پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

پاسدار شهید قادر دشتبلی

بار دیگر اجنبی پرستان لاله ای از لاله زار کردستان اسلامی را پرپر نمودند. گروهک‌های ملحد و ضدانقلاب به خیال باطل خود یاران باوفای امام امت، قادر دشتبلی‌ها، محمد کوهنوردها، احمد گیلانی‌ها، عمر عبدی‌وندها، نایب سامانی‌ها، کرم میرزایی‌ها و صدها شهید دیگر را که یادگار صلاح الدین ایوبی‌ها در کردستان خونین هستند شهید می‌کنند، شاید اسلام خواهی را در دل آنها خفه کنند. زهی خیال باطل که اسلام در رگ و پوست مردم مسلمان و مستضعف کُرد جاریست و سینه خون‌رنگ تاریخ کردستان حماسه‌های این دلیرمردان را از یاد نخواهد برد.

شهید قادر دشتبلی در سال1341 در روستای تویی شهرستان ارومیه چشم به جهان گشود. هنوز چند سالی از عمرش نگذشته بود که پدرش را از دست داد(سال 1344). بعداز فوت پدرش او می‌بایست سرپرستی مادر و سه برادر کوچکتر از خودش را بر عهده می‌گرفت. او به نحو احسن توانست این مسئولیت سنگین را عهده‌دار شود. در سال 1363 ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی همراه خانواده‌اش ساکن شهر اشنویه بود و آن شهر تا تابستان سال60 از لوث اشرار پلید پاک‌سازی نشده بود اما روح او چون در پی یافتن حقیقت بود، سریعاً به ماهیت کثیف و غیراسلامی آنها پی برده و صف خود را «حُرّوار» از آنها جدا کرد و به جمع برادران پاسدار پیوست. در عمر کوتاه اما پر ثمرش یکی از بهترین یاران امام بود. قادر در عملیات‌ها با توکل بر خدا به قلب ضدانقلاب یورش می‌برد و برای همرزمان خویش قوت قلب بود و به تنهایی در عملیات‌ها با چند نفر از ضدانقلاب درگیر می‌شد. همیشه تلاش می‌کرد که ماهیت ضدانقلاب را به مردم کردستان بشناساند. برادر شهیدمان قادر، به علت فقر مادی و عوامل دیگر از نعمت تحصیل محروم مانده بود ولی او هوش سرشار داشت. با وجود اینکه به مدرسه نرفته بود قرآن تلاوت می‌کرد و خوب می‌نوشت. در گوشه‌ای از دفتر خاطراتش می‌نویسد:«من سواد ندارم ولی این نعمتی است که خدا به من عنایت کرده(قدرت خواندن و نوشتن). من اصلاً یک روز هم به مدرسه نرفته‌ام. اگر یک سواد قوی داشتم آنقدر می‌نوشتم که تمام دنیا اگر می‌خواندند تمام نمی‌شد.»(64/1/10)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 فروردین 1397

رزمندگان از آغاز اسارت، همواره تلاش داشتند که دشمن را به زبونی وادارند و ارادهی آهنین ایرانی را به آنها نشان دهند. ما در دفاع از دین و وطنمان اسیر شده بودیم و در این راه تا نفس آخر پایداری میكردیم و به اعتقادات دینی خود پایبند بودیم. نماز وسیلهی رازونیاز و یاری جستن از خدای بزرگ بود.

چند روز مانده به ماه رمضان با آن شرایط بسیار سخت روزه میگرفتیم و نماز به پا میداشتیم. با گماردن نگهبان، مخفیانه نماز جماعت و جلسات قرآن و احكام برپا میكردیم. برادران خوشصدا مداحی میكردند و تا صبح نیایش میكردیم. كلاسهای پنهانی احكام همواره وجود داشت. حالوهوای آن لحظههای شور و اضطراب و لحظات افطاری و نجوای جانسوز دعاها و سرگذاشتن بر روی كف سیمانی آسایشگاهها قابل وصف نیست. حتی بسیاری از نگهبانان سرسخت هم گریه میافتادند و تاب دیدن آنهمه رازونیاز خالصانه را نداشتند.

شبهای قدر، حال و هوای دیگری داشت. همه مخلصانه و عاجزانه عبادت میكردند و از خدای خود میخواستند كه عزت و سربلندی ایران را همواره مستدام بدارد و برای طول عمر بنیانگذار انقلاب دعا میكردند.

عراقیها از ارادهی آهنین ایرانیها سخت در شگفت بودند. با اینکه نمیگذاشتند، روزه بگیریم و نماز بخوانیم، عملاً به همت و همبستگی ما حسادت میكردند. در ماههای محرم مخفیانه با پستدادنها نوحهسرایی میکردیم. گاهی جاسوسها به عراقیها گزارش میدادند و عراقیها سر میرسیدند و همه را زیر ضربات كابل و باتوم میگرفتند، اما ما مجدداً كار خود را انجام میدادیم. عراقیها سه نفر را به بهانهی اینکه آنها شورشها را راه میاندازند، بهجای نامعلومی بردند و دیگر هیچكس از سرنوشت آنها خبر نشد.

در مراسم مذهبی بسیار جدی بودیم. ما به ائمهی اطهار نیاز داشتیم و نمیتوانستیم غافل شویم. روزی مراسم سوگواری بر پا كردیم. ناگهان عراقیها وارد آسایشگاه شدند و مراسم را به هم زدند. همهی اسرا اعتراض كردند. اما عراقیها به امامان هم توهین كردند. در یك لحظه خون همه به جوش آمد. به عراقیها حمله کردیم. درگیری سختی شد. چندین نفر از اسرا مجروح شدند. صدای یا حسین به آسمان بلند بود. همه فریاد میزدیم: «قال رسولالله نور عینی، حسین منی و انا من حسین». صدای الله یا الله ما اردوگاه را میلرزاند. تمام شیشههای پنجرهها را شكستیم. هرچه داخل آسایشگاهها بود، به بیرون پرتاپ كردیم و با سنگ عراقیها را زدیم.

آسایشگاههای دیگر هم همصدا با ما شورش كردند. ما هم چند عراقی را به قصد كشت زدیم. خون جلوی چشمان ما را گرفته بود. در اندكزمانی، تعداد بیشماری از نیروهای ضد شورش از هر سو با خودروها وارد اردوگاه شدند. درگیری خونین به وجود آمد. عراقیها اقدام به تیراندازی نمودند. تمام آژیرهای خطر را به صدا درآوردند. بعد از چند ساعت زد و خورد، عراقیها با تیراندازی ما را داخل آسایشگاهها زندانی كردند. سه روز تمام آب و غذا به ما ندادند. اجازه نمیدادند به توالت برویم.

اعتراض ما به گوش دیگر آسایشگاههای اردوگاه رسیده بود. آنها هم در طرفداری از ما شورش كردند. هجده نفر مجروح و سه نفر هم شهید دادیم.

دههی فجر، بوی انقلاب اسلامی در اردوگاه میپیچید. اسرا به همدیگر تبریك میگفتند. با امكانات كم، تئاترهای بسیار زیبایی را اجرا میكردند كه عراقیها هم از دیدن آن لذت میبردند و میگفتند شما استعداد زیادی دارید. در شادیها میخواندند و با پارچههای رنگارنگ پرچمهایی درست میكردیم و به وضع لباسهامان میرسیدیم. با خمیر لای نانها و شكر، حلوا و شیرینی درست میكردیم و از هم پذیرایی میکردیم. بچههای هنرمند لطیفه تعریف میکردند و دیگران را میخنداندند. حتی كار به جاهای باریك میكشید و همهی ما در میان آنهمه بعثی فریاد میزدیم: الموت صدام. از هیچكس نمیترسیدیم.

عراقیها هركاری میكردند، نمیتوانستند ما را كنترل كنند. بسیار ترسیده بودند. سه روز متوالی شعار میدادیم. فرماندهان عراقی برای ساكتكردن ما نگهبانهای آن قسمت را عوض كردند و فرمانده اردوگاه را نیز برداشتند و آزادی نسبی برای فرائض دینی به ما دادند و حتی غذای ما مقداری بیشتر شد. 

اردوگاه 15تكریت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394

دفاع دلیرانه ی مردم سرافراز ایران زمین در هشت سال پر سوز و گداز نمایانگر ایمان راسخ به مساعدات الهی و غیرت شیر مردان و شیر زنان این دیار همیشه اباد است. مردمی که شاید پس از پشت سرگذاشتن فراز ها و نشیب های کوه انقلاب با شمشیر های اخته ی خویش به میدان های جنگ حق علیه باطل شتافتند و با نثار خون خویش اجازه ی غصب حتی یک مشت خاک مقدس وطنمان را به بیگانگان ندادند. امیدا ما جوانان امروز با سعی در کسب علم و ایمان و قام نهادن  در عرصه ی صنعت و ابادانی میهنمان راه پر افتخار شهیدان را ادامه دهیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

 

 

 

*خرمشهر پایتخت جنگ*

خاطره ای از شهید بهروز مرادی

به کوشش قاسم یاحسینی

 

این کتاب، مجموعه یادداشت های روزنامه، نامه ها و مصاحبه های بهروز مرادی است درباره سقوط و آزادسازی خرمشهر. اینجا بخش هایی را می خوانید که ماجرای آن تابلوی معروف «به خرمشهر خوش آمدید جمعیت 35 میلیوننفر» (جمعیتآنروزایران) راروایتکردهاست.

24فروردین 1361: دیروزکه از راه اهواز به آبادان می آمدیم، تعدادی تانک و خدمه های آنها در حال حرکت به طرف آبادان بودند. نیروهای جدیدی هم از دارخوین در بیابان ها پیاده شده بودند. در ایستگاه 12 هم چند واحد ارتش دیده می شد که به تازگی به منطقه آمده بودند. همه چیز گواهی بر یک حمله می دهد.

بیشترین صحبت بچه ها در مورد حمله خرمشهر است. عبدالله ورانی چند تابلو برای خرمشهر خواست. بالاخره بعد از یک سال و هفت ماه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می شویم؛ شاید عده ای از این بچه ها آخرین روزهای عمرشان باشد. کسی چه می داند؟ اما خوش به حال کسی که خرمشهر را زیارت می کند و بعد شهید می شود.

26فروردین 1361: صبح، مشغول تهیه تابلوهای خرمشهر بودیم؛ بعدازظهر، به تمرین تیراندازی هجومی گذشت.

30فروردین 1361: دیشب در جاده اهواز شادگان،نیروهایی رادیدم که برای فتح خرمشهرآمده بودند. مثل این که به یاری خدا،حمله نزدیک است. داشتم تابلوهای فتح خرمشهررامی نوشتم که بچه های صداوسیمای رشت درمورداینکه چرانوشته ای جمعیت: 36 میلیون نفر، با من صحبت کردند. بعد هم چند عکس در زیر تابلوها با هم گرفتیم.

31فروردین 1361: امروز صبح، خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان. ساعت 6:30 که برای نوشتن دنباله تابلو «به خرمشهر خوش آمدید» به محل کارم رفتم، سه تا از پاسدارهای اعزامی هم آمدند. برای آنها خوابم را تعریف کردم.

ساعت 9 صبح عیدی آمد و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ سقوط کرد و خلبان آن را سالم دستگیر کردیم.» بعد که خلبان هواپیما، از آسمان به زمین می رسد، یک کتک مفصل از بچه های اصفهان در منطقه دارخوین نوش جان می کند ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

*زندگی خوب بود*

کتابی از حسن رحیم پور

این کتاب، خاطرات همان اعزام است. اسم کتاب هم از وصیتنامه کوتاهی گرفته شده که راوی در همان شب اول نوشته، وقتی که یکدفعه کاغذی جلویشان گذاشته اند و گفته اند وصیتنامه بنویس و او که نمی دانسته چی بنویسد، نوشته: «بسم الله الرحمن الرحیم. زندگی خوب بود.» روایت او بسیار انسانی است. در بدترین حالت ها، چیزهایی را می بیند و می کشد بیرون که حیرت انگیز است.

تانک، تانک ... یک تانک عراقی دارد می آید...

این سیروس بود که هراسان فریاد می زد. گروهی از بچه های اورژانس، از جمله بلوکی و شفیعی، به طرف خارج اورژانس دویدند.زارعی روی زمین نشسته بود و اشهدش را با ترس زمزمه می کرد. صدای زوزه تانک عراقی به وضوح شنیده می شد؛ غرش مرگ، چه کار می توانستیم بکنیم؟!

بیمارستان هیچ وسیله دفاعی نداشت، مگر یک یا دو قبضه اسلحه «ژ 3» که در اختیار نگهبان بیمارستان بود. لحظات، طولانی و پراضطراب می گذشت که فریاد سیروس در محوطه اورژانس طنین انداز شد: «زدند، زدند ... بچه ها زدند ... یک موتورسوار که با آر.پی.جی دنبالش کرده بود، زدش.» زارعی گفت: «به خیر گذشت. برویم ببینیم چه خبر است

از اورژانس خارج شدیم. در فاصله 500 متری بیمارستان، یک تانک در حال سوختن بود و آتش آن به همراه دود غلیظی سر به آسمان می کشید. جماعتی مرکب از پزشک ها، پزشکیارها و امدادگرها به نظاره ایستاده بودند و هر کس موضوع را به صورتی تفسیر می کرد

راننده اصفهانی گفت: «پس به نظر شما، ما حالا قاچاقی زنده ایم؟» با تردید تایید کردم و به فکر رفتم. اگر کشته می شدم؟ حالا دیگر شهادت آرزویم شده بود. آن همه مجروح، آن همه شهید، جوان هایی با چهره های نورانی ...

شفیعی، پا در میان تار و پود اندیشه هایم نهاد و گفت: «راستی، گروه خون من آ مثبت است، یادت باشد.» با خنده گفتم: «تو که شهید نمی شوی!» بعد برای اینکه از دلش دربیاورم، گفتم: «گروه خون من هم ب مثبت است، یادت نرود.» گفت: «یادم می ماند. غصه نخور.» با خنده گفتم: «البته شهید که بشویم، دیگر به خون نیاز نداریم

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

"پشت خاكریز دشمن"

خاطره ای از یداالله بهروزی

در عملیات خیبر در مهندسی رزمی بودم كه شیمیایی شـدم و حـدود دو، سه ماه در تهران تحت مراقبت پزشكی قرار گرفتم. در اثـر شـیمیایی شدن، مشكل تنفسی پیدا كردم و چشم هایم كاملاً نابینا شدند. با پیگیری پزشكان و پرستاران زحمـتكش، بینـایی ام را دوبـاره بـه دسـت آوردم و برگشتم جبهه. این بار كه به منطقه برگـشتم، راننـدة بولـدوزر شـدم و بـرای اولـین مأموریت رفتم شلمچه. دشمن كه نمیخواست فاو را از دست بدهد، بـا رها كردن آب زیرِ دست و پای بچه ها، فرصت هر كاری را از آنها گرفته بود. من بیخبر از همه جا رفتم پشتِ كارخانة نمـك و مـشغول خـاكریز زدن شدم. تا صبح كارم طول كشید. صبح كه به مقـر برگـشتم، در كمـال حیرت دیدم همه مرا تحویل گرفته و میبوسند! تعجب كردم و پرسـیدم: «چه خبر شده؟ من فقط یك شب نبودم، چی شـده كـه ایـن قـدر عزیـز شدم؟

خاكریز و خاطره بچه ها گفتند: مگر نمیدانی چه حماسه ای آفریدی و چه كـار بزرگـی انجام دادی؟ فكر كردم می خواهنـد سـر بـه سـرم بگذارنـد. گفـتم: «خـدا وكیلـی خسته ام، سر به سرم نگذارید، میخواهم كمی استراحت كنمبچه ها در حالی كه برای بوسیدن من از سر و كول هم بالا میرفتنـد، گفتند: تو دیشب بدون اینكه خـودت هـم بـدانی، رفتـی پـشت خـاكریز دشمن و جلوی آب را بستی. ما هم دیشب نمـی دانـستیم تـو كجـایی و داری چه كار میكنی؛ اما امروز كه آب قطع شد، فهمیدیم كار دیـشب تـو بوده!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

انتخابات 7 اسفند تجلی اراده ملت ایران در تعیین سرنوشت خود در مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی همه پای صندوق های رای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 اسفند 1394

تجاوز عراق به ایران که در سپتامبر1980آغاز شد و به مدت هشت سال ادامه یافت طولانی ترین و بی سابقه ترین جنگ متعارف قرن حاضر به شمار می رود چرا که جنگ جهانی اول و دوم کمتر از هشت سال به طول انجامید و جنگ های دیگر نظیر جنگ ویتنام شمالی و جنوبی نیز به عنوان یک جنگ متعارف همانند جنگ ایران و عراق شناخته نشده است تاریخ از هشت سال جنگ برای ایران شرف و ازادگی ومقاومت و ایمان به خدا را در صفحات خود ثبت کرد اما از متجاوزان و متحدان او که طی هشت سال دفاع  که طی هشت سال دفاع او را یاری و تشویق کردند جز به زشتی یاد نخواهند کرد .

امام خمینی در تاریخ 31 شهریور 1359 در پیامی به مناسبت باز شدن مدارس درباره آغاز جنگ تحمیلی فرمودند: این جنگ، جنگ با اسلام است.به هواداری کفر و یک همچین جنگی برخلاف رضای خداست و خدای تبارک و تعالی نخواهد بخشید بر این کسانی که بر ضد اسلام قیام کنند به واسطه همراهی با خود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394
جنگ ۸ساله عراق و ایران یکی از فاجعه‌های تاریخ بشری در قرن بیستم، و پس از جنگ ویتنام و بالاتر از جنگ جهانی اول، دومین جنگ طولانی قرن بیستم بوده‌است. این جنگ با آتش‌بس موقت میان عراق و ایران پایان یافت. این آتش‌بس تا امروز از جانب طرفین شکسته نشده و هنوز پابرجاست.شورای امنیت در تاریخ ۱۸ آذر۱۳۷۰ مصادف با ۹ دسامبر۱۹۹۱ طی گزارشی که از جانب دبیرکل وقت سازمان ملل متحد دریافت کرده بود، عراق را به عنوان متجاوز جنگ معرفی کرد. این شورا همچنین عراق را موظف به پرداخت غرامت جنگ به ایران نمود. در این جنگ ارتش عراق به طور گسترده از جنگ‌افزارهای شیمیایی علیه کردهای عراقی و مردم و نظامیان ایران استفاده کرد. با این وجود جامعه جهانی هیچ‌گاه نتوانست اجماعی برای محکوم کردن این جنایت جنگی از سوی عراق ترتیب دهد. در طول جنگ، ارتش عراق با استفاده از سلاح‌های شیمیایی حدود ۱۰۰٬۰۰۰ مرد، زن و کودک را به قتل رساند



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394

خلبان اسیر عراقی

 

ساعت 10 صبح یكی از این روزها روی ارتفاعی رفته بودم و از سنگر دیدهبانی خط عراقیها را نگاه میكردم. چند هواپیمای جنگی عراقی به آسمان منطقه آمدند و مواضع ما را بمباران کردند. چهار فروند میراژ 2000 بودند و دو میگ 21. آتش و دود همه جا را گرفت و چند نفر از سربازان ما شهید شدند.

توپهای ضد هوایی به هر سوی آسمان تیراندازی میكردند. یكی از رزمندگان موشك دوشپرتاپ سهند 3 را بهسوی هواپیما شلیک کرد. یکی از هواپیماها آتش گرفت و خلبانش با چتر از كابین بیرون پرید. هواپیمای او داخل خاك ایران و در پشت نیروهای ما سقوط کرد. بقیهی جنگندههای عراقی هم پا به فرار گذاشتند.

خلبان را با چتر در آسمان میدیدیم. چند نفر از رزمندگان ما پخش شدند تا خلبان را دستگیر کنند. من هم اسبی را كه برای كشیدن مهمات به كوههای مرتفع داشتیم، سوار شدم و بهسوی درهتپههای اطراف حركت كردم.

تقریباً بعد از دو ساعت جستوجو بالأخره محل سقوط میراژ 2000 عراقی را پیدا کردیم. از هر طرف رزمندگان خود را به آن نقطه میرساندند تا انهدام جنگندهی عراقی را ببینند و روحیه بگیرند.

هواپیما تكهتكه شده بود و پخش شده بود. دو بمب شیمیایی هم در محل سقوط پیدا شد كه متعلق به جنگنده بوده و به خواست خدا خلبان فرصت پرتاپ آن را پیدا نکرده بود. جالب اینکه در حین سانحه نیز منفجر نشده بود. منطقه را فوری ترك كردیم. یگان موشكی زمین به هوای نیروی هوایی ارتش كه در دو سه كیلومتری سایت موشكی مستقر بود، بمبها را به عقب تخلیه کردند.

از خلبان خبری نبود. با توجه به موقعیت منطقه او نمیتوانست از مرز خارج شود. پس از چهار ساعت كاوش مناطق عقب توسط دو گروهان تكاور، بالأخره او را نزدیک سیاهچادرهای عشایر گیلانغرب یافتیم و بلافاصله او را منتقل کردیم.

بهوسیلهی مترجم عربزبان بازجویی جنگی را آغاز كردم. نام و نشان و واحد و شمارهی پرسنلی و محل سكونتش را جویا شدم. او سروان خلبان «جمیل صدیق محمد زهیر» بود؛ اهل دهوك عراق. دو پسر داشت و یک دختر. مأموریت او انهدام سكوهای پرتاپ موشک زمین به هوای «هاگ» نیروی هوایی ارتش در پشت منطقهی نفتشهر بود.

سرشناسه: احمدزاده، میكائیل.1345

عنوان و نامپدیدآور: اردوگاه 15 تكریت / خاطرات جانباز آزاده میكائیل احمدزاده.

مشخصات نشر: تهران: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی،

 نشر شاهد، 1388.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 24 بهمن 1394

ساقط كردن میگ 25 عراقی سرتیپ دوم پاسدار  محمد حسن منصوریان

 

در مقطعی از سالهای دفاع مقدس، موضوع حملات میگهای 25 عراق یك دغدغه شدید ذهنی را برای مسئولان نظام در رده های بالا ایجاد كرده بود. به این دلیل كه این هواپیما در ارتفاع بسیار بالا و دور از دسترس موشكهای ما پرواز و اقدام به بمباران شهرهای ما میكرد و به راحتی از صحنه درگیری می­گریخت. همانطور كه میدانید بمباران شهرها اثرات مخربی در روحیه رزمندگان در جبهه­ها داشت و دشمن با بمباران شهرها و عقبه جبهه سعی داشت روحیه و استقامت نیروهای ما را كاهش دهد. ما با در اختیار گرفتن یك سامانه موشكی ارتفاع متوسط و در یك آموزش مشترك با نیروهای ارتش، این سامانه موشكی را به كار گرفتیم. در به كارگیری این سامانه از بهترین و با تجربه ترین نیروهای پدافندی ارتش و سپاه استفاده شد كه بحمداالله در پایان منتج به این شد كه هواپیمای میگ 25 دشمن در تاریخ 26/11/1365 منهدم شود.

وقتی این اتفاق مهم افتاد و هواپیمای مذكور توسط نیروهای پدافند هوایی منهدم گردید، نیروهای عراقی اصلاً فكرش را هم نمیكردند كه ما بتوانیم این هواپیما را شكار كنیم. حتی با كشور روسیه كه میگ 25را در اختیار عراق قرار داده بود دچار مشكل شدند كه چرا این هواپیما در ارتفاع بالای 70 هزار پا مورد اصابت موشك قرار گرفته است! خب این خواست و اراده خداوند و ثمره همكاری كاركنان پدافند هوایی ارتش و سپاه بود. در آن مقطع انهدام و دفع حمله میگ 25 برای همه یك رویا بود و بعد از این انهدام هر جایی كه این سامانه موشكی قرار می گرفت، نیروهای دشمن از اقدام به حملات هوایی ترس و واهمه داشتند.

رضا جهان فر، فهمیه کرمی، خاطرات و خطرات (خاطرات کارکنان پدافند هوایی و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس، تهران، انتشارات سبز، 1391.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 24 بهمن 1394

معبر

لباس غواصی اش تنگ بود. چند قالب TNT بست به خودش. جعفر چی کار میکنی؟ باید راه باز شود وگرنه بچه هارا قتل عام میکنند.

عملیات والفجر هشت بود. باید توی منطقه معبر باز میکردیم. لشکر عاشورا حمله  کرد اما هنوز مسیر باز نشده بود. چند ردیف سیم خاردار و خورشیدی جلویمان کاشته بودند که مانع ادامه  راه می شد. جعفر به طرف سیم خاردار ها راه افتاد. داد زدم : جعفر!  برگشت طرفم و بغلش کردم.

گفت: حسین حلالم کن! گریه امانم نمیداد. سرش را از شانه ام برداشت و سربندش را به پیشانیم بست. برعکس بسته بود!  سرم داد زد: برو عقب. چند کیلوTNT ایست شوخی که نیست‍‍! داشتم دیوانه میشدم. از سیم خاردار ها دورشدم. نمیخواستم صدای انفجار را بشنوم اما نمیشد.

چشمانم را بستم و صدای انفجار را شنیدم. موج انفجار زمینم زد. پشت سرمو که نگاه میکردم دیدم راه باز شده. با چشمان تر و گریان فریاد زدم راه باز است. راه باز است.

راوی: حسین محمدی

منبع: کتاب حدیث سرخ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 24 بهمن 1394

بهترین جای دنیا

شهید روزعلی خاکباز اهل شب زنده داری و نماز شب بود وشبی نبود که با خدای خویش راز و نیاز نکند. در اواخر سال  1366در منطقه ی در بندیخان عراق باهم بودیم, درشب عملیات با چهره ای نورانی و معنوی به من گفت:((اباذر به بهترین نقطه ی دنیا امدیم اینجا جایی است که ملائکه ی خدا به ما افتخار می کنند.)) با شنیدن این جملات پر مغز و عمیق به چهره ی نورانی ومصمم آن شهید نگاه کردم وبا خود گفتم :آقای خاکباز در این عملیات شهید می شود ببین چقدر نورانی شده است در حین عملیات نیز با دلاوری خاصی به دشمن حمله می کرد . به طوری که من با دیدن این همه دلاوری و شجاعت متحیر شده بودم. یک ساعت قبل از شهادتش به من گفت:((آتش دشمن کمتر شده من میروم اگر مجروحی داریم به عقب بیاورم.)) دقایقی بعد به دنبال او رفتم ودیدم در حال کمک به مجروحین مورد اصابت تیر مستقیم دشمن قرار گرفته و به شهادت رسیده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 18 بهمن 1394

" حسین "آخرین فریاد

درعملیات فتح (5)درمنطقه عمومی ماو وتعراق (گامو) بعدازعملیات قسمتی راکه بنام سرگلوله بودبه تصرف درآورده بودیم.چون فرمانده گروهان م جروح شده بود به تصرف در اورد بودیم. چون فرمانده گروهان مجروح شده بود من که معاون اول گروهان بودم سرپرستی گروهان را به عهده گرفتم و فرمانده دسته اول را به عنوان معاون اول و صوفی رضا حسن زاده را به عنوان معاون دوم انتخاب کردم. از جناح راست احتمال تک دشمن بود و قرارشد کسی را بفرستم تا سنگر های عراقی را که نیروهایشان متواری شده و خالی بودند شناسایی کند تا شب نیروی کمین به انجا اعزام کنیم این کار را به معاون اول واگذار کردم اما او قبول نکرد. تصمیم گرفتم خودم شخصا این ماموریت را انجام دهم صوفی رضا حسن زاده گفت فلانی اجازه بده من این کار را انجام بدهم  چون شما زن و بچه دارید و تنها پسره  خانواده هستید ولی من مجرد هستم و هم چند برادر دیگر دارم ممکن است سنگر ها مین گذاری شده باشند و حادثه ای برای شما پیش اید من قبول نکردم و گفتم خودم باید ماموریت را انجام بدهم او اصرار زیادی کرد که لاقل اجازه بدهید همراه شما بیایم با اکراه قبول کردم و باهم راه افتادیم و سنگر هارا شناسایی کردیم چند تا کمپوت از عراقی ها هم خوردیم و به راه افتادیم محل مورد نظر در دید عراقی ها بود شلیک خمپاره های 60دشمن شروع شد من فکر کردم عراقی ها تک زده اند و بدون توجه به خمپاره ها به سرعت شروع به دویدن به طرف گروهان کردم و حسن زاده هم پشت سرمن بود ومرتب میگفت فلانی مواظب باش چرا اینقدر بی توجه هستی ناگهان فریاد زد و بر زمین افتاد بالای سرش رفتم و زیربغلش را گرفتم با صدای ضعیفی گفت چرا اینقدر عجله کردی گفتم شاید عراقی ها تک زده باشند میخواهمخودم را به گروه برسانم گفت پس چرا نمیروی گفتم میخواهم شمارا با خود ببرم گفت تورا به جان امام برو من دیگر نمی توانم بیایم این را گفت وبا  فریاد  یاحسین یاحسین به شهادت رسید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 18 بهمن 1394


( کل صفحات : 20 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic