پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

سرمازده

حجت الاسلام محمدرضا رضایی

 

پنجاه متر زمین داشتم تو کوی طلاب.سندش مشاع بود،ولی نمی گذاشتند بسازم.علنأ می گفتند،باید حق حساب بدی تا کارت راه بیفته.

از یک طرف به این کار راضی نمی شدم،از طرفی هم خانه را باید حتمأ می ساختم،ولی آنها نمی گذاشتند.سردی هوا و زمستان هم مشکلم را بیشتر می کرد.

بالأخره یک روز تصمیم گرفتم شبانه دور زمین را دیوار بکشم.رفتم پیش اوستا عبدالحسین و جریان را به اش گفتم.گفت:یک بنای دیگه هم می گم بیاد،خودتم کمک می کنی ان شاء الله یک شبه کلکش رو می کنیم.

فکر نمی کردم به این زودی قبول کند،آن هم تو هوای سرد زمستان.

شب نشده،مصالح را ردیف کردیم.بعد از نماز مغرب،با یکی دیگر آمد.سه تایی دست به کار شدیم.

بهتر و محکمتر از همه او کار می کرد.خستگی انگار سرش نمی شد.به طرز کارش آشنا بودم.می دانستم برای معاش زن و بچه اش مثل مجاهد در راه خدا عرق می ریزد و زحمت می کشد.توی گرمترین روزهای تابستان هم بنایی اش تعطیل نمی شد.

شب از نیمه گذشته بود.من همینطور به اصطلاح ملات درست می کردم و میبردم.بخار سفید نفسهام تند و تند از دهانم می آمد بیرون.انگشتهای دست و پام انگار مال خودم نبود.گوشها و نوک بینی ام هم بدجوری یخ زده بود.

یک بار گرم کار،چشمم افتاد به آن بنای دیگر.به نظرم آمد دارد تلو تلو می خورد.یکهو مثل کنده خشک درختی که از زمین کنده شود،افتاد زمین!دویدم طرفش.عبدالحسین هم آمد.شاید برای دلداری من،گفت:چیزی نیست،سرما زده شده.

شروع کرد به ماساژ دادن بدنش،من هم کمکش.چند دقیقه بعد به حال آمد.کم کم نشست روی زمین.وقتی به خودش آمد،بلند شد.ناراحت و عصبی گفت:من که دیگه نمی کشم،خداحافظ!

رفت؛پشت سرش را هم نگاه نکرد.نگاه نگرانم را دوختم به صورت عبدالحسین.اگر او هم کار را نیمه تمام ول می کرد،من حسابی توی دردسر می افتادم.لبخندی زد.دست گذاشت روی شانه ام.گفت:ناراحت نباش،به امید خدا خودم کار اون رو هم می کنم... .

هر خانه ای که می ساخت،انگار برای خودش می ساخت.یعنی اصلأ این براش یک عقیده بود،عقیده ای که با همه وجود به اش عمل می کرد.کارش کار بود،خانه ای هم که می ساخت،واقعأ خانه بود.کمتر کارگری باهاش دوام می آورد.همیشه می گفت:نانی که من میخورم. باید حلال باشد.

می گفت:روز قیامت،من باید از صاحب کار طلب کار باشم،نه او از من.

برای همین هم زودتر از همه می آمد سر کار،دیرتر از همه هم می رفت؛حسابی هم از کارگرها کار می کشید.

آن شب تا نزدیک سحر بکوب کار کرد.دیگر رمقی نداشتم.عبدالحسین ولی مثل کسی که سرحال باشد،داشت می خندید.از خنده اش،خنده ام گرفت.حالا دیگر خیالم راحت شده بود.

در شش ماه نخست جنگ، نیروهای رزمنده اعم از ارتشیان، بسیجیان و جهادگران به خوبی دریافتند که به دلیل فقدان لوازم و ادوات جنگی در مقابل دشمنی که طی سالیان گذشته خود را تا بن دندان تجهیز نموده و در زمینه نیروهای مکانیزه زمینی، هوایی و دریایی از آمادگی کامل برخوردار است. به هیچ وجه قادر نیستند با تفکر و شیوه‏های کلاسیک، نبرد و مقابله نمایند؛ زیرا یک جنگ کلاسیک بر ابزار متکی است و ابزار و ادوات جنگی محور تاکتیک‏ها می‏باشد و لذا هر کدام از طرفین نبرد که از تجهیزات و تسلیحات برتری برخوردار باشد پیروز است. 

تحریم اقتصادی و نظامی ایران از طرف امریکاییان از یک سو و سازمان و ساختار ارتش وابسته به امریکا از سوی دیگر، این اجازه را به ما نمی‏داد که بتوانیم با تفکر کلاسیک با عراق نبرد نماییم لذا با وجود نیروهای رزمنده انقلابی و شهادت طلب فراوان که به دستور رهبری انقلاب برای دفاع از کیان کشور و انقلاب و نظام اسلامی به سوی جبهه‏های نبرد هجوم آورده بودند، هیچ اندیشه نظامی بهتر از آغاز جنگ چریکی، به دست آوردن ابتکار عمل و طراحی نقشه‏های جنگی کاملا بدیع و ابتکاری وجود نداشت. 

از آغاز سال 1360 تفکر جدید دفاعی مبتنی بر جنگ چریکی به ظهور رسید و این عظیم‏ترین نقطه عطف تاریخ جنگ تحمیلی بود. این تفکر بعد از ناکامی تفکر و تجربه پیشین در آزاد سازی مناطق اشغالی به فرماندهی بنی‏صدر و پدید آمدن بن‏بست و موجب تحولی در صحنه‏های نبرد با دشمن گردید که در نتیجه آن، پیروزی‏های متعددی یکی پس از دیگری نصیب رزمندگان اسلام شد. 

تفکر جنگ چریکی با الهام از مبارزات چریک شهری و مبارزات سیاسی دوران انقلاب توانست علی رغم کمبود تجهیزات جنگی و با تکیه بر ابزار سبک نظامی، سنت شکنی کرده و به خلق ابتکارات و توان‏مندی‏های زیادی دست بیاید. 

اگر حمایت‏های ابرقدرت‏ها و در رأس همه آن‏ها امریکاییان از رژیم بعثی عراق نبود و اگر این رژیم را از نظر سیاسی - اقتصادی و نظامی حمایت همه جانبه نمی‏کردند، بدون تردید در همان سال‏های اولیه جنگ، رژیم صدام به پای میز مذاکره کشانیده و جنگ با صلحی پایدار، خاتمه پیدا می‏کرد. اما هرگاه ما در جبهه‏ای پیروز می‏شدیم. تمام تلاش‏های قدرت‏های جهانی در محکومیت ما و خنثی نمودن شهد این پیروزی به کار گرفته می‏شد، علاوه بر اینها رژیم صدام با استفاده از توان علمی و تکنولوژی آنها به فناوری تولید سلاح‏های شیمیایی دست یافت و برای اولین بار در شهریور 1362، از آن‏ها به صورت نسبتا وسیع استفاده کرد. از دیدگاه قدرت‏های جهانی پیروزی ما در جنگ می‏توانست برای کشورهای منطقه خطرناک باشد چرا که الگوی سیاسی حکومت گران ایرانی می‏توانست بر آن‏ها تأثیر مثبت بگذارد و این برای غرب یک باخت سیاسی بود که باید با آن مقابله می‏شد. 

 کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

تنها مسجد آبادی

حجت الاسلام محمدرضا رضایی

 

سال ها پیش،آن وقت ها که هنوز شانزده،هفده سال بیشتر نداشتم، یک روز توی زمین های کشاورزی سخت مشغول کار بود.من داشتم به راه خودم می رفتم.درباره خلوص،ونیت پاک او،چیز های زیادی شنیده بودم.میدانستم اهل آبادی هم دوستش دارند.مثلا وقتی که از سربازی برگشت استقبال گرمی ازش کردند یا روز ازدواجش همه سنگ تمام گذاشته بودند.

این ها را خبر داشتم،ولی تا حالا از نزدیک پیش نیامده بود باهاش حرف بزنم.عجیب هم دوست داشتم همچین فرصتی دست بدهد.شاید برای همین بود که آن روز وقتی صدام زد،کم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم!برام دست بلند کرد و با اشاره گفت:بیا.

نفهمیدم چطور خودم را رساندم به اش سلام کرد جوابش را با دست پاچه گی دادم. بیلش را گذاشت کنار. انگار وقت استراحتش بود.همان جا با هم نشستیم.هزار جور سوال توی ذهنم درست شده بود.با خودم می گفتم:معلوم نیست چکارم داره؟بلا خره شروع کرد به حرف زدن،چه حرف هایی!از دین و پایبندی به دین گفت، و از مبارزه و از انقلابی بودن حرف زد،تا این که رسید به نصیحت کردن من.با آن سن جوانی اش مثل یک پدر مهربان و دلسوز می گفت که مواظب چه چیز هایی باید باشم،چه کارهایی را باید انجام بدهم و چه کارهایی را ،حتی دور و برش را هم نروم.این لطف او تنها شامل حال من نمی شد،هر کدام از اهل آبادی که زمینه ای داشتن هیمن صحبت ها را براشان پیش می کشید.

آن روز به قدری باحال و با صفا حرف می زد که اصلا گذشت زمان را حس نمی کردم.وقتی حرفاش تمام شد و به خودم آمدم،تازه فهمیدم یکی دو ساعت است که آنجا نشسته ام.

صحبتش که تمام شد دوباره بیلش را برداشت و شروع کرد به کار.

دوست داشتم بیشتر از این ها پیشش بمانم،فکر این که مزاحم باشم،نگذاشت.ازش خداحافظی کردم و رفتم،در حالی که عشق و علاقه ام به او بیشتر از قبل شده بود.

کتاب انسان از منظری دیگر نوشته محمد علی طاهری







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

 

بهترین دلیل

مادر شهید

 

روستای ما یک مدرسه بیشتر نداشت و آن هم دبستان بود.آن وقن ها عبد الحسین تو کلاس چهارم ابتدایی درس می خواند.با این که کار هم میکرد،نمره هاش همیشه خوب بود.یک روز از مدرسه که آمد،بی مقدمه گفت:از فردا اجازه بدین دیگه مدرسه نرم.

من و باباش با چشم های گرد شده به هم نگاه کردیم.همچین درخواستی حتی یک بار هم سابقه نداشت.باباش گفت:تو که مدرسه رو دوست داشتی،برای چی نمیخوای بری؟

آمد چیزی بگوید،بغض گلوش را گرفت.همانطور بغض کرده گفت:بابا از فردا برات کشاورزی میکنک،خاکشوری میکنم،هر کاری که بگی میکنم ولی دیگه مدرسه نمی رم.

این را گفت و یکدفعه زد زیر گریه.حدس میزدیم باید جریانی اتفاق افتاده باشد،آن روز ولی هر چی به اش اصرار کردیم چیزی نگفت.

روز بعد دیدیم جدی جدی نمیخواهد مدرسه برود.باباش به این سادگی ها راضی نمی شد،پا تو یه کفش کرده بود که:یا باید بری مدرسه یا بگی چرا نمی خوای بری.

آخرش عبد الحسین کوتاه آمد گفت:آخه بابا روم نمیشه به شما بگم.

گفتم:ننه به من بگو.

سرش را انداخته بود پایین و چیزی نمی گفت.فکر کردم شاید خجالت می کشد.دستش را گرفتم و بردمش اتاق دیگر .کمی ناز و نوازشش کردم.گفت و با گریه گفت :ننه اون مدرسه دیگه نجس شده!

تعجب کردم پرسیدم:چرا پسرم؟

اسم معلمش را با غیظ آورد و گفت:روم به دیوار،دور از جناب شما دیروز این پدر سوخته رو با یک دختری دیدم داشت ... .

شرم و حیا نگذاشت حرفش را ادامه بدهد فقط صدای گریه اش بلند تر شد و باز گفت اون مدرسه نجس شده،من دیگه نمیرم.

آن دبستان تنها یک معلم داشت او را هم میدانستیم طاغوتی است،از این کارهاش ولی دیگر خبر نداشتیم.

موضوع را به باباش گفتم،عبدالحسین پیش ما حتی سابقه یک دروغ هم نداشت رو همین حساب ،پدرش گفت:حالا که این طور شده خودم هم دیگه میلم نیست بره مدرسه.

توی آبادی ما علاوه بر آن دبستان یک مکتب هم بود.از فردا گذاشتیمش آنجا به یاد گرفتن قرآن.

 

منابع:

کتاب دستاورد ها ی دفاع مقدس و راه های حفظ و نشر آن  نوشته دکتر اسماعیل منصور لاریجانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

 

آدمی چون نور گیرد از خدا.         هست مسجود ملایک ز اجتبا

چند روز قبل از عملیات بدر،بارها شهید برونسی به مناسبت های مختلف از شهادتش در عملیات قریب الوقوع بدر خبر می دهد.گاهی انقدر مطمئن حرف میزند  که میگوید: اگر من در این عملیات شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید! و از آن بالاتر این که به بعضی ها،از تاریخ و محل شهادتش نیز خبر می دهد که چند روز بعد همانطور هم می شود.

از این دست وقایع اعجاب آور در زندگی شهید برونسی بارها و بارها رخ داده است. آنچه ما را به تامل در زندگی این بزرگوار وا میدارد،رمز همین موفقیت های بسیارش است در زمینه های مختلف.

درظاهر امر،او کارگری بنا است که در دوران قبل از انقلاب،رنج و شکنجه بسیاری را در راه اسلام تحمل میکند؛و در دوران بعد از انقلاب هم، که زمینه برای رشد او مهیا می شود چنان لیاقتی از خود نشان می دهد که زبانزد همگان میگردد و نامش حتی به محافل خبری استکبار جهانی نیز کشیده می شود،و سردم داران کفر برای سر او جایزه تعیین میکنند.

اما در باطن امر،موردی که قابل تامل است و میتوان به عنوان رمز موفقیت، و در واقع رمز رستگاری او نام برد؛عبودت و بندگی بی قید و شرط آن شهید والا مقام است در مقابل حق و حقیقت.

همین تسلیم محض بودن او بر درگاه مقدس و ملکوتی امام زمان(عجل الله فرجه الشریف)،وپیروی خالصانه و صادقانه اش،او را چنان مورد عنایت و لطف آن حضرت و اهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم أجمعین)قرار می دهد که نتیجه ای می شود برای آفرینش آن شگفتی ها.

اهل کفر و نفاق هیچگاه نخواستند این حقیقت را در مورد افرادی این چنین، و هم در مورد انقلاب و نظام ما درک کنند؛ و تا هنوز نیز نفهمیده اند که نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران،بیمه شده قدرت و نیروی لایزالی است که از برکت آن تا کنون تمام نقشه ها و حربه های آنان بی اثر، و محکوم به شکست گردیده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 19 اسفند 1394

ارزش های حاکم بر هر جامعه ای نشان دهنده ی هویت اجتماعی دینی و اخلاقی آن جامعه است. در طول دوران هشت سال دفاع مقدس با توجه به بستری که فراهم شده بود ارزش های گران سنگی بوجودامد. ایثار و فداکاری به ویژگی برجسته رزمندگان اسلام تبدیل شده بود و به رفتار و کردار آنان جهت میداد.

درک وحفظ این ارزش ها در دوره ی پس از جنگ ضرورتی انکار ناپذیر است. جامعه سرشار از روابط متقابل انسان هاست وارزش های دوره ی جنگ میتواند در روابط فردی و اجتماعی انسان ها نمود ظاهری پیدا کند.

از راه های حفظ ارزش های دوران  دفاع مقدس میتوان به بازگویی خاطرات رزمندگان اسلام اشاره کرد که به حق همه ی آنان حاوی ارزش ها و الگوی عمل های والایی همچون ایثار و فداکاری ایست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394

2دو برادر در اسارت

 

یكی از همشهریان به نام «رضا» كه سرباز تیپ ما بود، در اثر بیماری به اسهال خونی مبتلا و به بیمارستان نظامی صلاحالدین اعزام شد. او یك برادر بزرگتر داشت به نام «اروج» كه او هم سرباز لشكر 81  بود. از هنگام اعزام به خدمت از همدیگر خبری نداشتند.

رضا تعریف میكرد وقتی عراقیها  مرا چشمبسته به بیمارستان بردند، از بس درد داشتم، با صدای بلند گریه و زاری میكردم و حتی از هوش میرفتم. بالاخره مرا روی تخت انداختند. فشار دلپیچهام چنان بود كه گاهی تا سه ساعت در دستشویی میماندم. توالت آنجا بزرگ بود، طوری كه گاهی بهناچار چند نفر با هم به دستشویی میرفتند ولی از خجالت یا از زور درد و بیحالی نمیتوانستند نفر کناری را بشناسند.

روزی من به دستشویی رفتم و در گوشهای افتادم. از زور درد گریه میكردم و به زبان تركی به خدا شكایت میكردم. ناگهان یك نفر مرا به اسم صدا زد. بهزور چشمم را به آنسو خیره كردم. دیدم برادرم «اروج» است. همدیگر را بغل كردیم و در آنجا با صدای بلند گریه كردیم. از صدای ما همهی نگهبانان عراقی و دیگر اسرا به آنجا ریختند. دیدند هر دوی ما در داخل آن كثافتخانه، همدیگر را میبوسیم. عراقیها اول فكر كرده بودند ما دعوا میكنیم؛ میخواستند ما را با كابل بزنند، اما من فریاد كشیدم که این برادرم است.

برادرم از یك لشكر دیگر اسیر شده بود و او را به اردوگاه شمارهی 14 انتقال داده بودند كه تنها 25 متر از طریق سیمخاردار و موانع با ما فاصله داشت. 18 ماه از اسارت ما میگذشت و از سرنوشت هم بیخبر بودیم.

از آن لحظه تا زمان جدایی از هم و رفتن به اردوگاههای خودمان، شب و روز با هم و در آغوش هم میخوابیدیم و گریه میكردیم. طوری كه سربازان عراقی هم تحت تأثیر قرار گرفتند و اجازه دادند که سه روز بیشتر در بیمارستان بمانیم. رضا از آن پس، بهوسیله اسرای بیمار، احوال برادرش را میپرسید.

خاطرات جانباز آزاده

میكائیل احمدزاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394

رزمندگان از آغاز اسارت، همواره تلاش داشتند که دشمن را به زبونی وادارند و ارادهی آهنین ایرانی را به آنها نشان دهند. ما در دفاع از دین و وطنمان اسیر شده بودیم و در این راه تا نفس آخر پایداری میكردیم و به اعتقادات دینی خود پایبند بودیم. نماز وسیلهی رازونیاز و یاری جستن از خدای بزرگ بود.

چند روز مانده به ماه رمضان با آن شرایط بسیار سخت روزه میگرفتیم و نماز به پا میداشتیم. با گماردن نگهبان، مخفیانه نماز جماعت و جلسات قرآن و احكام برپا میكردیم. برادران خوشصدا مداحی میكردند و تا صبح نیایش میكردیم. كلاسهای پنهانی احكام همواره وجود داشت. حالوهوای آن لحظههای شور و اضطراب و لحظات افطاری و نجوای جانسوز دعاها و سرگذاشتن بر روی كف سیمانی آسایشگاهها قابل وصف نیست. حتی بسیاری از نگهبانان سرسخت هم گریه میافتادند و تاب دیدن آنهمه رازونیاز خالصانه را نداشتند.

شبهای قدر، حال و هوای دیگری داشت. همه مخلصانه و عاجزانه عبادت میكردند و از خدای خود میخواستند كه عزت و سربلندی ایران را همواره مستدام بدارد و برای طول عمر بنیانگذار انقلاب دعا میكردند.

عراقیها از ارادهی آهنین ایرانیها سخت در شگفت بودند. با اینکه نمیگذاشتند، روزه بگیریم و نماز بخوانیم، عملاً به همت و همبستگی ما حسادت میكردند. در ماههای محرم مخفیانه با پستدادنها نوحهسرایی میکردیم. گاهی جاسوسها به عراقیها گزارش میدادند و عراقیها سر میرسیدند و همه را زیر ضربات كابل و باتوم میگرفتند، اما ما مجدداً كار خود را انجام میدادیم. عراقیها سه نفر را به بهانهی اینکه آنها شورشها را راه میاندازند، بهجای نامعلومی بردند و دیگر هیچكس از سرنوشت آنها خبر نشد.

در مراسم مذهبی بسیار جدی بودیم. ما به ائمهی اطهار نیاز داشتیم و نمیتوانستیم غافل شویم. روزی مراسم سوگواری بر پا كردیم. ناگهان عراقیها وارد آسایشگاه شدند و مراسم را به هم زدند. همهی اسرا اعتراض كردند. اما عراقیها به امامان هم توهین كردند. در یك لحظه خون همه به جوش آمد. به عراقیها حمله کردیم. درگیری سختی شد. چندین نفر از اسرا مجروح شدند. صدای یا حسین به آسمان بلند بود. همه فریاد میزدیم: «قال رسولالله نور عینی، حسین منی و انا من حسین». صدای الله یا الله ما اردوگاه را میلرزاند. تمام شیشههای پنجرهها را شكستیم. هرچه داخل آسایشگاهها بود، به بیرون پرتاپ كردیم و با سنگ عراقیها را زدیم.

آسایشگاههای دیگر هم همصدا با ما شورش كردند. ما هم چند عراقی را به قصد كشت زدیم. خون جلوی چشمان ما را گرفته بود. در اندكزمانی، تعداد بیشماری از نیروهای ضد شورش از هر سو با خودروها وارد اردوگاه شدند. درگیری خونین به وجود آمد. عراقیها اقدام به تیراندازی نمودند. تمام آژیرهای خطر را به صدا درآوردند. بعد از چند ساعت زد و خورد، عراقیها با تیراندازی ما را داخل آسایشگاهها زندانی كردند. سه روز تمام آب و غذا به ما ندادند. اجازه نمیدادند به توالت برویم.

اعتراض ما به گوش دیگر آسایشگاههای اردوگاه رسیده بود. آنها هم در طرفداری از ما شورش كردند. هجده نفر مجروح و سه نفر هم شهید دادیم.

دههی فجر، بوی انقلاب اسلامی در اردوگاه میپیچید. اسرا به همدیگر تبریك میگفتند. با امكانات كم، تئاترهای بسیار زیبایی را اجرا میكردند كه عراقیها هم از دیدن آن لذت میبردند و میگفتند شما استعداد زیادی دارید. در شادیها میخواندند و با پارچههای رنگارنگ پرچمهایی درست میكردیم و به وضع لباسهامان میرسیدیم. با خمیر لای نانها و شكر، حلوا و شیرینی درست میكردیم و از هم پذیرایی میکردیم. بچههای هنرمند لطیفه تعریف میکردند و دیگران را میخنداندند. حتی كار به جاهای باریك میكشید و همهی ما در میان آنهمه بعثی فریاد میزدیم: الموت صدام. از هیچكس نمیترسیدیم.

عراقیها هركاری میكردند، نمیتوانستند ما را كنترل كنند. بسیار ترسیده بودند. سه روز متوالی شعار میدادیم. فرماندهان عراقی برای ساكتكردن ما نگهبانهای آن قسمت را عوض كردند و فرمانده اردوگاه را نیز برداشتند و آزادی نسبی برای فرائض دینی به ما دادند و حتی غذای ما مقداری بیشتر شد. 

اردوگاه 15تكریت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 17 اسفند 1394

دفاع دلیرانه ی مردم سرافراز ایران زمین در هشت سال پر سوز و گداز نمایانگر ایمان راسخ به مساعدات الهی و غیرت شیر مردان و شیر زنان این دیار همیشه اباد است. مردمی که شاید پس از پشت سرگذاشتن فراز ها و نشیب های کوه انقلاب با شمشیر های اخته ی خویش به میدان های جنگ حق علیه باطل شتافتند و با نثار خون خویش اجازه ی غصب حتی یک مشت خاک مقدس وطنمان را به بیگانگان ندادند. امیدا ما جوانان امروز با سعی در کسب علم و ایمان و قام نهادن  در عرصه ی صنعت و ابادانی میهنمان راه پر افتخار شهیدان را ادامه دهیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

 

 

 

*خرمشهر پایتخت جنگ*

خاطره ای از شهید بهروز مرادی

به کوشش قاسم یاحسینی

 

این کتاب، مجموعه یادداشت های روزنامه، نامه ها و مصاحبه های بهروز مرادی است درباره سقوط و آزادسازی خرمشهر. اینجا بخش هایی را می خوانید که ماجرای آن تابلوی معروف «به خرمشهر خوش آمدید جمعیت 35 میلیوننفر» (جمعیتآنروزایران) راروایتکردهاست.

24فروردین 1361: دیروزکه از راه اهواز به آبادان می آمدیم، تعدادی تانک و خدمه های آنها در حال حرکت به طرف آبادان بودند. نیروهای جدیدی هم از دارخوین در بیابان ها پیاده شده بودند. در ایستگاه 12 هم چند واحد ارتش دیده می شد که به تازگی به منطقه آمده بودند. همه چیز گواهی بر یک حمله می دهد.

بیشترین صحبت بچه ها در مورد حمله خرمشهر است. عبدالله ورانی چند تابلو برای خرمشهر خواست. بالاخره بعد از یک سال و هفت ماه کم کم داریم به روز موعود نزدیک می شویم؛ شاید عده ای از این بچه ها آخرین روزهای عمرشان باشد. کسی چه می داند؟ اما خوش به حال کسی که خرمشهر را زیارت می کند و بعد شهید می شود.

26فروردین 1361: صبح، مشغول تهیه تابلوهای خرمشهر بودیم؛ بعدازظهر، به تمرین تیراندازی هجومی گذشت.

30فروردین 1361: دیشب در جاده اهواز شادگان،نیروهایی رادیدم که برای فتح خرمشهرآمده بودند. مثل این که به یاری خدا،حمله نزدیک است. داشتم تابلوهای فتح خرمشهررامی نوشتم که بچه های صداوسیمای رشت درمورداینکه چرانوشته ای جمعیت: 36 میلیون نفر، با من صحبت کردند. بعد هم چند عکس در زیر تابلوها با هم گرفتیم.

31فروردین 1361: امروز صبح، خواب دیدم یک هواپیمای عراقی در حال سقوط است و خلبان آن با چتر در حال فرود از آسمان. ساعت 6:30 که برای نوشتن دنباله تابلو «به خرمشهر خوش آمدید» به محل کارم رفتم، سه تا از پاسدارهای اعزامی هم آمدند. برای آنها خوابم را تعریف کردم.

ساعت 9 صبح عیدی آمد و با خوشحالی گفت: «یک هواپیمای عراقی با موشک هاگ سقوط کرد و خلبان آن را سالم دستگیر کردیم.» بعد که خلبان هواپیما، از آسمان به زمین می رسد، یک کتک مفصل از بچه های اصفهان در منطقه دارخوین نوش جان می کند ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

*زندگی خوب بود*

کتابی از حسن رحیم پور

این کتاب، خاطرات همان اعزام است. اسم کتاب هم از وصیتنامه کوتاهی گرفته شده که راوی در همان شب اول نوشته، وقتی که یکدفعه کاغذی جلویشان گذاشته اند و گفته اند وصیتنامه بنویس و او که نمی دانسته چی بنویسد، نوشته: «بسم الله الرحمن الرحیم. زندگی خوب بود.» روایت او بسیار انسانی است. در بدترین حالت ها، چیزهایی را می بیند و می کشد بیرون که حیرت انگیز است.

تانک، تانک ... یک تانک عراقی دارد می آید...

این سیروس بود که هراسان فریاد می زد. گروهی از بچه های اورژانس، از جمله بلوکی و شفیعی، به طرف خارج اورژانس دویدند.زارعی روی زمین نشسته بود و اشهدش را با ترس زمزمه می کرد. صدای زوزه تانک عراقی به وضوح شنیده می شد؛ غرش مرگ، چه کار می توانستیم بکنیم؟!

بیمارستان هیچ وسیله دفاعی نداشت، مگر یک یا دو قبضه اسلحه «ژ 3» که در اختیار نگهبان بیمارستان بود. لحظات، طولانی و پراضطراب می گذشت که فریاد سیروس در محوطه اورژانس طنین انداز شد: «زدند، زدند ... بچه ها زدند ... یک موتورسوار که با آر.پی.جی دنبالش کرده بود، زدش.» زارعی گفت: «به خیر گذشت. برویم ببینیم چه خبر است

از اورژانس خارج شدیم. در فاصله 500 متری بیمارستان، یک تانک در حال سوختن بود و آتش آن به همراه دود غلیظی سر به آسمان می کشید. جماعتی مرکب از پزشک ها، پزشکیارها و امدادگرها به نظاره ایستاده بودند و هر کس موضوع را به صورتی تفسیر می کرد

راننده اصفهانی گفت: «پس به نظر شما، ما حالا قاچاقی زنده ایم؟» با تردید تایید کردم و به فکر رفتم. اگر کشته می شدم؟ حالا دیگر شهادت آرزویم شده بود. آن همه مجروح، آن همه شهید، جوان هایی با چهره های نورانی ...

شفیعی، پا در میان تار و پود اندیشه هایم نهاد و گفت: «راستی، گروه خون من آ مثبت است، یادت باشد.» با خنده گفتم: «تو که شهید نمی شوی!» بعد برای اینکه از دلش دربیاورم، گفتم: «گروه خون من هم ب مثبت است، یادت نرود.» گفت: «یادم می ماند. غصه نخور.» با خنده گفتم: «البته شهید که بشویم، دیگر به خون نیاز نداریم

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

"پشت خاكریز دشمن"

خاطره ای از یداالله بهروزی

در عملیات خیبر در مهندسی رزمی بودم كه شیمیایی شـدم و حـدود دو، سه ماه در تهران تحت مراقبت پزشكی قرار گرفتم. در اثـر شـیمیایی شدن، مشكل تنفسی پیدا كردم و چشم هایم كاملاً نابینا شدند. با پیگیری پزشكان و پرستاران زحمـتكش، بینـایی ام را دوبـاره بـه دسـت آوردم و برگشتم جبهه. این بار كه به منطقه برگـشتم، راننـدة بولـدوزر شـدم و بـرای اولـین مأموریت رفتم شلمچه. دشمن كه نمیخواست فاو را از دست بدهد، بـا رها كردن آب زیرِ دست و پای بچه ها، فرصت هر كاری را از آنها گرفته بود. من بیخبر از همه جا رفتم پشتِ كارخانة نمـك و مـشغول خـاكریز زدن شدم. تا صبح كارم طول كشید. صبح كه به مقـر برگـشتم، در كمـال حیرت دیدم همه مرا تحویل گرفته و میبوسند! تعجب كردم و پرسـیدم: «چه خبر شده؟ من فقط یك شب نبودم، چی شـده كـه ایـن قـدر عزیـز شدم؟

خاكریز و خاطره بچه ها گفتند: مگر نمیدانی چه حماسه ای آفریدی و چه كـار بزرگـی انجام دادی؟ فكر كردم می خواهنـد سـر بـه سـرم بگذارنـد. گفـتم: «خـدا وكیلـی خسته ام، سر به سرم نگذارید، میخواهم كمی استراحت كنمبچه ها در حالی كه برای بوسیدن من از سر و كول هم بالا میرفتنـد، گفتند: تو دیشب بدون اینكه خـودت هـم بـدانی، رفتـی پـشت خـاكریز دشمن و جلوی آب را بستی. ما هم دیشب نمـی دانـستیم تـو كجـایی و داری چه كار میكنی؛ اما امروز كه آب قطع شد، فهمیدیم كار دیـشب تـو بوده!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 اسفند 1394

انتخابات 7 اسفند تجلی اراده ملت ایران در تعیین سرنوشت خود در مجلس خبرگان و مجلس شورای اسلامی همه پای صندوق های رای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 اسفند 1394

تجاوز عراق به ایران که در سپتامبر1980آغاز شد و به مدت هشت سال ادامه یافت طولانی ترین و بی سابقه ترین جنگ متعارف قرن حاضر به شمار می رود چرا که جنگ جهانی اول و دوم کمتر از هشت سال به طول انجامید و جنگ های دیگر نظیر جنگ ویتنام شمالی و جنوبی نیز به عنوان یک جنگ متعارف همانند جنگ ایران و عراق شناخته نشده است تاریخ از هشت سال جنگ برای ایران شرف و ازادگی ومقاومت و ایمان به خدا را در صفحات خود ثبت کرد اما از متجاوزان و متحدان او که طی هشت سال دفاع  که طی هشت سال دفاع او را یاری و تشویق کردند جز به زشتی یاد نخواهند کرد .

امام خمینی در تاریخ 31 شهریور 1359 در پیامی به مناسبت باز شدن مدارس درباره آغاز جنگ تحمیلی فرمودند: این جنگ، جنگ با اسلام است.به هواداری کفر و یک همچین جنگی برخلاف رضای خداست و خدای تبارک و تعالی نخواهد بخشید بر این کسانی که بر ضد اسلام قیام کنند به واسطه همراهی با خود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 اسفند 1394


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو