پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستری. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابم تقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند! و با امام و ولایت و نظام اسلامی ماندند و رفتند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

قلب پرنورفرمانده

در ارتفاعات انار بودیم.امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست.یکدفعه یکی از بچه ها باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!مدتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم.درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم.پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!گفتم: هیچی؟!جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه!با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟! با تعجب گفتم موذن؟ با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا.دقایقی یعد ادامه داد:برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالابگو موذن زنده است یا نه؟! بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است.رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند.بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد.     کتاب سلام بر ابراهیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

امام خمینی«ره» هدف مبارزه و شهادت را؛ حفظ اسلام و احكام قرآن كریم می داند.شهادت زمانی حاصل می شود كه با ایمان به خدا همراه باشد.هدف شهادت و آمال شهیدان تحقق«عدل الهی»،«تحقق اسلام»،«قوت دادن به اسلام»،«شرف اسلام»،«احیاء ارزشهای معنوی»،«عزت دین» و در یك كلام اعتلای حق بود.
آثار و نتایج بركات شهادت از دیدگاه امام«ره» نیز عبارتنداز:
بازیابی حیات ملت،ایجاد موج در دنیا،آبیاری درخت اسلام،تحقق حكومت برهنگان،بیمه شدن شرافت ملت،تقویت روحیه ملت،به دست آوردن استقلال و آزادی، دفع مفاسد از جامعه،تسلیم و سر تعظیم فرودآوردن دنیا در مقابل ملتی كه شهادت را سعادت می داند،بیمه شدن اسلام وانقلاب،قطع دست قدرتها و عامل نشاط و تحرك ملت.

  منابع 3 خاطره اخیر

همسفر خورشید (خاطرات شهید آوینی)

خاک های نرم کوشک (خاطرات شهید برونسی)

سلام بر ابراهیم (خاطرات شهید ابراهیم هادی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

 

ما تورا دوست داریم(شهید ابراهیم هادی)

پاییز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل های ابراهیم بهحضرت زهرا(س) بود. هر جا میرفتیم حرف از ابراهیم بود.
خیلی از بچه ها داستان ها و حماسه آفرینی های او را در عملیات ها تعریف میکردند. همه آنها با توسل به حضرت صدیقه طاهره(س) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری  سر میزدیم از ابراهیم میخواستند که برای آنها مداحی کند و ازحضرت زهرا(س) بخواند.
شب بود. ابراهیم در جمع بچه های یکی از گردان ها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند.
ابراهیم عصبانی شد و گفت:من مهم نیستم، این ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی کنم! هر چه می گفتم:حرف بچه ها را به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت را بکن، اما فایده ای نداشت.
آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که: دیگر مداحی نمی کنم.
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان میدهد. چشمانم را به سختیباز کردم. چهره نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت:
ابراهیم بچه های دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد.بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(س)
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچه ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم رادیده بودم از همه بیشتر تعجبکردم، ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او میخواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟!
گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که...
پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می گویم تا زنده ام جایی نقل نکن.بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی آمد. اما نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرتصدیقه طاهره(س) تشریف آوردند و گفتند:

نگو نمی خوانم، ما تو را دوست داریم.

هرکس گفت بخوان تو هم بخوان


دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد.  ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

 

اولین دفعه رفتن به جبهه (شهید برونسی)

شهید برونسی می گفت: اولین دفعه كه می خواستم به جبهه بروم برای خداحافظی به خ

انه آمدم و دیدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.

بالای سرش ایستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم كه چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی كه دارد جریان رفتن جبهه را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم.

چون وقت داشت تند تند می گذشت و باید خودم را سریع به كارهایم می رساندم. بالاخره جریان را به خانمم گفتم: تا خانمم جریان را شنید هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با این وضعیت به كی می سپاری؟ در این موقعیت و شرایط اگر ما الان بیفتیم چه كسی ما را به دكتر می برد.

گفتم كه: به خدامی سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اینكه از خانه برود همان حالت مجدد به خانم ایشان دست می دهد و خلاصه مجبور است كه این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچه رها كند و خودش را به كاروان برساند.

می گفت: بعد از مدتی كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و دیدم كه خانواده خیلی خوشحال است. تعجب كردم پرسیدم جریان چیست؟ خانمم جریان را اینگونه تعریف می كردند، می گفتند: بعد از این كه تو رفتی در همان حالی كه من بی هوش بودم، یك كبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.

من حركت كردم و به هوش آمدم، دیدم كه این كبوتر است و نهایتاً پرواز كرد و رفت روی دیوار حیاط روبروی همان در اتاق نشست. بعد از مدتی دور حیاط چرخی زد و نهایتاً داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز كرد و رفت و گفت: از آن لحظه به بعد تا همین الانی كه چند سال می گذرد و من در جبهه ها هستم خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

حج وتولدی دوباره(شهید آوینی)

 

تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر‌ ما را در آوردند. كاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب كرده‌اند. كاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:حاجی تو كه قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:نمی‌دانم اما احساس می‌كنم این‌بار باید بروم.وقتی بازگشت.دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
این‌بار هیجان عجیبی داشت
.
با خوشحالی گفت: این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم كه ای كاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای كه در اینها می‌دیدم. به یكی از جانبازانی كه نابینا بود گفتم:دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:یك‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:نه درمورد چیزی که به خدا دادم و معامله كردم نمی‌خواهم فكر بكنم. بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌كنند ما كجا، اینها کجا.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

دل هامان همه ابری بود.                                                                                          

جایی باران زد و جایی رعد و برق ...                                                                           

جمعی پرواز کردند و جمعی پروا از پرواز ...                                                                 

مگر مردگان هم شهید می شوند که ما هم شهید شویم!؟                                                         

شهادت تنها برای زنده هاست...                                                                                  

آنانکه یک عمر مرده اند یک لحظه هم شهید نخواهند شد...                                                    

می گویند جایشان خالی است.غافل که در نظام تکوین هیچ جایی خالی نیست ...                            

شهادت یعنی ماندن برای نماندن و نماندن برای ماندن شهادت یعنی ماندن...                                 

ما که ماندیم رفتیم و انانکه رفتند ماندند...                                                                       

خدایی که حی است شهید است ... و هرکه شهید است حی...                                                  

پرنده ها به حال ما غبطه خواهند خورد روزی که بی بال پرواز کنیم .

اگر خدا شهید نبود احدی شهید نمی شد...

هرکه خدا را بیش از خود دوست بدارد بی شک شهید خواهد شد...

شهادت داستان ماندگاری انانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست ...

به اشک اگر وضو سازی و به امام عشق اقتدا کنی شهادت نمی دهی شهادت می گیری ...

و سلام را در بهشت خواهی داد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

میلاد حضرت زهرا (س) و روز مادر مبارک باد.

 12 فروردین روز جمهوری اسلامی نیز مبارک باد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

فرا رسیدن سال 1395 مبارک باد. سال اقتصاد مقاومتی در اقدام و عمل می تواند زمینه ساز رشد و شکوفایی اقتصاد کشور و اشتغال جوانان باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 1 فروردین 1395

سرمازده

حجت الاسلام محمدرضا رضایی

 

پنجاه متر زمین داشتم تو کوی طلاب.سندش مشاع بود،ولی نمی گذاشتند بسازم.علنأ می گفتند،باید حق حساب بدی تا کارت راه بیفته.

از یک طرف به این کار راضی نمی شدم،از طرفی هم خانه را باید حتمأ می ساختم،ولی آنها نمی گذاشتند.سردی هوا و زمستان هم مشکلم را بیشتر می کرد.

بالأخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم.رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را به اش گفتم.گفت:یک بنای دیگه هم می گم بیاد،خودتم کمک می کنی ان شاء الله یک شبه کلکش رو می کنیم.

فکر نمی کردم به این زودی قبول کند،آن هم تو هوای سرد زمستان.

شب نشده،مصالح را ردیف کردیم.بعد از نماز مغرب،با یکی دیگر آمد.سه تایی دست به کار شدیم.

بهتر و محکمتر از همه او کار می کرد.خستگی انگار سرش نمی شد.به طرز کارش آشنا بودم.می دانستم برای معاش زن و بچه اش مثل مجاهد در راه خدا عرق می ریزد و زحمت می کشد.توی گرمترین روزهای تابستان هم بنایی اش تعطیل نمی شد.

شب از نیمه گذشته بود.من همینطور به اصطلاح ملات درست می کردم و میبردم.بخار سفید نفسهام تند و تند از دهانم می آمد بیرون.انگشتهای دست و پام انگار مال خودم نبود.گوشها و نوک بینی ام هم بدجوری یخ زده بود.

یک بار گرم کار،چشمم افتاد به آن بنای دیگر.به نظرم آمد دارد تلو تلو می خورد.یکهو مثل کنده خشک درختی که از زمین کنده شود،افتاد زمین!دویدم طرفش.عبدالحسین هم آمد.شاید برای دلداری من،گفت:چیزی نیست،سرما زده شده.

شروع کرد به ماساژ دادن بدنش،من هم کمکش.چند دقیقه بعد به حال آمد.کم کم نشست روی زمین.وقتی به خودش آمد،بلند شد.ناراحت و عصبی گفت:من که دیگه نمی کشم،خداحافظ!

رفت؛پشت سرش را هم نگاه نکرد.نگاه نگرانم را دوختم به صورت عبدالحسین.اگر او هم کار را نیمه تمام ول می کرد،من حسابی توی دردسر می افتادم.لبخندی زد.دست گذاشت روی شانه ام.گفت:ناراحت نباش،به امید خدا خودم کار اون رو هم می کنم... .

هر خانه ای که می ساخت،انگار برای خودش می ساخت.یعنی اصلأ این براش یک عقیده بود،عقیده ای که با همه وجود به اش عمل می کرد.کارش کار بود،خانه ای هم که می ساخت،واقعأ خانه بود.کمتر کارگری باهاش دوام می آورد.همیشه می گفت:نانی که من میخورم. باید حلال باشد.

می گفت:روز قیامت،من باید از صاحب کار طلب کار باشم،نه او از من.

برای همین هم زودتر از همه می آمد سر کار،دیرتر از همه هم می رفت؛حسابی هم از کارگرها کار می کشید.

آن شب تا نزدیک سحر بکوب کار کرد.دیگر رمقی نداشتم.عبدالحسین ولی مثل کسی که سرحال باشد،داشت می خندید.از خنده اش،خنده ام گرفت.حالا دیگر خیالم راحت شده بود.

در شش ماه نخست جنگ، نیروهای رزمنده اعم از ارتشیان، بسیجیان و جهادگران به خوبی دریافتند که به دلیل فقدان لوازم و ادوات جنگی در مقابل دشمنی که طی سالیان گذشته خود را تا بن دندان تجهیز نموده و در زمینه نیروهای مکانیزه زمینی، هوایی و دریایی از آمادگی کامل برخوردار است. به هیچ وجه قادر نیستند با تفکر و شیوه‏های کلاسیک، نبرد و مقابله نمایند؛ زیرا یک جنگ کلاسیک بر ابزار متکی است و ابزار و ادوات جنگی محور تاکتیک‏ها می‏باشد و لذا هر کدام از طرفین نبرد که از تجهیزات و تسلیحات برتری برخوردار باشد پیروز است. 

تحریم اقتصادی و نظامی ایران از طرف امریکاییان از یک سو و سازمان و ساختار ارتش وابسته به امریکا از سوی دیگر، این اجازه را به ما نمی‏داد که بتوانیم با تفکر کلاسیک با عراق نبرد نماییم لذا با وجود نیروهای رزمنده انقلابی و شهادت طلب فراوان که به دستور رهبری انقلاب برای دفاع از کیان کشور و انقلاب و نظام اسلامی به سوی جبهه‏های نبرد هجوم آورده بودند، هیچ اندیشه نظامی بهتر از آغاز جنگ چریکی، به دست آوردن ابتکار عمل و طراحی نقشه‏های جنگی کاملا بدیع و ابتکاری وجود نداشت. 

از آغاز سال 1360 تفکر جدید دفاعی مبتنی بر جنگ چریکی به ظهور رسید و این عظیم‏ترین نقطه عطف تاریخ جنگ تحمیلی بود. این تفکر بعد از ناکامی تفکر و تجربه پیشین در آزاد سازی مناطق اشغالی به فرماندهی بنی‏صدر و پدید آمدن بن‏بست و موجب تحولی در صحنه‏های نبرد با دشمن گردید که در نتیجه آن، پیروزی‏های متعددی یکی پس از دیگری نصیب رزمندگان اسلام شد. 

تفکر جنگ چریکی با الهام از مبارزات چریک شهری و مبارزات سیاسی دوران انقلاب توانست علی رغم کمبود تجهیزات جنگی و با تکیه بر ابزار سبک نظامی، سنت شکنی کرده و به خلق ابتکارات و توان‏مندی‏های زیادی دست بیاید. 

اگر حمایت‏های ابرقدرت‏ها و در رأس همه آن‏ها امریکاییان از رژیم بعثی عراق نبود و اگر این رژیم را از نظر سیاسی - اقتصادی و نظامی حمایت همه جانبه نمی‏کردند، بدون تردید در همان سال‏های اولیه جنگ، رژیم صدام به پای میز مذاکره کشانیده و جنگ با صلحی پایدار، خاتمه پیدا می‏کرد. اما هرگاه ما در جبهه‏ای پیروز می‏شدیم. تمام تلاش‏های قدرت‏های جهانی در محکومیت ما و خنثی نمودن شهد این پیروزی به کار گرفته می‏شد، علاوه بر اینها رژیم صدام با استفاده از توان علمی و تکنولوژی آنها به فناوری تولید سلاح‏های شیمیایی دست یافت و برای اولین بار در شهریور 1362، از آن‏ها به صورت نسبتا وسیع استفاده کرد. از دیدگاه قدرت‏های جهانی پیروزی ما در جنگ می‏توانست برای کشورهای منطقه خطرناک باشد چرا که الگوی سیاسی حکومت گران ایرانی می‏توانست بر آن‏ها تأثیر مثبت بگذارد و این برای غرب یک باخت سیاسی بود که باید با آن مقابله می‏شد. 

 کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

تنها مسجد آبادی

حجت الاسلام محمدرضا رضایی

 

سال ها پیش،آن وقت ها که هنوز شانزده،هفده سال بیشتر نداشتم، یک روز توی زمین های کشاورزی سخت مشغول کار بود.من داشتم به راه خودم می رفتم.درباره خلوص،ونیت پاک او،چیز های زیادی شنیده بودم.میدانستم اهل آبادی هم دوستش دارند.مثلا وقتی که از سربازی برگشت استقبال گرمی ازش کردند یا روز ازدواجش همه سنگ تمام گذاشته بودند.

این ها را خبر داشتم،ولی تا حالا از نزدیک پیش نیامده بود باهاش حرف بزنم.عجیب هم دوست داشتم همچین فرصتی دست بدهد.شاید برای همین بود که آن روز وقتی صدام زد،کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم!برام دست بلند کرد و با اشاره گفت:بیا.

نفهمیدم چطور خودم را رساندم به اش سلام کرد جوابش را با دست پاچه گی دادم. بیلش را گذاشت کنار. انگار وقت استراحتش بود.همان جا با هم نشستیم.هزار جور سوال توی ذهنم درست شده بود.با خودم می گفتم:معلوم نیست چکارم داره؟بلا خره شروع کرد به حرف زدن،چه حرف هایی!از دین و پایبندی به دین گفت، و از مبارزه و از انقلابی بودن حرف زد،تا این که رسید به نصیحت کردن من.با آن سن جوانی اش مثل یک پدر مهربان و دلسوز می گفت که مواظب چه چیز هایی باید باشم،چه کارهایی را باید انجام بدهم و چه کارهایی را ،حتی دور و برش را هم نروم.این لطف او تنها شامل حال من نمی شد،هر کدام از اهل آبادی که زمینه ای داشتن هیمن صحبت ها را براشان پیش می کشید.

آن روز به قدری باحال و با صفا حرف می زد که اصلا گذشت زمان را حس نمی کردم.وقتی حرفاش تمام شد و به خودم آمدم،تازه فهمیدم یکی دو ساعت است که آنجا نشسته ام.

صحبتش که تمام شد دوباره بیلش را برداشت و شروع کرد به کار.

دوست داشتم بیشتر از این ها پیشش بمانم،فکر این که مزاحم باشم،نگذاشت.ازش خداحافظی کردم و رفتم،در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتر از قبل شده بود.

کتاب انسان از منظری دیگر نوشته محمد علی طاهری







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

 

بهترین دلیل

مادر شهید

 

روستای ما یک مدرسه بیشتر نداشت و آن هم دبستان بود.آن وقن ها عبد الحسین تو کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند.با این که کار هم میکرد،نمره هاش همیشه خوب بود.یک روز از مدرسه که آمد،بی مقدمه گفت:از فردا اجازه بدین دیگه مدرسه نرم.

من و باباش با چشم های گرد شده به هم نگاه کردیم.همچین درخواستی حتی یک بار هم سابقه نداشت.باباش گفت:تو که مدرسه رو دوست داشتی،برای چی نمیخوای بری؟

آمد چیزی بگوید،بغض گلوش را گرفت.همانطور بغض کرده گفت:بابا از فردا برات کشاورزی میکنک،خاکشوری میکنم،هر کاری که بگی میکنم ولی دیگه مدرسه نمی رم.

این را گفت و یکدفعه زد زیر گریه.حدس میزدیم باید جریانی اتفاق افتاده باشد،آن روز ولی هر چی به اش اصرار کردیم چیزی نگفت.

روز بعد دیدیم جدی جدی نمیخواهد مدرسه برود.باباش به این سادگی ها راضی نمی شد،پا تو یه کفش کرده بود که:یا باید بری مدرسه یا بگی چرا نمی خوای بری.

آخرش عبد الحسین کوتاه آمد گفت:آخه بابا روم نمیشه به شما بگم.

گفتم:ننه به من بگو.

سرش را انداخته بود پایین و چیزی نمی گفت.فکر کردم شاید خجالت می کشد.دستش را گرفتم و بردمش اتاق دیگر .کمی ناز و نوازشش کردم.گفت و با گریه گفت :ننه اون مدرسه دیگه نجس شده!

تعجب کردم پرسیدم:چرا پسرم؟

اسم معلمش را با غیظ آورد و گفت:روم به دیوار،دور از جناب شما دیروز این پدر سوخته رو با یک دختری دیدم داشت ... .

شرم و حیا نگذاشت حرفش را ادامه بدهد فقط صدای گریه اش بلند تر شد و باز گفت اون مدرسه نجس شده،من دیگه نمیرم.

آن دبستان تنها یک معلم داشت او را هم میدانستیم طاغوتی است،از این کارهاش ولی دیگر خبر نداشتیم.

موضوع را به باباش گفتم،عبدالحسین پیش ما حتی سابقه یک دروغ هم نداشت رو همین حساب ،پدرش گفت:حالا که این طور شده خودم هم دیگه میلم نیست بره مدرسه.

توی آبادی ما علاوه بر آن دبستان یک مکتب هم بود.از فردا گذاشتیمش آنجا به یاد گرفتن قرآن.

 

منابع:

کتاب دستاورد ها ی دفاع مقدس و راه های حفظ و نشر آن  نوشته دکتر اسماعیل منصور لاریجانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

 

آدمی چون نور گیرد از خدا.         هست مسجود ملایک ز اجتبا

چند روز قبل از عملیات بدر،بارها شهید برونسی به مناسبت های مختلف از شهادتش در عملیات قریب الوقوع بدر خبر می دهد.گاهی انقدر مطمئن حرف میزند  که میگوید: اگر من در این عملیات شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید! و از آن بالاتر این که به بعضی ها،از تاریخ و محل شهادتش نیز خبر می دهد که چند روز بعد همانطور هم می شود.

از این دست وقایع اعجاب آور در زندگی شهید برونسی بارها و بارها رخ داده است. آنچه ما را به تامل در زندگی این بزرگوار وا میدارد،رمز همین موفقیت های بسیارش است در زمینه های مختلف.

درظاهر امر،او کارگری بنا است که در دوران قبل از انقلاب،رنج و شکنجه بسیاری را در راه اسلام تحمل میکند؛و در دوران بعد از انقلاب هم، که زمینه برای رشد او مهیا می شود چنان لیاقتی از خود نشان می دهد که زبانزد همگان میگردد و نامش حتی به محافل خبری استکبار جهانی نیز کشیده می شود،و سردم داران کفر برای سر او جایزه تعیین میکنند.

اما در باطن امر،موردی که قابل تامل است و میتوان به عنوان رمز موفقیت، و در واقع رمز رستگاری او نام برد؛عبودت و بندگی بی قید و شرط آن شهید والا مقام است در مقابل حق و حقیقت.

همین تسلیم محض بودن او بر درگاه مقدس و ملکوتی امام زمان(عجل الله فرجه الشریف)،وپیروی خالصانه و صادقانه اش،او را چنان مورد عنایت و لطف آن حضرت و اهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم أجمعین)قرار می دهد که نتیجه ای می شود برای آفرینش آن شگفتی ها.

اهل کفر و نفاق هیچگاه نخواستند این حقیقت را در مورد افرادی این چنین، و هم در مورد انقلاب و نظام ما درک کنند؛ و تا هنوز نیز نفهمیده اند که نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران،بیمه شده قدرت و نیروی لایزالی است که از برکت آن تا کنون تمام نقشه ها و حربه های آنان بی اثر، و محکوم به شکست گردیده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

ارزش های حاکم بر هر جامعه ای نشان دهنده ی هویت اجتماعی دینی و اخلاقی آن جامعه است. در طول دوران هشت سال دفاع مقدس با توجه به بستری که فراهم شده بود ارزش های گران سنگی بوجودامد. ایثار و فداکاری به ویژگی برجسته رزمندگان اسلام تبدیل شده بود و به رفتار و کردار آنان جهت میداد.

درک وحفظ این ارزش ها در دوره ی پس از جنگ ضرورتی انکار ناپذیر است. جامعه سرشار از روابط متقابل انسان هاست وارزش های دوره ی جنگ میتواند در روابط فردی و اجتماعی انسان ها نمود ظاهری پیدا کند.

از راه های حفظ ارزش های دوران  دفاع مقدس میتوان به بازگویی خاطرات رزمندگان اسلام اشاره کرد که به حق همه ی آنان حاوی ارزش ها و الگوی عمل های والایی همچون ایثار و فداکاری ایست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394

2دو برادر در اسارت

 

یكی از همشهریان به نام «رضا» كه سرباز تیپ ما بود، در اثر بیماری به اسهال خونی مبتلا و به بیمارستان نظامی صلاحالدین اعزام شد. او یك برادر بزرگتر داشت به نام «اروج» كه او هم سرباز لشكر 81  بود. از هنگام اعزام به خدمت از همدیگر خبری نداشتند.

رضا تعریف میكرد وقتی عراقیها  مرا چشمبسته به بیمارستان بردند، از بس درد داشتم، با صدای بلند گریه و زاری میكردم و حتی از هوش میرفتم. بالاخره مرا روی تخت انداختند. فشار دلپیچهام چنان بود كه گاهی تا سه ساعت در دستشویی میماندم. توالت آنجا بزرگ بود، طوری كه گاهی بهناچار چند نفر با هم به دستشویی میرفتند ولی از خجالت یا از زور درد و بیحالی نمیتوانستند نفر کناری را بشناسند.

روزی من به دستشویی رفتم و در گوشهای افتادم. از زور درد گریه میكردم و به زبان تركی به خدا شكایت میكردم. ناگهان یك نفر مرا به اسم صدا زد. بهزور چشمم را به آنسو خیره كردم. دیدم برادرم «اروج» است. همدیگر را بغل كردیم و در آنجا با صدای بلند گریه كردیم. از صدای ما همهی نگهبانان عراقی و دیگر اسرا به آنجا ریختند. دیدند هر دوی ما در داخل آن كثافتخانه، همدیگر را میبوسیم. عراقیها اول فكر كرده بودند ما دعوا میكنیم؛ میخواستند ما را با كابل بزنند، اما من فریاد كشیدم که این برادرم است.

برادرم از یك لشكر دیگر اسیر شده بود و او را به اردوگاه شمارهی 14 انتقال داده بودند كه تنها 25 متر از طریق سیمخاردار و موانع با ما فاصله داشت. 18 ماه از اسارت ما میگذشت و از سرنوشت هم بیخبر بودیم.

از آن لحظه تا زمان جدایی از هم و رفتن به اردوگاههای خودمان، شب و روز با هم و در آغوش هم میخوابیدیم و گریه میكردیم. طوری كه سربازان عراقی هم تحت تأثیر قرار گرفتند و اجازه دادند که سه روز بیشتر در بیمارستان بمانیم. رضا از آن پس، بهوسیله اسرای بیمار، احوال برادرش را میپرسید.

خاطرات جانباز آزاده

میكائیل احمدزاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394


( کل صفحات : 20 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو