پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

مصاحبه­كننده: سمانه محمّدی؛ دانشجوی رشتۀ دندانپزشكی (دانشگاه علوم پزشکی ارومیّه)                                               

مصاحبه شونده: جبّار محمّدی

منطقۀ عملیّاتی: جبهۀ سومار

خاطره اوّل

گالن‌های آب

من در جبهۀ سومار، سرباز بهداری بودم و وظیفۀ من، رسیدگی به حال زخمی­ها، مصدومان و بررسی شرایط نگهداری پیکر شهداء بود و وظیفۀ دیگری به غیر از این نداشتم. بنده برای مأموریّت، به یکی از دسته­های گروهان رفته بودم. یک شب، فرماندۀ آن دسته گفت: چون تعدادی از سربازان ما، یک خط جلوتر کمین زده‌اند و اکنون، آب آشامیدنی ندارند، یک نفر داوطلب می‌خواهم که برای آن‌ها آب ببرد.

 بنده گفتم: من حاضر هستم که برای آن‌ها آب ببرم. دو گالن آب را برداشتم و به راه افتادم. امّا بدون این که متوجّه بشوم از روبروی نیروهای عراقی عبور کردم و به راهم ادامه دادم. فاصلۀ ما تا سربازان کمین­گاه، تقریباً 300 یا400 متر بود. این منطقه، بین رودخانۀ پل «هفت ‌دهنه» و سومار بود که به شهر «مندلی» عراق می‌رفت. سربازان ما در آنجا کمین زده‌بودند. بدون هیچ ترس و واهمه­ای، گالن‌های آب را بردم و زمانی که به نیروهای خودی رسیدم، با صدای بلند به آن‌ها گفتم: سلام! خسته نباشید! یکی از سربازان، یواشکی به من گفت: با صدای بلند صحبت نکن. علت آن را پرسیدم. او گفت: نیروهای عراقی، درست، بالای سرِ ما هستند. وقتی این حرف را شنیدم، ترس، همه وجودم را گرفت. از من پرسیدند: چطور به اینجا آمدی؟! نیروهای عراقی، تو را ندیدند؟! امّا من، جوابی نداشتم. از آن جایی که بنده، مسئول بهداری دسته بودم و خودم داوطلبانه رفته بودم، باید فوری بر می‌گشتم. پس، دو گالن آب را به آن‌ها تحویل دادم و با سربازان، روبوسی و خداحافظی کردم. به غیر از خدا، هیچ کس دیگری نمی‌دانست که بنده سالم بر می‌گردم یا نه. باید از همان جادّه‌ای که رفته بودم بر می‌گشتم و اگر در آنجا کشته می‌شدم، کسی نمی‌توانست جنازۀ مرا بر دارد؛ چون در مقابل خطوط عراقی‌ها بودم. از خدا و ائمه، یاری خواستم و با خواندن «آیه‌ الکرسی» به راه افتادم و با سرعت ­دویدم. در این زمان، نیروهای عراقی مرا به رگبار گلوله بستند؛ امّا مستقیم به من تیر نمی‌زدند و پشتِ پاهای من را به رگبار بسته بودند. نمی‌دانم قصد اسیر کردن من را داشتند یا نه؟! من هم داشتم می‌دویدم. در بین جادّه، پلی بود و خودم را به زیر پل انداختم. بعداز مدّتی، صدای تیر اندازی قطع شد. حدوداً 50 متر، سینه­خیز رفتم و مطمئن شدم که نیروهای عراقی، به من، دید ندارند. بلند شدم و به سمت سنگر خودمان آمدم.

 وقتی که به سنگر رسیدم، همه سربازان، آرام و ساکت نشسته بودند؛ امّا زمانی که من را دیدند، خیلی خوشحال شدند و از من پرسیدند: تو چطور از زیر آن رگبارها، توانستی جان سالم به در ببری؟! من هم همه ماجرا را برای آن‌ها تعریف کردم. این خاطره را هر وقت که به یاد می‌آورم، تنم می‌لرزد؛ واقعاً معجزه بود(جبّارمحمّدی؛ پاییز 1395).

پیام خاطره: شجاعت، ایثار، لطف خداوند.   از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات دفاع مقدس- مجید صفاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396
چهارشنبه 22 خرداد 1398 07:28 ب.ظ

Howdy! This article could not be written any better! Reading through this article reminds me of my previous roommate! He constantly kept talking about this. I am going to forward this post to him. Pretty sure he's going to have a good read. Many thanks for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic