پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

رمضان ماه مبارک بود و ماه خدا

همه مشغول عبادت همه مشغول دعا

پاکی دل به همراه خالی بودن انبان صفا می آورد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 25 خرداد 1395

عکس: مراسم سالگرد ارتحال امام (ره)

عکس: مراسم سالگرد ارتحال امام (ره)

عکس: مراسم سالگرد ارتحال امام (ره)

امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده تاریخ است.  امام خامنه ای





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 خرداد 1395
عکس: مراسم سالگرد ارتحال امام (ره)



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 خرداد 1395

 

ایلام، منطقه عملیاتی والفجر 5 (چنگوله)، بهمن ماه 1362. سلاح‌های غنیمتی. چنگوله شهر کوچکی در 45 کیلومتری مهران واقع در نوار مرزی است. عکاس: امیر روشنایی.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395
درخواست بازیگر نقش متوسلیان از مردم +عکس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راضی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

-          چهلمین نفر (براساسزندگی شهید مجید بقایی) / اصغر فکور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راضی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

خاطره:

در میان تمامی خاطراتی که از این شهید به جا مانده خاطره ی روزی را که منجر به شهادت او شد را بیان میکنم:مرتضی و مجید منتظر رسیدن حسن با قری بودند، مجید گفت حسن آقا بد قول نیست حتماً به موقع میرسد با این حرف او حسن هم از راه رسید و همگی مشغول بحث و گفتگو بر روی نقشه ای شدند که روی میز پهن کرده بودند.

بعد از سه ساعت روی چگونگی اجرای عملیات به نتیجه رسیدندمجید گفت اگر بخواهیم به موفقیت برسیم بایدهر چه زودتر شناسایی دقیق را شروع کنیم.

مرتضی از فرصت استفاده کرد و دست مجید را در دست حسن گذاشت و گفت حسن آقا ما هر چقدر می گوییم بیا برو به پدر و مادرت سر بزن می گوید لازم نیست،تلفن می کنم،شمایکچیزیبگین...

حسن گفت مجید جان پدر و مادرت هم سهمی از تو دارند بهتر است به دیدنشان بروی.مجید تصمیم گرفت تا شروع عملیات به بهبهان برود و قرار عملیات به پس فردا وقتی که مجید بر میگردد گذاشته شد.مجید بلافاصلهسوار ماشین شد و حرکت کرد بیشتر از چهل کیلومتر نرفته بود که ناگهان  ترمز کرد حال عجیبی داشت دستروی قرآن کوچکی که در جیب داشت گذاشت و گفت باید برگردم، به قرارگاه که رسید همه تعجب کردند واز او علت را جویا شدند،مجید گفت فکر کردم بهتر است کنار بسیجی ها باشم با برگشتن مجید قرار بر این شدکه فردا برای شناسایی منطقه بروند.مجید ان شب حال عجیبی داشت دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد اسم سی و نه نفر از دوستانش راکه شهید شده بودند را در این دفترچه نوشته بود،هر وقت دلتنگ میشد به آن نگاه می کرد و با آنها درد و دل می کرد ناخداگاه شماره چهل را در انتهای صفحه ی دفترچه نوشت.

هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده بعد از نماز صبح به راه افتادند. مهم برای آنها قسمت بالایی منطقه فکه بود. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده پیش میرفتند. صدای غرش توپها از دور به گوش میرسید. وقتی ماشینها از نفس افتادند فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی دشمن ساعتی طول کشید. با شنیدن صدای اذان ظهر مجید گفت که بهتر است برویم سنگرهای عقب نمازمان را بخوانیم. ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شدو همه جا را گرد و غبار فرا گرفت. کسی فریاد میزد و همه را به اسم میخواند تا مطمئن شود که همه سالم اند. وقتی گرد و غبار فروکش کردلبها به خنده باز شد همه سالم بودند،گلوله توپ در کمترین  فاصله با آنها منفجر شده بود .حسن رو به محمد کرد وگفت:به سنگر خمپاره ارتش ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود.

گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد،مجید گفت اینجا بمانیم بهتر است،نباید بلند شویم تا دشمن فکر کند ما رفته ایم.طولی نکشید که محمد مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتادبا صدای سوت وکوتاه وناگهانی گلوله توپ سر خم کرد صدای انفجار زمین را لرزاند و دوباره همه جادر ابریاز دود وغبار فرو رفت،صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند شد.مرتضی در حالی که خون سرو صورتش راگرفته بود از جا بلند شد مجید را دید که به زمین افتاده است لنگ لنگان به طرفش رفت سرش را بالا گرفتتا بهتر نفس بکشد ،از دو پای قطع شده خون بیرون میزد،فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند همه غرقدر خون بودند لبهای رنگ پریده مجید آرام تکان میخورد.ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود.

روحش شاد

 

احمد در سال 1332در تهران بدنیا آمد،پسری آرام و گوشه گیر بود همزمان با تحصیل در مغاره قنادیپدرشکار میکرد.در سال 1351 پس از پایان تحصیلات در رشته برق در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد.

ایشان از زمان تحصیل در دبستان با دیدن اعتراضات مردمی نسبت به لایحه کاپیتولاسیون با نام امام آشنا بودوهمواره فعالیت مخفیانه داشت پس از اتمام خدمت سربازی در استان کرمانشاه به تهران بازگشت ودرسال 1357جهت انجام فعالیت های مخفیانه به شهرستان خرم آباد عزیمت نمود.و در 15 شهریور همانسال در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه علیه رژیم بود دستگیر و تحویل ساواک گردید.

پس از تحمل 2 ماه شکنجه دست به اعتصاب غذا زد و به ناچار به بند عمومی زندان سیاسی منتقل گردید.با گسترش دامنه اعتراضات در هفتم آذر 1357 توسط دولت ازهاری از زندان آزاد و به آغوش خانوادهبازگشت.

پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب نقش فعالی داشت و همزمان با تشکیل سپاه در آن زماندوره نظامی سپاه را در تهران گذراندو برای مقابله با ضد انقلاب به گنبد و ترکمن صحرا اعزام شد.وقتی که به تهران برگشت  با عنوان فرماندهی سپاه دوم شهرهای بوکان ، مهاباد ،سقز و بانه  را از وجوداشرار پاکسازی کرد.با تشکیل سازمان پیشمرگان کرد با ابتکار محمد بروجردی در فتح سنندج هنرنمایینمود ودر سال 1358 به عنوان فرمانده سپاه پاوه منصوب گردید.پس از موفقیت های در غرب کشور دراواخر پاییز سال 1360دستور تشکیل تیپی از بچه های بسیج به او واگذار گردید و احمد تیپ 27 محمدرسول ا...(ص)را تشکیل و به همراه 120 نفر از همرزمانش عازم جنوب شد. او به همراه چند تن ازفرماندهان در طرح ریزی عملیات فتح المبین و الی بیت المقدس نقش مهمی داشت.پس از انجام عملیات بیت المقدس ایشان به تهران عازم وبه فرمان امام برای کمک به مردم سوریه،لبنان جهت مقابله با اسرائیل  به سوریه اعزام شدند و نهایتاً پس از بازگشت تمامی نیروهای اعزامی،ازسوریه به ایران،در روز 14 تیر ماه 1361 ایشان که جهت سرکشی به سفارت ایران در بیروت راهی شدهبود در یک ایستگاه بازرسی متوقف و توسط نظامیان مارونی دستگیر شدند و تا کنون در چنگال رژیماسرائیل هستند.

-          فرمانده جدید(براساسزندگی شهید احمد متوسلیان) / حسین نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

مجید بقائی در بهمن ماه سال 1337در شهر بهبهان به دنیا آمد.مجید از همان اوایل متفاوت از هم سن و سال هایش بودو آنچه که دیگران را بیشتر تحت تاثیر قرار می داد رفتار اسلامی وادب او بوداو در دوران نوجوانی مکبر مسجد شد و همه اهل محل به او احترام خاصی قائل بودند.

مجید بعد از گرفتن دیپلم ریاضی و شرکت در کنکور در رشته مهندسی دانشگاه اهواز قبول شد اما راضی نبود بنابراین بعد از اخذ دیپلم طبیعی و شرکت دوباره در کنکور بعد ار یک سال توانست در رشته فیزیوترابی اهواز قبول شود ولی او به این هم راض

ی نشد ودر سایه یک سال تلاش وکوشش مجدد موفق شد در رشته پزشکی قبول شود.

مجید در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت فعالانه ای داشت.با آغاز جنگ مجید نیز خود را آماده کارزار کرد وبا لیاقت و کاردانی که داشت سمتهای مهمی در سپاه بر عهده او گذاشته شد،از جمله این سمت ها می توان فرماندهی سپاه پاسداران شوش ،فرماندهی قرارگاه فجر ،معاونت فرماندهی قرارگاه کربلا و فرماندهی قرارگاه قوای یکم کربلا را نام برد.سردار دکتر مجید بقائی سرانجام در ظهر نهم بهمن ماه سال 1361 همراه با جمعی از فرماندهان بر اثر اصابتترکش گلوله توپ در منطقه فکه به شهادت رسید.

خاطره:

در میان تمامی خاطراتی که از این شهید به جا مانده خاطره ی روزی را که منجر به شهادت او شد را بیان میکنم:مرتضی و مجید منتظر رسیدن حسن با قری بودند، مجید گفت حسن آقا بد قول نیست حتماً به موقع میرسد با این حرف او حسن هم از راه رسید و همگی مشغول بحث و گفتگو بر روی نقشه ای شدند که روی میز پهن کرده بودند.

بعد از سه ساعت روی چگونگی اجرای عملیات به نتیجه رسیدندمجید گفت اگر بخواهیم به موفقیت برسیم بایدهر چه زودتر شناسایی دقیق را شروع کنیم.

مرتضی از فرصت استفاده کرد و دست مجید را در دست حسن گذاشت و گفت حسن آقا ما هر چقدر می گوییم بیا برو به پدر و مادرت سر بزن می گوید لازم نیست،تلفن می کنم،شمایکچیزیبگین...

حسن گفت مجید جان پدر و مادرت هم سهمی از تو دارند بهتر است به دیدنشان بروی.مجید تصمیم گرفت تا شروع عملیات به بهبهان برود و قرار عملیات به پس فردا وقتی که مجید بر میگردد گذاشته شد.مجید بلافاصلهسوار ماشین شد و حرکت کرد بیشتر از چهل کیلومتر نرفته بود که ناگهان  ترمز کرد حال عجیبی داشت دستروی قرآن کوچکی که در جیب داشت گذاشت و گفت باید برگردم، به قرارگاه که رسید همه تعجب کردند واز او علت را جویا شدند،مجید گفت فکر کردم بهتر است کنار بسیجی ها باشم با برگشتن مجید قرار بر این شدکه فردا برای شناسایی منطقه بروند.مجید ان شب حال عجیبی داشت دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمانش حلقه زد اسم سی و نه نفر از دوستانش راکه شهید شده بودند را در این دفترچه نوشته بود،هر وقت دلتنگ میشد به آن نگاه می کرد و با آنها درد و دل می کرد ناخداگاه شماره چهل را در انتهای صفحه ی دفترچه نوشت.

هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهورها نتابیده بود که شش فرمانده بعد از نماز صبح به راه افتادند. مهم برای آنها قسمت بالایی منطقه فکه بود. دو ماشین جیپ با سرعت در پیچ و خم جاده پیش میرفتند. صدای غرش توپها از دور به گوش میرسید. وقتی ماشینها از نفس افتادند فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی دشمن ساعتی طول کشید. با شنیدن صدای اذان ظهر مجید گفت که بهتر است برویم سنگرهای عقب نمازمان را بخوانیم. ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شدو همه جا را گرد و غبار فرا گرفت. کسی فریاد میزد و همه را به اسم میخواند تا مطمئن شود که همه سالم اند. وقتی گرد و غبار فروکش کردلبها به خنده باز شد همه سالم بودند،گلوله توپ در کمترین  فاصله با آنها منفجر شده بود .حسن رو به محمد کرد وگفت:به سنگر خمپاره ارتش ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود.

گلوله های توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر میشد،مجید گفت اینجا بمانیم بهتر است،نباید بلند شویم تا دشمن فکر کند ما رفته ایم.طولی نکشید که محمد مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتادبا صدای سوت وکوتاه وناگهانی گلوله توپ سر خم کرد صدای انفجار زمین را لرزاند و دوباره همه جادر ابریاز دود وغبار فرو رفت،صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند شد.مرتضی در حالی که خون سرو صورتش راگرفته بود از جا بلند شد مجید را دید که به زمین افتاده است لنگ لنگان به طرفش رفت سرش را بالا گرفتتا بهتر نفس بکشد ،از دو پای قطع شده خون بیرون میزد،فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند همه غرقدر خون بودند لبهای رنگ پریده مجید آرام تکان میخورد.ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود.

روحش شاد

 -          چهلمین نفر (براساسزندگی شهید مجید بقایی) / اصغر فکور

احمد در سال 1332در تهران بدنیا آمد،پسری آرام و گوشه گیر بود همزمان با تحصیل در مغاره قنادیپدرشکار میکرد.در سال 1351 پس از پایان تحصیلات در رشته برق در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد.

ایشان از زمان تحصیل در دبستان با دیدن اعتراضات مردمی نسبت به لایحه کاپیتولاسیون با نام امام آشنا بودوهمواره فعالیت مخفیانه داشت پس از اتمام خدمت سربازی در استان کرمانشاه به تهران بازگشت ودرسال 1357جهت انجام فعالیت های مخفیانه به شهرستان خرم آباد عزیمت نمود.و در 15 شهریور همانسال در حالی که مشغول تکثیر اعلامیه علیه رژیم بود دستگیر و تحویل ساواک گردید.

پس از تحمل 2 ماه شکنجه دست به اعتصاب غذا زد و به ناچار به بند عمومی زندان سیاسی منتقل گردید.با گسترش دامنه اعتراضات در هفتم آذر 1357 توسط دولت ازهاری از زندان آزاد و به آغوش خانوادهبازگشت.

پس از پیروزی انقلاب در تشکیل کمیته انقلاب نقش فعالی داشت و همزمان با تشکیل سپاه در آن زماندوره نظامی سپاه را در تهران گذراندو برای مقابله با ضد انقلاب به گنبد و ترکمن صحرا اعزام شد.وقتی که به تهران برگشت  با عنوان فرماندهی سپاه دوم شهرهای بوکان ، مهاباد ،سقز و بانه  را از وجوداشرار پاکسازی کرد.با تشکیل سازمان پیشمرگان کرد با ابتکار محمد بروجردی در فتح سنندج هنرنمایینمود ودر سال 1358 به عنوان فرمانده سپاه پاوه منصوب گردید.پس از موفقیت های در غرب کشور دراواخر پاییز سال 1360دستور تشکیل تیپی از بچه های بسیج به او واگذار گردید و احمد تیپ 27 محمدرسول ا...(ص)را تشکیل و به همراه 120 نفر از همرزمانش عازم جنوب شد. او به همراه چند تن ازفرماندهان در طرح ریزی عملیات فتح المبین و الی بیت المقدس نقش مهمی داشت.پس از انجام عملیات بیت المقدس ایشان به تهران عازم وبه فرمان امام برای کمک به مردم سوریه،لبنان جهت مقابله با اسرائیل  به سوریه اعزام شدند و نهایتاً پس از بازگشت تمامی نیروهای اعزامی،ازسوریه به ایران،در روز 14 تیر ماه 1361 ایشان که جهت سرکشی به سفارت ایران در بیروت راهی شدهبود در یک ایستگاه بازرسی متوقف و توسط نظامیان مارونی دستگیر شدند و تا کنون در چنگال رژیماسرائیل هستند.

-          فرمانده جدید(براساسزندگی شهید احمد متوسلیان) / حسین نیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395

خاطره: عبور از آتش

آقای مهدی خیلی عصبانی بود در پشت بی سیم می گفت آتش شدید یعنی چه،شما می گویید  لودر ها نمی توانندجلو بروند الان خودم را می رسانم.با موتور بنده(بیسیم پی اش)و ایشان زیر گلوله های خمپاره با شتاب حرکت میکنیم دشمن پاتک زده و بچه ها در پشت خاکریز نصفه و نیمه مقاومت می کنند و می جنگند،در چاله ای می افتیم و هر کدام به سوئی پرت می شویم دوباره با درد های شدید حرکت می کنیم به محوطه ی لودر ها میرسیم آقای مهدی میگوید اصلان(مسئول لودرها)مگر نشنیده ای چه گفتم بچه ها در خطر هستند باید راه بیفتیم.

لودر ها به راه می افتند و من با آقای مهدی سوار بر بیل لودر اصلان شده و با اشارات دست،اصلان را هدایت می کنیم هر چند متر در چاله ای می افتیم و هر دو به بدنه فلزی بیل می خوریم،درد طاقتم را بریده است ،آتش بسیار زیاد است و اصلان می گوید که آدم نمی تواند رد بشود چه برسد به لودر ،نمی توانیم جلو برویم،آقا مهدی می گوید الله بنده سی آنجا بچه ها بدون خاکریز و جان پناه دارند می جنگند وشماها می ترسید!

اصلان میگوید بخدا قسم اگر می توانستیم رد می شدیم ولی نمی شود.آقا مهدی میگوید خداوند ابراهیم را از دل آتش نمرود درآورد این آتش چیست واصلان با یا علی به حرکتش ادامه می دهد.

زمانی که به خط رسیدیم بچه ها با دیدن آقا مهدی خوشحال شدندو لودر ها شروع به زدن خاک ریز کردند.

در این حال آقا مهدی متوجه زخم بنده شد و بی سیم را گرفت و گفت در سنگر استراحت کن ،نمی دانم چه مدت در خواب بودم وقتی بیدار شدم صدای لودر ها را می شنیدم،بیرون آمدم آقای مهدی را ندیدم سراغش را از اصلان گرفتم گفت آنجا پشت لودر دارد خاک ریز می زند.افتان و خیزان با درد هایی که داشتم به پیش فرمانده ام رفتم فرز و چالاک فرمان می چرخاند و دنده چاق می کرد وخاک ریز می زد.

در این هنگام ناگهان خمپاره ای در نزدیکی لودر ایشان زمین خورد و منفجر شد ایشان غرق در خون روی فرمان نفس نفس می زد و من فریاد می کردم وکمک می خواستم ،به کمک بچه ها وجود غرق در خون ایشان را پائین آوردیم با صدای آهسته به من گفت چرا گریه می کنی و به خاک ریز اشاره کرد گفت برای فتح اینجا خیلی ها شهید شده اند دیدی ابراهیم خدا ما را هم از زیر آتش نمرود گذراند.روحش شاد.

-          آقای شهردار (بر اساس زندگی شهید مهدی باکری)/ داوود امیریان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 خرداد 1395





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic