟ نمی­دانستم ؛ فقط باید منتظر می­ماندم . غروب شده بود ؛ از این رو وضو گرفته و نماز را خواندم . از حرکت­ها و حال و هوای اطراف معلوم بود که کمابیش همه آماده­اند . گاهی می­گفتند و می­خندیدند و گاه جدّی و ساکت . مخصوصاً احمد جوانبخش مسئول طرح و عملیّات لشکر که باز آنگونه که فهمیده­بودم ، مسئولیّت فرماندهی نیروهای مهندسی لشکر را در آن سوی رودخانه در سمت عراق بر عهده داشت از همه جدّی­تر به نظر می­رسید .

        بعد از شام محسن یگانه نام پنج واحد را که همزمان با شروع عملیّات وارد عمل می­شدند ؛ به من گفت و اضافه کرد که به ستاد که در ساختمان دیگری قرار داشت ؛ بروم و با هر کدام از فرماندهان آن واحدها که به آنجا می­آیند مصاحبه­ای را به­طور مختصر و مفید انجام دهم ، لیکن بعد از مشورت با جوانبخش معلوم شد که سر بعضی از آنها حسابی شلوغ است و فرصت مصاحبه ندارند . روی این حساب تنها توانستم با فرمانده گروه تخریب که مقرّ آن در نزدیکی ما بود مصاحبه را انجام دهم . البتّه جوانبخش تذکّر داد که هر جا رفتیم سر ساعت ده در همین جای اصلی خودمان حاضر باشیم . بعد از آن بلند شده و با هوشنگ پشت­دار به محلّ مورد اشاره رفتیم و شخص مورد نظر را پیدا کردیم . اوّل می­خواست از مصاحبه خودداری کند ، امّا بعد با اصرار و توجیه مسئله بالاخره قبول کرد و جای خلوتی در انبار غذا گیر آورده و صحبت­مان را شروع کردیم .

        چند دقیقه از صحبت­مان گذشته بود که به خاطر سؤالات و نکات ریزی که می­پرسیدم ؛ به خاطر محکم­کاری مصاحبه را قطع کرد و از اتاق بیرون رفت . چند دقیقه بعد یکی از در وارد شد و نام ما را پرسید . بعد از آنکه اسم­مان را گفتیم ؛ برگشت و رفت و چند دقیقۀ بعد خود کریمی همان فرمانده گروه تخریب آمد . حدس می­زنم رفته بود با ستاد یا طرح و عملیّات تماس حاصل کند و در بارۀ ما بپرسد و بداند مصاحبه و اطّلاعاتی که در آن ارائه می­شود اشکالی دارد یا نه ؟ به هر حال مصاحبه با او را انجان دادیم و ساعت هشت و نیم به مقرّ خود برگشتیم .

                                                                         

        در یکی از اتاق­های مقرّ طرح و عملیّات نقشۀ بزرگی از منطقۀ عملیّات بر روی زمین پهن بود و جوانبخش ، حسین­زاده ، یگانه ، حنائی و خراسانی دور آن نشسته بودند و صحبت می­کردند . جوانبخش با اشاره به چند نقطه که پشت خطوط دفاعی دشمن و در داخل خاک عراق قرار داشت ، با لحن و بیان خاصّ خود می­گفت تا فردا صبح باید مسئلۀ این محل­­ها حل شود . « حل شدن مسئله » از تکیه کلام­های خاصّ جوانبخش بود که در مواقع پرشماری آن را به­کار می­برد و مقصود از آن جمله با توجّه به موقعیّت و موضوع صحبت معلوم می­شد . جوانبخش اهل تهران بود و 65 روز بعد در هشتم اسفند سال 1365 در آخرین روز عملیّات کربلای 5 با ترکش­های خمپاره­ای که به شهادت شش نفر از مسئولان لشکر 42 قدر منجر شد ؛ به شهادت رسید .

        چند دقیقه بعد جوانبخش به ستاد رفت و نقشه جمع شد . من هم ماسک را با کیسه­اش برداشته و به دوشم آویزان کردم و در گوشه­ای نشستم . یگانه تصمیم گرفته بود برای ثبت ریز عملیّات همراه جوانبخش باشد . من هم منتظر بودم تا ببینم چه پیش می­آید . همان­طور که به دیوار تکیه داده و نشسته بودم اطراف را می­پاییدم . حسین زاده ، ابراهیمی و یگانه متفکّر و آرام نشسته بودند . لحظاتی بعد یگانه خود را به گوشه­ای کشید و آرام شروع به گریستن کرد . همه منتظر نشسته بودند . در این لحظه محمّد عطّارزاده آمد . ظاهراً برای بردن چیزی آمده بود و چند دقیقه­ای توقّف کرد . از قرار معلوم مقرّر بود عطّارزاده بی­سیم­چی همراه فرمانده لشکر باشد . وقتی چشم عطّارزاده به من افتاد لبخندی زد و گفت : خاطرات نمی­نویسی ؟ می­دانست که خاطرات و وقایع اتّفاقیّه در مدّت زمان حضور در جبهه را به صورت روزانه می­نویسم . عطّارزاده اهل دزفول و از جملۀ رزمندگان شرکت کننده در عملیّات والفجر 8 و تصرّف فاو بود که بعدها در عملیّات حلبچه به­شهادت رسید .

        من که امشب با توجّه به اوضاع قصدی برای نوشتن نداشتم و مثلاً در حال آماده­باش نشسته بودم از گفتۀ او تکانی خوردم و بلافاصله یک صفحه کاغذ از لای لوازمم بیرون کشیده ؛ مشغول نوشتم شدم . ساعت نه شب بود و به نظر می­رسید فرصت کافی برای نوشتن وقایع امروز را داشته باشم .

        نزدیک ساعت نه و نیم شب تیراندازی بسیار سنگین و بی­وقفه از دو طرف شروع شد . تیراندازی و آتشباری بسیار شدید بود . فکر می­کردم عملیّات احتمالاً از ساعت دوازده شب یا بعد از آن شروع شود . با این وصف پس حالا چرا این­گونه آتشباری انجام می­شود ؟ شاید عراق می­خواست قبل از شروع با آتش سنگین نیروهای ما را از کار انداخته و زمین­گیر کند ؛ چون به احتمال زیاد از انجام عملیّات در این نقطه آگاهی داشت . شاید هم عملیّات شروع شده بود . نمی­دانستم چه اتّفاقی افتاده ؛ تنها چیزی که می­دانستم این بود که من می­نویسم و بیرون گلولۀ توپ و خمپاره است که منفجر می­شود . حالا دیگر همه رفته بودند و تنها من و یگانه و هوشنگ درون اتاق ساکت و ساکن بودیم . انفجار گلوله­ها . پنجره و دیوار ساختمان را به لرزه درمی­آورد . حتّی بر اثر اصابت گلولۀ توپ دیوار خانۀ همجوار ما فرو ریخت . شاید در همین لحظۀ نوشتن گلوله در ساختمان فرود آید . اگر چه به نظر می­رسد که دو طبقه بودن و گونی­چینی جلو پنجره ما را از ترکش گلوله­ها فعلاً حفظ می­کند ، امّا یک گلولۀ کالیبر بزرگ ممکن است این مسئله را تغییر دهد .

        ساعت ده و ربع نوشتن خاطرات را تمام می­کنم و باز به انتظار می­مانم تا چه پیش آید . شاید تقدیر حکم به پایان زندگی ما در این عملیّات کند ؛ شاید هم نه . بالاخره دنیا پیوسته می­ماند و همیشه برای یکی آغاز و برای یکی پایان است . اگر اتّفاقی پیش آید از خداوند می­خواهم به پدر و مادرم و دیگر خانوادۀ شهدا صبر عطا فرماید و این جنگ را با پیروزی کامل جمهوری اسلامی ایران به­پایان برد تا سال­ها انتظار و دلهره و داغدار شدن برای ملّت و حتّی ملّت در بند عراق به پایان برسد . وصیّت­نامه­ای ننوشته­ام چون موردی برای آن نمی­بینم . اگر می­خواستم چیزی بنویسم تنها می­شد به پاره­ای خصایل اخلاقی که چه بسا خودم آنها را رعایت نکرده بودم اکتفا کنم و دیگر هیچ ! در دار دنیا هم تنها مالی که داشتم تعدادی کتاب بود که آنها هم خوانندۀ خود را می­یابند .

        تمام شب را منتظر و آماده بودیم تا در صورت لزوم و در رابطه با کارمان انجام وظیفه کنیم . شدّت آتش آن­قدر بود که کمتر انتظارش را داشتم . دشمن از بس که گلوله­های منوّر شلیک کرده­بود شب همچون روز روشن بود . گلوله­ها پی­در­پی فرود می­آمدند و از انفجار و شلیک آنها همه جا می­لرزید گویی که صدایشان برای فرو ریختن ساختمان کافی است . چندین گلوله در نزدیکی ساختمان ما فرود آمد ؛ به­گونه­ای که ترکش­ها به دیوارهای آن اصابت کرد . تا ساعت دو همچنان بیدار بودم و به همراه دیگر بچه­ها انتظار می­کشیدم . از ساعت نه­و نیم تا حالا انتظار سختی بود . بخصوص که با دلهره توأم بود و به فکر رزمندگانی بودم که کار بسیار سخت عبور از اروند و خط­شکنی را برعهده داشتند و گلوله­های بی­شماری که شلیک می­شد هر چند وقت یکی از آنها را به خاک می­افکند . نزدیکی­های ساعت دوازده چهار پنج نفر از بچه­های گردان سلمان که آمادۀ عملیّات مهندسی بودند و قرار بود بعد از شکسته شدن خط دشمن و ایجاد سرپل وارد کار شوند به ساختمان ما آمدند . از این رو اتاق ما شلوغ شده بود و هر کس دنبال مختصری جا برای دراز کشیدن .

        یگانه ، آذربنیاد و هوشنگ خوابیده بودند . همین­طور دیگر بچه­های طرح و عملیّات . من بیدار بودم و به همراه مجتبی و رحمتی با هم شوخی می­کردیم و به همدیگر خبر نورانی شدن را می­دادیم و اینکه از قیافۀ نورانی­ات پیداست که به همین زودی­ها کارت تمام است . نمی­دانم چطور شد که صحبت به مقولۀ دیگری کشید و رحمتی داستان رزمنده­ای را که کلاه­آهنی به سرش داشت و بی­خبر از آن سرش را از روی کلاه آهنی می­خاراند به میان آورد . از این قضیّه آن­قدر خندیدم که مجتبی بعداً می­گفت : به خاطر ندارم که در این مدّت این­قدر خندیده باشی . امّا واقعاً این خنده بر اضطراب و بیم و امیدی که در دل داشتیم سرپوش نمی­گذاشت . وقتی­که خاطر جمع شدم امشب از بیرون رفتن خبری نیست به اتاق دیگر ساختمان رفته و دراز کشیدم . بچه­ها رفته­بودند امّا نیم ساعت بعد دوباره برگشتند و هر کس جای تنگی دست و پا کرد و دراز کشید .

        تیراندازی از دو طرف با شدّ ت و حدّت هر چه تمام­تر ادامه داشت . اگرچه بسیار امیدوار به موفقیّت بودم امّا هر چه بیشتر می­گذشت . بیشتر نگران می­شدم که نکند خدای ناکرده اشکالی پیش آمده باشد . آن شب را با خواب و بیداری به صبح رساندیم و نزدیک صبح با صدای شلیک پدافند هوایی از خوابی که تازه چشمم بدان گرم شده بود ؛ بیدار شدم . از قرار معلوم به محض روشن شدن هوا نیروی هوایی دشمن به­کار افتاده بود . اگرچه جسته و گریخته می­شنیدم که شبانه کناره­های اروند را بمباران کرده­اند . بعد از اینکه بیدار شدم با عجله نمازم را خواندم و باز هم مثل بقیّه منتظر ماندم . همچون شب گذشته آتشباری دو طرف ادامه داشت و هواپیما و شلیک پدافند هم به آن افزوده شده بود . صبحانه را نیز در میان غریو توپ و خمپارۀ دشمن خوردیم . مهلتی بود تا بیرون رفته و وضعیّت جنگ را بیشتر حس کنم چرا که در داخل خانه زیاد به فکر انفجار توپ و خمپاره نبودیم و اگر به جایی از ساختمان اصابت می­کرد به دلیل شکل خاص خانه ، تنها به قسمتی از آن آسیب می­رساند و برای نفرات خطری در بر نداشت .

        دیدن دود و آتش اطراف و گلوله­هایی که صوت­کشان می­آمدند و لحظه­ای بعد منفجر می­شدند ؛ عالم خاصّ خود را داشت . دقایقی چند در کوچه بودم و سپس دوباره به داخل ساختمان برگشتم . از اینکه در این شرایط سخت نمی­توانستم کاری بکنم بسیار دلگیر بودم . نشستن و به انتظار ماندن برایم خیلی سخت بود . بعداً برای اینکه زیاد بیکار نباشیم با هوشنگ شروع به کندن گودی داخل حیاط کردیم تا با گودتر کردن و پوشاندن روی آن گودی را به­صورت سنگر دربیاوریم . امّا سنگری که می­خواستیم بزرگ­تر از اینها بود و یک یا دو ساعت برای کندنش کافی نبود . بخصوص که بچه­ها هم تن به کار نمی­دادند ، اگرعملیّات موفقیّت آمیز بود ؛ بی­شک اینجا به مدّت لااقل دو هفته یا بیشتر زیر آتش سنگین و بمباران دشمن قرار می­گرفت و ساختمان ما اگر در مقابل خمپاره و پوپ خم به ابرو نمی­آورد در مقابل بمب و کاتیوشا آسیب­پذیر بود و به کلّی در هم می­ریخت .

 

                                                                         

        بعد از آنکه دیدیم با بیل و کلنگ درجه دو کار از پیش نمی­رود تصمیم گرفتیم به دنبال بیل مکانیکی برویم و بعد از آنکه بیل مکانیکی پیدا نکردیم ، از مالمیر فرمانده گردان سلمان خواستیم تا اجازه دهد یکی از لودرهایش که نزدیکی خانۀ ما پارک کرده بود ؛ محلّ مورد نظر را بکَند که او هم قبول کرد و یکی از لودرها محلّ مورد نظر را خاکبرداری نمود . حالا هم باید دیوارهای سنگر گونی­چینی می­شد و هم سقف آن پوشانده می­شد که نیاز به تراور و تیرآهن داشت . کاری که باید بعد از ظهر انجام می­شد ؛ چون وقت ناهار و نماز بود و باز هم باید منتظر می­ماندیم تا ببینیم این عملیّات چه سرانجامی دارد .

        ناهار را در داخل ساختمان خوردیم و چای را در دم و دستگاه دفتر فنّی که محلّ کارشان را به ساختمان ما منتقل کرده بودند ؛ یعنی ، همان هال که دو دیواره از گونی دور قسمتی از آن کشیده بودیم و به اتاق تبدیل شده بود ؛ چای خورده و چایی دوم دستم بود . بچه­ها هم هر کدام از دری صحبت می­کردند که ناگهان انفجار بسیار شدیدی روی داد به­گونه­ای که همه را از جایش کند و ساختمان به شدّت لرزید . بلافاصله بلند شده و به بیرون رفتیم . گرد و غبار محوّطۀ وسیعی را در بر گرفته بود . دو خانه آن طرف­تر بمب افتاده بود و قسمتی از یک ساختمان آسیب دیده را پرانده بود که خوشبختانه در جریان آن کسی آسیب ندید . روبروی آن محلّ بهداری بود و آمبولانس­ها کنارش توقّف کرده بودند که اگر آنجا می­افتاد ، خسارات و تلفاتی در برداشت . به هر حال برگشته و دوباره نشستیم و من چای دوم را خوردم . باز هم خبری نشده بود . ما هم منتظر خبری نبودیم ، چون قبل از شروع عملیّات با توجّه به قرائن ، انتظار عملیّات گسترده و طولانی را می­کشیدیم ، امّا وقتی ساعت یازده و نیم رادیو شروع عملیّات انهدامی ! کربلای 4 را اعلام کرد ؛ آب سردی بر پیکر همه ریخت و آه از نهادشان درآورد . بخصوص وقتی­که دیدیم صبور که مسئول عبور دادن قسمتی از نیروها از اروند بود ؛ همچنان معطّل و در رفت و آمد است ، فهمیدیم که ناکامی دردناکی را نصیب برده­ایم و چه سخت بود این­چنین پشت خط ماندنی .

        برای اینکه بعد از ظهر را بیکار نباشیم با هوشنگ مشغول گونی­چینی سنگر شدیم و باز هم دست تنها بودیم . این کار را تا غروب ادامه دادیم . نزدیکی­های غروب دست از کار کشیدیم و بار دیگر چشم به آسمان دوختیم . به هواپیماهای عراقی و شلیک ضدّ هوایی­ها که بالاخره یک کار خوب کرده و با ایجاد یک خطّ آتش بسیار دقیق و زیبا هواپیماها را فراری دادند . البتّه هواپیماها در خود خرمشهر در تمام روز چند بمب فرو ریختند و به غیر از آن هر چه بود بر سر نیروهای جلویی بود و عقبه .

                                                                               Image result for ‫ضد هوایی 23 میلیمتری عکس‬‎

        آن روز داشت تمام می­شد . در پایان روزی بسیار سخت غروبی غم­انگیز سر رسیده بود . از همه جا غم و افسوس می­بارید . در چهرۀ همه اثر خشم و شکست نمایان بود . بعضی هر چند گاه خندۀ تلخی می­کردند و بعد ماتم­وار به همدیگر می­نگریستند . بعضی­ها هم تنها و ساکت بودند و لابد با خود می­گفتند : خدایا چرا باید نتیجۀ کار این­گونه باشد ؟ یعنی بعد از این همه مقاومت هنوز لیاقت پیروزی را پیدا نکرده­ایم ؟ در هر حال تنها کار ممکن راضی بودن به رضای خدا و صبور بودن و همچنان دخیل درگاه خدا بودن بود .

        هوا تاریک شده بود و آتشباری موقّتاً فروکش کرده بود و ما در این میان همچنان منتظر و کنجکاو که چه خواهد شد و برای این انتظار و کنجکاوی­مان جوابی هم نبود . بار دیگر حکایت معمول سر بندگی بر مهر ساییدن و سپس خوردن برای قوّت گرفتن .

        واحد طرح و عملیّات لشکر بخشی با عنوان ثبت و بررسی عملیّات داشت که من هم جزء این گروه بودم . این گروه لوازمی همچون دوربین فیلمبرداری ، تلویزیون ، موتور برق و لوازم ضبط صدا برای انجام مصاحبه داشت . ما این لوازم را همراه خود آورده­بودیم که برخی مواقع فرماندهان فیلم­های ضبط شدۀ مربوط به خطوط مقدّم یا محل­های استقرار گردان­ها و احیاناً فیلم­های تهیّۀ شده مربوط به تحلیل اوضاع دشمن را تماشا و بررسی می­کردند .

        بعد از شام محسن یگانه که مسئول گروه ثبت و بررسی بود ؛ خواست که تلویزیون را آماده کنیم . تلویزیون آنتن نداشت و تلویزیون ایران را خوب نمی­گرفت ، امّا در عوض تلویزیون بغداد و کویت و حتّی شبکۀ 2 عراق را صاف نشان می­داد . بقیّۀ بچه­ها یکی یکی آمدند و جمع­مان جور شد . آنچه تلویزیون عراق نشان می­داد به لحاظی بیشتر جلب توجّه می­کرد ؛ نه به این دلیل که صاف­تر بود یا برنامۀ سرگرم کنندۀ دلپذیری نشان می­داد ، یا حتّی  نه به این دلیل که مثلاً رژۀ نیروهای منظّم ارتش بعث را نشان دهد و حتّی نه به این دلیل که تلویزیون عراق مطابق معمول دروغ­های شاخدار خنده­آور سر هم می­کرد . نه ! حکایت دیگری بود ! که دیدنش همه را به شدّت تحت تأثیر قرار داده بود و مرا که می­توانم بگویم هیچ فیلمی تا آن روز این­گونه مرا متأثّر نکرده بود .

        تلویزیون عراق در حال نشان دادن فیلم­هایی از پشت خطّ مقدّم عراق در منطقۀ عملیّاتی خرمشهر بود و در آن پیکر به خون غلتیدۀ شهدای ایرانی عملیّات دیشب و امروز را نشان می­داد . پیکر دلاوران غرقه به خونی که آرام خوابیده بودند و سیمای مردان دلاور و خشمگینی را نشان می­داد که نتوانسته بودند رزمشان را به پایان برند و در چنگال دشمن اسیر بودند . خدایا ! چه صحنۀ دردناکی بود دیدن دلاوران دلباختۀ حضرت حق که این­گونه لگدکوب دشمنان گشته بودند و جوانان رزم­آوری که در زنجیر بعثیان اسیر گشته بودند و دشمن فارغ از عوالم انسانیّت آنها را لخت و عریان به شلاق سوز و سرمای سحرگاهی دی ماه سپرده بود . لرزش ناشی از سرما در بدن و بخصوص فک این اسرا به وضوح دیده می­شد . دردناک­تر از این صحنه­ای بود که تعدادی از اسرای ایرانی سرشان را پایین انداخته بودند و یک نظامی عراقی به زور و خشونت و با گرفتن چانۀ سر آنها را بلند می­کرد تا دوربین فیلم چهرۀ آنها را ضبط کند .

        در میان شهدای بر زمین مانده ، تلویزیون عراق چهرۀ یک شهید پیر ایرانی را نشان داد که به پهلو افتاده و چشمانش نیز باز مانده بود . در این موقع ناگهان حسین­زاده داد زد : حاج بخشی ! من حاج بخشی را از نزدیک ندیده بودم و نمی­دانستم این پیکر واقعاً حاج بخشی است یا نه . این تشخیص حسین­زاده با ردّ و تأیید تعدادی دیگر از دوستان مواجه شد ، لیکن بعدها معلوم شد این شهید حاج بخشی نبوده­است . جشن و ساز و دهل ناشی از پیروزی و نشان دادن تصاویری با برخی پیام­های حمایتی از جانب مردم عراق از صدّام تا پیروزی نهایی و پخش پیام­های تبریک فرماندهان سپاه سوم عراق مستقر در روبروی منطقۀ عملیّاتی خرمشهر بخش دیگری از برنامه­های این شبکۀ تلویزیونی عراق بود .

        این شب با همۀ تلخی و حسرت گذشت و صبح روز پنجم دی ماه فرا رسید . امروز با توجّه به وضعیّتی که پیش آمده بود ؛ نمی­دانستیم که چه باید بکنیم . ضمناً امیدوار بودیم که احتمالاً از شب هنگام عملیّات ادامه یابد . امّا چنین نشد و مسلّم گردید که عملیّات در این منطقه متوقّف شده­است و احتمالاً تک گسترده در منطقۀ دیگری انجام خواهد شد . نکته­ای که در این مورد قابل تعمّق بود ؛ مسئلۀ شیمیایی شدن منطقه از طرف دشمن بود . امروز بعد از نماز قدری هم خوابیدیم . بعد از بیداری مشغول صبحانه بودیم که مجتبی به­سرعت از در وارد شد و گفت : ش ، م ، ر اعلام کرده که منطقه شیمیایی شده است . لحظاتی بعد از او جوانبخش در حالی­که ماسک زده بود وارد شد و گفت : منطقه بمباران شیمیایی شده ، چرا ماسک نزده­اید ؟ با فاصلۀ اندکی سیّد احمد حسینی قائم مقام لشکر وارد شد و همان گفته را تکرار کرد و با تندی از همه خواست ماسک بزنند که با توضیح جوانبخش و بقیّه قدری لحنش ملایم­تر شد . با توجّه به اینکه اتاق پوشیده بود ؛ گاز به داخل نفوذ نکرده بود . از این رو کسی ماسک نزده بود . وقتی خودش متوجّه این مسئله شد ؛ ماسکش را درآورد ، امّا لحظاتی بعد بوی سیر در اتاق پیچید و بلافاصله همه ماسک­ها را زدند . خوش طینت و رحمتی در هال آتش روشن کرده بودند تا اثر گاز شیمیایی را خنثی کند .

        پانزده الی بیست دقیقه به همین منوال گذشت و بعد وضعیّت عادی شد . بعد از این قضیّه هر کش برای مشغولی دنبال کاری بود . از قدم زدن گرفته تا خوابیدن و این ور و آن ور رفتن . من هم به همراه محمّد عطّارزاه مشغول درست کردن آنتن شده ، آنتن شکسته و زهوار در رفته­ای را که در حیاط خلوت یکی از خانه­های اطراف افتاده بود ؛ آن را برده و پشت بام مشغول سر هم کردنش بودیم و این هم خالی از خطر نبود . بخصوص که در حین کار هواپیماهای دشمن چندین بار سر رسیدند و دو بار حوالی خرمشهر را بمباران کردند و هواپیماها به­خوبی یکی دو بار در بالای شهر مانور دادند و این در حالی بود که پدافند هوایی بار دیگر ضعف خود را نشان داد و با شلیک­های دیر و نا منظّم خود تأثیر چندانی در مختل کردن عملیّات هوایی دشمن نداشتند . در یک مورد هواپیمای دشمن در ارتفاع پایین حوالی تدارکات لشکر ما را بمباران کرد و بلافاصله صد متر آن طرف­تر را . ضمن اینکه هر چند وقت گلوله­های توپ و خمپارۀ دشمن در اطراف منفجر می­شدند . به هر ترتیب بود آنتن را درست کرده و پایین آمدیم . و سپس به همراه آذربنیاد و هوشنگ جهت فیلم­برداری به یگان دریایی رفتیم .

        یگان کمی آن­طرف­تر از پل بزرگ و منهدم شدۀ خرمشهر قرار داشت . بین ستاد و یگان با ماشین تنها پنج دقیقه راه بود . مورد دیدنی در طیّ راه تویوتایی بود که با شلیک تیربار هواپیمای دشمن از کار افتاده و رانندۀ آن مجروح شده بود ؛ یعنی ، این­قدر هواپیماهای دشمن آزادی عمل داشتند . در طیّ مسیر به پل خرمشهر رسیدیم ، در حالی­که صدمات فراوانی دیده بود با این حال هنوز هم زیبایی خاصّی داشت . البتّه دیگر قابل تردّد نبود و به­کار نمی­آمد . در محلّ یگان دریایی پنج شش دقیقه فیلم با سه عکس گرفتیم و هر چند وقت یک­بار که گلولۀ توپ زوزه­کشان می­آمد ؛ می­نشستیم تا از ترکش احتمالی در امان باشیم . آذربنیاد می­گفت این توپ فرانسوی است . بعد از اینکه کارمان تمام شد ، بلافاصله برگشتیم . از قرار معلوم کارمان در اینجا تمام شده به­حساب می­آمد ، چون گفتند که باید وسایل را جمع و جور کرده و آمادۀ رفتن به اهواز باشیم . در هر صورت وسایل را آماده کردیم و قرار شد بعد از نماز مغرب و عشا شام را خورده و راه بیفتیم .

        قبل از غروب جلسه­ای با حضور جوانبخش و بچه­های طرح و عملیّات تشکیل شد و جوانبخش وضعیّت به­وجود آمده را تشریح نمود و خلاصۀ مطلب این بود که عملیّات در اینجا ادامه نخواهد یافت و از مجموعۀ صحبت­هایش چنان معلوم بود که دشمن از آمادگی فراوانی برخوردار می­باشد و باید جل و پلاسمان را جمع کرده و به اهواز برویم و بعد از آن به فاصلۀ چند روز دوباره از اهواز به پادگان حرّ واقع در جادّۀ  اهواز ـ خرمشهر رفته و مدّتی را در چادرها به­حالت آماده باش برای عملیّاتی احتمالی به­سر بریم .

 

                                                                                 Image result for ‫جاده اهواز خرمشهر‬‎

        بعد از جلسه که مقارن با غروب بود ، نماز را خواندیم وآمادۀ رفتن شدیم . قبلاً وسایل را بار ماشین کرده بودیم و ستون­وار راه افتادیم . به هر زحمت بود از ستاد خارج شده و از بلوار حدّ فاصل خرمشهر ـ آبادان و سدّ خاکی کنار ایستگاه هفت وارد جادّۀ آبادان ـ اهواز شدیم . نزدیکی موقعیّت زینب ؛ خراسانی پیشنهاد کرد سری به پل لوله­ای بزنیم و علی­رغم مخالفت بعضی از بچه­ها راهی محلّ پل لوله­ای شدیم و اتّفاقاً رفتن ما به­جا بود ، تا غمی بر غم­های چند روز اخیر بیفزاید .

        سر پل از طرف دشمن بمباران شده بود . هشت یا نه نفر شهید شده بودند و پنج دستگاه ماشین آلات سنگین منهدم شده بود . تعدادی مجروح از دیگر ضایعات این بمباران بود و بنابه اظهار یکی از شاهدان یکی از رانندگان تکه تکه شده بود و تنها توانسته بودند حدود دو کیلو از تکه­های بدنش را جمع­آوری کنند . سکوی پدافند از بین رفته بود و گودال بزرگی در سرپل ایجاد شده بود . گویی هواپیما سعی داشته علاوه بر تجهیزات موجود در آنجا سرپل را هم از دو طرف بزند که خوشبختانه به خود پل صدمه­ای نرسیده بود امّا نُه شهید و انهدام یک جرّ ثقیل ، یک یدک­کش ، یک بولدوزر و یک تریلی خسارات بزرگی به­حساب می­آمد . در حدود نیم ساعت سر پل بودیم و حسابی غمگین ، به خاطر این وضعیّت که مکمّل ناموفّق ماندن عملیّات بود ؛ دلگیر و غمناک آنجا را ترک می­کنیم . یک ساعت یا کمی بیشتر راه داریم . چه می­شد خوشحال و پیروز برمی­گشتیم . به همراه ما دیگر رزمندگان نیز در راهند و به پشت جبهه ، به اهواز و اطراف آن برمی­گردند تا به انتظار نبردی دیگر باشند . 3

                                                                                  Image result for ‫جاده اهواز خرمشهر‬‎ 

           آنچه نوشتیم دفتر کوتاهی بود که خیلی زود به­پایان آمد ، لیکن به قول معروف و مشهور حکایت همچنان باقی است و خاطرات ارزشمند بسیاری از آن دوران همچنان ناخوانده و حتّی نانوشته مانده است . در این میان دو گروه وظیفۀ مهمّی بر عهده دارند . نخست رزمندگانی که از سر کوتاهی ، گرفتاری یا پرهیز از ریا ، شرح زحمات و فداکاری­های خود را به رشتۀ تحریر درنیاورده­اند . این گروه شاید هم احساس کرده­باشند گوش­های شنوا یا دل­های حریصی برای خواندن نوشته­های خود نخواهند یافت و نوشته­های ایشان تنها حکم جوهری بر کاغذی خواهد داشت . باید دانست کمی یا زیادی خوانندگان این قبیل آثار اهمیّت زیادی ندارد . یقیناً آنهایی که میل خواندن این گونه آثار را دارند باید مهم­تر و عزیزتر شمرده شوند ؛ نه کسانی که از خواندن خاطرات رزمندگان دوران دفاع مقدّس گریزان هستند و در عوالم دیگری سیر می­کنند . گروه دوم مردم و بخصوص نسل جوانی هستند که باید در مطالعات خود سهمی هم برای خواندن خاطرات دوران جنگ تحمیلی در نظر بگیرند و گوش و چشم خود را به حرف­ها و نوشته­های آن نسل رنج کشیده و دل­شکسته بسپارند . این گروه باید بدانند نیاز آنها به شنیدن خاطرات ، نظرات و دل­نوشته­های رزمندگان نیروهای مسلّح بیش از نیاز رزمندگان آن دوران به شنیده شدن سخنانشان می­باشد . بر دو زانوی ادب نشستن و گوش دل سپردن به دردها و حرف­های در سینۀ ماندۀ این فداکاران و قهرمانان وظیفۀ ماست . این کم­ترین کاری است که می­توان برای آن جوانان دردکشیدۀ اکنون به پیری نشسته و فراموش گشته انجام داد . روزها به سرعت برق و باد می­گذرند ؛ نکند روزی به فکر بیفتیم که دیگر خیلی دیر باشد و کسی را برای نقل خاطره از آن روزگاران پرشکوه نیابیم .

منبع 3 : خاطرات علی بابازاده ایگدیر دبیر بازنشستۀ زبان و ادبیّات فارسی دبیرستان­های ناحیه یک  ارومیّه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 2 مرداد 1395

مجنون

        شنیده بودی که عشق لیلی مجنون بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که حتّی سخت­ترین و موحش­ترین بیابان­ها را هم برای یافتن لیلی زیر پاگذاشت ، ولی باور نمی­کردیم آن عشق این­قدر شدّت داشته باشد که مجنون بیچاره را به این جزایر بکشاند . هور با نهایت وسعت جولانگاه بچه­های بسیج است . نیستان­های بلند و پراکنده و این همه جانورهای عجیب­الخلقه و کلکسیون انواع حشرات که باید لیست نامشان را فقط در دایره­المعارف­های بزرگ یافت ؛ محیط را احاطه کرده است و مثل همیشه مهمان هر سرزمین خطرناکی ، هر ناکجا آبادی بسیجی است که تنها و استوار میانۀ میدان است . اینجا همه مجنون­اند .

        بسیجی­ها سوار بر قایق­ها زیر رگبار تیربارهای دشمن که مماس بر آب می­نوازند ؛ دیوانه­وار می­تازند . بلم­ها دیوانه ، سکّان­دارها بی­پروا و دیوانه­تر از همۀ خمپاره­ها که هر شب جادّۀ کم­عرض جزیره را غرق بوسه­­های مرگ­زای خود می­کنند . اینجا بسی عجیب است . جنگ یک جنگ تمام عیار ؛ یک نبرد آبی ـ خاکی ، آن هم با تمام ترفندهای ممکن . خط یک جادّه است میان هور . دو طرف آب ، دشمن . انتهای جادّه هم دشمن . بیش از نصف جادّه خالی از نی . ولی قطعاتی از جادّه با نی­های بلند هور مستوراست . آتش دشمن از سه سمت بچه­ها را نشانه می­گیرد و این دیگر غیر قابل تصوّر است . تمام حرکات بچه­ها در روز زیر دید مستقیم دیدبان­های دشمن است . تمام حمل و نقل نیروها و تدارکات و مهمّات در شب ، آن هم با زحمات فراوان و با قایق­ها انجام می­شود . شب اوّل طبق معمول و مثل همۀ بچه­ها تو هم حالت تازه واردی را داری . سنگر نمور و کوتاه و پر از موش­هایی است که هر کدامشان یک تنه چند گربه را حریفند . کانالی موجود نیست اگر هم هست کانال مخروبه­ای است که هر چند قدم یک­جا با خمپاره باز و بسته شده­است . این جبهه جای آسانی نیست ولی به هر حال همۀ کارها به لطف و عنایت خدا به­خوبی پیش می­رود .

        ناصر همان پسر سیزده یا چهارده ساله که صدای خوبی هم داشت ؛ با همان پرچمدار دسته که پیشقراول همۀ کارها بود ؛ در همان شب اوّل جلوتر از محمود معاون فرمانده گروهان که او هم در شب اوّل به شهادت رسید ؛ به خدا پیوست . خدا گلچین می­کند . روز بعد پیکان نشانۀ حق نصیب دو نفر دیگر ؛ یکی حاج چراغی و دیگری احمد زمانی می­شود . حاجی را خیلی وقت است که می­شناسیم ولی این روزهای آخر خیلی قرآن می­خواند . اصلاً در عالم دیگری بود . آخرالامر با نهایت سکوت و لطافت و خلوص جانش را تسلیم کرد ، ولی باورت نمی­شد ، احمد شهید شود . وقتی به یاد خاطرات دوران دبیرستان می­افتی و امروز که جسد پاره پارۀ احمد در هر طرف جادّه پخش شده است ، سخت دلگیر و ملول می­گردی . به هر حال این هم گل چهارم بچه­های ماست . دو روز بعد باز هم خدا گل می­خواهد ؛ از خوبان امّت محمّد ( ص ) . این بار حکم الهی شامل دو فرشتۀ دیگر می­شود ؛ یکی بهروز و دیگری عبدالله . بهروز را در کمین نوک شهید کردند . آن هم با شهامتی که بهروز از خود نشان داد . هنوز یادگار بهروز شهید فتح­الله نظری در پادگان شهید رجائی اهواز قبل از عملیّات رمضان برجاست . بالاخره آخرین شهید این چند روزه عبدالله است . عبدالله همان روز که از مرخصی برگشت ؛ راهی خط شد . وقتی شنید محمود معاونش و ناصر کوچک و سر حالش به خدا پیوسته­اند ؛ احساس عجیبی داشت . بالاخره همان شب در راه کمین نوک آرام آرام به شهادت رسید و این بار در خونین­ترین محور و پرحادثه­ترین خاطرات ، بهترین یارانت این چنین مردانه و باشکوه به شهادت رسیدند . آرام آرام ، مست مست . 2

2 ـ یادمانا ، علیرضا کمری ، تهران ، شرکت انتشارات سورۀ مهر ، چاپ اوّل ، 1381 ، صص 43 ـ 41 





نوع مطلب :
برچسب ها : یادمانا، دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 1 مرداد 1395


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو