پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

مقدمه

رویدادها در تاریخ ، هرچه از زمان وقوع آنها بگذرد ، کم رنگ تر می شوند، تا جایی که به سایه روشنی از یک خاطره یا حادثه تلخ یا شیرین در ذهن ها تبدیل می گردند. در این میان جنگ که مخرب ترین رخ داد بشری است و عواقب تخریبی و ویرانی نامطلوبی را در ابعاد وسیع به دنبال دارد، از عمده ترین محورهای بررسی تاریخ است که همیشه سعی بر فراموشی آن و خصوصاً برای نسل های بعد می باشد . چرا که هرگاه سه واژه (ج) ، (ن)، (گ) کنار هم قرار گیرند جز تباهی و تنفر چیزی به ذهن متبادر نمی شود و از این روست که جنگ ها همیشه دارای چهره ای کریه و مبغوض بوده اند ، اما این سوال پیش می آید که چرا میان همه این جنگ و گریزهای بشری که بیشتر عمر بشریت را نیز در برگرفته است، فقط یکی دو تا از آنها در تاریخ ماندگار و مقدّس شده اند، و اصلاً مگر در همه جنگ ها دفاع نبوده است ولی چرا فقط تعداد انگشت شماری از این دفاع ها دارای ارزش و قداست شده است؟ چرا حادثه عاشورا که با خون تک تک یاران امام حسین (ع) پایان یافت به حماسه ای مقدّس تبدیل شده که در صدر ارزشهای انسانی و اسلامی قرار گرفته است؟

قدر مسلم این است که مقدمه ورود به پاسخ این چرایی ها به تبیین این موضوع برمی گردد که آنچه جنگ ها را از هم متمایز می کند و تعداد بسیار معدودی از این جنگ ها را در خاطره ها ماندگار می کند ؛ این است که ببینیم اصل جنگ چه بوده و رزمندگان آن چه کسانی هستند و برای چه هدفی می جنگند و در پی کدام مقصود می روند .تک تک این عوامل در این که جنگ و قضاوتهای بعد از آن چگونه است تأثیر مستقیم دارند.

بعد از عاشورا نزدیکترین واقعه به آن دفاع مقدّس می باشد که مظلومیت ملت و هجوم بی امان دشمن مغرور و خیره سر و فرماندهی پیامبرگونه امام و بی- آلایشی رزمندگان اسلام و اهداف و نیّت ها مبیّن این ادعا است. مگر اینگونه نبود که در 31 شهریور 59 در حالی که مردم ایران در خانه های خود نشسته بودند غرش هواپیماهای جنگی عراق بر فراز تهران و چند شهر دیگر کشورمان آغاز رسمی جنگ را اعلام می کند، جنگی که به سرعت به پیش می تازد و تانکها شهرها و روستاهای مرزی را در جنوب و غرب در نوردیده و گلوله های سرخ بر قلب کودکان و زنان و مردان بی گناه و بی دفاع نشانه می رود؟ در زمان اندکی دود ویرانی در مناطق اشغالی بلند می شود. مردم عادی بخصوص زنان و کودکان شهرها وروستاها مظلومانه به اسارت می روند و یا دسته جمعی به قتل می رسند. هجوم بی امان گرگ سیاهی و شب علیه تمامیّت این مرز و بوم به شدّت ادامه دارد، همه در تعجبند که شب از خورشید روشنگر چه می خواهد؟

در این طرف ارتش منسجمی برای دفاع از کیان وطن نیست. دشمن همه چیز را به کام خود می بیند، رئیس خودخواه و خیره سر عراق می خواهد هفته دیگر در اهواز و یا تهران با خبرنگاران نشست خبری داشته باشد. از طرف دیگر برای ملّت ما این یک نبرد معمولی بین افراد دو کشور بر سر مسائل فی مابین نیست؛ بلکه در گیری نظامی دو ایدئولوژی دو مکتب اعتقادی حاکم بر دو نظام متفاوت است.

 واقعیت انقلاب اسلامی و مظلومیت و برحق بودن آن و ظلم حاکم بر جهان برای بسیاری از کشورهای منطقه و جهان و همه ملت ها قابل درک است اما فضای سنگین و وحشتناک ایجاد شده، جرأت اظهار نظر را به کسی نمی دهد. اگرچه ترسیم آنفضا و مظلومیت ملت ایران و رزمندگان اسلام، نه تنها برای بنده ناممکن است بلکه تا کنون از عهده هیچ کسی برنیامده و در واقع ترسیم آن هم ناممکن است، اما همین اندازه شاید بتواند گوشه ای از مظلومیت رزمندگان را به تصویر بکشد و عمده ترین چیزی که در این تقابل و رویارویی رخ می نماید، همین مظلومیت و تنهایی ملت ایران در این نبرد نابرابر. بر این اساس است که حماسه 8 سال ملت ایران به دفاعی مقدس تبدیل شد که دوست و دشمن را به تحسین واداشته است. آری این همه شور و شوق و پیروزی و حماسه و شکوفایی تعجب بر انگیز جوانان انقلابی در بحبوبه جنگ 8 ساله که به هیچ بیان و قلم و هنری قابل وصف نیست و علی رغم این که ناگفته های بسیاری هم دارد ولی تاریخ در مقابل آن زانو زده است، نمی از واقعه روز عاشورای 61 هجری است .آری تنها پرتو آن حادثه بی نظیر هشت و یا نه ساعته 1400 سال پیش، با عبور از میان قرون متمادی که روز به روز تازه تر و داغ خیزتر است هشت سال جنگ شبانه روزی کفر بر این ملت را ضمانت نمود و پیروز گرداند. حال این حماسه 8 ساله و شگفت انگیز قرن؛ خود حلقه ای بزرگ از سلسله حلقه های مبارزه حق و باطل است که تا پایان و رفع فتنه از جهان ادامه خواهد داشت هرچند صحنه ها عوض شود اما رزمندگان اسلام امروز، آماده تر و مجهزتر به فرمان رهبر خویش و ولی امر مسلمین همچنان ایستاده اند.

خاطره اول گرفتن اسیر

از ارتفاعی گذشتیم. دیدیم یك پل را با تیانتی منفجر كرده بودند و امكان عبور از آن محل یا از كنارهها وجود نداشت. ناچار مجبور شدیم جیپها را به دره هُل دهیم و دوباره مسیر را پیاده ادامه دهیم. مقداری از راه را آمده بودیم كه جادهی آسفالتهی سومار به ایلام نمایان شد. از كنار جاده رودی میگذشت و ما تقریباً در امتداد بیمارستان صحرایی ارتش و سهراهی كاشیپور قرار داشتیم. دیدیم دو نفر عراقی در كنار رود سرگرم شستن دست و صورت هستند، یك نفر هم پشت تیربار و به سمت دیگر نشسته است. مأموریت آنها بستن جادهی فرعی بود كه ما میآمدیم.

سریعاً هركدام بهسویی پخش شدیم تا از دید عراقیها پنهان بمانیم. باید از این جاده عبور میكردیم و چارهی دیگری نداشتیم. دیگر عراقیها هم تقریباً در فاصلهای قابل توجه داخل كامیونها و روموكهای كششی در حال استراحت بودند.

با هم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم حیلهای برای عراقیها به كار بندیم. قرار گذاشتیم که دو نفر از سربازها و یك درجهدارمان را با اسلحهی خالی از روی جاده عبور کنند تا عراقیها آنها را ببینند و در حین دستگیری دوستانمان ما از مواضع خود به آنها حمله كنیم. برای مسلط شدن بر عراقیها آهسته و دور از چشم آنها جلو رفتیم و در محلهای دارای دید و تیر مناسب موضع گرفتیم. آنگاه به دوستانمان اشاره كردیم که حركت كنند.

این دوستان شجاع ایثار نموده بودند، چون احتمال داشت عراقیها آنها را دستگیر نكنند و ترجیح بدهند که با تیربار بزنندشان. با این وجود، همرزمان ما جان خود را برای رهایی دیگران فدا میكردند.

آنها با سروصدا به پایین جاده حركت كردند تا عراقیها را متوجه خود كنند. چنین هم شد. تیربارچی عراقی قبل از همه متوجه موضوع شد و با صدای بلند داد زد: ایرانی ایرانی. دو عراقی كنار رود هم متوجه شدند. دوستان ما وانمود کردند که ناگهانی عراقیها را دیدهاند، دستهاشان را بالا بردند و امان امان گفتند. هر سه عراقی به سمت دوستان ما دویدند و تنها یكی اسلحه همراه آورد. به چند قدمی آنها كه رسیدند، با صدای بلند فریاد زدند: قف؛ ایست و با اشاره فرمان دادند که اسلحههارا دور بیندازند و بنشینند.

دوستان ما دستور آنها را اجرا كردند. این در حالی بود كه با ما چند قدم فاصله داشتند. عراقیها برای گرفتن غنیمت بهسوی دوستان ما دویدند. هنوز به آنها نرسیده بودند كه ما با رگبارهای كوتاه و متوالی خود دو نفر از آنها را از پای درآوردیم. عراقی سوم مات و مبهوت در وسط جاده افتاد. همهی این كارها در چند ثانیه اتفاق افتاد. دوستان ما سریع آن عراقی را دستگیر كردند.

در اثر تیراندازی، دیگر عراقیها كه با فاصلهای از ما در آن سمت جاده استراحت میكردند، متوجه ما شدند و از دور و بی هدف ما را به رگبار بستند. ما هم سریع بهاتفاق عراقی به عقب برگشتیم. عراقیها با سروصدا فریاد میزدند و میخواستند ما را در جادهی خاكی تعقیب كنند، اما ما در سربالایی جاده قرار داشتیم و مسلط به آنها بودیم. دیگر جرأت نكردند ما را دنبال کنند.

خوشحال بودیم که جلوی چشم عراقیها یكیشان را اسیر كردیم و با خود بردیم و دو نفر را به هلاكت رساندیم. خوشحال بودیم نقشهمان كارساز بود و اینکه تلفاتی نداشتیم. از سمت راست جاده به ارتفاعات مجاور به سمت سومار تغییر محل دادیم و از دید عراقیها دور شدیم.

عراقی را با بند پوتین بستیم. سن زیادی نداشت، ولی ظاهرش زیبا و آراسته بود. از دیدن كشتهها میلرزید. زبانش بند آمده بود و گریه میكرد. در حال حركت، سرباز عربزبان ما به او فهماند که سریع حركت كند و از ما نترسد. به محل مناسبی که رسیدیم، جیبهایش را گشتیم و مداركش را برداشتیم. مشخصات دیگر عراقیها را پرسیدیم. او خود را «حسن عدیل رحمان» معرفی كرد و گفت: شیعه و اهل روستایی از توابع كاظمین است. دو فرزند دارد. هفت سال است كه خدمت میكند و جمعی تیپ 455 مكانیزه است. بعثیها او را مجبوری به جنگ آوردند و اگر نمیآمد، بستگانش را میكشتند. یگان او در حال پیشروی به سمت ایلام است و نیروهای عراقی تا نزدیكی سهراهی ایوان رسیدهاند. میگفت عراق به پیروزی بزرگی دست یافته است. ما همگی ناراحت شدیم و فهمیدیم كه در وسط عراقیها قرار گرفتهایم و فاصلهمان با نیروهایمان بسیار زیاد است. باید از نیروی كمكی قطع امید میكردیم.

با دوستان مشورت كردیم كه چه کنیم. هركس نظری داشت. آخر تصمیم گرفتیم راه را ادامه دهیم. قرار شد در صورت برخورد با عراقیها، تا آخرین نفس درگیری را ادامه دهیم.

با سرباز اسیر عراقی با مهربانی رفتار میكردیم. آب و غذا به او میدادیم و به او فهماندیم که صدام نقضكنندهی آتشبس بوده و باعث آوارگی و بیخانمانی هزاران تن و كشته شدن بهترین جوانان شده و دست آخر هم شكست خواهد خورد، چون ملت ایران مردمی متعصب به دین و خاك و ناموس خود هستند و هرگز ننگ چیرهشدن عراق بر ایران را نخواهند پذیرفت.

اسیر عراقی گفت: ما به كمك مجاهدین (منافقین خلق) وارد خاك ایران شدهایم و در هر واحد رزمی عراق تعدادی منافق وجود دارند كه در گمراهكردن ایرانیها و تبلیغات كمك بزرگی به عراقیها نمودهاند.

اكثر نیروهای عراقی از شهر سومار خارج شده بودند و به سمت داخل ایران رفته بودند. با این توصیف كار ما مشكل میشد. ما باید آمادگیمان را کاملاً حفظ میکردیم تا غافلگیر نشویم و فریب دشمن را نخوریم.

 

منبع: احمد زاده میکائیل اردوگاه 15 تکریت نشر شاهد 1388 صفحات 67 تا 71


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

خاطره دوم شب های شلمچه

از دریچۀ کوچک سنگر بیرون را نگاه کردم. چشمم خورد به یکی از بچهها که داشت کنار تانکر آب لباس میشست. آفتاب به شدت می-تابید و برای لحظهای هم نمیشد گرمایش را تحمل کرد.

در چنین لحظاتی، آتش دشمن کمتر میشد. هر چند شلیک گاهبهگاه توپخانۀ عراقی ها، هیچگاه قطع نمیشد. بعضی از بچهها، در اینگونه مواقع، با وجود گرمای زیاد، فرصتی پیدا میکردند تا نظافتی کنند و یا روی سنگر سنگ و خاک بیشتری بریزند. در همین هنگام خمپارهای زوزهکشان آن طرف خاکریز منفجر شد. رزمنده ی جوان، در جایش کمی جابهجا شد ولی باز هم به کارش ادامه داد. گلولۀ دوم خمپاره کمی نزدیکتر به زمین خورد.

او دست برد تا آخرین تکۀ لباسش را زیر شیر تانکر بگیرد. احساس کرد هر آن ممکن است گلولۀ بعدی او را هدف قرار دهد. از حرکات شتاب زدهاش برمیآمد که برای پایان کارش عجله دارد. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. ولی تا خواستم فریاد بزنم که برگردد به سنگر، زوزۀ سومین خمپاره بلند شد، این بار خیلی نزدیک بود. او بلافاصله خودش را روی زمین انداخت. احساس کردم برایش اتفاقی افتاده. با عجله از سنگر بیرون پریدم و به طرفش دویدم.

به دنبال من، چند نفر دیگر هم به سویش آمدند. با دیدن صورت خونینش، آه از نهادم بلند شد. ترکش خمپاره،گلویش را دریده بود و خون به اطراف فواره میزد. بلافاصله آمبولانس سر رسید سوارش کردیم. او را به عقب جبهه انتقال دادند. با وجود اینکه هر روز شاهد حوادث بسیاری از این دست بودیم ولی هیچ چارهای جز ایستادگی و مقاومت نداشتیم.

با انجام مرحلۀ دوم عملیات بیتالمقدس، قرار بر این شد که واحد ما در شلمچه پدافند کند تا در زمانی مناسب، مسئولیت دیگری به ما محول شود. البته جسته و گریخته، عملیاتهای کوچکی، در مناطق دیگر، توسط بقیۀ واحدها انجام میشد تا زمینه را برای حملۀ گستردۀ آینده آماده کند. این را هم بگویم که موقعیت استراﺗﮋیک شلمچه، ایجاب میکرد ایران و عراق نسبت به این منطقه حساس باشند. شلمچه میتوانست محل ورود ما به خاک عراق و تصرف بندر بصره باشد. به همین خاطر دشمن سعی میکرد با آتش سنگین توپخانه، امکان هرگونه جابهجایی را از ما بگیرد.

در این میان نیروهای ما هر طور شده، باید خود را به جادۀ شلمچه-بصره میرساندند و در آن پدافند میکردند. جادۀ شلمچه-بصره، جادۀ آسفالتهای بود که تا شهر بصره پیش میرفت. در صورت تصرف این جاده دشمن بخش عمدهای از توانایی خود را در منطقه از دست میداد.

روزها یکی پس از دیگری میگذشت. تا اینكه سرانجام نوبت من شد تا مزۀ انفجار دشمن را بچشم! قضیه از این قرار بود که ظهر شنبه آتش توپخانۀ دشمن، خیلی شدید شده بود. همۀ ما در سنگرها کز کرده بودیم و تعداد شلیکها را یکییکی میشمردیم.

یک دفعه سوت خمپارهای را بالای سنگر شنیدم. تا آمدم به خودم بجنبم، صدای انفجار مهیبی بلند شد و سقف سنگر روی سر ما ریخت. بعد از آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم روی تخت بیمارستان دراز کشیدهام.

حالت عجیبی داشتم. سرم منگ بود و انگار روی بدنم سنگینی میکرد. احساس خفگی و تنگی نفس میکردم. وقتی اینها را به پرستاری که بالای سرم بود، گفتم لبخندی زد و گفت «الحمدالله وقتی سنگرتان منفجر شد هیچ آسیبی بهتان نرسیده. فقط کمی دچار موج انفجار شدهاید که آن هم برطرف میشود.» بعد آمپولی زد كه باعث شد چند لحظه بعد چشمانم سنگین شود و خوابم ببرد.

تا چند روزی در بیمارستان بودم. در این مدت تمام پرسنل بیمارستان، از پزشک بگیر تا پرستار و بقیه از هیچ کمکی دریغ نمیکردند ولی با این همه محیط آنجا خیلی برایم خستهکننده بود. دلم میخواست هر چه زودتر پیش بچهها برگردم. احساس میکردم زندگی واقعی در آنجا جریان دارد.

برای همین به دکتر بیمارستان اصرار کردم تا مرخصم کند؛ قبول نکرد و گفت باید یکی دو روز در آنجا بمانم. در این فاصله تنها کاری که از دستم برمیآمد نوشتن نامه به خانواده بود.

خلاصه به هر وضعی بود آن یکی دو روز سرآمد و من سراسیمه به نزد بچهها برگشتم. چند روز بعد از برگشتنم، خبر آزاد شدن پادگان حمید به گوش ما رسید. این خبر خستگی را از تن همۀ رزمندهها بیرون کرد.

 

منبع: سام دلیری ابراهیم سام نشر شاهد 1388 صفحات 61 تا 65





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

        

چند روز قبل از عملیات بدر،بارها شهید برونسی به مناسبت های مختلف از شهادتش در عملیات قریب الوقوع بدر خبر می دهد.گاهی انقدر مطمئن حرف میزند  که میگوید: اگر من در این عملیات شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید! و از آن بالاتر این که به بعضی ها،از تاریخ و محل شهادتش نیز خبر می دهد که چند روز بعد همانطور هم می شود.

از این دست وقایع اعجاب آور ر زندگی شهید برونسی بارها و بارها رخ داده است. آنچه ما را به تامل در زندگی این بزرگوار وا میدارد،رمز همین موفقیت های بسیارش است در زمینه های مختلف.

درظاهر امر،او کارگری بنا است که در دوران قبل از انقلاب،رنج و شکنجه بسیاری را در راه اسلام تحمل میکند؛و در دوران بعد از انقلاب هم، که زمینه برای رشد او مهیا می شود چنان لیاقتی از خود نشان می دهد که زبانزد همگان میگردد و نامش حتی به محافل خبری استکبار جهانی نیز کشیده می شود،و سردم داران کفر برای سر او جایزه تعیین میکنند.

اما در باطن امر،موردی که قابل تامل است و میتوان به عنوان رمز موفقیت، و در واقع رمز رستگاری او نام برد؛عبودت و بندگی بی قید و شرط آن شهید والا مقام است در مقابل حق و حقیقت.

همین تسلیم محض بودن او بر درگاه مقدس و ملکوتی امام زمان(عجل الله فرجه الشریف)،وپیروی خالصانه و صادقانه اش،او را چنان مورد عنایت و لطف آن حضرت و اهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم أجمعین)قرار می دهد که نتیجه ای می شود برای آفرینش آن شگفتی ها.

اهل کفر و نفاق هیچگاه نخواستند این حقیقت را در مورد افرادی این چنین، و هم در مورد انقلاب و نظام ما درک کنند؛ و تا هنوز نیز نفهمیده اند که نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران،بیمه شده قدرت و نیروی لایزالی است که از برکت آن تا کنون تمام نقشه ها و حربه های آنان بی اثر، و محکوم به شکست گردیده است.

مجموعه حاصل تلاشی است هر چند ناچیز برای نشان دادن گوشه ای از زندگی سراسر شگفتی و حماسه سردار رشید اسلام، شهید حاج عبدالحسین برونسی؛نیز کوششی است برای ابراز این موضوع که؛ تا پیروان حقیقی ولایت اهل بیت(علیه السلام) در اقصی نقاط گیتی باشند، که هستند، فکر نابود نمودن دین و معنویت، فکری است منحط و مردود، و فکری است محکوم به شکست و زوال.  

 

آب دهان هدهد

 

سید کاظم حسینی

سه،چهار سالی مانده بود به پیروزی انقلاب.آن وقت ها یک مغازه داشتم.عبدالحسین از طریق رفت و آمد به همان جا،مرا با انقلاب و انقلابی ها آشنا کرده بود.توی خیلی ازکارها و برنامه ها دست ما را می گرفت و به قول معروف،ما هم به فیضی می رسیدیم.یک بار آمد که:امروز می خوام درست و حسابی ازت کار بکشم،سید.

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است.با خنده گفتم:ما که تا حالا پا بودیم امروزش هم پا هستیم.

لبخندی زد و گفت:مشکل بتونی امروز بند بیاری.

مطمئن گفتم:امتحانش مجانیه.

دست گذاشت رو بدنه ترازو.نیم تنه اش را کمی جلوکشید.گفت:پس یک دست لباس کهنه بر دار که راه بیفتیم.

پرسیدم :لباس کهنه برای چی؟!

خندید گفت:اگر پا هستی،دیگه چون و چرا نباید بکنی.

کار خودش بنایی بود.حدس زدم مرا هممی خواهد ببرد بنایی.به هر حال زیاد اهمیت ندادم.یکدست لباس کهنه ردیف کردم در مغازه را بستم وهمراهش راه افتادم.

حدسم درست بود؛کار بنایی تو خانه یکی از علمای معروف،از همان هایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمیگذاشت.آستین ها را زدم بالا و پا به پش مشغول شدم.به قول خودش زیاد بندنیاوردم.همان اول کار بریدم.ولی به هر جان کندنی که بود،دو،سه،ساعتی کشیدم.بعدش یکدفعه سر جام نشستم،خسته و بی حال گفتم:من که دیگه نمی تونم.

خوب میدانست که من اهل بنایی و این طور کار های سنگین نبوده ام. شاید رو همین حساب زیاد سخت نگرفت حتی وقتی لباس ها را عوض کردم و می خواستم بزنم بیرون،با خنده و خوشرویی بدرقه ام کرد.

فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت : لباس کارت را بردار که بریم.

یک آن ماندم که چه بگویم.ولی بعد به شوخی و جدی گفتم:دستم به دامنت!راستش من بنیه این جور کار ها را ندارم.

خندید.گفت:بیا بریم امروز زیاد به ات کار سخت نمیدم.

یک ذره هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم ولی از عهده کار هم بر نمی آمدم.دنبال جفت و جور کردن بهانه ای،شروع کردم به خاراندن سرم.گفت:مس مس کردن و سر خاراندن فایده ای ندارد،برو لباس بردار که بریم.

جدی و محکم حرف میزد.منم تصمیم گرفتم حرف دلم را رک و راست بگویم،گفتم:آقای برونسی من اگر بیایم کم کار می کنم؛اینطوری هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره هم این که دست و پای تو رو هم تنگ می کنم. خنده از لبش رفت.اخمهایش را کشید به هم و برام مثال آن هد هد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود،همان آتش که با کوهی از هیزم برای حضرت ابراهیم(علیه السلام)درست کرده بودند.خیلی قشنگ و منطقی این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی جا داره.

ساکت شد.من سراپا گوش شده بودم داشتم مثل همیشه از حرف هایش لذت می بردم.پی حرفش را گرفت و گفت:در واقع علما الان دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت می کنن، و خدمت و کار ما برای اونها،خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام هست.

 

فرشته واقعی

معصومه سبک خیز

 

هر وقت آن عکس را می بینم،یاد خاطره شیرینی می افتم؛مثل یک پدر مهربان دست هایش را انداخته دور گردن دو تا پسر بچه کرد.با یکیشان دارد صحبت می کند،دور وبرشان یک گله گوسفند است.سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود. خاطره اش را خود عبد الحسین برایم تعریف کرد:شب اولی که پسر بچه ها را دیدم،زیاد بشان حساس نشدم.برایم عجیب بود،ولی زیاد مشکوک نبود.بقیه بچه ها هم تعجب کرده بودند؛دو تا چوپان کوچولو،این موقع شب کجا می رن؟!

پاپیچشان نشدیم.کمی بعد شبحی ازشان،توی تاریکی پیدا بود و کمی بعد شبح هم ناپدید شد.

شب بعد دوباره آمدند:دوتا پسر بچه،با یک گله گوسفند؛و از همان را هی که دیشب آمده بودند!این بار به شک افتادیم.یکی گفت:باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.

سابقه کومله ها را داشتیم؛پیر و جوان و زن و بچه براشان فرقی نمی کرد.همه را می کشیدند به نوکری خودشان،اکثرا هم با ترساندن و زور و فشار.

به قول معروف،پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو،جلوشان را گرفتم.دقیق و موشکافانه نگاهشان کردم.چیز مشکوکی به نظر نرسید،متوجه گوسفند ها شدم.حرکتشان کمی غیر طبیعی بود.

یکهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت.نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندان،چیزی که نباید ببینم دیدم؛نارنجک!

زیر شکم هر کدام از گوسفند ها،یک نارنجک بسته بودند،ماهرانه و بادقت.دو تا بچه انگار میخ شده بودند به زمین.می گفتی که چشمانشان می خواهد از کاسه بزند بیرون.اگر می خواستم از دست کسی عصبانی بشوم،از دست ضد انقلاب بود؛آن اصل کاری ها.به شان گفتم:نترسید،ما با شما کاری نداریم.نارنجک ها را ضبط کردیم.آنها را تا صبح نگه داشتیم.صبح مثل این که بخواهم بچه های خودم را نصیحت کنم،دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن.یک ذره هم انتظار همچین برخوردی را نداشتند.

دست آخر که ازشان تعهد گرفتم،گفتم:شما آزادین میتونین برین.

مات و مبهوت نگاهم می کردند.باورشان نمی شد.وقتی فهمیدند حرفم راست است،خداحافظی کردند و آهسته آهسته دور شدند.هر چند قدم که می رفتند پشت سرشان را نگاه می کردند.معلوم بود هنوز گیج و منگ هستند.حق هم داشتند؛غول های عجیب و غریبی که کومله ها از بچه های سپاه توی ذهن آنها ساخته بودند،با چیزی که آنها دیدند، زمین تا آسمان فرق می کرد.

 

نذر فی سبیل الله

معصومه سبک خیز

 

همیشه از این نذر و نیاز ها داشتم.آن دفعه هم یک گوسفند نظر کرده بودم،نذر زنده برگشتن عبدالحسین.

وقتی از جبهه برگشت،جریان را به اش گفتم.خودش دنبال کار را گرفت؛یک گوسفند خرید و آورد توی حیاط بست.

مادرم و چند تا از در و همسایه ها هم گوشفند را دیده بودند.کنجکاو قضیه شدند.علتش را که می پرسیدند می گفتم:نذر داشتم.

بالاخره گوسفند را کشتیم.خودش نشست و با حوصله،همه گوشت ها را تقسیم کرد.هر قسمت را توی یک پلاستیک می گذاشت.حتی جگر و پوست و چیز های دیگرش را هم جدا جدا توی چند تا پلاستیک گذاشت. کارش که تمام شد دست ها را شست و گفت:یه کیسه گونی بزرگ برایم بیار.

گفتم:گونی می خواین چه کار؟

اشاره کرد به پلاستیک ها و گفت:میخوام اینا رو بزارم توش.

فکر کردم خودش می خواهد سهم فک و فامیل و همسایه ها را ببرد در خانه شان.گفتم:شما نمی خواهد زحمت بکشین،خودم با بچه ها می برم.لبخند زد. انگار فکرم را خواند.با لحن معنی داری پرسید:مگر شما این گوسفند رو فی سبیل الله نذر نکردی؟

گفتم:خب چرا.

گفت:پس برو یک گونی بیار.

رفتم آوردم همه پلاستیک ها را که قسمت کرده بود ریخت توی گونی؛هیچی برای خودمان نگه نداشت.کیسه را گذاشت پشت موتورش.گفت:توی فامیل و همسایه های ما،حمد الله کسی نیست که به نون شبش محتاج باشه.

نمی دانم گوشت ها را کجا برد و به کی ها داد،ولی میدانم که یک ذره از آن گوشت ها را نه ما دیدیم نه هیچ کدام از فامیل و در و همسایه.چند تایی شان می خواستند ته و توی قضیه را در بیاورند.می پرسیدند:گوسفند رو کشتین؟

میگفتم:آره.

وقتی این را می شنیدند چشمانشان گرد می شد.می گفتند:چه بی صر و صدا!

حتما انتظار داشتند سهمی به آنها برسد.شنیدم بعضی شان با کنایه می گفتند:گوسفن رو برای خودشون گشتن!

بعد ها هم اگر گوسفندی نذر داشتم،همین کار را می کرد.هر چی هم می پرسیدم گوشت ها را کجا می برین؛چیزی نمی گفت.

 

در شش ماه نخست جنگ، نیروهای رزمنده اعم از ارتشیان، بسیجیان و جهادگران به خوبی دریافتند که به دلیل فقدان لوازم و ادوات جنگی در مقابل دشمنی که طی سالیان گذشته خود را تا بن دندان تجهیز نموده و در زمینه نیروهای مکانیزه زمینی، هوایی و دریایی از آمادگی کامل برخوردار است. به هیچ وجه قادر نیستند با تفکر و شیوه‏های کلاسیک، نبرد و مقابله نمایند؛ زیرا یک جنگ کلاسیک بر ابزار متکی است و ابزار و ادوات جنگی محور تاکتیک‏ها می‏باشد و لذا هر کدام از طرفین نبرد که از تجهیزات و تسلیحات برتری برخوردار باشد پیروز است. 

تحریم اقتصادی و نظامی ایران از طرف امریکاییان از یک سو و سازمان و ساختار ارتش وابسته به امریکا از سوی دیگر، این اجازه را به ما نمی‏داد که بتوانیم با تفکر کلاسیک با عراق نبرد نماییم لذا با وجود نیروهای رزمنده انقلابی و شهادت طلب فراوان که به دستور رهبری انقلاب برای دفاع از کیان کشور و انقلاب و نظام اسلامی به سوی جبهه‏های نبرد هجوم آورده بودند، هیچ اندیشه نظامی بهتر از آغاز جنگ چریکی، به دست آوردن ابتکار عمل و طراحی نقشه‏های جنگی کاملا بدیع و ابتکاری وجود نداشت. 

از آغاز سال 1360 تفکر جدید دفاعی مبتنی بر جنگ چریکی به ظهور رسید و این عظیم‏ترین نقطه عطف تاریخ جنگ تحمیلی بود. این تفکر بعد از ناکامی تفکر و تجربه پیشین در آزاد سازی مناطق اشغالی به فرماندهی بنی‏صدر و پدید آمدن بن‏بست و موجب تحولی در صحنه‏های نبرد با دشمن گردید که در نتیجه آن، پیروزی‏های متعددی یکی پس از دیگری نصیب رزمندگان اسلام شد. 

تفکر جنگ چریکی با الهام از مبارزات چریک شهری و مبارزات سیاسی دوران انقلاب توانست علی رغم کمبود تجهیزات جنگی و با تکیه بر ابزار سبک نظامی، سنت شکنی کرده و به خلق ابتکارات و توان‏مندی‏های زیادی دست بیاید. 

اگر حمایت‏های ابرقدرت‏ها و در رأس همه آن‏ها امریکاییان از رژیم بعثی عراق نبود و اگر این رژیم را از نظر سیاسی - اقتصادی و نظامی حمایت همه جانبه نمی‏کردند، بدون تردید در همان سال‏های اولیه جنگ، رژیم صدام به پای میز مذاکره کشانیده و جنگ با صلحی پایدار، خاتمه پیدا می‏کرد. اما هرگاه ما در جبهه‏ای پیروز می‏شدیم. تمام تلاش‏های قدرت‏های جهانی در محکومیت ما و خنثی نمودن شهد این پیروزی به کار گرفته می‏شد، علاوه بر اینها رژیم صدام با استفاده از توان علمی و تکنولوژی آنها به فناوری تولید سلاح‏های شیمیایی دست یافت و برای اولین بار در شهریور 1362، از آن‏ها به صورت نسبتا وسیع استفاده کرد. از دیدگاه قدرت‏های جهانی پیروزی ما در جنگ می‏توانست برای کشورهای منطقه خطرناک باشد چرا که الگوی سیاسی حکومت گران ایرانی می‏توانست بر آن‏ها تأثیر مثبت بگذارد و این برای غرب یک باخت سیاسی بود که باید با آن مقابله می‏شد. 

منابع:

کتاب دستاورد ها ی دفاع مقدس و راه های حفظ و نشر آن  نوشته دکتر اسماعیل منصور لاریجانی

کتاب انسان از منظری دیگر نوشته محمد علی طاهری

کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

 هور

سرمای شبانه ی هور بر لباس غواصی ام می خزد وافکارم را می برد. دست هایم را به هم می مالم و به صورتم می کشم. در حالی که نگاهم، به انتظار، بر مسیر حرکت علیرضا خیره شده است .باد، لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم . و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند .قلبم به تپش می افتد و بی طاقت ، بر تمام وجودم می کوبد .

- نکندعلیرضا....؟!

 دلشوره و توهم جانم را به بازی میگیرند . و بار هم انتظار...آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد ، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟!برمیخیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته میبینم که دوربین به چشم به روبه رو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:

- علی...

با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.

-من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همینجا عمل کنن. برو!

من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت برمی گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لبم رسیده است. بلند تر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

-آها...آنجاست!

و علیرضا همچنان سایه وار آنجا نشسته است. سرعت میگیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.

-علی آمدیم...علی!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. وآن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود...آه، چه شبی دارد هور!                20/2/1369

 هبوط

چند روزی است بچه ها حالی به حالی شده اند. شب ها از توی سنگر ها صدای دعای توسل می آید.چند روزی است که آذرفر از تهران آمده و با خبری که آورده سینه ی گردان را سوزانده است . آذرفر می گفت :آقا مصطفی شهید شد و آقا سید را به بمارستان مشهد فرستادیم. آذرفر می گفت : آقا سید از گردن به پایین فلج است .

دعای بچه ها این شب ها خالصانه تر است. هنوز ته دلشان امیدی باقی مانده. امروز حال گرفتن روزنامه ها را ندارم. میگویم باشد فردا میگیرم. دارم این پا و آن پا میکنم که ماشین غذا روزنامه ها را می آورد. روزنامه ها هرچند کهنه اند اما خبری تلخ و تازه را به همراه دارند. روزنامه ها ی پس مانده در صفحه اول خود جامی زهر آلود آورده اند تا در دل بروبچه های گردان بریزند...! و می ریزند  و امید دل همه را با قلم درد آلود خود به سیاهی می کشند...سر همه مان به درد می آید. همه می نگریم. همه می گرییم و خود را ملزم به باور می نماییم : الذین اذا اصابتهم مصیبه...

صفحه اول روزنامه سیمای آقا سید را در بر گرفته و نوشتاری این چنین بر سینه خود حک نموده است : عروج عاشقانه سردار رشید اسلام،شهید سید مهدی لاجوردی را به امام زمان و رهبر کبیر انقلاب و امت...

مانده ایم روزنامه ها را در سنگر ها پخش کنیم یا نه! آذرفر می گوید : پخش کنید. روزنامه ها به داخل سنگر ها می رود و بچه ها می بینند عکس خورشید را .

همه سنگر ها مجلس بزرگداشتی شده است برای آقا سید و آقا مصطفی، بچه ها عکس آقا سید را از روزنامه ها کنده و روی کاغذ ها چسبانده و زیرش یکی از جملات عارفانه ی او را نوشته اند : شهادت! کی به سراغم می آیی؟

   

خمینی را دوست دارم

در اردوگاه درجه داری داشتیم پست و فاسد. روزی وارد آسایشگاه شد و حجت الله گرجی را بلند کرد و گفت : تو که بسیجی هستی و می گویی میخواهیم اسلام را صادر کنیم، بگو ببینم چرا برای کشتن مردم مسلمان عراق به جبهه آمده ای؟

گرجی گفت : من برای کشتن مردم عراق نیامده ام، برای نجات آنها از شر حزب بعث کافر آمده ام.

درجه دار عراقی عصبانی شد و گفت : آیا هنوز هم خمینی را دوست داری؟

گرجی بدون تامل و با قاطعیت گفت : بله، امام خمینی را دوست دارم. او رهبر تمام مسلمین جهان است.

درجه دار عراقی از کوره در رفت و یک سیلی زد به صئرت گرجی و گفت : تو را میکشم و همینجا دفنت میکنم.

گرجی با متانت و آرامش گفت : قال الصادق (ع) : لا راح المومن الا بلقاءالله. مومن راحت نمیشود مگر موقعی که به ملاقات خدایش بشتابد.

- یعنی تو از مرگ نمی ترسی؟

- نه چرا باید از شهادت بترسم؟

درجه دار عراقی که آبروی خود را از دست داده بود، یک پارچ آب ریخت روی صورت گرجی و او را به شکنجه گاه برد. بعد از مدتها شکنجه و آزار، گرجی با یک پرونده سازی که به کمک عناصر خود فروخته ترتیب یافته بود به زندان ناصریه محل نگهداری زندانی های سیاسی عراق فرستاده شد.

منابع:

1- شب هور

کتاب فرمانده من- خاطره شب هور به قلم احمد کاوری

2- هبوط

کتاب جنگ پا برهنه به قلم رحیم مخدومی

3- خمینی را دوست دارم

برگرفته از کتاب روایت هجران به قلم جهانبخش شاکری

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

"جنگ" در فرهنگ عموم کشور های جهان واژه ایست پست و منفور که با خود وحشت و  خون و کشتار و آوارگی می آورد و شادی و آسایش و امنیت را به یغما میبرد. و جز اندک سیاستمداران نفع طلب و استعمار گر کمتر کسی میل و رغبتی برای آغاز آن دارد... .

و اما دفاع... یعنی ایستادگی در برابر ظلم و زور همیشه و همه جا شایسته و مورد ستایش است. چه رسد به دین مقدس اسلام که آن را برابر جهاد می داند و کشته شدن در این راه را شهادت و مقرب درگاه پروردگار شدن .

 و در ایران اسلامی جایی که تقرب به درگاه خداوند و قرین نعمت او شدن آرزوی قلبی مردم با ایمان است، شهادت در راه دفاع از سرزمین شهدی است گوارا، که تعلقات مادی و دنیوی در برابر آن ناتوانند .

دفاع از سرزمین و خاک و ناموس مقدس است. دفاع مقدس نه یادآور خون و کشتار و آوارگی، که یادآور رشادت و مردانگی مردان و زنانی است که با خون و جان خود حتی یک وجب از خاک ایران را به دستان خون آلود دشمن نسپردند و آرامش امروز را برای ما به یادگار نهادند .

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

13 رجب میلاد حضرت علی علیه السلام مولود کعبه داماد پیامبر و وصی و  ولی ایشان مبارک باد.

علی آن شیر خدا شاه عرب

الفتی داشته با این دل شب

شب ر اسرار علی آگاه است

دل شب محرم سر الله است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

نكته ی چشمگیر دراغلب داستان های كوتاه دفاع مقدس ،تعلیق داستانی آن هاست. خواننده دراضطراب و دل مشغولی های قهرمانان داستان ها سهیم شده و ازآن جا كه فضای داستان ها جبهه و جنگ است ازعشق و مرگ سرشار می شوند. خواننده دردل ماجراها غوطه ور می شود و به كشف و شهودی تازه می رسد.
نویسندگان دراغلب داستان های كوتاه خود، عشق، نفرت، مرگ، زندگی و ترس را در پیش روی خواننده قرار می دهند تا خواننده به اهمیت و نقش این مسایل كه ازپدیده های واقعی و غیرقابل انكار زندگی است، پی ببرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

مراسم در اسارت

 

رزمندگان از آغاز اسارت، همواره تلاش داشتند که دشمن را به زبونی وادارند و ارادهی آهنین ایرانی را به آنها نشان دهند. ما در دفاع از دین و وطنمان اسیر شده بودیم و در این راه تا نفس آخر پایداری میكردیم و به اعتقادات دینی خود پایبند بودیم. نماز وسیلهی رازونیاز و یاری جستن از خدای بزرگ بود.

چند روز مانده به ماه رمضان با آن شرایط بسیار سخت روزه میگرفتیم و نماز به پا میداشتیم. با گماردن نگهبان، مخفیانه نماز جماعت و جلسات قرآن و احكام برپا میكردیم. برادران خوشصدا مداحی میكردند و تا صبح نیایش میكردیم. كلاسهای پنهانی احكام همواره وجود داشت. حالوهوای آن لحظههای شور و اضطراب و لحظات افطاری و نجوای جانسوز دعاها و سرگذاشتن بر روی كف سیمانی آسایشگاهها قابل وصف نیست. حتی بسیاری از نگهبانان سرسخت هم گریه میافتادند و تاب دیدن آنهمه رازونیاز خالصانه را نداشتند.

شبهای قدر، حال و هوای دیگری داشت. همه مخلصانه و عاجزانه عبادت میكردند و از خدای خود میخواستند كه عزت و سربلندی ایران را همواره مستدام بدارد و برای طول عمر بنیانگذار انقلاب دعا میكردند.

عراقیها از ارادهی آهنین ایرانیها سخت در شگفت بودند. با اینکه نمیگذاشتند، روزه بگیریم و نماز بخوانیم، عملاً به همت و همبستگی ما حسادت میكردند. در ماههای محرم مخفیانه با پستدادنها نوحهسرایی میکردیم. گاهی جاسوسها به عراقیها گزارش میدادند و عراقیها سر میرسیدند و همه را زیر ضربات كابل و باتوم میگرفتند، اما ما مجدداً كار خود را انجام میدادیم. عراقیها سه نفر را به بهانهی اینکه آنها شورشها را راه میاندازند، بهجای نامعلومی بردند و دیگر هیچكس از سرنوشت آنها خبر نشد.

در مراسم مذهبی بسیار جدی بودیم. ما به ائمهی اطهار نیاز داشتیم و نمیتوانستیم غافل شویم. روزی مراسم سوگواری بر پا كردیم. ناگهان عراقیها وارد آسایشگاه شدند و مراسم را به هم زدند. همهی اسرا اعتراض كردند. اما عراقیها به امامان هم توهین كردند. در یك لحظه خون همه به جوش آمد. به عراقیها حمله کردیم. درگیری سختی شد. چندین نفر از اسرا مجروح شدند. صدای یا حسین به آسمان بلند بود. همه فریاد میزدیم: «قال رسولالله نور عینی، حسین منی و انا من حسین». صدای الله یا الله ما اردوگاه را میلرزاند. تمام شیشههای پنجرهها را شكستیم. هرچه داخل آسایشگاهها بود، به بیرون پرتاپ كردیم و با سنگ عراقیها را زدیم.

آسایشگاههای دیگر هم همصدا با ما شورش كردند. ما هم چند عراقی را به قصد كشت زدیم. خون جلوی چشمان ما را گرفته بود. در اندكزمانی، تعداد بیشماری از نیروهای ضد شورش از هر سو با خودروها وارد اردوگاه شدند. درگیری خونین به وجود آمد. عراقیها اقدام به تیراندازی نمودند. تمام آژیرهای خطر را به صدا درآوردند. بعد از چند ساعت زد و خورد، عراقیها با تیراندازی ما را داخل آسایشگاهها زندانی كردند. سه روز تمام آب و غذا به ما ندادند. اجازه نمیدادند به توالت برویم.

اعتراض ما به گوش دیگر آسایشگاههای اردوگاه رسیده بود. آنها هم در طرفداری از ما شورش كردند. هجده نفر مجروح و سه نفر هم شهید دادیم.

دههی فجر، بوی انقلاب اسلامی در اردوگاه میپیچید. اسرا به همدیگر تبریك میگفتند. با امكانات كم، تئاترهای بسیار زیبایی را اجرا میكردند كه عراقیها هم از دیدن آن لذت میبردند و میگفتند شما استعداد زیادی دارید. در شادیها میخواندند و با پارچههای رنگارنگ پرچمهایی درست میكردیم و به وضع لباسهامان میرسیدیم. با خمیر لای نانها و شكر، حلوا و شیرینی درست میكردیم و از هم پذیرایی میکردیم. بچههای هنرمند لطیفه تعریف میکردند و دیگران را میخنداندند. حتی كار به جاهای باریك میكشید و همهی ما در میان آنهمه بعثی فریاد میزدیم: الموت صدام. از هیچكس نمیترسیدیم.

عراقیها هركاری میكردند، نمیتوانستند ما را كنترل كنند. بسیار ترسیده بودند. سه روز متوالی شعار میدادیم. فرماندهان عراقی برای ساكتكردن ما نگهبانهای آن قسمت را عوض كردند و فرمانده اردوگاه را نیز برداشتند و آزادی نسبی برای فرائض دینی به ما دادند و حتی غذای ما مقداری بیشتر شد. 

اردوگاه 15تكریت


منبع: کتاب حدیث سرخ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

قبل از عملیات کربلای هشت با گردان رفته بودیم مشهد. یک روز دیدم سید احمد از خواب بیدار شده ولی تمام بدنش میلرزد.

بعد از یکی دو ساعت به من گفت که امروز حتما باید برویم بهشت زهرا. اتفاقا برنامه ی آن روزگردان بهشت زهرا بود. از احمد پرسیدم که چی شده که حتما باید بریم بهشت زهرا؟

او به اصرار من تعریف کرد:  دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت تو در بهشت همسایه ی منی! تا بحال اورا در خواب ندیده بودم. از او پرسیدم که کیست؟ پاسخ داد شهید شده و در بهشت زهرا هستم.

احمد آنروز انقدر گشت تا قبر آن شهید را که به خوابش آمده بود پیدا کرد.

خاطره ای از زندگی شهید احمد پلارک

منبع: کتاب پلارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

خاطره ی شماره 1.

غروب روز 1/5/61 دستوری از فرماندهی گردان صادر شد. دستور مختصر و کوتاه بود. چند نفر داوطلب باید در یک مأموریت ویژه شرکت کنند.

 فرمانده گردان بلافاصله بچهها را به خط کرد و گفت «طبق گزارشات رسیده، دشمن قصد دارد به زودی با تانکهای بسیار زیادی، دست به پاتک بزرگی بزند تا منطقۀ پاسگاه زید را از ما پس بگیرد. برای جلوگیری از این عملیات، نیاز به چند نفر داوطلب داریم تا به همراه تعدادی از بچههای لشکر حضرت رسول[1] چند تانک عراقی را شکار کنند و آرایش واحد زرهیشان را بههم بزنند. باید بدانید که این مأموریت بسیار حساس است؛ پس سعی کنید دستِ خالی برنگردید و تحت هیچ شرایطی اسیر دشمن نشوید. این مأموریت میتواند حداقل این ارزش را داشته باشد که در سپاه دشمن رعب و وحشت ایجاد کند و یا این احساس را در آنها ایجاد کند که ما عملیات بزرگی در پیش داریم. شاید این مسئله، او را از پاتک سنگینش منصرف سازد.»

وقتی حرفهای فرمانده تمام شد. من به همراه خسرو و چند نفر دیگر داوطلب شرکت در عملیات شدیم. میدانستم مأموریت سنگین و سختی را در پیش داریم و زنده برگشتن از مواضع دشمن، پس از شکار چند تانک کار چندان سادهای نیست. آن شب بعد از خواندن نماز، یکی از بچههای لشکر حضرت رسول که تجربۀ زیادی در شکار تانک داشت سعی کرد تجربیاتش را به ما انتقال دهد و روحیۀ ما را بالا ببرد.

حدود نیمه شب بود که راه افتادیم. وقتی پایم را به آن طرف خاکریز گذاشتم احساس کردم دلم روشن است. انگار هر اتفاقی که در این مأموریت بیفتد همان چیزی است که من خواهانش هستم. همگی با احتیاط و بی هیچ سر و صدایی جلو میرفتیم. یک اشتباه کوچک میتوانست نقشه را بههم بزند و باعث کشته شدن همه شود. مسافتی را نیمخیز پیش رفتیم. بعد با اشارۀ دست فرمانده گروه، به صورت سینهخیز شروع به پیشروی کردیم. آسمان پر از ستاره بود، ولی از ماه خبری نبود. همه چیز در سکوتی مطلق فرو رفته بود.

پس از مدتی به محل استقرار تانکها رسیدیم. با حرکت دست فرمانده، هر کدام مأمور تانکی شدیم و در چندمتری آمادۀ شلیک شدیم. لحظات نفسگیری بود. در این دقایق هر اتفاق کوچکی میتوانست فاجعۀ بزرگی را بهوجود آورد. تا دستور آتش داده شود، گویی عمری به ما گذشت. با شلیک آرپیجی اولین نفر، بقیه هم آتش کردیم و تانکها یکی پس از دیگری منفجر شد.

قرار بر این بود پس از نابودی ده تانک کار را متوقف کنیم. با شلیک آخرین آرپیجی، همگی طبق قرار در گودالی جمع شدیم. در این میان، عراقیها که انتظار چنین حملۀ غافلگیرانهای را نداشتند، شروع کردند به داد و هوار کشیدن. به دنبال آن، کالیبرهای تانکهای سالم بنا کردند به شلیک بیهدف به اطراف. با روشن شدن گلولههای منور، منطقه کاملاً روشن شد. به دستور فرمانده عملیات، تا خاموش شدن در گودال ماندیم. به محض خاموش شدن منورها، به صورت سینهخیز به طرف مواضع خودمان حرکت کردیم. هنوز چند متری تا خاکریز فاصله داشتیم که آتش تیربار یک نفر را شهید و دو نفر را هم مجروح کرد. به هر وضعی بود آنها را به عقب انتقال دادیم. همین که پشت خاکریز رسیدیم تازه آتش توپخانه و خمپارهاندازهای دشمن شروع شد. آتشبازیای که هیچ فایدهای برای عراقیها نداشت.کتاب سام (خاطرات ابراهیم سام)ابراهیم سام دلیرینوبت چاپ: اول1388

ساعت 10 صبح یكی از این روزها روی ارتفاعی رفته بودم و از سنگر دیدهبانی خط عراقیها را نگاه میكردم. چند هواپیمای جنگی عراقی به آسمان منطقه آمدند و مواضع ما را بمباران کردند. چهار فروند میراژ 2000 بودند و دو میگ 21. آتش و دود همه جا را گرفت و چند نفر از سربازان ما شهید شدند.

توپهای ضد هوایی به هر سوی آسمان تیراندازی میكردند. یكی از رزمندگان موشك دوشپرتاپ سهند 3 را بهسوی هواپیما شلیک کرد. یکی از هواپیماها آتش گرفت و خلبانش با چتر از كابین بیرون پرید. هواپیمای او داخل خاك ایران و در پشت نیروهای ما سقوط کرد. بقیهی جنگندههای عراقی هم پا به فرار گذاشتند.

خلبان را با چتر در آسمان میدیدیم. چند نفر از رزمندگان ما پخش شدند تا خلبان را دستگیر کنند. من هم اسبی را كه برای كشیدن مهمات به كوههای مرتفع داشتیم، سوار شدم و بهسوی درهتپههای اطراف حركت كردم.

تقریباً بعد از دو ساعت جستوجو بالأخره محل سقوط میراژ 2000 عراقی را پیدا کردیم. از هر طرف رزمندگان خود را به آن نقطه میرساندند تا انهدام جنگندهی عراقی را ببینند و روحیه بگیرند.

هواپیما تكهتكه شده بود و پخش شده بود. دو بمب شیمیایی هم در محل سقوط پیدا شد كه متعلق به جنگنده بوده و به خواست خدا خلبان فرصت پرتاپ آن را پیدا نکرده بود. جالب اینکه در حین سانحه نیز منفجر نشده بود. منطقه را فوری ترك كردیم. یگان موشكی زمین به هوای نیروی هوایی ارتش كه در دو سه كیلومتری سایت موشكی مستقر بود، بمبها را به عقب تخلیه کردند.

از خلبان خبری نبود. با توجه به موقعیت منطقه او نمیتوانست از مرز خارج شود. پس از چهار ساعت كاوش مناطق عقب توسط دو گروهان تكاور، بالأخره او را نزدیک سیاهچادرهای عشایر گیلانغرب یافتیم و بلافاصله او را منتقل کردیم.

بهوسیلهی مترجم عربزبان بازجویی جنگی را آغاز كردم. نام و نشان و واحد و شمارهی پرسنلی و محل سكونتش را جویا شدم. او سروان خلبان «جمیل صدیق محمد زهیر» بود؛ اهل دهوك عراق. دو پسر داشت و یک دختر. مأموریت او انهدام سكوهای پرتاپ موشک زمین به هوای «هاگ» نیروی هوایی ارتش در پشت منطقهی نفتشهر بود.

سرشناسه: احمدزاده، میكائیل.1345

عنوان و نامپدیدآور: اردوگاه 15 تكریت / خاطرات جانباز آزاده میكائیل احمدزاده.

مشخصات نشر: تهران: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی،

 نشر شاهد، 1388.



 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

 

سید نمونه کاملی از اخلاص بود می گفت روزی از پله های دبیرستان ابن سینای همدان که بالا می

 رفتم لحظه ای تردید مرا گرفت نمی دانم به خاطر چه بود گفتم خدایا اگر می گویند قادری و بدون

 اذن تو هیچ کاری انجام نمی شود همین الان نگذار از این پله ها بالا بروم در همان موقع بود که

 پاهایم بر زمین میخکوب شد و توان کوچکترین حرکتی را در خود ندیده ام پس از شهادت او بچه ها

 دفتر خاطراتش را از کوله پشتی اش در آوردند در آن نوشته بود: خدایا مرا مثل علی اصغر امام

 حسین(ع) بپذیر سرانجام در عملیات صاحب الزمان در اردیبهشت 65 ترکشی گلویش را درید و

 دعایش را مستجاب کرد.

منبع:مهدی عزیزیان از همرزمان شهید سید جعفر حجازی. تیپ 3

نتیجه گیری خاطره ی اول

این خاطره به ما می نمایاند که رزمندگان دفاع مقدس چه شخصیت والایی داشتند و اخلاص و پاکدامنی در انها موج میزد.

 

 خاطره دوم:

محل استقرار بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی

بود.

در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا کرد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر

تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای نان خورده ها را

می گشت. تا آخر قضیه را خواندم.

سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

ـ برادر رحمان! این نان را می شود خورد؟!

ـ بله، آقا مهدی می شود.

دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد.

ـ این را چطور؟ آیا این را هم می شود استفاده کرد؟

من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می توانستم بدهم؟ آقا مهدی ادامه داد.

ـ الله بنده سی*... پس چرا کفران نعمت می کنید؟... آیا هیچ می دانید که این نانها با چه مصیبتی از

پشت جبهه به اینجا می رسد؟... هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل

ده تومان است؟ چه جوابی دارید که به خدا بدهید؟

بدون آنکه چیز دیگری بگوید سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد و مرا با وجدان

 بیدار شده ام تنها گذاشت.**

 

منبع: کتاب «خداحافظ سردار»، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ سوم، صفحه 25

 ** خاطره از رحمان رحمان زاد

نتیجه گیری خاطره ی دوم:

نشاندهندی ویژگی بارز موجود دررزمندگان ک همان جلو گیری از اسراف است میباشد .

 

 خاطره سوم:

 

زمانیکه در قرار گاه رعد بودیم ، گاهی بچه ها هنگام رفتن به حمام لباس های چرک خود را کنار

حمام می گذاشتند تا بعداً بشویند . بارها پیش آمده بود که وقتی برای شستن لباس هایشان رفته بودند

آنها را شسته و پهن شده می یافتند و با تعجب از اینکه چه کسی این کار را انجام داده در شگفت می

ماندند .

سرانجام یک روز معما حل شد وشخصی خبرآورد آن کسی که به دنبالش می بودید کسی جز تیمسار

بابایی ، فرمانده قرار گاه نیست . از آن پس بچه ها از بیم آنکه مبادا زحمت شستن لباسهایشان بر

 دوش جناب بابایی بیفتد یا آنها را پنهان می کردند یا زود می شستند و دیگر لباس چرک در حمام

وجود نداشت .

منبع: پرواز تا بی نهایت صفحه 234، خاطرات شهید بابایی

نتیجه گیری از خاطره ی سوم

این خاطره نشانگرویژگی فداکاری وایثار گری رزمندگان در همه ی لحظات هشت سال دفاع مقدس است :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

اقتصاد مقاومتی در عمل و اقدام باید .

حرف حرف حرف از مجریان تا کی؟

طرح های سریع و زود بازده برای جوانان بیکار

البته پشتکار و تلاش هم لازم است.

توکل بر خدا نیز چاشنی اصلی کار است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

شهدا انسانهای بزرگی بودند که واقعا روح خدایی و خدایی شدن را هنگامی که خاطراتشان را میخوانیم می یابیم. چنین انسانهایی واقعا از نعمت های پروردگار بودند که با جان و دل ایران اسلامی را نجات دادند.آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! اکنون ما بدهکاریم! ما به آن روزها و شبها بدهکاریم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گریه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاریم. به آن خانمی که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا همیشه بر دل خواهد داشت، بدهکاریم. به مظلومیت آن شهیدی که دلش برای تنها دخترش تنگ می‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاریم. به بزرگی و غرور آن امیر ارتش که به او گفتند دخترت روی تخت بیمارستان منتظر دیدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زمانی به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاریم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ریخته ، بدهکاریم. به مظلومیت، معصومیت دختران و پسران بابا ندیده ، به گریه‌های شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاریم. به بزرگی پیرمردی که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاریم. ما به نام هزاران هزار شهید ، جانباز، اسیر، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهید را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاریم. ما به امام (ره)ما به ایران، به اسلام بدهکاریم...

مرد آمده بود چیزی بگوید
سرفه امانش نداد
.
.
.
چه می‌توانست بگوید
وقتی تمامِ فهمِ شهر از جانباز
سهمیه دانشگاه است
و اسم یک کوچه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

در اغوش یار

صبح روز پنجم اردیبهشت محمد پس از سرکشی به نیروها به داخل سنگر آمد... ساعت 5/7 صبح بود و روز دوم حضور نیروها روی ارتفاعات. محمد نشست کنار ورودی سنگر... حال و هوای خوشی داشت. انگار می‌دانست به کربلایش نزدیک شده است! محمود اسدی که خودش هم بعدها شهید شد، با او صحبت می‌کرد. در مورد آرایش نیروها و امکان پاتک عراقیها و... سنگر کوچک بود و پنج نفر کنار هم بودند که یکدفعه با صدای انفجار سنگر خراب شد! خدمتکن شهید شده بود اما بقیه بچه‌هایی که در سنگر بودند مجروح شده بودند.گرد و غبارها که خوابید محمود، محمد را دید که همانطور که نشسته بوده مجروح شده. سریعاً به سراغ او رفت. مش رجبعلی مسئول تدارکات داشت دنبال دوربین می‌‌گشت و می‌گفت باید عکس بگیرم. ببین محمد چه لبخند قشنگی دارد. محمد را از سنگر بیرون آوردند.شکاف عمیقی در پهلوی چپش بود و بازوی راستش هم غرق در خون بود. محمود تعجب کرد و گفت: چطور خمپاره از بالا خورده و اینطور در دو طرف بدن زخم ایجاد کرده!لبهای محمد هنوز تکان می‌خورد. محمود گوشش را جلو آورد اما نفهمید محمد چه می‌گوید. محمد را سریع به پایین منتقل کردند و سوار آمبولانس کرده و خودشان برگشتند. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که پشت بی‌سیم اعلام کردند برادر تورجی رفت پیش حاج حسین! می‌گویند حال و هوای اردوگاه درست مثل زمانی بود که حاج حسین خرازی شهید شده بود.تا چند روز در اردوگاهها فقط نوارهای مداحی و مناجاتهای محمد را پخش می‌کردند. بیشتر مناجاتها و مداحی‌های محمد در مورد امام زمان عجل‌الله فرجه بود... محمود خیلی ناراحت بود تا اینکه شبی خواب محمد را دید؛خوشحال بود و بانشاط. لباس فرم سپاه تنش بود. چهره‌اش هم بسیار نورانی‌تر شده بود.یاد مداحی‌های او افتاد و پرسید: محمد، این همه در دنیا از آقا خواندی توانستی او را ببینی!؟محمد در حالی که می‌‌خندید گفت: من حتی آقا امام زمان عجل‌الله فرجه را در آغوش گرفتم

کتاب یا زهرا سلام الله علیها صفحه 179

راوی:

شهید محمود اسدی نقل از نوار خاطرات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

عمل به شریعت در همه حال

برای شناسایی،به منطقه ای بین سوسنگردوحمیدیه رفته بودیم.ظهربودکه برگشتیم،موقع اذان بود،شهیدباقری به راننده گفت:((توقف کن تانمازرواداکنیم.))جایی که توقف کردیم،حاشیه ی جاده ودارای ترددزیادبودوماشین هاباسرعت درحال عبورومروربودند.کانال کوچکی کنارجاده بود،من زودتررفتم ووضوگرفتم.وقتی خواستم نمازبخوانم،دیدم اگربخواهم کنارجاده نمازبخوانم،به علت حرکت سریع ماشین ها،امنیت لازم وجودندارد،ازطرفی،جاده هم شنی بودونمازخواندن روی شن ها نیزمشکل بود.کمی آن طرف ترزمین چمنی رادیدم،رفتم ونمازم رادرآنجاخواندم.نمازاول راکه تمام کردم،دیدم شهید باقری درکناری ترین قسمت جاده ودرحاشیه ی شنی آن مشغول خواندن نمازاست.جلورفتم وبه اوگفتم:(آقای باقری این طرف زمین چمن هست،جایی که شماایستادین،امنیت نداره.نمازدوم رواین طرف بخونین.)گفت:((نه همین جانمازم رومیخونم.))به اوگفتم:(آخه برای چی؟)گفت: اون زمین چمن ملک شخصیه ومعلوم نیست متعلق به کیه،درسته که الان زمان جنگه وصاحبان این زمین هااینجانیستن،اماخداکه هست.من چون یقین ندارم که مالک این زمین راضیه یانه،نمازدومم روهمین جامی خونم.چنین توجهی نسبت به مسائل شرعی،آن هم درشرایطی که این زمین هاحکم منطقه جنگی راداشتند،برایم خیلی جالب بودوهیچ وقت این خاطره ازذهنم بیرون نمی رود.

 کتاب یاران ناب جلد۶ ص۲۶ راوی:غفور حاجی سالم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395


( کل صفحات : 20 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو