پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397
عکس: مراسم سالگرد ارتحال امام (ره)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 خرداد 1395

 

ایلام، منطقه عملیاتی والفجر 5 (چنگوله)، بهمن ماه 1362. سلاح‌های غنیمتی. چنگوله شهر کوچکی در 45 کیلومتری مهران واقع در نوار مرزی است. عکاس: امیر روشنایی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395
درخواست بازیگر نقش متوسلیان از مردم +عکس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راضی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

-          چهلمین نفر (براساسزندگی شهید مجید بقایی) / اصغر فکور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راضی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

خاطره:

در میان تمامی خاطراتی که از این شهید به جا مانده خاطره ی روزی را که منجر به شهادت او شد را بیان میکنم:مرتضی و مجید منتظر رسیدن حسن با قری بودند، مجید گفت حسن آقا بد قول نیست حتماً به موقع میرسد با این حرف او حسن هم از راه رسید و همگی مشغول بحث و گفتگو بر روی نقشه ای شدند که روی میز پهن کرده بودند.

بعد از سه ساعت روی چگونگی اجرای عملیات به نتیجه رسیدندمجید گفت اگر بخواهیم به موفقیت برسیم بایدهر چه زودتر شناسایی دقیق را شروع کنیم.

مرتضی از فرصت استفاده کرد و دست مجید را در دست حسن گذاشت و گفت حسن آقا ما هر چقدر می گوییم بیا برو به پدر و مادرت سر بزن می گوید لازم نیست،تلفن می کنم،شمایکچیزیبگین...

حسن گفت مجید جان پدر و مادرت هم سهمی از تو دارند بهتر است به دیدنشان بروی.مجید تصمیم گرفت تا شروع عملیات به بهبهان برود و قرار عملیات به پس فردا وقتی که مجید بر میگردد گذاشته شد.مجید بلافاصلهسوار ماشین شد و حرکت کرد بیشتر از چهل کیلومتر نرفته بود که ناگهان  ترمز کرد حال عجیبی داشت دستروی قرآن کوچکی که در جیب داشت گذاشت و گفت باید برگردم، به قرارگاه که رسید همه تعجب کردند واز او علت را جویا شدند،مجید گفت فکر کردم بهتر است کنار بسیجی ها باشم با برگشتن مجید قرار بر این شدکه فردا برای شناسایی منطقه بروند.مجید ان شب حال عجیبی داشت دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد اسم سی و نه نفر از دوستانش راکه شهید شده بودند را در این دفترچه نوشته بود،هر وقت دلتنگ میشد به آن نگاه می کرد و با آنها درد و دل می کرد ناخداگاه شماره چهل را در انتهای صفحه ی دفترچه نوشت.

هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده بعد از نماز صبح به راه افتادند. مهم برای آنها قسمت بالایی منطقه فکه بود. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده پیش میرفتند. صدای غرش توپها از دور به گوش میرسید. وقتی ماشینها از نفس افتادند فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی دشمن ساعتی طول کشید. با شنیدن صدای اذان ظهر مجید گفت که بهتر است برویم سنگرهای عقب نمازمان را بخوانیم. ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شدو همه جا را گرد و غبار فرا گرفت. کسی فریاد میزد و همه را به اسم میخواند تا مطمئن شود که همه سالم اند. وقتی گرد و غبار فروکش کردلبها به خنده باز شد همه سالم بودند،گلوله توپ در کمترین  فاصله با آنها منفجر شده بود .حسن رو به محمد کرد وگفت:به سنگر خمپاره ارتش ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود.

گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد،مجید گفت اینجا بمانیم بهتر است،نباید بلند شویم تا دشمن فکر کند ما رفته ایم.طولی نکشید که محمد مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتادبا صدای سوت وکوتاه وناگهانی گلوله توپ سر خم کرد صدای انفجار زمین را لرزاند و دوباره همه جادر ابریاز دود وغبار فرو رفت،صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند شد.مرتضی در حالی که خون سرو صورتش راگرفته بود از جا بلند شد مجید را دید که به زمین افتاده است لنگ لنگان به طرفش رفت سرش را بالا گرفتتا بهتر نفس بکشد ،از دو پای قطع شده خون بیرون میزد،فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند همه غرقدر خون بودند لبهای رنگ پریده مجید آرام تکان میخورد.ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود.

روحش شاد

 

احمد در سال 1332در تهران بدنیا آمد،پسری آرام و گوشه گیر بود همزمان با تحصیل در مغاره قنادیپدرشکار میکرد.در سال 1351 پس از پایان تحصیلات در رشته برق در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد.

ایشان از زمان تحصیل در دبستان با دیدن اعتراضات مردمی نسبت به لایحه کاپیتولاسیون با نام امام آشنا بودوهمواره فعالیت مخفیانه داشت پس از اتمام خدمت سربازی در استان کرمانشاه به تهران بازگشت ودرسال 1357جهت انجام فعالیت های مخفیانه به شهرستان خرم آباد عزیمت نمود.و در 15 شهریور همانسال در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه علیه رژیم بود دستگیر و تحویل ساواک گردید.

پس از تحمل 2 ماه شکنجه دست به اعتصاب غذا زد و به ناچار به بند عمومی زندان سیاسی منتقل گردید.با گسترش دامنه اعتراضات در هفتم آذر 1357 توسط دولت ازهاری از زندان آزاد و به آغوش خانوادهبازگشت.

پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب نقش فعالی داشت و همزمان با تشکیل سپاه در آن زماندوره نظامی سپاه را در تهران گذراندو برای مقابله با ضد انقلاب به گنبد و ترکمن صحرا اعزام شد.وقتی که به تهران برگشت  با عنوان فرماندهی سپاه دوم شهرهای بوکان ، مهاباد ،سقز و بانه  را از وجوداشرار پاکسازی کرد.با تشکیل سازمان پیشمرگان کرد با ابتکار محمد بروجردی در فتح سنندج هنرنمایینمود ودر سال 1358 به عنوان فرمانده سپاه پاوه منصوب گردید.پس از موفقیت های در غرب کشور دراواخر پاییز سال 1360دستور تشکیل تیپی از بچه های بسیج به او واگذار گردید و احمد تیپ 27 محمدرسول ا...(ص)را تشکیل و به همراه 120 نفر از همرزمانش عازم جنوب شد. او به همراه چند تن ازفرماندهان در طرح ریزی عملیات فتح المبین و الی بیت المقدس نقش مهمی داشت.پس از انجام عملیات بیت المقدس ایشان به تهران عازم وبه فرمان امام برای کمک به مردم سوریه،لبنان جهت مقابله با اسرائیل  به سوریه اعزام شدند و نهایتاً پس از بازگشت تمامی نیروهای اعزامی،ازسوریه به ایران،در روز 14 تیر ماه 1361 ایشان که جهت سرکشی به سفارت ایران در بیروت راهی شدهبود در یک ایستگاه بازرسی متوقف و توسط نظامیان مارونی دستگیر شدند و تا کنون در چنگال رژیماسرائیل هستند.

-          فرمانده جدید(براساسزندگی شهید احمد متوسلیان) / حسین نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راض

ی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

خاطره:

در میان تمامی خاطراتی که از این شهید به جا مانده خاطره ی روزی را که منجر به شهادت او شد را بیان میکنم:مرتضی و مجید منتظر رسیدن حسن با قری بودند، مجید گفت حسن آقا بد قول نیست حتماً به موقع میرسد با این حرف او حسن هم از راه رسید و همگی مشغول بحث و گفتگو بر روی نقشه ای شدند که روی میز پهن کرده بودند.

بعد از سه ساعت روی چگونگی اجرای عملیات به نتیجه رسیدندمجید گفت اگر بخواهیم به موفقیت برسیم بایدهر چه زودتر شناسایی دقیق را شروع کنیم.

مرتضی از فرصت استفاده کرد و دست مجید را در دست حسن گذاشت و گفت حسن آقا ما هر چقدر می گوییم بیا برو به پدر و مادرت سر بزن می گوید لازم نیست،تلفن می کنم،شمایکچیزیبگین...

حسن گفت مجید جان پدر و مادرت هم سهمی از تو دارند بهتر است به دیدنشان بروی.مجید تصمیم گرفت تا شروع عملیات به بهبهان برود و قرار عملیات به پس فردا وقتی که مجید بر میگردد گذاشته شد.مجید بلافاصلهسوار ماشین شد و حرکت کرد بیشتر از چهل کیلومتر نرفته بود که ناگهان  ترمز کرد حال عجیبی داشت دستروی قرآن کوچکی که در جیب داشت گذاشت و گفت باید برگردم، به قرارگاه که رسید همه تعجب کردند واز او علت را جویا شدند،مجید گفت فکر کردم بهتر است کنار بسیجی ها باشم با برگشتن مجید قرار بر این شدکه فردا برای شناسایی منطقه بروند.مجید ان شب حال عجیبی داشت دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد اسم سی و نه نفر از دوستانش راکه شهید شده بودند را در این دفترچه نوشته بود،هر وقت دلتنگ میشد به آن نگاه می کرد و با آنها درد و دل می کرد ناخداگاه شماره چهل را در انتهای صفحه ی دفترچه نوشت.

هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده بعد از نماز صبح به راه افتادند. مهم برای آنها قسمت بالایی منطقه فکه بود. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده پیش میرفتند. صدای غرش توپها از دور به گوش میرسید. وقتی ماشینها از نفس افتادند فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی دشمن ساعتی طول کشید. با شنیدن صدای اذان ظهر مجید گفت که بهتر است برویم سنگرهای عقب نمازمان را بخوانیم. ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شدو همه جا را گرد و غبار فرا گرفت. کسی فریاد میزد و همه را به اسم میخواند تا مطمئن شود که همه سالم اند. وقتی گرد و غبار فروکش کردلبها به خنده باز شد همه سالم بودند،گلوله توپ در کمترین  فاصله با آنها منفجر شده بود .حسن رو به محمد کرد وگفت:به سنگر خمپاره ارتش ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود.

گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد،مجید گفت اینجا بمانیم بهتر است،نباید بلند شویم تا دشمن فکر کند ما رفته ایم.طولی نکشید که محمد مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتادبا صدای سوت وکوتاه وناگهانی گلوله توپ سر خم کرد صدای انفجار زمین را لرزاند و دوباره همه جادر ابریاز دود وغبار فرو رفت،صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند شد.مرتضی در حالی که خون سرو صورتش راگرفته بود از جا بلند شد مجید را دید که به زمین افتاده است لنگ لنگان به طرفش رفت سرش را بالا گرفتتا بهتر نفس بکشد ،از دو پای قطع شده خون بیرون میزد،فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند همه غرقدر خون بودند لبهای رنگ پریده مجید آرام تکان میخورد.ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود.

روحش شاد

 -          چهلمین نفر (براساسزندگی شهید مجید بقایی) / اصغر فکور

احمد در سال 1332در تهران بدنیا آمد،پسری آرام و گوشه گیر بود همزمان با تحصیل در مغاره قنادیپدرشکار میکرد.در سال 1351 پس از پایان تحصیلات در رشته برق در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد.

ایشان از زمان تحصیل در دبستان با دیدن اعتراضات مردمی نسبت به لایحه کاپیتولاسیون با نام امام آشنا بودوهمواره فعالیت مخفیانه داشت پس از اتمام خدمت سربازی در استان کرمانشاه به تهران بازگشت ودرسال 1357جهت انجام فعالیت های مخفیانه به شهرستان خرم آباد عزیمت نمود.و در 15 شهریور همانسال در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه علیه رژیم بود دستگیر و تحویل ساواک گردید.

پس از تحمل 2 ماه شکنجه دست به اعتصاب غذا زد و به ناچار به بند عمومی زندان سیاسی منتقل گردید.با گسترش دامنه اعتراضات در هفتم آذر 1357 توسط دولت ازهاری از زندان آزاد و به آغوش خانوادهبازگشت.

پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب نقش فعالی داشت و همزمان با تشکیل سپاه در آن زماندوره نظامی سپاه را در تهران گذراندو برای مقابله با ضد انقلاب به گنبد و ترکمن صحرا اعزام شد.وقتی که به تهران برگشت  با عنوان فرماندهی سپاه دوم شهرهای بوکان ، مهاباد ،سقز و بانه  را از وجوداشرار پاکسازی کرد.با تشکیل سازمان پیشمرگان کرد با ابتکار محمد بروجردی در فتح سنندج هنرنمایینمود ودر سال 1358 به عنوان فرمانده سپاه پاوه منصوب گردید.پس از موفقیت های در غرب کشور دراواخر پاییز سال 1360دستور تشکیل تیپی از بچه های بسیج به او واگذار گردید و احمد تیپ 27 محمدرسول ا...(ص)را تشکیل و به همراه 120 نفر از همرزمانش عازم جنوب شد. او به همراه چند تن ازفرماندهان در طرح ریزی عملیات فتح المبین و الی بیت المقدس نقش مهمی داشت.پس از انجام عملیات بیت المقدس ایشان به تهران عازم وبه فرمان امام برای کمک به مردم سوریه،لبنان جهت مقابله با اسرائیل  به سوریه اعزام شدند و نهایتاً پس از بازگشت تمامی نیروهای اعزامی،ازسوریه به ایران،در روز 14 تیر ماه 1361 ایشان که جهت سرکشی به سفارت ایران در بیروت راهی شدهبود در یک ایستگاه بازرسی متوقف و توسط نظامیان مارونی دستگیر شدند و تا کنون در چنگال رژیماسرائیل هستند.

-          فرمانده جدید(براساسزندگی شهید احمد متوسلیان) / حسین نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

خاطره: عبور از آتش

آقای مهدی خیلی عصبانی بود در پشت بی سیم می گفت آتش شدید یعنی چه،شما می گویید  لودر ها نمی توانندجلو بروند الان خودم را می رسانم.با موتور بنده(بیسیم پی اش)و ایشان زیر گلوله های خمپاره با شتاب حرکت میکنیم دشمن پاتک زده و بچه ها در پشت خاکریز نصفه و نیمه مقاومت می کنند و می جنگند،در چاله ای می افتیم و هر کدام به سوئی پرت می شویم دوباره با درد های شدید حرکت می کنیم به محوطه ی لودر ها میرسیم آقای مهدی میگوید اصلان(مسئول لودرها)مگر نشنیده ای چه گفتم بچه ها در خطر هستند باید راه بیفتیم.

لودر ها به راه می افتند و من با آقای مهدی سوار بر بیل لودر اصلان شده و با اشارات دست،اصلان را هدایت می کنیم هر چند متر در چاله ای می افتیم و هر دو به بدنه فلزی بیل می خوریم،درد طاقتم را بریده است ،آتش بسیار زیاد است و اصلان می گوید که آدم نمی تواند رد بشود چه برسد به لودر ،نمی توانیم جلو برویم،آقا مهدی می گوید الله بنده سی آنجا بچه ها بدون خاکریز و جان پناه دارند می جنگند وشماها می ترسید!

اصلان میگوید بخدا قسم اگر می توانستیم رد می شدیم ولی نمی شود.آقا مهدی میگوید خداوند ابراهیم را از دل آتش نمرود درآورد این آتش چیست واصلان با یا علی به حرکتش ادامه می دهد.

زمانی که به خط رسیدیم بچه ها با دیدن آقا مهدی خوشحال شدندو لودر ها شروع به زدن خاک ریز کردند.

در این حال آقا مهدی متوجه زخم بنده شد و بی سیم را گرفت و گفت در سنگر استراحت کن ،نمی دانم چه مدت در خواب بودم وقتی بیدار شدم صدای لودر ها را می شنیدم،بیرون آمدم آقای مهدی را ندیدم سراغش را از اصلان گرفتم گفت آنجا پشت لودر دارد خاک ریز می زند.افتان و خیزان با درد هایی که داشتم به پیش فرمانده ام رفتم فرز و چالاک فرمان می چرخاند و دنده چاق می کرد وخاک ریز می زد.

در این هنگام ناگهان خمپاره ای در نزدیکی لودر ایشان زمین خورد و منفجر شد ایشان غرق در خون روی فرمان نفس نفس می زد و من فریاد می کردم وکمک می خواستم ،به کمک بچه ها وجود غرق در خون ایشان را پائین آوردیم با صدای آهسته به من گفت چرا گریه می کنی و به خاک ریز اشاره کرد گفت برای فتح اینجا خیلی ها شهید شده اند دیدی ابراهیم خدا ما را هم از زیر آتش نمرود گذراند.روحش شاد.

-          آقای شهردار (بر اساس زندگی شهید مهدی باکری)/ داوود امیریان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خاطراتی از شهیدان حمید باکری، مهدی باکری و مهندس مهدی امینی  

مقدمه

شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان ((عند ربهم یرزقون)) اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب ((فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی)) پروردگارند. امام خمینی (ره)

ملت ما خیلی مدیون رشادتهای شهیدان حمید و مهدی باکری و مهندس مهدی امینی و امثال این شهیدان مظلوم هستند. امیدواریم لیاقت ادامه راه شهیدان را داشته باشیم.

 

شرح:

شهید حمید باکری در زمره خاطراتش كه از بسیجی ها صحبت می‌كرد می‌گفت كه دو سه تا نوجوان بودند هر قدر اصرار كردیم كه پشت جبهه كار كنند قبول نكردند و شروع كردند به گریه كردن كه باید ما در خط مقدم باشیم و می‌گفت : اینها به انسان نیرو می دهند و باعث تقویت ایمان در آدمی می‌شوند .

خاطره ای از شهید به روایت همسرش :

شهادتش دل خیلی‌ها را شکست، به خصوص برادرش مهدی را و به خصوص وقتی که یادش می‌افتاد مهمات به دستش نرسیده و تنها توی آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدی. عراقی‌ها سعی داشتند تانک‌هایشان را عبور بدهند این طرف و بچه‌ها فقط با آرپی‌جی جلویشان ایستاده بودند.

 

بعد از رفتن حمید چهر‌ه‌ی آقا مهدی خیلی عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حس می‌کرد بر‌می‌گردد به طرفی خیره می‌شود که حمید شهید شده بود و او نتوانسته بود برود بیاوردش.

شهید محلاتی از بین تمام خصلتهای والای شهید به معرف او اشاره می‌كند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان می‌كند و از زبان شهید می گوید:
خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است كه تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوك معنوی به آن دست یافته بود.

 

نتیجه گیری:

شهیدان آنانی بودند که شجاعت داشتند از مرز خویشتن بگذرند و برای رضایت خداوند و بندگان خدای شان گرانبهاترین دارایی خود را که جان بود به پیشگاه حقیقت هدیه کنند. نباید چنین تصور کرد که شهید بی اعتنا به زندگی بوده و از زنده ماندن دوری میگزیده و ارزش نفس و جان خود را نمیدانست!!! چنانچه این تصور تصویر ذهنی باشد مراقبت از گناه، دوری از مکروهات، استمرار به پاکی، تلاش برای امنیت و آرامش یک ملت نمی بایست در رفتار آنان موج می زد.

از سنگر حق شیر شکاران همه رفتند                            مستانه پی پیر جماران همه رفتند

غم خانه بود ناله جانسوز شهیدان                                 ما با که نشستیم که یاران کمیلها همه رفتند

 

 
1. برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر 31 مکانیزه عاشورا
2. کتاب به مجنون گفتم زنده بمان / راوی: همسر شهید
3. برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر 31 مکانیزه عاشورا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

مجبور بودم در مقر بمانم ، اما بعد از گذشت دو هفته آن قدر اصرار كردم تا به دستور آقای« كارنما » راضی شدند مرا به خط اعزام كنند . بعنوان امدادگر رفتم شلمچه . در یكی از عملیات ها گلوی یكی از بچه ها تركش خورده بود و حالش خیلی وخیم بود . دو نفر د یگر هم به شدت زخمی شده بودند . آنها را سوار آمبولانس كرده و با راننده آمبولانس به عقب برگشتیم . جاده باریك بود و آتش دشمن شدید . سر یكی از مجروحان روی پای من بود و خونی كه از او روی شلوار من می ریخت، به شكل قلب كوچكی روی شلوارم نقش بسته بود و من احساس      می كردم با قلم مو كسی آن را نقاشی كرده است. دلم نمی خواست خون را از لباسم پاك كنم . می خواستم هر لحظه آن را می بینم، به یاد آن رزمنده بیفتم كه در سخت ترین شرایط هم غیر از ذكر خدا چیزی نمی گفت . او ذكر می گفت و اظهار شرمندگی می كرد كه به واسطه مجروحیت نمی تواند در عملیات بعدی شركت كند. یك روز با تعدادی از بچه های راننده در سنگر نشسته بودم كه شنیدم هواپیماهای عراقی شروع به بمباران منطقه       كرده اند. من بلند شدم و به طرف سنگر خودمان ر اه افتادم . یكی از بچه ها درخواست بیل مكانیكی کرد.گفتم:      « برو پیش آقای مظفری درخواست بده » پرسید:آقای مظفری كجاست؟ گفتم:اصلاً تو برو داخل سنگر، من خودم می روم آقای مظفری را پیدا می كنم. حملة هواپیماها را فراموش كرده بودم ، اما همین كه آمدم بیرون ، متوجه خطری كه به جان خریده بودم، شدم . رسیدم لب كانال و حالتی به من دست داد كه فقط آب و آسمان را می دیدم. گفتم درازكش شوم تا تركشی به من اصابت نكند . در همین افكار بودم كه احساس كردم پایم داغ شد . نگاه كردم، دیدم پای چپم نیست ! فكر كردم خیالاتی شدم، دوباره نگاه كردم ؛ دیدم واقعاً یكی از پاهایم نیست! بچه ها را به كمك طلبیدم و قبل از رسیدن آنها بی هوش شدم.

پای چپم گم شد!

عبدالرضا دامغانی

منبع:خاكریز و خاطره         

خاطرات جمعی از جهادگران استان كرمان

به اهتمام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان كرمان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

ثبت نام كه كردن ، یك اتوبوس شدن . بعضی هاشون پیر بودن و بعضی هاشون جا افتاده . سن بچه ها شون بین 17 تا 35 سال بود كه شهید شده بودن . قرار بود ببریمشون منطقه جنگی . یك بازدید بود از مناطق آزاد شده. همه سوار شدن . ماندند یك پیرمرد و یك پیرزن و یك صندلی روی چرخ اتوبوس. اومدن گفتن: اگه می شه جای ما رو عوض كنین ، زیر پامون بالاس، اذیت .می شیم گفتیم. كسی پا نشد . اكثراً مثل اونا پیر بودن . فقط یكی شون بلند شد . پیرمردی بود، تنها. وقتی می رفت روی آن صندلی بشینه، می لنگید. گفتم: «! حاجی شما كه بدتری. پاهات درد می كنه » گفت: «. عیب نداره عزیزم، بذار راحت باشن » تا خبر رسید كه اتوبوس رفته رو مین ، خودمون رو رسوندیم . چرخ عقب رفته بود رو مین. اخلاصِ پیرمرد او را به پسرش رسانده بود!

 

 

منبع:پیش نیاز

نویسنده:مهدی دهقان نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

در شهریور 1362 اخباری به گوش می رسید كه صدام ارتباط بسیار نزدیكی با فرانسه پیدا كرده و حدود 60 فروند هواپمیای میراژ اف- 1، سلاح های شیمیایی و سلاح های ضربتی و كوبنده ای را خریداری كرده تا به منابع اقتصادی ایران ضربه وارد كند. این اخبار فقط تبلیغاتی نبود، بلكه ریشه نظامی داشت و در تضعیف روحیه رزمندگان بی تأثر  نبود. در 31 شهریور 1362 (مصادف با سالروز دفاع مقدس) ساعت 0800 شب اخبار تلویزیونی بیانات رهبر كبیر انقلاب را پخش می كرد كه قاطعانه روابط نظامی فرانسه و عرا ق را محكوم كرده و مسئولیت جنایات صدام را متوجه كشورهای حامی صدام میدانست. ابهت و قاطعیت فرمایش حضرت امام (ره)منجر به افزایش روحیه و اراده رزم رزمندگان شده بود. رزمندگان حمایت خود از فرمایشات حضرت امام را با شعارهای الله اكبر اعلام میكردند. تا چندین دقیقه بعد از پخش پیام امام (ره) ، صدای الله اكبر رزمندگان حاضر در منطقه آنقدر ادامه پیدا كرد كه گویا همهگیر شده و كل مواضع و سایتهای منطقه خوزستان را فرا گرفت. آنزمان ما در فكه و در سایت موشكی علی ابن ابیطالب (ع) مستقر بودیم ، بعد از حدود 4 ساعت واحدهای اطلاعات و شناسایی ارتش و سپاه خبر آوردند كه نیروهای عراق ی با شنیدن تكبیر رزمندگان و تداوم آن از مناطق عمومی فكه ، مهران، دهلران، میمك و كنجان چم كیلومترها عقب نشینی كردهاند و در بیسیمها نیز اعلام كردند كه نیروهای ایرانی در حال حمله هستند. بیانات حضرت امام (ره) آن چنان در رزمندگان تأثیرگذار بود كه عملیات روانی دشمن مبنی بر خرید سلاحهای جدید از فرانسه ناكام ماند و در نهایت منجر به كاهش شدید سطح روحیه عراقی ها و عقب نشینی آنها بدون كمترین     هزینه های برای ایران اسلامی شده بود.

 

شكست عملیات روانی دشمن با فرمایشات حضرت امام (ره)19

سرهنگ بازنشسته ستاد خسرو جهانی

منبع:خاطرات و خطرات

خاطرات کارکنان   پدافند هوایی و رزمندگان 8سال دفاع مقدس

گردآوری:رضا جهانفر،فهیمه کرمی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

اعیاد شعبانیه مبارک باد

شعبان ماه بزرگ خدا بر عاشقان باری تعالی مبار کباد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

کیقیت کالاهای تولید داخل در صدا و سیما از طریق تایید استاندارد ملی ایران تبلیغ شود تا مردم هم با خرید آن ها تولید داخل تقویت شود.

اقتصاد مقاومتی با تولید داخل

و ارزش به داخل ایران میسر است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

خاطره سوم - عملیات بدر و اوج جانفشانی           

 

ناصر صفار / دوست و همرزم شهید

یکی از خطرناکترین عملیاتی که شهید محمدرضا فطرس در آن شرکت داشت‌‌، عملیات بدر بود. منطقهی عملیاتی بدر در هورالهویزه بود؛ جایی که رزمندگان باید حدود 30 کیلومتر مسافت را در آبراههای نیزاری طی میکردند. در این آبراهها موانعی از قبیل پاسگاههای عراقی و تله‌‌های انفجاری وجود داشت که عبور نیروهای ما را سخت میکرد. چارهای نداشتیم جز اینکه از راههای میانبُر وارد شویم.

رضا 14 نفر از ورزیدهترین نیروهای تخریب را با خود همراه کرد و به آنها گوشزد کرد که باید سه شبانهروز در «هور» بمانیم. ما پیشقراول گردانهای عملیاتی بودیم. پس باید حرکت میکردیم و موانع و تله‌‌های انفجاری را از سر راه برمیداشتیم. محور عملیاتی، اتوبان بصره - بغداد بود که باید فتح میشد. تنها ارتباط بصره با بغداد از طریق همین اتوبان بود که از دورن «هور» میگذشت.

رضا و من و 14 نفر دیگر با قایق‌‌های ویژهای که در اختیارمان بود، از میانبرها عبور میکردیم و موانع را یکی پس از دیگری از مسیر رزمندگان برمیداشتیم. این کار باید در شب صورت میگرفت. روزها برای اینکه توسط هلیکوپترهای دشمن شناسایی نشویم، درون قایق‌‌ها میماندیم و برای اینکه استتارنی‌‌های نیزار را روی خودمان میشکستیم. سرانجام پس از دو شبانهروز توانستیم موانع را برداریم و به منطقهی عملیاتی برسیم .

رضا همهی ما را جمع کرد و گفت: «امشب عملیات با رمز یا زهرا (س) در همین محل شروع میشود.» همه میدانستیم که دشمن بسیار مسلح است و با سیمخاردارهای تارعنکبوتی که در وسط آب قرار داده بود، میتوانست راه رزمندگان را سد کند. عملیات شروع شد. رزمندگان با قدرت هر چه تمامتر به سوی دشمن یورش بردند. دشمن با دیدن آنهمه قدرت نتوانست دوام بیاورد و سنگرها را ترک کرد. با دیدن این اوضاع ما هم توانستیم سیمخاردارهایی را که جلوی راه رزمندگان را گرفته بود و نیز تله‌‌های انفجاری را برداریم و خودمان را روی اتوبان برسانیم.

رضا اولین نفر و من و دیگر بچه‌‌ها افراد بعدی بودیم که پشت سر او روی اتوبان بصره - بغداد رسیدیم. منتظر شدیم تا رزمندگان آمدند و عملیات ادامه یافت. مشغول پاکسازی سنگرهایی شدیم که در مسیر ما بودند. تا اینکه به روستایی رسیدیم. روستا در کنار جاده، ولی داخل آب بود و دشمن در آن تجمع کرده بود. به همین خاطر نتوانستیم وارد آن شویم.

در کنار خاکریزها منتظر ماندیم تا هوا روشن شد. با روشن شدن هوا من و ر ضا و چند تن از بچه‌‌های بروجرد که رضا ترکاشوند هم یکی از آنها بود، خواستیم وارد آبادی شویم، اما ناگهان چند عراقی از خانهای که در ابتدای روستا بود، بیرون آمدند و ما را به رگبار بستند. تیرهای آنها فقط به رضا ترکاشوند خورد. در این اوضاع، رضا که فرمانده گروه بود، دستور داد تا خانه را به محاصره در آوریم و به آن حمله کنیم. پس از محاصرهی خانه به آن حمله کردیم و توانستیم هفت یا هشت نفر عراقی را که باعث کشته یا زخمی شدن تعدادی از رزمندگان شده بودند، به هلاکت برسانیم. در همان روستا سنگر کالیبریبود که دائم کار میکرد و بر سر رزمندگان آتش میریخت. به همین خاطر بچه‌‌ها نمیتوانستند روی اتوبان حرکت کنند و این باعث زمین‌‌گیر شدن آنان شده بود. هر چه بچه‌‌ها به طرف آن آرپی‌‌جی شلیک میکردند، بعد از چند لحظه باز هم فعالیت میکرد. رضا وقتی این اوضاع را دید، فکری کرد و بعد گفت: «ما سینهخیز میرویم تا ببینیم داخل این سنگر چه خبر است؟»

او و محمدحسین پیکری که از بچه‌‌های خوزستان بود، جلو رفتند. او دستور داد تا ما از پشت سر مواظب آنها باشیم و پشتیبانی کنیم. شب بود. هوا آنقدر تاریک بود که نمیتوانستیم بهخوبی داخل آبادی را ببینیم. تمام توانمان را برای پاسخدادن به آتش‌‌بارهای دشمن بهکار بردیم. بچه‌‌ها داخل آبادی رفتند. مدتی گذشت‌‌. صدای چند انفجار مهیب از داخل آبادی توجه ما را به خودش جلب کرد. بیصبرانه منتظر آمدن بچه‌‌ها بودیم تا اینکه دیدیم در میان تاریکی کسی که گویا زخمیبود، میآمد. نمیدانستیم کیست تا اینکه جلوتر آمد. پیکری بود. دستش تیر خورده بود و حال خوبی نداشت. فوراً سراغ رضا را از او گرفتیم. ناراحت بود. با صدایی بغضآلود گفت «رضا شهید شد.»

با شنیدن این جمله همه ناراحت شدیم. او با ناراحتی شروع به تعریف ماجرا کرد: «وقتی به سمت سنگر کالیبر پیش رفتیم، شدت آتش دشمن به حدی بود که من نتوانستم جلوتر بروم. اما رضا این حرفها سرش نمیشد. با شجاعت توانست خودش را به زیر یک سنگر کاملاً مسلح (از نظر نظامی) برساند و اصلاً در تیررس هیچ گلوله‌‌ای هم نبود.

در آخرین لحظه رضا نارنجکی را داخل سنگر انداخت و آن را منهدم کرد. پس از آن خواست برگردد که ناگهان از طرف دیگر آبادی چند گلوله شلیک شد و رضا همانجا شهید شد.»

حرفهای پیکری که به پایان رسید، همه گریه کردیم. آن شب دیگر رضا در میانمان نبود. اندوه از دست دادن او همهی ما را متأثر کرده بود، اما او با شهادتش توانست سنگری را که هم مانع بزرگی بر سر راه نیروها بود و هم تعداد زیادی از رزمندگان را به شهادت رسانده بود‌‌، نابود کند. به علاوه جان خیلی از بسیجیان را نجات دهد. او شهید شد، اما شهادتش به دیگران زندگی بخشید و سرانجام خودش نیز به زندگان حقیقی پیوست.

 

منبع: قبادی کیا پروانه این راه بی نهایت (خاطرات فرمانده شهید محمد رضا فطرس) نشر شاهد-1388-صفحات 66 تا 71


نتیجه گیری:

خون های بسیاری جاری شد...

مردان و زنان پاک بسیاری رفته اند....

تا از وطن خود.... ناموس خود و عزت خود دفاع کنند...

خاطرات صفحات قبل تنها گوشه ای ناچیز از دلاوری ها و رشادت های رزمندگان غیور اسلام در طول 8 سال  دفاع مقدس را بیان میکنند...

ملت ایران تا ابد پاسدار خون شهدا خواهند بود...

(وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ  بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ)  (آل عمران / 169 )



 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395


( کل صفحات : 20 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو