پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

13 رجب میلاد حضرت علی علیه السلام مولود کعبه داماد پیامبر و وصی و  ولی ایشان مبارک باد.

علی آن شیر خدا شاه عرب

الفتی داشته با این دل شب

شب ر اسرار علی آگاه است

دل شب محرم سر الله است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

نكته ی چشمگیر دراغلب داستان های كوتاه دفاع مقدس ،تعلیق داستانی آن هاست. خواننده دراضطراب و دل مشغولی های قهرمانان داستان ها سهیم شده و ازآن جا كه فضای داستان ها جبهه و جنگ است ازعشق و مرگ سرشار می شوند. خواننده دردل ماجراها غوطه ور می شود و به كشف و شهودی تازه می رسد.
نویسندگان دراغلب داستان های كوتاه خود، عشق، نفرت، مرگ، زندگی و ترس را در پیش روی خواننده قرار می دهند تا خواننده به اهمیت و نقش این مسایل كه ازپدیده های واقعی و غیرقابل انكار زندگی است، پی ببرد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

مراسم در اسارت

 

رزمندگان از آغاز اسارت، همواره تلاش داشتند که دشمن را به زبونی وادارند و ارادهی آهنین ایرانی را به آنها نشان دهند. ما در دفاع از دین و وطنمان اسیر شده بودیم و در این راه تا نفس آخر پایداری میكردیم و به اعتقادات دینی خود پایبند بودیم. نماز وسیلهی رازونیاز و یاری جستن از خدای بزرگ بود.

چند روز مانده به ماه رمضان با آن شرایط بسیار سخت روزه میگرفتیم و نماز به پا میداشتیم. با گماردن نگهبان، مخفیانه نماز جماعت و جلسات قرآن و احكام برپا میكردیم. برادران خوشصدا مداحی میكردند و تا صبح نیایش میكردیم. كلاسهای پنهانی احكام همواره وجود داشت. حالوهوای آن لحظههای شور و اضطراب و لحظات افطاری و نجوای جانسوز دعاها و سرگذاشتن بر روی كف سیمانی آسایشگاهها قابل وصف نیست. حتی بسیاری از نگهبانان سرسخت هم گریه میافتادند و تاب دیدن آنهمه رازونیاز خالصانه را نداشتند.

شبهای قدر، حال و هوای دیگری داشت. همه مخلصانه و عاجزانه عبادت میكردند و از خدای خود میخواستند كه عزت و سربلندی ایران را همواره مستدام بدارد و برای طول عمر بنیانگذار انقلاب دعا میكردند.

عراقیها از ارادهی آهنین ایرانیها سخت در شگفت بودند. با اینکه نمیگذاشتند، روزه بگیریم و نماز بخوانیم، عملاً به همت و همبستگی ما حسادت میكردند. در ماههای محرم مخفیانه با پستدادنها نوحهسرایی میکردیم. گاهی جاسوسها به عراقیها گزارش میدادند و عراقیها سر میرسیدند و همه را زیر ضربات كابل و باتوم میگرفتند، اما ما مجدداً كار خود را انجام میدادیم. عراقیها سه نفر را به بهانهی اینکه آنها شورشها را راه میاندازند، بهجای نامعلومی بردند و دیگر هیچكس از سرنوشت آنها خبر نشد.

در مراسم مذهبی بسیار جدی بودیم. ما به ائمهی اطهار نیاز داشتیم و نمیتوانستیم غافل شویم. روزی مراسم سوگواری بر پا كردیم. ناگهان عراقیها وارد آسایشگاه شدند و مراسم را به هم زدند. همهی اسرا اعتراض كردند. اما عراقیها به امامان هم توهین كردند. در یك لحظه خون همه به جوش آمد. به عراقیها حمله کردیم. درگیری سختی شد. چندین نفر از اسرا مجروح شدند. صدای یا حسین به آسمان بلند بود. همه فریاد میزدیم: «قال رسولالله نور عینی، حسین منی و انا من حسین». صدای الله یا الله ما اردوگاه را میلرزاند. تمام شیشههای پنجرهها را شكستیم. هرچه داخل آسایشگاهها بود، به بیرون پرتاپ كردیم و با سنگ عراقیها را زدیم.

آسایشگاههای دیگر هم همصدا با ما شورش كردند. ما هم چند عراقی را به قصد كشت زدیم. خون جلوی چشمان ما را گرفته بود. در اندكزمانی، تعداد بیشماری از نیروهای ضد شورش از هر سو با خودروها وارد اردوگاه شدند. درگیری خونین به وجود آمد. عراقیها اقدام به تیراندازی نمودند. تمام آژیرهای خطر را به صدا درآوردند. بعد از چند ساعت زد و خورد، عراقیها با تیراندازی ما را داخل آسایشگاهها زندانی كردند. سه روز تمام آب و غذا به ما ندادند. اجازه نمیدادند به توالت برویم.

اعتراض ما به گوش دیگر آسایشگاههای اردوگاه رسیده بود. آنها هم در طرفداری از ما شورش كردند. هجده نفر مجروح و سه نفر هم شهید دادیم.

دههی فجر، بوی انقلاب اسلامی در اردوگاه میپیچید. اسرا به همدیگر تبریك میگفتند. با امكانات كم، تئاترهای بسیار زیبایی را اجرا میكردند كه عراقیها هم از دیدن آن لذت میبردند و میگفتند شما استعداد زیادی دارید. در شادیها میخواندند و با پارچههای رنگارنگ پرچمهایی درست میكردیم و به وضع لباسهامان میرسیدیم. با خمیر لای نانها و شكر، حلوا و شیرینی درست میكردیم و از هم پذیرایی میکردیم. بچههای هنرمند لطیفه تعریف میکردند و دیگران را میخنداندند. حتی كار به جاهای باریك میكشید و همهی ما در میان آنهمه بعثی فریاد میزدیم: الموت صدام. از هیچكس نمیترسیدیم.

عراقیها هركاری میكردند، نمیتوانستند ما را كنترل كنند. بسیار ترسیده بودند. سه روز متوالی شعار میدادیم. فرماندهان عراقی برای ساكتكردن ما نگهبانهای آن قسمت را عوض كردند و فرمانده اردوگاه را نیز برداشتند و آزادی نسبی برای فرائض دینی به ما دادند و حتی غذای ما مقداری بیشتر شد. 

اردوگاه 15تكریت


منبع: کتاب حدیث سرخ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

قبل از عملیات کربلای هشت با گردان رفته بودیم مشهد. یک روز دیدم سید احمد از خواب بیدار شده ولی تمام بدنش میلرزد.

بعد از یکی دو ساعت به من گفت که امروز حتما باید برویم بهشت زهرا. اتفاقا برنامه ی آن روزگردان بهشت زهرا بود. از احمد پرسیدم که چی شده که حتما باید بریم بهشت زهرا؟

او به اصرار من تعریف کرد:  دیشب خواب یک شهید را دیدم که به من گفت تو در بهشت همسایه ی منی! تا بحال اورا در خواب ندیده بودم. از او پرسیدم که کیست؟ پاسخ داد شهید شده و در بهشت زهرا هستم.

احمد آنروز انقدر گشت تا قبر آن شهید را که به خوابش آمده بود پیدا کرد.

خاطره ای از زندگی شهید احمد پلارک

منبع: کتاب پلارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

خاطره ی شماره 1.

غروب روز 1/5/61 دستوری از فرماندهی گردان صادر شد. دستور مختصر و کوتاه بود. چند نفر داوطلب باید در یک مأموریت ویژه شرکت کنند.

 فرمانده گردان بلافاصله بچهها را به خط کرد و گفت «طبق گزارشات رسیده، دشمن قصد دارد به زودی با تانکهای بسیار زیادی، دست به پاتک بزرگی بزند تا منطقۀ پاسگاه زید را از ما پس بگیرد. برای جلوگیری از این عملیات، نیاز به چند نفر داوطلب داریم تا به همراه تعدادی از بچههای لشکر حضرت رسول[1] چند تانک عراقی را شکار کنند و آرایش واحد زرهیشان را بههم بزنند. باید بدانید که این مأموریت بسیار حساس است؛ پس سعی کنید دستِ خالی برنگردید و تحت هیچ شرایطی اسیر دشمن نشوید. این مأموریت میتواند حداقل این ارزش را داشته باشد که در سپاه دشمن رعب و وحشت ایجاد کند و یا این احساس را در آنها ایجاد کند که ما عملیات بزرگی در پیش داریم. شاید این مسئله، او را از پاتک سنگینش منصرف سازد.»

وقتی حرفهای فرمانده تمام شد. من به همراه خسرو و چند نفر دیگر داوطلب شرکت در عملیات شدیم. میدانستم مأموریت سنگین و سختی را در پیش داریم و زنده برگشتن از مواضع دشمن، پس از شکار چند تانک کار چندان سادهای نیست. آن شب بعد از خواندن نماز، یکی از بچههای لشکر حضرت رسول که تجربۀ زیادی در شکار تانک داشت سعی کرد تجربیاتش را به ما انتقال دهد و روحیۀ ما را بالا ببرد.

حدود نیمه شب بود که راه افتادیم. وقتی پایم را به آن طرف خاکریز گذاشتم احساس کردم دلم روشن است. انگار هر اتفاقی که در این مأموریت بیفتد همان چیزی است که من خواهانش هستم. همگی با احتیاط و بی هیچ سر و صدایی جلو میرفتیم. یک اشتباه کوچک میتوانست نقشه را بههم بزند و باعث کشته شدن همه شود. مسافتی را نیمخیز پیش رفتیم. بعد با اشارۀ دست فرمانده گروه، به صورت سینهخیز شروع به پیشروی کردیم. آسمان پر از ستاره بود، ولی از ماه خبری نبود. همه چیز در سکوتی مطلق فرو رفته بود.

پس از مدتی به محل استقرار تانکها رسیدیم. با حرکت دست فرمانده، هر کدام مأمور تانکی شدیم و در چندمتری آمادۀ شلیک شدیم. لحظات نفسگیری بود. در این دقایق هر اتفاق کوچکی میتوانست فاجعۀ بزرگی را بهوجود آورد. تا دستور آتش داده شود، گویی عمری به ما گذشت. با شلیک آرپیجی اولین نفر، بقیه هم آتش کردیم و تانکها یکی پس از دیگری منفجر شد.

قرار بر این بود پس از نابودی ده تانک کار را متوقف کنیم. با شلیک آخرین آرپیجی، همگی طبق قرار در گودالی جمع شدیم. در این میان، عراقیها که انتظار چنین حملۀ غافلگیرانهای را نداشتند، شروع کردند به داد و هوار کشیدن. به دنبال آن، کالیبرهای تانکهای سالم بنا کردند به شلیک بیهدف به اطراف. با روشن شدن گلولههای منور، منطقه کاملاً روشن شد. به دستور فرمانده عملیات، تا خاموش شدن در گودال ماندیم. به محض خاموش شدن منورها، به صورت سینهخیز به طرف مواضع خودمان حرکت کردیم. هنوز چند متری تا خاکریز فاصله داشتیم که آتش تیربار یک نفر را شهید و دو نفر را هم مجروح کرد. به هر وضعی بود آنها را به عقب انتقال دادیم. همین که پشت خاکریز رسیدیم تازه آتش توپخانه و خمپارهاندازهای دشمن شروع شد. آتشبازیای که هیچ فایدهای برای عراقیها نداشت.کتاب سام (خاطرات ابراهیم سام)ابراهیم سام دلیرینوبت چاپ: اول1388

ساعت 10 صبح یكی از این روزها روی ارتفاعی رفته بودم و از سنگر دیدهبانی خط عراقیها را نگاه میكردم. چند هواپیمای جنگی عراقی به آسمان منطقه آمدند و مواضع ما را بمباران کردند. چهار فروند میراژ 2000 بودند و دو میگ 21. آتش و دود همه جا را گرفت و چند نفر از سربازان ما شهید شدند.

توپهای ضد هوایی به هر سوی آسمان تیراندازی میكردند. یكی از رزمندگان موشك دوشپرتاپ سهند 3 را بهسوی هواپیما شلیک کرد. یکی از هواپیماها آتش گرفت و خلبانش با چتر از كابین بیرون پرید. هواپیمای او داخل خاك ایران و در پشت نیروهای ما سقوط کرد. بقیهی جنگندههای عراقی هم پا به فرار گذاشتند.

خلبان را با چتر در آسمان میدیدیم. چند نفر از رزمندگان ما پخش شدند تا خلبان را دستگیر کنند. من هم اسبی را كه برای كشیدن مهمات به كوههای مرتفع داشتیم، سوار شدم و بهسوی درهتپههای اطراف حركت كردم.

تقریباً بعد از دو ساعت جستوجو بالأخره محل سقوط میراژ 2000 عراقی را پیدا کردیم. از هر طرف رزمندگان خود را به آن نقطه میرساندند تا انهدام جنگندهی عراقی را ببینند و روحیه بگیرند.

هواپیما تكهتكه شده بود و پخش شده بود. دو بمب شیمیایی هم در محل سقوط پیدا شد كه متعلق به جنگنده بوده و به خواست خدا خلبان فرصت پرتاپ آن را پیدا نکرده بود. جالب اینکه در حین سانحه نیز منفجر نشده بود. منطقه را فوری ترك كردیم. یگان موشكی زمین به هوای نیروی هوایی ارتش كه در دو سه كیلومتری سایت موشكی مستقر بود، بمبها را به عقب تخلیه کردند.

از خلبان خبری نبود. با توجه به موقعیت منطقه او نمیتوانست از مرز خارج شود. پس از چهار ساعت كاوش مناطق عقب توسط دو گروهان تكاور، بالأخره او را نزدیک سیاهچادرهای عشایر گیلانغرب یافتیم و بلافاصله او را منتقل کردیم.

بهوسیلهی مترجم عربزبان بازجویی جنگی را آغاز كردم. نام و نشان و واحد و شمارهی پرسنلی و محل سكونتش را جویا شدم. او سروان خلبان «جمیل صدیق محمد زهیر» بود؛ اهل دهوك عراق. دو پسر داشت و یک دختر. مأموریت او انهدام سكوهای پرتاپ موشک زمین به هوای «هاگ» نیروی هوایی ارتش در پشت منطقهی نفتشهر بود.

سرشناسه: احمدزاده، میكائیل.1345

عنوان و نامپدیدآور: اردوگاه 15 تكریت / خاطرات جانباز آزاده میكائیل احمدزاده.

مشخصات نشر: تهران: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران، معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی،

 نشر شاهد، 1388.



 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

 

سید نمونه کاملی از اخلاص بود می گفت روزی از پله های دبیرستان ابن سینای همدان که بالا می

 رفتم لحظه ای تردید مرا گرفت نمی دانم به خاطر چه بود گفتم خدایا اگر می گویند قادری و بدون

 اذن تو هیچ کاری انجام نمی شود همین الان نگذار از این پله ها بالا بروم در همان موقع بود که

 پاهایم بر زمین میخکوب شد و توان کوچکترین حرکتی را در خود ندیده ام پس از شهادت او بچه ها

 دفتر خاطراتش را از کوله پشتی اش در آوردند در آن نوشته بود: خدایا مرا مثل علی اصغر امام

 حسین(ع) بپذیر سرانجام در عملیات صاحب الزمان در اردیبهشت 65 ترکشی گلویش را درید و

 دعایش را مستجاب کرد.

منبع:مهدی عزیزیان از همرزمان شهید سید جعفر حجازی. تیپ 3

نتیجه گیری خاطره ی اول

این خاطره به ما می نمایاند که رزمندگان دفاع مقدس چه شخصیت والایی داشتند و اخلاص و پاکدامنی در انها موج میزد.

 

 خاطره دوم:

محل استقرار بهداری و درمانگاه لشکر در سمت راست ورودی پادگان، نزدیک چادر فرماندهی

بود.

در چادر بودم که از بیرون چادر کسی مرا به اسم صدا کرد. بیرون که آمدم آقا مهدی را جلو چادر

تدارکات بهداری دیدم. سر گونی را با یک دست گرفته بود و با دست دیگرش لای نان خورده ها را

می گشت. تا آخر قضیه را خواندم.

سلام کردم، جواب سلامم را داد و تکه نانی را از گونی بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

ـ برادر رحمان! این نان را می شود خورد؟!

ـ بله، آقا مهدی می شود.

دوباره دست در گونی کرد و تکه نان دیگری را از داخل گونی بیرون آورد.

ـ این را چطور؟ آیا این را هم می شود استفاده کرد؟

من سرم را پایین انداختم. چه جوابی می توانستم بدهم؟ آقا مهدی ادامه داد.

ـ الله بنده سی*... پس چرا کفران نعمت می کنید؟... آیا هیچ می دانید که این نانها با چه مصیبتی از

پشت جبهه به اینجا می رسد؟... هیچ می دانید که هزینه رسیدن هر نان از پشت جبهه به اینجا حداقل

ده تومان است؟ چه جوابی دارید که به خدا بدهید؟

بدون آنکه چیز دیگری بگوید سرش را به زیر انداخت و از چادر تدارکات دور شد و مرا با وجدان

 بیدار شده ام تنها گذاشت.**

 

منبع: کتاب «خداحافظ سردار»، نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ سوم، صفحه 25

 ** خاطره از رحمان رحمان زاد

نتیجه گیری خاطره ی دوم:

نشاندهندی ویژگی بارز موجود دررزمندگان ک همان جلو گیری از اسراف است میباشد .

 

 خاطره سوم:

 

زمانیکه در قرار گاه رعد بودیم ، گاهی بچه ها هنگام رفتن به حمام لباس های چرک خود را کنار

حمام می گذاشتند تا بعداً بشویند . بارها پیش آمده بود که وقتی برای شستن لباس هایشان رفته بودند

آنها را شسته و پهن شده می یافتند و با تعجب از اینکه چه کسی این کار را انجام داده در شگفت می

ماندند .

سرانجام یک روز معما حل شد وشخصی خبرآورد آن کسی که به دنبالش می بودید کسی جز تیمسار

بابایی ، فرمانده قرار گاه نیست . از آن پس بچه ها از بیم آنکه مبادا زحمت شستن لباسهایشان بر

 دوش جناب بابایی بیفتد یا آنها را پنهان می کردند یا زود می شستند و دیگر لباس چرک در حمام

وجود نداشت .

منبع: پرواز تا بی نهایت صفحه 234، خاطرات شهید بابایی

نتیجه گیری از خاطره ی سوم

این خاطره نشانگرویژگی فداکاری وایثار گری رزمندگان در همه ی لحظات هشت سال دفاع مقدس است :





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 31 فروردین 1395

اقتصاد مقاومتی در عمل و اقدام باید .

حرف حرف حرف از مجریان تا کی؟

طرح های سریع و زود بازده برای جوانان بیکار

البته پشتکار و تلاش هم لازم است.

توکل بر خدا نیز چاشنی اصلی کار است





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

شهدا انسانهای بزرگی بودند که واقعا روح خدایی و خدایی شدن را هنگامی که خاطراتشان را میخوانیم می یابیم. چنین انسانهایی واقعا از نعمت های پروردگار بودند که با جان و دل ایران اسلامی را نجات دادند.آن‏گاه که مفاتیح یا اسلحه به دست می‏گرفتند، غزل‏هایی از ملکوت ، در چهار گوشه سنگر گُل می‏کردبرادر! خواهر! اکنون ما بدهکاریم! ما به آن روزها و شبها بدهکاریم. ما به آن مادر و پدر که با اشک و گریه، فرزندشان را روانه جبهه کردند، بدهکاریم. به آن خانمی که بغضش را در گلو خفه کرد تا سد راه شوهرش نشود، به آن نوزاد سه ماهه که حسرت گفتن کلمه «بابا» را تا همیشه بر دل خواهد داشت، بدهکاریم. به مظلومیت آن شهیدی که دلش برای تنها دخترش تنگ می‌شد، اما فرصت بازگشت به خانه را نداشت، بدهکاریم. به بزرگی و غرور آن امیر ارتش که به او گفتند دخترت روی تخت بیمارستان منتظر دیدن توست، برگرد، اما او بخاطر صدها جوان هم سن و سال دخترش حاضر به ترک جبهه نشد و تنها زمانی به خانه برگشت، که جسد دخترش را دفن کرده بودند!... ما بدهکاریم. ما به اندازه قطرات اشک مادران و همسران ، به اندازه قطرات خون به ناحق ریخته ، بدهکاریم. به مظلومیت، معصومیت دختران و پسران بابا ندیده ، به گریه‌های شبانگاه همسران شوهر از دست داده ، بدهکاریم. به بزرگی پیرمردی که کمر خم نکرد و بر جنازه تنها فرزندش نماز خواند، بدهکاریم. ما به نام هزاران هزار شهید ، جانباز، اسیر، به هزاران هزار خانواده ، هزاران هزار پدر و مادر، هزاران هزار کوچه که نام شهید را بر آن گذاشته‌اند ، بدهکاریم. ما به امام (ره)ما به ایران، به اسلام بدهکاریم...

مرد آمده بود چیزی بگوید
سرفه امانش نداد
.
.
.
چه می‌توانست بگوید
وقتی تمامِ فهمِ شهر از جانباز
سهمیه دانشگاه است
و اسم یک کوچه...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

در اغوش یار

صبح روز پنجم اردیبهشت محمد پس از سرکشی به نیروها به داخل سنگر آمد... ساعت 5/7 صبح بود و روز دوم حضور نیروها روی ارتفاعات. محمد نشست کنار ورودی سنگر... حال و هوای خوشی داشت. انگار می‌دانست به کربلایش نزدیک شده است! محمود اسدی که خودش هم بعدها شهید شد، با او صحبت می‌کرد. در مورد آرایش نیروها و امکان پاتک عراقیها و... سنگر کوچک بود و پنج نفر کنار هم بودند که یکدفعه با صدای انفجار سنگر خراب شد! خدمتکن شهید شده بود اما بقیه بچه‌هایی که در سنگر بودند مجروح شده بودند.گرد و غبارها که خوابید محمود، محمد را دید که همانطور که نشسته بوده مجروح شده. سریعاً به سراغ او رفت. مش رجبعلی مسئول تدارکات داشت دنبال دوربین می‌‌گشت و می‌گفت باید عکس بگیرم. ببین محمد چه لبخند قشنگی دارد. محمد را از سنگر بیرون آوردند.شکاف عمیقی در پهلوی چپش بود و بازوی راستش هم غرق در خون بود. محمود تعجب کرد و گفت: چطور خمپاره از بالا خورده و اینطور در دو طرف بدن زخم ایجاد کرده!لبهای محمد هنوز تکان می‌خورد. محمود گوشش را جلو آورد اما نفهمید محمد چه می‌گوید. محمد را سریع به پایین منتقل کردند و سوار آمبولانس کرده و خودشان برگشتند. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که پشت بی‌سیم اعلام کردند برادر تورجی رفت پیش حاج حسین! می‌گویند حال و هوای اردوگاه درست مثل زمانی بود که حاج حسین خرازی شهید شده بود.تا چند روز در اردوگاهها فقط نوارهای مداحی و مناجاتهای محمد را پخش می‌کردند. بیشتر مناجاتها و مداحی‌های محمد در مورد امام زمان عجل‌الله فرجه بود... محمود خیلی ناراحت بود تا اینکه شبی خواب محمد را دید؛خوشحال بود و بانشاط. لباس فرم سپاه تنش بود. چهره‌اش هم بسیار نورانی‌تر شده بود.یاد مداحی‌های او افتاد و پرسید: محمد، این همه در دنیا از آقا خواندی توانستی او را ببینی!؟محمد در حالی که می‌‌خندید گفت: من حتی آقا امام زمان عجل‌الله فرجه را در آغوش گرفتم

کتاب یا زهرا سلام الله علیها صفحه 179

راوی:

شهید محمود اسدی نقل از نوار خاطرات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

عمل به شریعت در همه حال

برای شناسایی،به منطقه ای بین سوسنگردوحمیدیه رفته بودیم.ظهربودکه برگشتیم،موقع اذان بود،شهیدباقری به راننده گفت:((توقف کن تانمازرواداکنیم.))جایی که توقف کردیم،حاشیه ی جاده ودارای ترددزیادبودوماشین هاباسرعت درحال عبورومروربودند.کانال کوچکی کنارجاده بود،من زودتررفتم ووضوگرفتم.وقتی خواستم نمازبخوانم،دیدم اگربخواهم کنارجاده نمازبخوانم،به علت حرکت سریع ماشین ها،امنیت لازم وجودندارد،ازطرفی،جاده هم شنی بودونمازخواندن روی شن ها نیزمشکل بود.کمی آن طرف ترزمین چمنی رادیدم،رفتم ونمازم رادرآنجاخواندم.نمازاول راکه تمام کردم،دیدم شهید باقری درکناری ترین قسمت جاده ودرحاشیه ی شنی آن مشغول خواندن نمازاست.جلورفتم وبه اوگفتم:(آقای باقری این طرف زمین چمن هست،جایی که شماایستادین،امنیت نداره.نمازدوم رواین طرف بخونین.)گفت:((نه همین جانمازم رومیخونم.))به اوگفتم:(آخه برای چی؟)گفت: اون زمین چمن ملک شخصیه ومعلوم نیست متعلق به کیه،درسته که الان زمان جنگه وصاحبان این زمین هااینجانیستن،اماخداکه هست.من چون یقین ندارم که مالک این زمین راضیه یانه،نمازدومم روهمین جامی خونم.چنین توجهی نسبت به مسائل شرعی،آن هم درشرایطی که این زمین هاحکم منطقه جنگی راداشتند،برایم خیلی جالب بودوهیچ وقت این خاطره ازذهنم بیرون نمی رود.

 کتاب یاران ناب جلد۶ ص۲۶ راوی:غفور حاجی سالم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

سال‏هاست که آسمان، کوچ غریبشان را بر شانه‏هایمان، پرنده می‏تکاند و آفتاب ، مسیر چشمانشان را با انگشت نشان می‏دهد و می‏گرید.سال‏هاست که رفته‏اند و بادها، بوی پیراهنشان را بر خاکریزهای بسیار، مویه می‏کنند. آنان انعکاس روشن خورشید در رودخانه‏های سرخ حماسه‏اند. دلشان، دریا می‏نوشت و نگاهشان، توفان می‏سرود. برخاستند؛ آن هنگام که نفس‏های سرما، پنجره‏ها را سیاه کرده بود و شهر، می‏رفت که در اضطراب ثانیه‏های تجاوز، کمر خم کند. برخاستند و با قدم‏های استوارشان در رگهای وطن، خون زندگی جاری شد. پلاک بر گردن و چفیه بر شانه، جاده‏های صلابت را پشت سر گذاشتند و خاک را لبخند كاشتند.پا در رکاب ستاره و باران ، آسمان عشق را تا دورترین‏ها درنوردیدند و اینک ، ما مانده‏ایم و این خاک مردابی. ما مانده‏ایم و تکثیر بی‏وقفه ابرهای خاکستری. رفته‏اند و باران‏ها را با خود برده‏اند و فصل‏هایمان ، بی‏جوانه و آفتاب مانده‏اند.کوچه‏های شهر را که ورق می‏زنم ، نامشان را بر پیشانی افتخار این سرزمین، درخشان می‏یابم تقویم‏ها جفا کرده‏اند، اگر تنها به چند روز برای شهیدان بسنده کنند. قلم‏های منظوم اگر کم بگذارند ، در حق خون ، کوتاهی کرده‏اند.پوتین‏ها فقط اندکی از رشادت بچه‏ها را پیش بردند.معبرها فقط مقداری باریک ، برای شناخت آنان گام برداشتند. کوله‏های همت آنان ، واکنش سبزی بود در برابر خزان‏زدگی و هجوم اتفاقِ پاییز. آنجا که آنان رفته بودند، چشم‏های ما، حرفی برای گفتن نداشت.همه حرف‏ها را با لبخند و گریه‏ها می‏زدند.خاکریزها، گواه خوبی هستند بر اشک‏های چکیده از دعای کمیل‏شان. شب‏های جمعه بعد از آنها، تاولی است بر گام‏های نرفته ما. اُنس با واژه‏های دنیایی، برای لب‏های ما ماند و شگفتا از آنان که در جبهه ، با لحن‏های متفاوت ، استقامت را به شعر درآوردند! و با امام و ولایت و نظام اسلامی ماندند و رفتند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

قلب پرنورفرمانده

در ارتفاعات انار بودیم.امدادگر زخم گردن ابراهیم را بست.یکدفعه یکی از بچه ها باعجله آمد پیش من و گفت: حاجی، حاجی یه سری عراقی دستاشونو بالا گرفتن و دارن به این طرف میان!با تعجب گفتم: کجا هستن؟! باهم به یکی از سنگرهای مشرف به تپه رفتیم. حدود بیست نفر از طرف تپه مقابل، پارچه سفید به دست گرفته و به سمت ما می آمدند. فوری گفتم: بچه ها مسلح بایستید، شاید این حقه باشه!مدتی بعد هجده عراقی که یکی از آنها افسر فرمانده بود خودشان را تسلیم کردند. من هم ازاینکه در این محور از عراقی ها اسیر گرفتیم خوشحال بودم.درجه دار عراقی را آوردم داخل سنگر. یکی از بچه را که عربی بلد بود را آوردم.مثل بازجوها پرسیدم: اسمت چیه، درجه و مسئولیت خودت را هم بگو! خودش را معرفی کرد وگفت: درجه ام سرگرد و فرمانده نیروهایی هستم که روی تپه و اطراف آن مستقر بودند. ما از لشگر احتیاط بصره هستیم که به این منطقه اعزام شدیم.پرسیدم چقدر نیرو روی تپه هستند. گفت: الآن هیچی!گفتم: هیچی؟!جواب داد: ما آمدیم و خودمان را اسیر کردیم. بقیه نیروها را هم فرستادم عقب، الان تپه خالیه!با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چرا؟!گفت: چون نمیخواستند تسلیم شوند. تعجب من بیشتر شد و گفتم: یعنی چی؟!فرمانده عراقی به جای اینکه جواب من را بدهد پرسید: این الموذن؟! با تعجب گفتم موذن؟ با گلویی بغض گرفته شروع به صحبت کرد و مترجم سریع ترجمه میکرد:به ما گفته بودن شما مجوس و آتش پرستید. به ما گفته بودند برای اسلام به ایران حمله میکنیم و با ایرانی ها می جنگیم. باور کنید همه ما شیعه هستیم. ما وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب میخورند و اهل نماز نیستند خیلی در جنگیدن با شما تردید کردیم. صبح امروز وقتی صدای اذان رزمنده شمارا شنیدم که باصدای رسا و بلند اذان میگفت، تمام بدنم لرزید. وقتی نام امیرالمومنین (ع) را آورد با خودم گفتم: تو با برادران خودت میجنگی. نکند مثل ماجرای کربلا.دقایقی یعد ادامه داد:برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم و بار گناهم را سنگین تر نکنم. لذا دستور دادم کسی شلیک نکند. هوا هم که روشن شد نیروهایم را جمع کردم و گفتم: من میخواهم تسلیم ایرانی ها شوم. هرکس میخواهد، با من بیاید. این افرادی هم که با من آمده ند دوستان و هم عقیده من هستند. البته آن سربازی را که به سمت موذن شلیک کرد را هم آوردم. اگر دستور بدهید اورا میکشم. حالابگو موذن زنده است یا نه؟! بعد از مدتی سکوت گفتم: آره زنده است.رفتیم پیش ابراهیم که داخل یکی از سنگرها خوابیده بود. تمام هجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم را بوسیدند و رفتند.بغض گلوی من را هم گرفته بود. حال عجیبی داشتم. دیگر حواسم به عملیات و نیروها نبود. میخواستم اسرای عراقی را به عقب بفرستم. فرمانده عراقی من را صدا زدو گفت: آن طرف را نگاه کن، یک گردان کماندویی و چند تانک قصد پیشروی از آنجا را دارند. بعد ادامه داد سریعتر بروید و تپه را بگیرید. من هم سریع چند نفر از بچه های اندرز گو رو فرستادم سمت تپه. با آزاد شدن آن ارتفاع، پاکسازی منطقه انار کامل شد.     کتاب سلام بر ابراهیم





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 فروردین 1395

امام خمینی«ره» هدف مبارزه و شهادت را؛ حفظ اسلام و احكام قرآن كریم می داند.شهادت زمانی حاصل می شود كه با ایمان به خدا همراه باشد.هدف شهادت و آمال شهیدان تحقق«عدل الهی»،«تحقق اسلام»،«قوت دادن به اسلام»،«شرف اسلام»،«احیاء ارزشهای معنوی»،«عزت دین» و در یك كلام اعتلای حق بود.
آثار و نتایج بركات شهادت از دیدگاه امام«ره» نیز عبارتنداز:
بازیابی حیات ملت،ایجاد موج در دنیا،آبیاری درخت اسلام،تحقق حكومت برهنگان،بیمه شدن شرافت ملت،تقویت روحیه ملت،به دست آوردن استقلال و آزادی، دفع مفاسد از جامعه،تسلیم و سر تعظیم فرودآوردن دنیا در مقابل ملتی كه شهادت را سعادت می داند،بیمه شدن اسلام وانقلاب،قطع دست قدرتها و عامل نشاط و تحرك ملت.

  منابع 3 خاطره اخیر

همسفر خورشید (خاطرات شهید آوینی)

خاک های نرم کوشک (خاطرات شهید برونسی)

سلام بر ابراهیم (خاطرات شهید ابراهیم هادی)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

 

ما تورا دوست داریم(شهید ابراهیم هادی)

پاییز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم مناطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل های ابراهیم بهحضرت زهرا(س) بود. هر جا میرفتیم حرف از ابراهیم بود.
خیلی از بچه ها داستان ها و حماسه آفرینی های او را در عملیات ها تعریف میکردند. همه آنها با توسل به حضرت صدیقه طاهره(س) انجام شده بود.
به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری  سر میزدیم از ابراهیم میخواستند که برای آنها مداحی کند و ازحضرت زهرا(س) بخواند.
شب بود. ابراهیم در جمع بچه های یکی از گردان ها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند.
ابراهیم عصبانی شد و گفت:من مهم نیستم، این ها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمی کنم! هر چه می گفتم:حرف بچه ها را به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت را بکن، اما فایده ای نداشت.
آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که: دیگر مداحی نمی کنم.
ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان میدهد. چشمانم را به سختیباز کردم. چهره نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت:
ابراهیم بچه های دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد.بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(س)
اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همه بچه ها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم رادیده بودم از همه بیشتر تعجبکردم، ولی چیزی نگفتم.
بعد از خوردن صبحانه به همراه بچه ها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او میخواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟!
گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که...
پرید تو حرفم و گفت: چیزی که می گویم تا زنده ام جایی نقل نکن.بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمی آمد. اما نیمه های شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرتصدیقه طاهره(س) تشریف آوردند و گفتند:

نگو نمی خوانم، ما تو را دوست داریم.

هرکس گفت بخوان تو هم بخوان


دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمی داد.  ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395

 

اولین دفعه رفتن به جبهه (شهید برونسی)

شهید برونسی می گفت: اولین دفعه كه می خواستم به جبهه بروم برای خداحافظی به خ

انه آمدم و دیدم كه خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.

بالای سرش ایستادم تا بالاخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم كه چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی كه دارد جریان رفتن جبهه را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم.

چون وقت داشت تند تند می گذشت و باید خودم را سریع به كارهایم می رساندم. بالاخره جریان را به خانمم گفتم: تا خانمم جریان را شنید هم خودش و هم مادر خانم من گفت: ما را با این وضعیت به كی می سپاری؟ در این موقعیت و شرایط اگر ما الان بیفتیم چه كسی ما را به دكتر می برد.

گفتم كه: به خدامی سپارم و حضرت زهرا هم نگهدارتان هست. قبل از اینكه از خانه برود همان حالت مجدد به خانم ایشان دست می دهد و خلاصه مجبور است كه این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچه رها كند و خودش را به كاروان برساند.

می گفت: بعد از مدتی كه در جبهه بودم با خانواده ام تماس گرفتم و دیدم كه خانواده خیلی خوشحال است. تعجب كردم پرسیدم جریان چیست؟ خانمم جریان را اینگونه تعریف می كردند، می گفتند: بعد از این كه تو رفتی در همان حالی كه من بی هوش بودم، یك كبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور كنار خانه زد و كنار من نشست.

من حركت كردم و به هوش آمدم، دیدم كه این كبوتر است و نهایتاً پرواز كرد و رفت روی دیوار حیاط روبروی همان در اتاق نشست. بعد از مدتی دور حیاط چرخی زد و نهایتاً داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز كرد و رفت و گفت: از آن لحظه به بعد تا همین الانی كه چند سال می گذرد و من در جبهه ها هستم خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 فروردین 1395


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو