پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

بسم رب الشهدا و الصدیقین

خاطراتی از شهیدان حمید باکری، مهدی باکری و مهندس مهدی امینی  

مقدمه

شهدا شمع محفل دوستانند. شهدا در قهقهه مستانه شان و در شادی وصولشان ((عند ربهم یرزقون)) اند و از نفوس مطمئنه ای هستند که مورد خطاب ((فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی)) پروردگارند. امام خمینی (ره)

ملت ما خیلی مدیون رشادتهای شهیدان حمید و مهدی باکری و مهندس مهدی امینی و امثال این شهیدان مظلوم هستند. امیدواریم لیاقت ادامه راه شهیدان را داشته باشیم.

 

شرح:

شهید حمید باکری در زمره خاطراتش كه از بسیجی ها صحبت می‌كرد می‌گفت كه دو سه تا نوجوان بودند هر قدر اصرار كردیم كه پشت جبهه كار كنند قبول نكردند و شروع كردند به گریه كردن كه باید ما در خط مقدم باشیم و می‌گفت : اینها به انسان نیرو می دهند و باعث تقویت ایمان در آدمی می‌شوند .

خاطره ای از شهید به روایت همسرش :

شهادتش دل خیلی‌ها را شکست، به خصوص برادرش مهدی را و به خصوص وقتی که یادش می‌افتاد مهمات به دستش نرسیده و تنها توی آن محاصره مانده من هم آنجا بودم کنار آقا مهدی. عراقی‌ها سعی داشتند تانک‌هایشان را عبور بدهند این طرف و بچه‌ها فقط با آرپی‌جی جلویشان ایستاده بودند.

 

بعد از رفتن حمید چهر‌ه‌ی آقا مهدی خیلی عوض شد. در هر سکوتش و هر آرامشش آدم حس می‌کرد بر‌می‌گردد به طرفی خیره می‌شود که حمید شهید شده بود و او نتوانسته بود برود بیاوردش.

شهید محلاتی از بین تمام خصلتهای والای شهید به معرف او اشاره می‌كند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان می‌كند و از زبان شهید می گوید:
خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت.
این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است كه تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوك معنوی به آن دست یافته بود.

 

نتیجه گیری:

شهیدان آنانی بودند که شجاعت داشتند از مرز خویشتن بگذرند و برای رضایت خداوند و بندگان خدای شان گرانبهاترین دارایی خود را که جان بود به پیشگاه حقیقت هدیه کنند. نباید چنین تصور کرد که شهید بی اعتنا به زندگی بوده و از زنده ماندن دوری میگزیده و ارزش نفس و جان خود را نمیدانست!!! چنانچه این تصور تصویر ذهنی باشد مراقبت از گناه، دوری از مکروهات، استمرار به پاکی، تلاش برای امنیت و آرامش یک ملت نمی بایست در رفتار آنان موج می زد.

از سنگر حق شیر شکاران همه رفتند                            مستانه پی پیر جماران همه رفتند

غم خانه بود ناله جانسوز شهیدان                                 ما با که نشستیم که یاران کمیلها همه رفتند

 

 
1. برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر 31 مکانیزه عاشورا
2. کتاب به مجنون گفتم زنده بمان / راوی: همسر شهید
3. برداشت از : موسسه حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس لشگر 31 مکانیزه عاشورا

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 27 اردیبهشت 1395

مجبور بودم در مقر بمانم ، اما بعد از گذشت دو هفته آن قدر اصرار كردم تا به دستور آقای« كارنما » راضی شدند مرا به خط اعزام كنند . بعنوان امدادگر رفتم شلمچه . در یكی از عملیات ها گلوی یكی از بچه ها تركش خورده بود و حالش خیلی وخیم بود . دو نفر د یگر هم به شدت زخمی شده بودند . آنها را سوار آمبولانس كرده و با راننده آمبولانس به عقب برگشتیم . جاده باریك بود و آتش دشمن شدید . سر یكی از مجروحان روی پای من بود و خونی كه از او روی شلوار من می ریخت، به شكل قلب كوچكی روی شلوارم نقش بسته بود و من احساس      می كردم با قلم مو كسی آن را نقاشی كرده است. دلم نمی خواست خون را از لباسم پاك كنم . می خواستم هر لحظه آن را می بینم، به یاد آن رزمنده بیفتم كه در سخت ترین شرایط هم غیر از ذكر خدا چیزی نمی گفت . او ذكر می گفت و اظهار شرمندگی می كرد كه به واسطه مجروحیت نمی تواند در عملیات بعدی شركت كند. یك روز با تعدادی از بچه های راننده در سنگر نشسته بودم كه شنیدم هواپیماهای عراقی شروع به بمباران منطقه       كرده اند. من بلند شدم و به طرف سنگر خودمان ر اه افتادم . یكی از بچه ها درخواست بیل مكانیكی کرد.گفتم:      « برو پیش آقای مظفری درخواست بده » پرسید:آقای مظفری كجاست؟ گفتم:اصلاً تو برو داخل سنگر، من خودم می روم آقای مظفری را پیدا می كنم. حملة هواپیماها را فراموش كرده بودم ، اما همین كه آمدم بیرون ، متوجه خطری كه به جان خریده بودم، شدم . رسیدم لب كانال و حالتی به من دست داد كه فقط آب و آسمان را می دیدم. گفتم درازكش شوم تا تركشی به من اصابت نكند . در همین افكار بودم كه احساس كردم پایم داغ شد . نگاه كردم، دیدم پای چپم نیست ! فكر كردم خیالاتی شدم، دوباره نگاه كردم ؛ دیدم واقعاً یكی از پاهایم نیست! بچه ها را به كمك طلبیدم و قبل از رسیدن آنها بی هوش شدم.

پای چپم گم شد!

عبدالرضا دامغانی

منبع:خاكریز و خاطره         

خاطرات جمعی از جهادگران استان كرمان

به اهتمام بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان كرمان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

ثبت نام كه كردن ، یك اتوبوس شدن . بعضی هاشون پیر بودن و بعضی هاشون جا افتاده . سن بچه ها شون بین 17 تا 35 سال بود كه شهید شده بودن . قرار بود ببریمشون منطقه جنگی . یك بازدید بود از مناطق آزاد شده. همه سوار شدن . ماندند یك پیرمرد و یك پیرزن و یك صندلی روی چرخ اتوبوس. اومدن گفتن: اگه می شه جای ما رو عوض كنین ، زیر پامون بالاس، اذیت .می شیم گفتیم. كسی پا نشد . اكثراً مثل اونا پیر بودن . فقط یكی شون بلند شد . پیرمردی بود، تنها. وقتی می رفت روی آن صندلی بشینه، می لنگید. گفتم: «! حاجی شما كه بدتری. پاهات درد می كنه » گفت: «. عیب نداره عزیزم، بذار راحت باشن » تا خبر رسید كه اتوبوس رفته رو مین ، خودمون رو رسوندیم . چرخ عقب رفته بود رو مین. اخلاصِ پیرمرد او را به پسرش رسانده بود!

 

 

منبع:پیش نیاز

نویسنده:مهدی دهقان نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

در شهریور 1362 اخباری به گوش می رسید كه صدام ارتباط بسیار نزدیكی با فرانسه پیدا كرده و حدود 60 فروند هواپمیای میراژ اف- 1، سلاح های شیمیایی و سلاح های ضربتی و كوبنده ای را خریداری كرده تا به منابع اقتصادی ایران ضربه وارد كند. این اخبار فقط تبلیغاتی نبود، بلكه ریشه نظامی داشت و در تضعیف روحیه رزمندگان بی تأثر  نبود. در 31 شهریور 1362 (مصادف با سالروز دفاع مقدس) ساعت 0800 شب اخبار تلویزیونی بیانات رهبر كبیر انقلاب را پخش می كرد كه قاطعانه روابط نظامی فرانسه و عرا ق را محكوم كرده و مسئولیت جنایات صدام را متوجه كشورهای حامی صدام میدانست. ابهت و قاطعیت فرمایش حضرت امام (ره)منجر به افزایش روحیه و اراده رزم رزمندگان شده بود. رزمندگان حمایت خود از فرمایشات حضرت امام را با شعارهای الله اكبر اعلام میكردند. تا چندین دقیقه بعد از پخش پیام امام (ره) ، صدای الله اكبر رزمندگان حاضر در منطقه آنقدر ادامه پیدا كرد كه گویا همهگیر شده و كل مواضع و سایتهای منطقه خوزستان را فرا گرفت. آنزمان ما در فكه و در سایت موشكی علی ابن ابیطالب (ع) مستقر بودیم ، بعد از حدود 4 ساعت واحدهای اطلاعات و شناسایی ارتش و سپاه خبر آوردند كه نیروهای عراق ی با شنیدن تكبیر رزمندگان و تداوم آن از مناطق عمومی فكه ، مهران، دهلران، میمك و كنجان چم كیلومترها عقب نشینی كردهاند و در بیسیمها نیز اعلام كردند كه نیروهای ایرانی در حال حمله هستند. بیانات حضرت امام (ره) آن چنان در رزمندگان تأثیرگذار بود كه عملیات روانی دشمن مبنی بر خرید سلاحهای جدید از فرانسه ناكام ماند و در نهایت منجر به كاهش شدید سطح روحیه عراقی ها و عقب نشینی آنها بدون كمترین     هزینه های برای ایران اسلامی شده بود.

 

شكست عملیات روانی دشمن با فرمایشات حضرت امام (ره)19

سرهنگ بازنشسته ستاد خسرو جهانی

منبع:خاطرات و خطرات

خاطرات کارکنان   پدافند هوایی و رزمندگان 8سال دفاع مقدس

گردآوری:رضا جهانفر،فهیمه کرمی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

اعیاد شعبانیه مبارک باد

شعبان ماه بزرگ خدا بر عاشقان باری تعالی مبار کباد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395

کیقیت کالاهای تولید داخل در صدا و سیما از طریق تایید استاندارد ملی ایران تبلیغ شود تا مردم هم با خرید آن ها تولید داخل تقویت شود.

اقتصاد مقاومتی با تولید داخل

و ارزش به داخل ایران میسر است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

خاطره سوم - عملیات بدر و اوج جانفشانی           

 

ناصر صفار / دوست و همرزم شهید

یکی از خطرناکترین عملیاتی که شهید محمدرضا فطرس در آن شرکت داشت‌‌، عملیات بدر بود. منطقهی عملیاتی بدر در هورالهویزه بود؛ جایی که رزمندگان باید حدود 30 کیلومتر مسافت را در آبراههای نیزاری طی میکردند. در این آبراهها موانعی از قبیل پاسگاههای عراقی و تله‌‌های انفجاری وجود داشت که عبور نیروهای ما را سخت میکرد. چارهای نداشتیم جز اینکه از راههای میانبُر وارد شویم.

رضا 14 نفر از ورزیدهترین نیروهای تخریب را با خود همراه کرد و به آنها گوشزد کرد که باید سه شبانهروز در «هور» بمانیم. ما پیشقراول گردانهای عملیاتی بودیم. پس باید حرکت میکردیم و موانع و تله‌‌های انفجاری را از سر راه برمیداشتیم. محور عملیاتی، اتوبان بصره - بغداد بود که باید فتح میشد. تنها ارتباط بصره با بغداد از طریق همین اتوبان بود که از دورن «هور» میگذشت.

رضا و من و 14 نفر دیگر با قایق‌‌های ویژهای که در اختیارمان بود، از میانبرها عبور میکردیم و موانع را یکی پس از دیگری از مسیر رزمندگان برمیداشتیم. این کار باید در شب صورت میگرفت. روزها برای اینکه توسط هلیکوپترهای دشمن شناسایی نشویم، درون قایق‌‌ها میماندیم و برای اینکه استتارنی‌‌های نیزار را روی خودمان میشکستیم. سرانجام پس از دو شبانهروز توانستیم موانع را برداریم و به منطقهی عملیاتی برسیم .

رضا همهی ما را جمع کرد و گفت: «امشب عملیات با رمز یا زهرا (س) در همین محل شروع میشود.» همه میدانستیم که دشمن بسیار مسلح است و با سیمخاردارهای تارعنکبوتی که در وسط آب قرار داده بود، میتوانست راه رزمندگان را سد کند. عملیات شروع شد. رزمندگان با قدرت هر چه تمامتر به سوی دشمن یورش بردند. دشمن با دیدن آنهمه قدرت نتوانست دوام بیاورد و سنگرها را ترک کرد. با دیدن این اوضاع ما هم توانستیم سیمخاردارهایی را که جلوی راه رزمندگان را گرفته بود و نیز تله‌‌های انفجاری را برداریم و خودمان را روی اتوبان برسانیم.

رضا اولین نفر و من و دیگر بچه‌‌ها افراد بعدی بودیم که پشت سر او روی اتوبان بصره - بغداد رسیدیم. منتظر شدیم تا رزمندگان آمدند و عملیات ادامه یافت. مشغول پاکسازی سنگرهایی شدیم که در مسیر ما بودند. تا اینکه به روستایی رسیدیم. روستا در کنار جاده، ولی داخل آب بود و دشمن در آن تجمع کرده بود. به همین خاطر نتوانستیم وارد آن شویم.

در کنار خاکریزها منتظر ماندیم تا هوا روشن شد. با روشن شدن هوا من و ر ضا و چند تن از بچه‌‌های بروجرد که رضا ترکاشوند هم یکی از آنها بود، خواستیم وارد آبادی شویم، اما ناگهان چند عراقی از خانهای که در ابتدای روستا بود، بیرون آمدند و ما را به رگبار بستند. تیرهای آنها فقط به رضا ترکاشوند خورد. در این اوضاع، رضا که فرمانده گروه بود، دستور داد تا خانه را به محاصره در آوریم و به آن حمله کنیم. پس از محاصرهی خانه به آن حمله کردیم و توانستیم هفت یا هشت نفر عراقی را که باعث کشته یا زخمی شدن تعدادی از رزمندگان شده بودند، به هلاکت برسانیم. در همان روستا سنگر کالیبریبود که دائم کار میکرد و بر سر رزمندگان آتش میریخت. به همین خاطر بچه‌‌ها نمیتوانستند روی اتوبان حرکت کنند و این باعث زمین‌‌گیر شدن آنان شده بود. هر چه بچه‌‌ها به طرف آن آرپی‌‌جی شلیک میکردند، بعد از چند لحظه باز هم فعالیت میکرد. رضا وقتی این اوضاع را دید، فکری کرد و بعد گفت: «ما سینهخیز میرویم تا ببینیم داخل این سنگر چه خبر است؟»

او و محمدحسین پیکری که از بچه‌‌های خوزستان بود، جلو رفتند. او دستور داد تا ما از پشت سر مواظب آنها باشیم و پشتیبانی کنیم. شب بود. هوا آنقدر تاریک بود که نمیتوانستیم بهخوبی داخل آبادی را ببینیم. تمام توانمان را برای پاسخدادن به آتش‌‌بارهای دشمن بهکار بردیم. بچه‌‌ها داخل آبادی رفتند. مدتی گذشت‌‌. صدای چند انفجار مهیب از داخل آبادی توجه ما را به خودش جلب کرد. بیصبرانه منتظر آمدن بچه‌‌ها بودیم تا اینکه دیدیم در میان تاریکی کسی که گویا زخمیبود، میآمد. نمیدانستیم کیست تا اینکه جلوتر آمد. پیکری بود. دستش تیر خورده بود و حال خوبی نداشت. فوراً سراغ رضا را از او گرفتیم. ناراحت بود. با صدایی بغضآلود گفت «رضا شهید شد.»

با شنیدن این جمله همه ناراحت شدیم. او با ناراحتی شروع به تعریف ماجرا کرد: «وقتی به سمت سنگر کالیبر پیش رفتیم، شدت آتش دشمن به حدی بود که من نتوانستم جلوتر بروم. اما رضا این حرفها سرش نمیشد. با شجاعت توانست خودش را به زیر یک سنگر کاملاً مسلح (از نظر نظامی) برساند و اصلاً در تیررس هیچ گلوله‌‌ای هم نبود.

در آخرین لحظه رضا نارنجکی را داخل سنگر انداخت و آن را منهدم کرد. پس از آن خواست برگردد که ناگهان از طرف دیگر آبادی چند گلوله شلیک شد و رضا همانجا شهید شد.»

حرفهای پیکری که به پایان رسید، همه گریه کردیم. آن شب دیگر رضا در میانمان نبود. اندوه از دست دادن او همهی ما را متأثر کرده بود، اما او با شهادتش توانست سنگری را که هم مانع بزرگی بر سر راه نیروها بود و هم تعداد زیادی از رزمندگان را به شهادت رسانده بود‌‌، نابود کند. به علاوه جان خیلی از بسیجیان را نجات دهد. او شهید شد، اما شهادتش به دیگران زندگی بخشید و سرانجام خودش نیز به زندگان حقیقی پیوست.

 

منبع: قبادی کیا پروانه این راه بی نهایت (خاطرات فرمانده شهید محمد رضا فطرس) نشر شاهد-1388-صفحات 66 تا 71


نتیجه گیری:

خون های بسیاری جاری شد...

مردان و زنان پاک بسیاری رفته اند....

تا از وطن خود.... ناموس خود و عزت خود دفاع کنند...

خاطرات صفحات قبل تنها گوشه ای ناچیز از دلاوری ها و رشادت های رزمندگان غیور اسلام در طول 8 سال  دفاع مقدس را بیان میکنند...

ملت ایران تا ابد پاسدار خون شهدا خواهند بود...

(وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ  بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ)  (آل عمران / 169 )



 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

مقدمه

رویدادها در تاریخ ، هرچه از زمان وقوع آنها بگذرد ، کم رنگ تر می شوند، تا جایی که به سایه روشنی از یک خاطره یا حادثه تلخ یا شیرین در ذهن ها تبدیل می گردند. در این میان جنگ که مخرب ترین رخ داد بشری است و عواقب تخریبی و ویرانی نامطلوبی را در ابعاد وسیع به دنبال دارد، از عمده ترین محورهای بررسی تاریخ است که همیشه سعی بر فراموشی آن و خصوصاً برای نسل های بعد می باشد . چرا که هرگاه سه واژه (ج) ، (ن)، (گ) کنار هم قرار گیرند جز تباهی و تنفر چیزی به ذهن متبادر نمی شود و از این روست که جنگ ها همیشه دارای چهره ای کریه و مبغوض بوده اند ، اما این سوال پیش می آید که چرا میان همه این جنگ و گریزهای بشری که بیشتر عمر بشریت را نیز در برگرفته است، فقط یکی دو تا از آنها در تاریخ ماندگار و مقدّس شده اند، و اصلاً مگر در همه جنگ ها دفاع نبوده است ولی چرا فقط تعداد انگشت شماری از این دفاع ها دارای ارزش و قداست شده است؟ چرا حادثه عاشورا که با خون تک تک یاران امام حسین (ع) پایان یافت به حماسه ای مقدّس تبدیل شده که در صدر ارزشهای انسانی و اسلامی قرار گرفته است؟

قدر مسلم این است که مقدمه ورود به پاسخ این چرایی ها به تبیین این موضوع برمی گردد که آنچه جنگ ها را از هم متمایز می کند و تعداد بسیار معدودی از این جنگ ها را در خاطره ها ماندگار می کند ؛ این است که ببینیم اصل جنگ چه بوده و رزمندگان آن چه کسانی هستند و برای چه هدفی می جنگند و در پی کدام مقصود می روند .تک تک این عوامل در این که جنگ و قضاوتهای بعد از آن چگونه است تأثیر مستقیم دارند.

بعد از عاشورا نزدیکترین واقعه به آن دفاع مقدّس می باشد که مظلومیت ملت و هجوم بی امان دشمن مغرور و خیره سر و فرماندهی پیامبرگونه امام و بی- آلایشی رزمندگان اسلام و اهداف و نیّت ها مبیّن این ادعا است. مگر اینگونه نبود که در 31 شهریور 59 در حالی که مردم ایران در خانه های خود نشسته بودند غرش هواپیماهای جنگی عراق بر فراز تهران و چند شهر دیگر کشورمان آغاز رسمی جنگ را اعلام می کند، جنگی که به سرعت به پیش می تازد و تانکها شهرها و روستاهای مرزی را در جنوب و غرب در نوردیده و گلوله های سرخ بر قلب کودکان و زنان و مردان بی گناه و بی دفاع نشانه می رود؟ در زمان اندکی دود ویرانی در مناطق اشغالی بلند می شود. مردم عادی بخصوص زنان و کودکان شهرها وروستاها مظلومانه به اسارت می روند و یا دسته جمعی به قتل می رسند. هجوم بی امان گرگ سیاهی و شب علیه تمامیّت این مرز و بوم به شدّت ادامه دارد، همه در تعجبند که شب از خورشید روشنگر چه می خواهد؟

در این طرف ارتش منسجمی برای دفاع از کیان وطن نیست. دشمن همه چیز را به کام خود می بیند، رئیس خودخواه و خیره سر عراق می خواهد هفته دیگر در اهواز و یا تهران با خبرنگاران نشست خبری داشته باشد. از طرف دیگر برای ملّت ما این یک نبرد معمولی بین افراد دو کشور بر سر مسائل فی مابین نیست؛ بلکه در گیری نظامی دو ایدئولوژی دو مکتب اعتقادی حاکم بر دو نظام متفاوت است.

 واقعیت انقلاب اسلامی و مظلومیت و برحق بودن آن و ظلم حاکم بر جهان برای بسیاری از کشورهای منطقه و جهان و همه ملت ها قابل درک است اما فضای سنگین و وحشتناک ایجاد شده، جرأت اظهار نظر را به کسی نمی دهد. اگرچه ترسیم آنفضا و مظلومیت ملت ایران و رزمندگان اسلام، نه تنها برای بنده ناممکن است بلکه تا کنون از عهده هیچ کسی برنیامده و در واقع ترسیم آن هم ناممکن است، اما همین اندازه شاید بتواند گوشه ای از مظلومیت رزمندگان را به تصویر بکشد و عمده ترین چیزی که در این تقابل و رویارویی رخ می نماید، همین مظلومیت و تنهایی ملت ایران در این نبرد نابرابر. بر این اساس است که حماسه 8 سال ملت ایران به دفاعی مقدس تبدیل شد که دوست و دشمن را به تحسین واداشته است. آری این همه شور و شوق و پیروزی و حماسه و شکوفایی تعجب بر انگیز جوانان انقلابی در بحبوبه جنگ 8 ساله که به هیچ بیان و قلم و هنری قابل وصف نیست و علی رغم این که ناگفته های بسیاری هم دارد ولی تاریخ در مقابل آن زانو زده است، نمی از واقعه روز عاشورای 61 هجری است .آری تنها پرتو آن حادثه بی نظیر هشت و یا نه ساعته 1400 سال پیش، با عبور از میان قرون متمادی که روز به روز تازه تر و داغ خیزتر است هشت سال جنگ شبانه روزی کفر بر این ملت را ضمانت نمود و پیروز گرداند. حال این حماسه 8 ساله و شگفت انگیز قرن؛ خود حلقه ای بزرگ از سلسله حلقه های مبارزه حق و باطل است که تا پایان و رفع فتنه از جهان ادامه خواهد داشت هرچند صحنه ها عوض شود اما رزمندگان اسلام امروز، آماده تر و مجهزتر به فرمان رهبر خویش و ولی امر مسلمین همچنان ایستاده اند.

خاطره اول گرفتن اسیر

از ارتفاعی گذشتیم. دیدیم یك پل را با تیانتی منفجر كرده بودند و امكان عبور از آن محل یا از كنارهها وجود نداشت. ناچار مجبور شدیم جیپها را به دره هُل دهیم و دوباره مسیر را پیاده ادامه دهیم. مقداری از راه را آمده بودیم كه جادهی آسفالتهی سومار به ایلام نمایان شد. از كنار جاده رودی میگذشت و ما تقریباً در امتداد بیمارستان صحرایی ارتش و سهراهی كاشیپور قرار داشتیم. دیدیم دو نفر عراقی در كنار رود سرگرم شستن دست و صورت هستند، یك نفر هم پشت تیربار و به سمت دیگر نشسته است. مأموریت آنها بستن جادهی فرعی بود كه ما میآمدیم.

سریعاً هركدام بهسویی پخش شدیم تا از دید عراقیها پنهان بمانیم. باید از این جاده عبور میكردیم و چارهی دیگری نداشتیم. دیگر عراقیها هم تقریباً در فاصلهای قابل توجه داخل كامیونها و روموكهای كششی در حال استراحت بودند.

با هم مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم حیلهای برای عراقیها به كار بندیم. قرار گذاشتیم که دو نفر از سربازها و یك درجهدارمان را با اسلحهی خالی از روی جاده عبور کنند تا عراقیها آنها را ببینند و در حین دستگیری دوستانمان ما از مواضع خود به آنها حمله كنیم. برای مسلط شدن بر عراقیها آهسته و دور از چشم آنها جلو رفتیم و در محلهای دارای دید و تیر مناسب موضع گرفتیم. آنگاه به دوستانمان اشاره كردیم که حركت كنند.

این دوستان شجاع ایثار نموده بودند، چون احتمال داشت عراقیها آنها را دستگیر نكنند و ترجیح بدهند که با تیربار بزنندشان. با این وجود، همرزمان ما جان خود را برای رهایی دیگران فدا میكردند.

آنها با سروصدا به پایین جاده حركت كردند تا عراقیها را متوجه خود كنند. چنین هم شد. تیربارچی عراقی قبل از همه متوجه موضوع شد و با صدای بلند داد زد: ایرانی ایرانی. دو عراقی كنار رود هم متوجه شدند. دوستان ما وانمود کردند که ناگهانی عراقیها را دیدهاند، دستهاشان را بالا بردند و امان امان گفتند. هر سه عراقی به سمت دوستان ما دویدند و تنها یكی اسلحه همراه آورد. به چند قدمی آنها كه رسیدند، با صدای بلند فریاد زدند: قف؛ ایست و با اشاره فرمان دادند که اسلحههارا دور بیندازند و بنشینند.

دوستان ما دستور آنها را اجرا كردند. این در حالی بود كه با ما چند قدم فاصله داشتند. عراقیها برای گرفتن غنیمت بهسوی دوستان ما دویدند. هنوز به آنها نرسیده بودند كه ما با رگبارهای كوتاه و متوالی خود دو نفر از آنها را از پای درآوردیم. عراقی سوم مات و مبهوت در وسط جاده افتاد. همهی این كارها در چند ثانیه اتفاق افتاد. دوستان ما سریع آن عراقی را دستگیر كردند.

در اثر تیراندازی، دیگر عراقیها كه با فاصلهای از ما در آن سمت جاده استراحت میكردند، متوجه ما شدند و از دور و بی هدف ما را به رگبار بستند. ما هم سریع بهاتفاق عراقی به عقب برگشتیم. عراقیها با سروصدا فریاد میزدند و میخواستند ما را در جادهی خاكی تعقیب كنند، اما ما در سربالایی جاده قرار داشتیم و مسلط به آنها بودیم. دیگر جرأت نكردند ما را دنبال کنند.

خوشحال بودیم که جلوی چشم عراقیها یكیشان را اسیر كردیم و با خود بردیم و دو نفر را به هلاكت رساندیم. خوشحال بودیم نقشهمان كارساز بود و اینکه تلفاتی نداشتیم. از سمت راست جاده به ارتفاعات مجاور به سمت سومار تغییر محل دادیم و از دید عراقیها دور شدیم.

عراقی را با بند پوتین بستیم. سن زیادی نداشت، ولی ظاهرش زیبا و آراسته بود. از دیدن كشتهها میلرزید. زبانش بند آمده بود و گریه میكرد. در حال حركت، سرباز عربزبان ما به او فهماند که سریع حركت كند و از ما نترسد. به محل مناسبی که رسیدیم، جیبهایش را گشتیم و مداركش را برداشتیم. مشخصات دیگر عراقیها را پرسیدیم. او خود را «حسن عدیل رحمان» معرفی كرد و گفت: شیعه و اهل روستایی از توابع كاظمین است. دو فرزند دارد. هفت سال است كه خدمت میكند و جمعی تیپ 455 مكانیزه است. بعثیها او را مجبوری به جنگ آوردند و اگر نمیآمد، بستگانش را میكشتند. یگان او در حال پیشروی به سمت ایلام است و نیروهای عراقی تا نزدیكی سهراهی ایوان رسیدهاند. میگفت عراق به پیروزی بزرگی دست یافته است. ما همگی ناراحت شدیم و فهمیدیم كه در وسط عراقیها قرار گرفتهایم و فاصلهمان با نیروهایمان بسیار زیاد است. باید از نیروی كمكی قطع امید میكردیم.

با دوستان مشورت كردیم كه چه کنیم. هركس نظری داشت. آخر تصمیم گرفتیم راه را ادامه دهیم. قرار شد در صورت برخورد با عراقیها، تا آخرین نفس درگیری را ادامه دهیم.

با سرباز اسیر عراقی با مهربانی رفتار میكردیم. آب و غذا به او میدادیم و به او فهماندیم که صدام نقضكنندهی آتشبس بوده و باعث آوارگی و بیخانمانی هزاران تن و كشته شدن بهترین جوانان شده و دست آخر هم شكست خواهد خورد، چون ملت ایران مردمی متعصب به دین و خاك و ناموس خود هستند و هرگز ننگ چیرهشدن عراق بر ایران را نخواهند پذیرفت.

اسیر عراقی گفت: ما به كمك مجاهدین (منافقین خلق) وارد خاك ایران شدهایم و در هر واحد رزمی عراق تعدادی منافق وجود دارند كه در گمراهكردن ایرانیها و تبلیغات كمك بزرگی به عراقیها نمودهاند.

اكثر نیروهای عراقی از شهر سومار خارج شده بودند و به سمت داخل ایران رفته بودند. با این توصیف كار ما مشكل میشد. ما باید آمادگیمان را کاملاً حفظ میکردیم تا غافلگیر نشویم و فریب دشمن را نخوریم.

 

منبع: احمد زاده میکائیل اردوگاه 15 تکریت نشر شاهد 1388 صفحات 67 تا 71


 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

خاطره دوم شب های شلمچه

از دریچۀ کوچک سنگر بیرون را نگاه کردم. چشمم خورد به یکی از بچهها که داشت کنار تانکر آب لباس میشست. آفتاب به شدت می-تابید و برای لحظهای هم نمیشد گرمایش را تحمل کرد.

در چنین لحظاتی، آتش دشمن کمتر میشد. هر چند شلیک گاهبهگاه توپخانۀ عراقی ها، هیچگاه قطع نمیشد. بعضی از بچهها، در اینگونه مواقع، با وجود گرمای زیاد، فرصتی پیدا میکردند تا نظافتی کنند و یا روی سنگر سنگ و خاک بیشتری بریزند. در همین هنگام خمپارهای زوزهکشان آن طرف خاکریز منفجر شد. رزمنده ی جوان، در جایش کمی جابهجا شد ولی باز هم به کارش ادامه داد. گلولۀ دوم خمپاره کمی نزدیکتر به زمین خورد.

او دست برد تا آخرین تکۀ لباسش را زیر شیر تانکر بگیرد. احساس کرد هر آن ممکن است گلولۀ بعدی او را هدف قرار دهد. از حرکات شتاب زدهاش برمیآمد که برای پایان کارش عجله دارد. دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. ولی تا خواستم فریاد بزنم که برگردد به سنگر، زوزۀ سومین خمپاره بلند شد، این بار خیلی نزدیک بود. او بلافاصله خودش را روی زمین انداخت. احساس کردم برایش اتفاقی افتاده. با عجله از سنگر بیرون پریدم و به طرفش دویدم.

به دنبال من، چند نفر دیگر هم به سویش آمدند. با دیدن صورت خونینش، آه از نهادم بلند شد. ترکش خمپاره،گلویش را دریده بود و خون به اطراف فواره میزد. بلافاصله آمبولانس سر رسید سوارش کردیم. او را به عقب جبهه انتقال دادند. با وجود اینکه هر روز شاهد حوادث بسیاری از این دست بودیم ولی هیچ چارهای جز ایستادگی و مقاومت نداشتیم.

با انجام مرحلۀ دوم عملیات بیتالمقدس، قرار بر این شد که واحد ما در شلمچه پدافند کند تا در زمانی مناسب، مسئولیت دیگری به ما محول شود. البته جسته و گریخته، عملیاتهای کوچکی، در مناطق دیگر، توسط بقیۀ واحدها انجام میشد تا زمینه را برای حملۀ گستردۀ آینده آماده کند. این را هم بگویم که موقعیت استراﺗﮋیک شلمچه، ایجاب میکرد ایران و عراق نسبت به این منطقه حساس باشند. شلمچه میتوانست محل ورود ما به خاک عراق و تصرف بندر بصره باشد. به همین خاطر دشمن سعی میکرد با آتش سنگین توپخانه، امکان هرگونه جابهجایی را از ما بگیرد.

در این میان نیروهای ما هر طور شده، باید خود را به جادۀ شلمچه-بصره میرساندند و در آن پدافند میکردند. جادۀ شلمچه-بصره، جادۀ آسفالتهای بود که تا شهر بصره پیش میرفت. در صورت تصرف این جاده دشمن بخش عمدهای از توانایی خود را در منطقه از دست میداد.

روزها یکی پس از دیگری میگذشت. تا اینكه سرانجام نوبت من شد تا مزۀ انفجار دشمن را بچشم! قضیه از این قرار بود که ظهر شنبه آتش توپخانۀ دشمن، خیلی شدید شده بود. همۀ ما در سنگرها کز کرده بودیم و تعداد شلیکها را یکییکی میشمردیم.

یک دفعه سوت خمپارهای را بالای سنگر شنیدم. تا آمدم به خودم بجنبم، صدای انفجار مهیبی بلند شد و سقف سنگر روی سر ما ریخت. بعد از آن دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. وقتی چشمانم را باز کردم، دیدم روی تخت بیمارستان دراز کشیدهام.

حالت عجیبی داشتم. سرم منگ بود و انگار روی بدنم سنگینی میکرد. احساس خفگی و تنگی نفس میکردم. وقتی اینها را به پرستاری که بالای سرم بود، گفتم لبخندی زد و گفت «الحمدالله وقتی سنگرتان منفجر شد هیچ آسیبی بهتان نرسیده. فقط کمی دچار موج انفجار شدهاید که آن هم برطرف میشود.» بعد آمپولی زد كه باعث شد چند لحظه بعد چشمانم سنگین شود و خوابم ببرد.

تا چند روزی در بیمارستان بودم. در این مدت تمام پرسنل بیمارستان، از پزشک بگیر تا پرستار و بقیه از هیچ کمکی دریغ نمیکردند ولی با این همه محیط آنجا خیلی برایم خستهکننده بود. دلم میخواست هر چه زودتر پیش بچهها برگردم. احساس میکردم زندگی واقعی در آنجا جریان دارد.

برای همین به دکتر بیمارستان اصرار کردم تا مرخصم کند؛ قبول نکرد و گفت باید یکی دو روز در آنجا بمانم. در این فاصله تنها کاری که از دستم برمیآمد نوشتن نامه به خانواده بود.

خلاصه به هر وضعی بود آن یکی دو روز سرآمد و من سراسیمه به نزد بچهها برگشتم. چند روز بعد از برگشتنم، خبر آزاد شدن پادگان حمید به گوش ما رسید. این خبر خستگی را از تن همۀ رزمندهها بیرون کرد.

 

منبع: سام دلیری ابراهیم سام نشر شاهد 1388 صفحات 61 تا 65





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

        

چند روز قبل از عملیات بدر،بارها شهید برونسی به مناسبت های مختلف از شهادتش در عملیات قریب الوقوع بدر خبر می دهد.گاهی انقدر مطمئن حرف میزند  که میگوید: اگر من در این عملیات شهید نشدم، در مسلمانی ام شک کنید! و از آن بالاتر این که به بعضی ها،از تاریخ و محل شهادتش نیز خبر می دهد که چند روز بعد همانطور هم می شود.

از این دست وقایع اعجاب آور ر زندگی شهید برونسی بارها و بارها رخ داده است. آنچه ما را به تامل در زندگی این بزرگوار وا میدارد،رمز همین موفقیت های بسیارش است در زمینه های مختلف.

درظاهر امر،او کارگری بنا است که در دوران قبل از انقلاب،رنج و شکنجه بسیاری را در راه اسلام تحمل میکند؛و در دوران بعد از انقلاب هم، که زمینه برای رشد او مهیا می شود چنان لیاقتی از خود نشان می دهد که زبانزد همگان میگردد و نامش حتی به محافل خبری استکبار جهانی نیز کشیده می شود،و سردم داران کفر برای سر او جایزه تعیین میکنند.

اما در باطن امر،موردی که قابل تامل است و میتوان به عنوان رمز موفقیت، و در واقع رمز رستگاری او نام برد؛عبودت و بندگی بی قید و شرط آن شهید والا مقام است در مقابل حق و حقیقت.

همین تسلیم محض بودن او بر درگاه مقدس و ملکوتی امام زمان(عجل الله فرجه الشریف)،وپیروی خالصانه و صادقانه اش،او را چنان مورد عنایت و لطف آن حضرت و اهل بیت عصمت و طهارت(صلوات الله علیهم أجمعین)قرار می دهد که نتیجه ای می شود برای آفرینش آن شگفتی ها.

اهل کفر و نفاق هیچگاه نخواستند این حقیقت را در مورد افرادی این چنین، و هم در مورد انقلاب و نظام ما درک کنند؛ و تا هنوز نیز نفهمیده اند که نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران،بیمه شده قدرت و نیروی لایزالی است که از برکت آن تا کنون تمام نقشه ها و حربه های آنان بی اثر، و محکوم به شکست گردیده است.

مجموعه حاصل تلاشی است هر چند ناچیز برای نشان دادن گوشه ای از زندگی سراسر شگفتی و حماسه سردار رشید اسلام، شهید حاج عبدالحسین برونسی؛نیز کوششی است برای ابراز این موضوع که؛ تا پیروان حقیقی ولایت اهل بیت(علیه السلام) در اقصی نقاط گیتی باشند، که هستند، فکر نابود نمودن دین و معنویت، فکری است منحط و مردود، و فکری است محکوم به شکست و زوال.  

 

آب دهان هدهد

 

سید کاظم حسینی

سه،چهار سالی مانده بود به پیروزی انقلاب.آن وقت ها یک مغازه داشتم.عبدالحسین از طریق رفت و آمد به همان جا،مرا با انقلاب و انقلابی ها آشنا کرده بود.توی خیلی ازکارها و برنامه ها دست ما را می گرفت و به قول معروف،ما هم به فیضی می رسیدیم.یک بار آمد که:امروز می خوام درست و حسابی ازت کار بکشم،سید.

فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است.با خنده گفتم:ما که تا حالا پا بودیم امروزش هم پا هستیم.

لبخندی زد و گفت:مشکل بتونی امروز بند بیاری.

مطمئن گفتم:امتحانش مجانیه.

دست گذاشت رو بدنه ترازو.نیم تنه اش را کمی جلوکشید.گفت:پس یک دست لباس کهنه بر دار که راه بیفتیم.

پرسیدم :لباس کهنه برای چی؟!

خندید گفت:اگر پا هستی،دیگه چون و چرا نباید بکنی.

کار خودش بنایی بود.حدس زدم مرا هممی خواهد ببرد بنایی.به هر حال زیاد اهمیت ندادم.یکدست لباس کهنه ردیف کردم در مغازه را بستم وهمراهش راه افتادم.

حدسم درست بود؛کار بنایی تو خانه یکی از علمای معروف،از همان هایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمیگذاشت.آستین ها را زدم بالا و پا به پش مشغول شدم.به قول خودش زیاد بندنیاوردم.همان اول کار بریدم.ولی به هر جان کندنی که بود،دو،سه،ساعتی کشیدم.بعدش یکدفعه سر جام نشستم،خسته و بی حال گفتم:من که دیگه نمی تونم.

خوب میدانست که من اهل بنایی و این طور کار های سنگین نبوده ام. شاید رو همین حساب زیاد سخت نگرفت حتی وقتی لباس ها را عوض کردم و می خواستم بزنم بیرون،با خنده و خوشرویی بدرقه ام کرد.

فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت : لباس کارت را بردار که بریم.

یک آن ماندم که چه بگویم.ولی بعد به شوخی و جدی گفتم:دستم به دامنت!راستش من بنیه این جور کار ها را ندارم.

خندید.گفت:بیا بریم امروز زیاد به ات کار سخت نمیدم.

یک ذره هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم ولی از عهده کار هم بر نمی آمدم.دنبال جفت و جور کردن بهانه ای،شروع کردم به خاراندن سرم.گفت:مس مس کردن و سر خاراندن فایده ای ندارد،برو لباس بردار که بریم.

جدی و محکم حرف میزد.منم تصمیم گرفتم حرف دلم را رک و راست بگویم،گفتم:آقای برونسی من اگر بیایم کم کار می کنم؛اینطوری هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره هم این که دست و پای تو رو هم تنگ می کنم. خنده از لبش رفت.اخمهایش را کشید به هم و برام مثال آن هد هد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود،همان آتش که با کوهی از هیزم برای حضرت ابراهیم(علیه السلام)درست کرده بودند.خیلی قشنگ و منطقی این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی جا داره.

ساکت شد.من سراپا گوش شده بودم داشتم مثل همیشه از حرف هایش لذت می بردم.پی حرفش را گرفت و گفت:در واقع علما الان دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت می کنن، و خدمت و کار ما برای اونها،خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام هست.

 

فرشته واقعی

معصومه سبک خیز

 

هر وقت آن عکس را می بینم،یاد خاطره شیرینی می افتم؛مثل یک پدر مهربان دست هایش را انداخته دور گردن دو تا پسر بچه کرد.با یکیشان دارد صحبت می کند،دور وبرشان یک گله گوسفند است.سردی هوای کردستان هم انگار توی عکس حس می شود. خاطره اش را خود عبد الحسین برایم تعریف کرد:شب اولی که پسر بچه ها را دیدم،زیاد بشان حساس نشدم.برایم عجیب بود،ولی زیاد مشکوک نبود.بقیه بچه ها هم تعجب کرده بودند؛دو تا چوپان کوچولو،این موقع شب کجا می رن؟!

پاپیچشان نشدیم.کمی بعد شبحی ازشان،توی تاریکی پیدا بود و کمی بعد شبح هم ناپدید شد.

شب بعد دوباره آمدند:دوتا پسر بچه،با یک گله گوسفند؛و از همان را هی که دیشب آمده بودند!این بار به شک افتادیم.یکی گفت:باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد.

سابقه کومله ها را داشتیم؛پیر و جوان و زن و بچه براشان فرقی نمی کرد.همه را می کشیدند به نوکری خودشان،اکثرا هم با ترساندن و زور و فشار.

به قول معروف،پیچیدیم به عمل دو تا چوپان کوچولو،جلوشان را گرفتم.دقیق و موشکافانه نگاهشان کردم.چیز مشکوکی به نظر نرسید،متوجه گوسفند ها شدم.حرکتشان کمی غیر طبیعی بود.

یکهو فکری مثل برق از ذهنم گذشت.نشستم به تماشای زیر شکم گوسفندان،چیزی که نباید ببینم دیدم؛نارنجک!

زیر شکم هر کدام از گوسفند ها،یک نارنجک بسته بودند،ماهرانه و بادقت.دو تا بچه انگار میخ شده بودند به زمین.می گفتی که چشمانشان می خواهد از کاسه بزند بیرون.اگر می خواستم از دست کسی عصبانی بشوم،از دست ضد انقلاب بود؛آن اصل کاری ها.به شان گفتم:نترسید،ما با شما کاری نداریم.نارنجک ها را ضبط کردیم.آنها را تا صبح نگه داشتیم.صبح مثل این که بخواهم بچه های خودم را نصیحت کنم،دست انداختم دور گردنشان و شروع کردم به حرف زدن.یک ذره هم انتظار همچین برخوردی را نداشتند.

دست آخر که ازشان تعهد گرفتم،گفتم:شما آزادین میتونین برین.

مات و مبهوت نگاهم می کردند.باورشان نمی شد.وقتی فهمیدند حرفم راست است،خداحافظی کردند و آهسته آهسته دور شدند.هر چند قدم که می رفتند پشت سرشان را نگاه می کردند.معلوم بود هنوز گیج و منگ هستند.حق هم داشتند؛غول های عجیب و غریبی که کومله ها از بچه های سپاه توی ذهن آنها ساخته بودند،با چیزی که آنها دیدند، زمین تا آسمان فرق می کرد.

 

نذر فی سبیل الله

معصومه سبک خیز

 

همیشه از این نذر و نیاز ها داشتم.آن دفعه هم یک گوسفند نظر کرده بودم،نذر زنده برگشتن عبدالحسین.

وقتی از جبهه برگشت،جریان را به اش گفتم.خودش دنبال کار را گرفت؛یک گوسفند خرید و آورد توی حیاط بست.

مادرم و چند تا از در و همسایه ها هم گوشفند را دیده بودند.کنجکاو قضیه شدند.علتش را که می پرسیدند می گفتم:نذر داشتم.

بالاخره گوسفند را کشتیم.خودش نشست و با حوصله،همه گوشت ها را تقسیم کرد.هر قسمت را توی یک پلاستیک می گذاشت.حتی جگر و پوست و چیز های دیگرش را هم جدا جدا توی چند تا پلاستیک گذاشت. کارش که تمام شد دست ها را شست و گفت:یه کیسه گونی بزرگ برایم بیار.

گفتم:گونی می خواین چه کار؟

اشاره کرد به پلاستیک ها و گفت:میخوام اینا رو بزارم توش.

فکر کردم خودش می خواهد سهم فک و فامیل و همسایه ها را ببرد در خانه شان.گفتم:شما نمی خواهد زحمت بکشین،خودم با بچه ها می برم.لبخند زد. انگار فکرم را خواند.با لحن معنی داری پرسید:مگر شما این گوسفند رو فی سبیل الله نذر نکردی؟

گفتم:خب چرا.

گفت:پس برو یک گونی بیار.

رفتم آوردم همه پلاستیک ها را که قسمت کرده بود ریخت توی گونی؛هیچی برای خودمان نگه نداشت.کیسه را گذاشت پشت موتورش.گفت:توی فامیل و همسایه های ما،حمد الله کسی نیست که به نون شبش محتاج باشه.

نمی دانم گوشت ها را کجا برد و به کی ها داد،ولی میدانم که یک ذره از آن گوشت ها را نه ما دیدیم نه هیچ کدام از فامیل و در و همسایه.چند تایی شان می خواستند ته و توی قضیه را در بیاورند.می پرسیدند:گوسفند رو کشتین؟

میگفتم:آره.

وقتی این را می شنیدند چشمانشان گرد می شد.می گفتند:چه بی صر و صدا!

حتما انتظار داشتند سهمی به آنها برسد.شنیدم بعضی شان با کنایه می گفتند:گوسفن رو برای خودشون گشتن!

بعد ها هم اگر گوسفندی نذر داشتم،همین کار را می کرد.هر چی هم می پرسیدم گوشت ها را کجا می برین؛چیزی نمی گفت.

 

در شش ماه نخست جنگ، نیروهای رزمنده اعم از ارتشیان، بسیجیان و جهادگران به خوبی دریافتند که به دلیل فقدان لوازم و ادوات جنگی در مقابل دشمنی که طی سالیان گذشته خود را تا بن دندان تجهیز نموده و در زمینه نیروهای مکانیزه زمینی، هوایی و دریایی از آمادگی کامل برخوردار است. به هیچ وجه قادر نیستند با تفکر و شیوه‏های کلاسیک، نبرد و مقابله نمایند؛ زیرا یک جنگ کلاسیک بر ابزار متکی است و ابزار و ادوات جنگی محور تاکتیک‏ها می‏باشد و لذا هر کدام از طرفین نبرد که از تجهیزات و تسلیحات برتری برخوردار باشد پیروز است. 

تحریم اقتصادی و نظامی ایران از طرف امریکاییان از یک سو و سازمان و ساختار ارتش وابسته به امریکا از سوی دیگر، این اجازه را به ما نمی‏داد که بتوانیم با تفکر کلاسیک با عراق نبرد نماییم لذا با وجود نیروهای رزمنده انقلابی و شهادت طلب فراوان که به دستور رهبری انقلاب برای دفاع از کیان کشور و انقلاب و نظام اسلامی به سوی جبهه‏های نبرد هجوم آورده بودند، هیچ اندیشه نظامی بهتر از آغاز جنگ چریکی، به دست آوردن ابتکار عمل و طراحی نقشه‏های جنگی کاملا بدیع و ابتکاری وجود نداشت. 

از آغاز سال 1360 تفکر جدید دفاعی مبتنی بر جنگ چریکی به ظهور رسید و این عظیم‏ترین نقطه عطف تاریخ جنگ تحمیلی بود. این تفکر بعد از ناکامی تفکر و تجربه پیشین در آزاد سازی مناطق اشغالی به فرماندهی بنی‏صدر و پدید آمدن بن‏بست و موجب تحولی در صحنه‏های نبرد با دشمن گردید که در نتیجه آن، پیروزی‏های متعددی یکی پس از دیگری نصیب رزمندگان اسلام شد. 

تفکر جنگ چریکی با الهام از مبارزات چریک شهری و مبارزات سیاسی دوران انقلاب توانست علی رغم کمبود تجهیزات جنگی و با تکیه بر ابزار سبک نظامی، سنت شکنی کرده و به خلق ابتکارات و توان‏مندی‏های زیادی دست بیاید. 

اگر حمایت‏های ابرقدرت‏ها و در رأس همه آن‏ها امریکاییان از رژیم بعثی عراق نبود و اگر این رژیم را از نظر سیاسی - اقتصادی و نظامی حمایت همه جانبه نمی‏کردند، بدون تردید در همان سال‏های اولیه جنگ، رژیم صدام به پای میز مذاکره کشانیده و جنگ با صلحی پایدار، خاتمه پیدا می‏کرد. اما هرگاه ما در جبهه‏ای پیروز می‏شدیم. تمام تلاش‏های قدرت‏های جهانی در محکومیت ما و خنثی نمودن شهد این پیروزی به کار گرفته می‏شد، علاوه بر اینها رژیم صدام با استفاده از توان علمی و تکنولوژی آنها به فناوری تولید سلاح‏های شیمیایی دست یافت و برای اولین بار در شهریور 1362، از آن‏ها به صورت نسبتا وسیع استفاده کرد. از دیدگاه قدرت‏های جهانی پیروزی ما در جنگ می‏توانست برای کشورهای منطقه خطرناک باشد چرا که الگوی سیاسی حکومت گران ایرانی می‏توانست بر آن‏ها تأثیر مثبت بگذارد و این برای غرب یک باخت سیاسی بود که باید با آن مقابله می‏شد. 

منابع:

کتاب دستاورد ها ی دفاع مقدس و راه های حفظ و نشر آن  نوشته دکتر اسماعیل منصور لاریجانی

کتاب انسان از منظری دیگر نوشته محمد علی طاهری

کتاب خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 10 اردیبهشت 1395

 هور

سرمای شبانه ی هور بر لباس غواصی ام می خزد وافکارم را می برد. دست هایم را به هم می مالم و به صورتم می کشم. در حالی که نگاهم، به انتظار، بر مسیر حرکت علیرضا خیره شده است .باد، لای نی ها می پیچد و تصویر وهم آلود آن ها نگرانم می سازد. می ایستم و به راه کار می نگرم . و ناگهان صدای کوتاه یک انفجار بر کف قایقم می نشاند .قلبم به تپش می افتد و بی طاقت ، بر تمام وجودم می کوبد .

- نکندعلیرضا....؟!

 دلشوره و توهم جانم را به بازی میگیرند . و بار هم انتظار...آن صدای انفجار چه بود؟ اگر علیرضا زخمی شده باشد ، چگونه او را برگردانم؟ عملیات فردا چه می شود؟!برمیخیزم. پایم را از کف قایق بیرون می نهم و در پاسخ سوالاتی که به جانم افتاده اند، به راه می افتم. حالا به راه کار رسیده ام و به آرامی نفس نفس میزنم. از موانع خورشیدی می گذرم و آنجا، کمی دورتر، سایه وار، علیرضا را نشسته میبینم که دوربین به چشم به روبه رو می نگرد. تا چند قدمی اش جلو می روم و صدایم را خفه می کنم:

- علی...

با اشاره دست مرا می خواند. به یک خیز کنار او می رسم و گوشم را نزدیک دهانش می برم.

-من تا فردا شب می مونم. بچه ها از همینجا عمل کنن. برو!

من هیچ حرفی نمی زنم. می دانم هر کاری را به صلاح انجام می دهد. به سرعت برمی گردم.

از دیشب تا به امشب، جانم به لبم رسیده است. بلند تر از دیگران، در راه کار، گام برمی دارم تا به او برسم.

-آها...آنجاست!

و علیرضا همچنان سایه وار آنجا نشسته است. سرعت میگیرم و سراسیمه تا کنارش می دوم.

-علی آمدیم...علی!

و اما ناگهان می شکنم. دو پای علیرضا، از زانو قطع شده بود و دستانش، چون دو ستون محکم، نشسته اش داشته بودند. وآن انفجار، در کار ملکوتی ساختن او شده بود...آه، چه شبی دارد هور!                20/2/1369

 هبوط

چند روزی است بچه ها حالی به حالی شده اند. شب ها از توی سنگر ها صدای دعای توسل می آید.چند روزی است که آذرفر از تهران آمده و با خبری که آورده سینه ی گردان را سوزانده است . آذرفر می گفت :آقا مصطفی شهید شد و آقا سید را به بمارستان مشهد فرستادیم. آذرفر می گفت : آقا سید از گردن به پایین فلج است .

دعای بچه ها این شب ها خالصانه تر است. هنوز ته دلشان امیدی باقی مانده. امروز حال گرفتن روزنامه ها را ندارم. میگویم باشد فردا میگیرم. دارم این پا و آن پا میکنم که ماشین غذا روزنامه ها را می آورد. روزنامه ها هرچند کهنه اند اما خبری تلخ و تازه را به همراه دارند. روزنامه ها ی پس مانده در صفحه اول خود جامی زهر آلود آورده اند تا در دل بروبچه های گردان بریزند...! و می ریزند  و امید دل همه را با قلم درد آلود خود به سیاهی می کشند...سر همه مان به درد می آید. همه می نگریم. همه می گرییم و خود را ملزم به باور می نماییم : الذین اذا اصابتهم مصیبه...

صفحه اول روزنامه سیمای آقا سید را در بر گرفته و نوشتاری این چنین بر سینه خود حک نموده است : عروج عاشقانه سردار رشید اسلام،شهید سید مهدی لاجوردی را به امام زمان و رهبر کبیر انقلاب و امت...

مانده ایم روزنامه ها را در سنگر ها پخش کنیم یا نه! آذرفر می گوید : پخش کنید. روزنامه ها به داخل سنگر ها می رود و بچه ها می بینند عکس خورشید را .

همه سنگر ها مجلس بزرگداشتی شده است برای آقا سید و آقا مصطفی، بچه ها عکس آقا سید را از روزنامه ها کنده و روی کاغذ ها چسبانده و زیرش یکی از جملات عارفانه ی او را نوشته اند : شهادت! کی به سراغم می آیی؟

   

خمینی را دوست دارم

در اردوگاه درجه داری داشتیم پست و فاسد. روزی وارد آسایشگاه شد و حجت الله گرجی را بلند کرد و گفت : تو که بسیجی هستی و می گویی میخواهیم اسلام را صادر کنیم، بگو ببینم چرا برای کشتن مردم مسلمان عراق به جبهه آمده ای؟

گرجی گفت : من برای کشتن مردم عراق نیامده ام، برای نجات آنها از شر حزب بعث کافر آمده ام.

درجه دار عراقی عصبانی شد و گفت : آیا هنوز هم خمینی را دوست داری؟

گرجی بدون تامل و با قاطعیت گفت : بله، امام خمینی را دوست دارم. او رهبر تمام مسلمین جهان است.

درجه دار عراقی از کوره در رفت و یک سیلی زد به صئرت گرجی و گفت : تو را میکشم و همینجا دفنت میکنم.

گرجی با متانت و آرامش گفت : قال الصادق (ع) : لا راح المومن الا بلقاءالله. مومن راحت نمیشود مگر موقعی که به ملاقات خدایش بشتابد.

- یعنی تو از مرگ نمی ترسی؟

- نه چرا باید از شهادت بترسم؟

درجه دار عراقی که آبروی خود را از دست داده بود، یک پارچ آب ریخت روی صورت گرجی و او را به شکنجه گاه برد. بعد از مدتها شکنجه و آزار، گرجی با یک پرونده سازی که به کمک عناصر خود فروخته ترتیب یافته بود به زندان ناصریه محل نگهداری زندانی های سیاسی عراق فرستاده شد.

منابع:

1- شب هور

کتاب فرمانده من- خاطره شب هور به قلم احمد کاوری

2- هبوط

کتاب جنگ پا برهنه به قلم رحیم مخدومی

3- خمینی را دوست دارم

برگرفته از کتاب روایت هجران به قلم جهانبخش شاکری

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395

"جنگ" در فرهنگ عموم کشور های جهان واژه ایست پست و منفور که با خود وحشت و  خون و کشتار و آوارگی می آورد و شادی و آسایش و امنیت را به یغما میبرد. و جز اندک سیاستمداران نفع طلب و استعمار گر کمتر کسی میل و رغبتی برای آغاز آن دارد... .

و اما دفاع... یعنی ایستادگی در برابر ظلم و زور همیشه و همه جا شایسته و مورد ستایش است. چه رسد به دین مقدس اسلام که آن را برابر جهاد می داند و کشته شدن در این راه را شهادت و مقرب درگاه پروردگار شدن .

 و در ایران اسلامی جایی که تقرب به درگاه خداوند و قرین نعمت او شدن آرزوی قلبی مردم با ایمان است، شهادت در راه دفاع از سرزمین شهدی است گوارا، که تعلقات مادی و دنیوی در برابر آن ناتوانند .

دفاع از سرزمین و خاک و ناموس مقدس است. دفاع مقدس نه یادآور خون و کشتار و آوارگی، که یادآور رشادت و مردانگی مردان و زنانی است که با خون و جان خود حتی یک وجب از خاک ایران را به دستان خون آلود دشمن نسپردند و آرامش امروز را برای ما به یادگار نهادند .

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو