پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

خاطره 20: اهانت به امام

از همه رزمندگان واحد عملیات سپاه ارومیه از نظر سنی کوچکتر بود ولی از نظر روحیه رزمی از همه شجاع تر و جسورتر بود به همین جهت در تمام عملیات ها علیه ضد انقلاب حزب منحله دمکرات کردستان  در سال های 1359 تا 1361 تا زمان شهادت شرکت می کرد. آری شهید یونس صفاری پاسدار دلاوری بود که در نبرد با ضد انقلاب منطقه سر از پا نمی شناخت. وقتی برای تعقیب ضد انقلاب به اطراف روستای حکی در مرز سیلوانای ارومیه رسیدند. دشمن از قبل در اطراف روستا کمین کرده بود . که درگیری شروع شد و در نهایت حلقه محاصره تنگ تر شده و آنها به اسارت دشمن در آمدند. چون ضد انقلاب فرصت نداشت انها را با خود ببرد . لذا از تاریکی شب استفاده کرده و با انواع شکنجه ها از قبیل ریختن آب داغ، بریدن اعضای بدن، سوزاندن سر و... آنها را به شهادت (14شهید)رساند. بعدها از دستگیر شده ها خبر رسید که ضد انقلاب می خواست شهید یونس صفاری را آزاد کند با یک شرط که او به امام خمینی توهین کند و از انقلاب اسلامی برائت جوید که با پاسخ دندان شکن یونس مواجه می شوند. یونس شعار الله اکبر خمینی رهبر سر داده و مرگ بر دمکرات می گوید و در نهایت با اتداختن آب دهن به فرمانده آنها خشم خود را نشان می دهد. به همین جهت آنها از آزادی او منصرف شده و به طرز فجیعی پس از شکنجه های فراوان او را نیز شهید می کنند و جنازه های آنها را صبح اول وقت در کنار جاده  به سمت  ارومیه گذاشته و از روستا فرار می کنند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 30 تیر 1395
تاریخ انتشار  :  21:48 عصر ۱۳۹۲/۵/۱۵
تعداد بازدید  :  2303
Print
   
شهید
نادر علیزاده

شهید نادر علیزاده در سال 1341 در ارومیه دیده به جهان گشود. پدر نادر محمد حسین و نام مادرش وجیهه امنیت طلب نام داشت. نادر در محله دره چایی ارومیه دوران نوجوانیش را به سر برد. دوستی او با افراد اهل مسجد و منبر تأثیر به سزایی در مسیر زندگی او گذاشت .

نادر علیزاده 



شهید نادر علیزاده در سال 1341 در ارومیه دیده به جهان گشود. پدر نادر محمد حسین و نام مادرش وجیهه امنیت طلب نام داشت. نادر در محله دره چایی ارومیه دوران نوجوانیش را به سر برد. دوستی او با افراد اهل مسجد و منبر تأثیر به سزایی در مسیر زندگی او گذاشت .

برنامه های منظم كوهنوردی با این افراد مؤمن و صالح همچون شهید مصطفی جهانگیرزاده ، شهید باباساعی ، شهید محمد خمسه لویی و چند تن دیگر در خودسازی و خودآگاهی او نسبت مسایل روز نقش مؤثری داشت. ایشان در سن پانزده سالگی با نام و افكار امام خمینی (ره) رهبر بزرگ انقلاب آشنا می شود.

هفته پیش محمد مشهدی  در كوه از آقای خمینی حرف زد . اولین بار بود كه اسمش را می شنیدم. گفت : ایشان از خیلی سال پیش علیه رژیم شاه مبارزه می كند. الان هم شاه به نجف تبعیدش كرده. گفت كه سخنرانی هایش علیه رژیم شاه خیلی تند است. همین هم بود كه طاقت حضورش را نداشتند . گفت كه خیلی شجاعت دارد.  

درسهای قرآن و حدیث آقای اسداللهی ، نهج البلاغه و احكام شهید بابا ساعی در ذهن و خاطر شهید نادر علیزاده می نشست و ایمان او را تقویت می كرد. 

دوران ورود نادر به مبارزات ضد رژیم شاه همزمان با قیام مردم قم بود. نادر با یاران مؤمن دیگرش در فكر ایجاد گروهی پنج نفره بود كه با رهنمود های شهید مصطفی جهانگیرزاده  این گروه تشكیل شد. همكاری در تهیه سلاح و رساندن آن ها به دست انقلابیون در شهرهای تبریز ، تهران و قم ، تكثیر و توزیع اعلامیه ها و سخنرانی های حضرت امام ، نوشتن شعار های انقلابی روی دیوارها ، پیشاهنگ بودن در راهپیمایی ها و بالاخره مقابله با عوامل رژیم شاه از جمله كارهایی بود كه نادر به همراه یاران آگاه و شجاعش در این گروه پنج نفره انجام  می داد.  

نادر در دوران پیروزی انقلاب با ساختن نارنجك های دستی ، كوكتل مولوتف  و سه راهی به انقلابیون كمك می كرد. نادر به همراه محمد خمسه لویی  از افراد فعال هنرستان كاوه آهنگر بودند. ایشان عضو كانون نگارش هم بودند كه در راه هدایت جوانان به پایه گذاری آقای اسداللهی از سال 1354 فعالیت می نمودند.  

در دوران پیروزی انقلاب نادر با آن سن و سال كم خود روی مجسمه رضا شاه نشست و طناب به گردن آن انداخت و مردم آن مجسمه را سرنگون كردند. 

همچنین شهید نادر علیزاده از سال 55 عضو گروهی موسوم به 14 بودند كه به پیشنهاد شهید دكتر چمران تشكیل گردیده بود. شهیدان  مصطفی و مقصود جهانگیرزاده و شهید ناصر علیزاده هم جزو این گروه بودند كه تأمین امنیت شهر را به عهده داشتند . بیشتر اعضای این گروه بعد از انقلاب به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در می آیند.

نادر در سال 59 با شهید مهدی امینی به خاطر پیش آمدن مشكلاتی در شركت راه سازی نوید كه مسؤولیت آن را به عهده داشت همكاری می نمود. مشكل شركت به علت رفتن نیروهای تخریب بود كه شهید نادر علیزاده با تعدادی نیرو هر روز صبح به آنجا می رفتیم . قبل از رفتن اول به باغ رضوان می رفت و به شهدا فاتحه ای می داد. ما چاشنی ها را به خانه می بردیم و یك سری المنت به آنها وصل و بعد دینامیت درست می كردیم. 

نادر در سال 58 به همراه گروه 14 در درگیری های نقده كه ضد انقلابیون و احزاب منحله دمكرات و كومله راه انداخته بودند شركت       می كند و در پاك سازی منطقه نقش فعالی را ایفا می نماید. 

شهید نادر علیزاده در تاریخ 2/1/1359 با حادثه ای مواجه می شود كه نقش بسیار تعیین كننده ای در زندگی و شهادت وی به جای می گذارد. 

این حادثه به گروگان گرفته شدن نادر و دوستانش به دست حزب دموكرات در سه راه كامیاران  -  سنندج بود. 
مأموریتی به عهده بنده گذاشته بودند. در موقع رفتن در معیت شهید نادر علیزاده و شهید رحمان حسن زاده  در منطقه كردستان بین جاده كامیاران و سنندج توسط حزب دستگیر شدیم. ما را بردند سنندج. در شب اول یك دختری وارد شد و 3 برگ كاغذ به ما داد و گفت وصیت نامه هایتان را بنویسید فردا صبح اعدام خواهید شد . به برادران گفتم اینها همه فرمالیته است و اعدام بی اعدام. جایمان یك اتاق 5/1 * 2 متر رطوبی و یك پتوی خیس بود كه برای 3 نفر داده بودند. با خود فكر می كردم كه این ها تا صبح نخواهند خوابید ولی دیدم با خیال راحت گرفتند و خوابیدند. صبح با تیمم نمازمان را خواندیم. ما را بردند بازجویی و بعد گفتند شما را می فرستیم در روستای بند ارومیه اعدام كنند. روز سوم فروردین ما را پشت وانت سیمرغ روباز سوار كردند و به طرف مهاباد حركت كردیم . در مسیر نادر علیزاده اصرار داشت كه از وانت به پایین بپرد. گفتم منطقه كاملاً در دست حزب است . اهالی تو را تحویل می دهند. می گفت نمی ترسم فقط می خواهم ضعف این ها را نشان دهم. بعد از رسیدن به مهاباد یك نفر سرگرد به نام گوهری از ما بازجویی كرد . صبح فردا سرگرد عباسی فرمانده عملیات حزب دمكرات شخصاً از ما بازجویی كرد كه پس از بازجویی عصبانی شد و به هركداممان یك سیلی زد. نادر زیر لب گفت به عوض این سیلی برایت گلوله ای خواهم زد. بعد از سه روز شكنجه یك خانمی آمد كه سرگرد عباسی ایشان را اسكورت می كرد و ما به او بی اعتنایی كردیم. قبل از آمدن این خانم سرو صدا زیاد بود و ما از مأمور زندان پرسیدیم چه خبر است ؟ گفت شما را اعدام خواهیم كرد و مردم به تماشا آمده اند . نادر گفت : 
برو كوزه ات را فوت كن     نگو كه لیلا دیوانه است !

تو دیر آمده ای . از این حرف ها خیلی شنیده ایم شما آخریش هستید. 
بالاخره بعد از سه روز ما را سوار لندرور كردند و به سردشت بردند . و بعد از مكافات زیاد ما را به زندان «دوله تو»  منتقل نمودند. در راه چندین بار به اعدام تهدید شدیم... بعد از مدتی ما آزاد شدیم .  

از آن پس شهید نادر علیزاده با نقشی زیركانه كه حتی خودی ها را هم فریب داده بود در صفوف دشمن نفوذ می كند. در این راه بهزاد دربندی را هم همپای خود می كند و در اول با بردن دارو به مقر حزب در مهاباد و بعد ها با دادن گزارش های سوخته و در چندین مورد بمب گذاری های ساختگی و هماهنگ شده اعتماد دشمن را به خود جلب می كنند . آن گونه كه در جلسات سران حزب شركت می نمودند. 

آخرین بار كه نادر به سوی مهاباد می رود ، چند تن از یاران تا سه راهی نقده بدرقه شان می كنند. ناصر ، نادر ، بهزاد و رحیم در آن بدرقه با هم بودند . رحیم خرابات خداحافظی دو برادر از هم را غیر قابل توصیف می خواند چرا اینكه احتمال یك در هزار هم برای برگشت آن دو از مقر حزب پیش بینی نمی شد. نادر می گوید : 
می روم تا با تمام وجود، خود را در خاك كردستان (مناطق كرد نشین) بكارم تا آنجا هم مانند همه جای ایران لاله زار شهامت شهیدان گردد. دست از امام مشوئید و در راه خدا بیش از پیش بكوشید. 

جریان عملیات ترور سركردگان حزب توسط نادر و بهزاد در كتاب «كوه روی شانه های درخت» نوشته خانم نرگس آبیار از انتشارات شاهد مفصل بیان شده است كه ما به اختصار آن را نقل می نماییم. 

در تاریخ 1/6/59 بهزاد و نادر وارد مقر حزب می شوند قرار بوده عملیات گسترده ای توسط حزب در منطقه انجام شود و این     جلسه ای بود كه سران حزب در آن شركت می كردند. اما به دلایلی قاسملو ، شیخ عزالدین حسینی و شیخ جلال در جلسه حاضر نمی شوند . دو شهید مدتی صبر می كنند اما دیگر وقت داشت می گذشت .لذا به داخل جلسه هجوم برده و تمام سران را به هلاكت می رسانند. بهزاد و نادر با هم قرار گذاشته بودند كه بعد از عملیات هر كدام توانستند از آنجا فرار كنند و منتظر هم نباشند . نادر آتشی در جهت حمایت از بهزاد كه هنگام پریدن از طبقه دوم ساختمان شكسته بود باز می كند تا او فرار كند . اما خود با حدود سی تن از نیروهای حزب درگیر می شود. درگیری به بیرون از مقر می رسد . یك ماشین سیمرغ  كه دوشكایی روی آن سوار شده بود از عقب نادر را درو می كند. همه روی نادر    می ریزند و تن بی جانش را به پشت ماشین می بندند و دور شهر  می چرخانند و پس از آن، از حد نفرت و كینه جنازه را به آتش می كشند و خاكسترش را به آب می دهند. در این عملیات سرگرد عباسی ، سرگرد صالحی ، سرهنگ چلپی ، سرهنگ گوهری و تعدادی دیگر از افسران سابق گارد جاویدان كشته می شوند. 

این خبر در محافل داخلی و خارجی می پیچد و افتخاری برای سپاه و شكستی بزرگ برای دشمن رقم می زند. اما به خاطر این كه مشخص نشود كه چه كسی این عملیات را انجام داده تا مشكلی برای خانواده شهید علیزاده ایجاد نشود مراسم یادبود مظلومانه ای برگزار می گردد. بهزاد دربندی نیز به مدت یكسال به توصیه سپاه به اصفهان و تهران می رود تا از چشم حزب به دور باشد . اما در بازگشت به ارومیه در جلوی خانه اش به دست افراد حزب ترور می شود و به نادر می پیوندد. 

سردار شهید باباساعی در تكریم از مقام شهید نادر علیزاده فرموده اند: 
«نادر دوران ما به حق كه علی زاده بود.» 

پی نوشت ها:
   -  محمد مشهدی از جوانان روستایی غیرتمند بود و اهل روستای كتالان . درفعالیت های انقلابی نقش به سزایی داشت و اینك از اساتید دانشگاه می باشد.
   - آبیار، نرگس ، كوه روی شانه های درخت ، ص 22
   -  شهید مصطفی جهانگیرزاده در جریان نبرد روز 22 بهمن 1357 در تهران به فیض شهادت نائل آمد.
   - پرونده كارگزینی شاهد ، ص 3
   - بنایی ، رحیم ، همان 

   

   - عباسیان، رحیم ، (رحیم خرابات)،همان 
   - پرونده كارگزینی شاهد ص 4
   -  به نقل از رحیم عباسیان




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 تیر 1395

از راست قادر باقری، غلامرضا ذکیانی(سال 66 بعد از جانبازی) ، حسین غفاری




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 تیر 1395
برگی از یک حماسه
حماسه جویبر| حاج سجاد جهانشیر

اکنون با گذشت 28 سال از این واقعه وقتی به تصاویر آنها نگاه می کنم می‌بینم که تعدادی از آنها در طول جنگ شهید وتعدادی جانباز گشته‌اند که تمام اینها افتخاری برای نظام جمهوری اسلامی می‌باشد

«حماسه جویبر»
حاج سجاد جهانشیر


اوایل زمستان سال 63 بود که فکری به سرم زد؛ با توجه به اینکه در کردستان به علت سردی هوا فعالیت ضدانقلاب بسیار کم شده، بد نیست چند ماهی بچه‌های اطلاعات عملیات تیپ  را به مناطق عملیاتی جنوب ببرم هم فال است هم تماشا ، اول اینکه چند ماه زمستان را در پادگان گوگ تپه مهاباد  سر نمودن حوصله‌بر می‌باشد، ثانیاً حضور برادران در عملیاتها و شناسائی‌های جنوب تجربه مفیدی می¬توانست باشد، ثالثاً در روحیه رزمی و معنوی نیروها هم موثر خواهد بود لذا ابتدا مشورت‌هایم  را با بچه‌های اطلاعات عملیات  شروع  کردم که همگی  راضی به این امر بودند طبیعتاً  اصل تصمیم با حاج اکبر  فرمانده تیپ بود. صحبتهای مفصلی با هم  داشتیم و تقریباً نظراتمان نزدیک به هم بود لذا برای هماهنگی جهت حضور ما در جنوب 3 نامه کوتاه و مفید با یک متن برای 3 نفر از فرمانده‌هان  یگانها  در جنوب نوشت. نامه اول برای حاج حسین خرازی فرمانده لشگر 14 امام حسین ، نامه دوم برای حاج احمد کاظمی فرمانده لشگر 8 نجف اشرف و نامه سوم برای حاج علی زاهدی فرمانده تیپ قمر بنی هاشم با این متن :

برادر ......فرمانده محترم ........
ضمن سلام بدینوسیله  برادر سجاد جهانشیر مسئول  اطلاعات تیپ 110 شهید بروجردی به همراه  کلیه  نیروهای اطلاعات عملیات  تیپ جهت حضور در مناطق عملیاتی جنوب و شرکت در شناسایی‌ها  و عملیاتها معرفی میگردند خواهشمندم در بکارگیری این عزیزان مساعدت لازم را مبذول فرمایید. والسلام  
                                                                                                        اکبر آقا بابایی    

در حین نوشتن نامه‌ها و صحبت‌ها ، حاج اکبر تاکید زیادی بر سلامت بچه‌ها داشت و این جمله را چندین با برایم تکرا ر نمود؛ سجاد مواظب بچه ها باش نمیخام آسیبی به اونا  برسه چون سرمایه اصلی تیپ اند و زحمات زیادی برای اونا کشیده شده ، برای سال آینده هم بهشون نیاز داریم دیگه سفارش نکنم. مواظبشون باش. 

نگرانی فرمانده تیپ بجا بود نمی‌خواست بی‌گدار به آب بزنیم . با توافقی که با هم داشتیم قرار شدن کلیه وسایل مورد نیاز اعم از سلاح، تجهیزات، خودرو، موتورسیکلت و ... را بصورت یک گروه خودکفا و کامل  با خود ببریم تا مشکلی در جنوب از جهت تامین آنها نداشته باشیم .

برادر مظاهری  مسئول تدارکات تیپ انصافاً برایمان سنگ تمام گذاشت چون می‌دانست که به واسطه فاصله زیاد ما از تیپ شاید به مشکل  بربخوریم لذا همکاری زاید الوصفی داشت، سرانجام روز حرکت سررسید و پس از خداحافظی با فرماندهان گردانها و واحدها و مجموعه فرماندهی تیپ ، به سمت جنوب حرکت کردیم .
مقصداولیه‌مان بهشت زهرا در تهران بود که پس از زیارت شهدا و توقفی کوتاه راهی خوزستان شدیم. 


نفرات ایستاده از راست : محمدرضا چالوک (شهید ) – سجاد جهانشیر – مهدی زمانی ( شهید )
نفرات نشسته : مختار زارعی – احمد بخش زاد محمودی .محل عکس : بهشت زهرا زمستان 1363

اولین یگانی که رفتیم تیپ 44 قمر بنی هاشم بود ، محل استقرار تیپ در جاده اهواز-آبادان، مقر سابق انرژی اتمی بود. در ابتدای ورود به پادگان به طرف ساختمان فرماندهی رفته و برادر زاهدی را ملاقات نمودیم ، در اتاق فرماندهی دو نفر دیگر هم بودند. برادران  صبوری مسئول ستاد تیپ و شاهمرادی مسئول عملیات، برادر زاهدی پس از رؤیت نامه و خوش آمدگویی یکی از برادران دفتر فرماندهی را خواست وگفت که آقای نیلی را بگویید بیایند فرماندهی، تا آن لحظه هیچکدام از این برادران را نمی شناختم ولی متوجه شدم که آقای نیلی مسئول اطلاعات عملیات تیپ می¬باشد پس از چند لحظه محسن نیلی وارد شد، فرمانده تیپ ضمن معرفی ما گفت : آقا محسن این برادران از کردستان اومدند و چند ماهی میهمان ما خواهند بود و چون اطلاعاتی هستند با شما همکاری خواهند داشت.   


نفرات از راست : (1) شهید شاهمرادی مسئول عملیات تیپ – برادر زاهدی فرمانده تیپ

پس از این معارفه بلا درنگ به اتفاق محسن نیلی از اتاق خارج وبه محل اسقرار آنها رفتیم ، چند نفری در اتاق بودند حدس زدم مسئولین تیمهای شناسایی باشند چون از برخوردشان معلوم بود انسانهای پخته و مجربی به نظر می¬رسند. 
طی صحبت ، محسن گفت که حاج اکبر موضوع شما را قبلا به من هم گفته بود ، متوجه شدم محسن از دوستان قدیمی حاج اکبر میباشد ، انصافاً ما را خوب تحویل گرفت و برخورد گرمی با ما داشت بصورتی که با گذشت روزها انس و الفت خوبی بین ما ایجاد گشت.

چند روزی را در پادگان بودیم. برای تنوع  یک روز برای دیدن آبادان و خرمشهر رفتیم خوب بود. خصوصاً آنهایی که اولین بار به جنوب آمده بودند؛ چون خرمشهر و آبادان در تاریخ جنگ ما از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بود در بازگشت محسن نیلی پیشنهاد نمود برای آشنایی بچه‌ها با سبک کار اطلاعاتی در جنوب بهتر است به منطقه کوشک و طلائیه که خط ارتش بود و بچه‌های تیپ قمر بنی هاشم در آنجا نیز مستقر بودند برویم و برای شروع کار از آنجا شروع کنیم. پیشنهاد خوبی بود لذا فردای آنروز به محل ذکر شده رفتیم قرار بر این شد که کلیه نیروهای قمر بنی هاشم آنجا را تخلیه نموده و فقط دو نفر از آنها برای راهنمائی‌های اولیه خط خودی و دشمن در آنجا بمانند .

البته تسریع در رفتنمان به خط دلیل دیگری هم داشت، از آنجائیکه لباسهای سازمانی ما در کردستان با لباسهای نیروهای جنوب تفاوت داشت لذا حضور ما در پادگان تیپ جلب توجه می‌نمود بصورتی که در بین پرسنل تیپ شایع شده بود که عملیات نزدیک است و می¬گفتند که برای عملیات از کردستان چریک آورده‌اند لذا بهترین گزینه برای فروکش نمودن این شایعات ترک پادگان و استقرار در محل دیگری بود. 


 نمونه لباسهای سازمانی تیپ 110 شهید بروجردی – نفرات ایستاده از راست احمد بخش زاد
سجاد جهانشیر– رحمت رجب نژاد– نشسته از راست : مجید یگانه ارشد– حجت صیاد وهابی 

پس از استقرار در خط ، بصورت نوبتی بچه‌ها را موظف نمودم که در سنگرهای دیده بانی ،کاملاً منطقه را دیده‌بانی نموده و با کلیه سنگرهای جمعی و کمین و تانک و غیره و میادین مین و ... آشنا شوند. در طول چند روز این کار مرتب در حال انجام بود. پس از چند روز احساس کردم که تقریبا تمامی نفرات آشنایی لازم را با منطقه پیدا کرده‌اند لذا برنامه‌ریزی برای شناسایی آغاز گردید بصورتی که هر شب یا یک شب در میان تعداد یک یا دو تیم برای شناسایی اعزام می¬گردید.


منطقه کوشک خط مقدم. نفرات از راست : احمد بخش زاد محمودی – اکبر اشرفی نیا (شهید)
مختار زارعی (جانباز) – صادق جلالی (جانباز)

در بعضی از شناساییها خودم هم شرکت نموده و توان بچه ها را ارزیابی می نمودم ، با گذشت زمان پیشرفت بچه‌ها بسیار چشمگیر بود ، یکی از تفاوت‌های کار شناسایی منطقه جنوب و کردستان در این بود که در کردستان مسیر حرکت طولانی‌تر و شرایط منطقه به لحاظ جغرافیایی سخت‌تر بود زیرا منطقه کوهستانی مشکلات خاص خود را داشت و نکته دیگر آلوده بودن منطقه به لحاظ حضور ضد انقلاب بود که توجه و دقت زیادی را می طلبید، اما در منطقه جنوب به دلیل نزدیکی خطوط نبرد و صاف بودن زمین منطقه، خستگی جسمی شناسایی در کردستان را نداشت اما حرکت نیروها در جنوب بایستی با دقت بیشتری انجام می‌شد چون دیده‌بان‌های دشمن دید بهتری به منطقه نسبت به مناطق کوهستانی شمالغرب داشتند و منطقه بینابین خودی و دشمن از اختفا و پوشش کمتری برخوردار بود، اما با همه این اوصاف کار برای بچه‌ها راحت‌تر بود چون مشقات و سختیهای زیادی را در شمالغرب متحمل می‌شدند.
یک روز بعد از ظهر با چند نفر از بچه‌ها مشغول دیده‌بانی بودیم که توپخانه عراق اقدام به اجرای آتش در خط ما نمود صدای یکی از گلوله‌ها بیانگر آن بود که در نزدیکی ما منفجر خواهد شد ،  در اثر انفجار یکی از گلوله ها در نزدیکی سنگر ما یکی از برادران بنام رضا یوسفی مجروح گردید حجم آتش زیاد اجازه جابجایی را نمی¬داد لذا انتقال رضا با آمبولانس میسر نبود تا اینکه  یکی از بچه‌ها بنام مهدی زمانی ( شهید) رضا را بوسیله موتور سریع به اورژانس منتقل نمود ترکش نسبتاً بزرگی به شکم رضا اصابت نموده بود و بایستی به اهواز انتقال داده می‌شد، اولین تلفات به نیروهای ما از بدو ورود به منطقه جنوب در آن¬روز وارد گردید، مهدی پس از بازگشت از اورژانس گفت:  که وضعیت رضا نگران کننده نبوده و به اهواز اعزام شد همه  ناراحت بودند البته این اولین اتفاق برای ما نبود و در شمالغرب چندین مورد این¬چنینی رخ داده بود اما واکنش بچه‌ها هم طبیعی بود. 
 

  این عکس چند دقیقه قبل از انفجار خمپاره و زخمی شدن رضا یوسفی گرفته شده است .نفرات از
راست مجید یگانه ارشد – رضا یوسفی – سجاد جهانشیر – مهدی زمانی – مختار زارعی 

چند روزی از این ماجرا گذشت که محسن نیلی پیغام داد که به جزیره مجنون  برویم، سریعا وسایل را جمع‌وجور نموده و فردای آنروز صبح اول وقت راهی جزایر مجنون شدیم و در جای مناسبی دو چادر گروهی برپا نموده و برادران مستقر شدند پس از استقرار به قرارگاه تیپ رفته و با محسن صحبت¬هایی داشتیم دراین اثنا متوجه شدم حاج حسین روح الامین  به همراه سه نفر از برادران سپاه کردستان ( حسین امینی – عباسعلی عابدی - ؟ ) به جنوب آمده اند و در عقبه تیپ؛ انرژی اتمی  پادگان می¬باشند، پس از استقرار در جزیره فرصت را مغتنم شمرده و برای دیدن ایشان رفتم پس از خوش و بش نمودن و احوالپرسی  متوجه شدم که برای شرکت در عملیات آمده¬اند اما هنوز معلوم نبود که با کدام یگان خواهند بود، توضیحاتی در مورد حضورمان به ایشان دادم و قرار شد بعداً هم دیداری داشته باشیم .با گذشت روزها ، زمان عملیات نزدیکتر می شد بصورتی که طی روز گردانهای عمل کننده برای توجیه به جزیره می آمدند.

به محسن نیلی گفتم که با هم بودن بچه‌ها برایم مهم است و سفارش حاج اکبر را نیز به ایشان گفتم و تاکید کردم که اگر همه با هم باشیم فکر من هم از همه جهات راحت خواهد بود، پیشنهادم را پذیرفت و قرار شد ظرف چند روز آینده ماموریت ما را اطلاع دهد تا اینکه روز موعود فرا رسید و اعلام کردند در مقر فرماندهی تیپ برای جلسه توجیهی حاضر شویم ، من هم به همراه مسئولین تیمهای شناسایی به آنجا رفتیم. داخل سنگر شلوغ بود تقریبا همه مسئولین تیپ آنجا بودند. غریبی ما  در آن جمع کاملاً مشخص بود. محسن، کالکی را روی زمین پهن کرده و نحوه انجام ماموریت را توضیح داد. ماموریت از این قرار بود :
 
 کالک منطقه عملیات بدر ومسیر حرکت نیروها ی ما برای انجار پل جویبر 

در عمق منطقه و عقبه دشمن پلی بنام جویبر بر روی رودخانه دجله میباشد با توجه به اهمیت این پل در منطقه بایستی در ساعات اولیه عملیات، منهدم گردد شما ماموریت دارید برادران تخریب تیپ را صحیح و سالم حتی الامکان بدون درگیری در اولین فرصت به آنجا برسانید مسئولیت حفاظت از آنها بر عهده شما خواهد بود ( برای اینکه هر کدام از برادران تخریب مقدار قابل توجهی مواد منفجره با خود حمل می‌نمودند ) .

پس از توجیهات و بحث پیرامون مانور عملیات، اینگونه قرار شد : ابتدا دو گردان از تیپ با عبور از راهکارهای  هجرت و سینا با رعایت اصل غافلگیری به خط اول دشمن زده  و رخنه نمایند ،  بدنبال ایجاد رخنه گروه برادران کردستان بهمراه نیروهای تخریب از محل رخنه وارد شده و مسیر 4500 متری جاده منتهی به پل جویبر را طی نموده و به محض رسیدن گروه به ساحل دجله، سریعا برادران تخریب مواد را کار گذاشته و پل را منفجر نمایند. گردانهای خط‌‌‌‌ شکن پس ازرخنه، توسعه وضعیت داده و خط را پاکسازی نمایند و یک گردان ازتیپ هم پس از آن به سمت رود دجله حرکت نماید. 

با علام شرح مانور نکته‌ای به ذهنم رسید که مهم بود ومسیری که گردان سوم بایستی طی می‌نمود نیاز به پاکسازی داشت خصوصا اینکه از حد فاصل خط مقدم دشمن تا ساحل دجله دو کانال عرضی  بود که بر روی هر کدام از آنها پلی واقع شده بود ، این پلها می‌توانست برای ما خطر آفرین باشد موضوع را با فرمانده گردانی که پس از ما حرکت می‌نمود در میان گذاشتم و تاکید نمودم که برای تامین عقبه حتما نیروهایی را برروی این پلها مستقر نماید تا دور نخوریم اما احساس کردم که فرمانده گردان وقعی به صحبتهای من نگذاشت شاید در خیال خودش فکر میکرد که اینها از کردستان آمده‌اند و هیچ سررشته‌ای از جنگ جنوب ندارند البته این حدس بنده است شاید هم چنین نظری نداشت اما نوع برخوردش زیاد مناسب نبود .

در حین برگزاری جلسه متوجه  حضور حاج حسین روح الامین شدم که بعد از اتمام جلسه شروع به مزاح نمودن با ما نمود و با آن حالت لبش که قبلا ترکش خورده بود با لهجه غلیظ اصفهانی گفت: سجاد بهتون بوگم که فردا این موقع عراقیا کله مبارکو میذارن رو سینه‌تون و میفرستن  خونه‌تون  یا اینکه مهمون عراقیها خواهید شد  ( اسیر خواهید شد)، همه زدند زیر خنده. البته این شوخیها حاکی از خطرات بالای این کار داشت و احتمال شهادت یا اسارت بسیار بالا بود لذا با این صحبتها همه سعی داشتند به لحاظ روحی بچه‌ها را تقویت کنند خوب چه می‌شود گفت این هم نوعی تقویت است دیگرمنتهی از نوع مرغوبش  ، در جواب  گفتم حاج حسین میدونی چیه بادمجون بم آفت نداره اینو ببین کی بهت گفتم عملیات تموم میشه همدیگه رو باز می‌بینیم تا آن زمان معلوم نبود که حاج حسین حین عملیات در کجا خواهد بود و کسی هم چیزی از ایشان سوال نکرد .

پس از بازگشت به مقر، جلسه توجیهی برای برادران گذاشته و کاملاً همه را در رابطه با ماموریت توجیه نمودم هیچ یادم نمی¬رود محمد رضا چالوک که بعدا در والفجر8 به‌ شهادت رسید چه شوخی‌هایی که با بچه ها می‌نمود و همه بچه‌ها از روحیه بسیار بالایی برخوردار بودند این را هم بایستی عنوان کنم که در مدت حضور در جنوب همانند کردستان برای بالا نگهداشتن  آمادگی جسمانی پرسنل روزانه ورزشهای متنوعی برپا بود خصوصاً اینکه فوتبال  گل‌کوچک که حرف اول را می زد  

صبح اول وقت پس از تجهیز، همه به سمت اسکله حرکت کردیم، قایقها آماده حرکت بود حین سوار شدن قایقها متوجه حاج حسین شدم که به طرف ما آمد و گفت : سجاد ما هم امشب با شما میاییم صداشو در نیار که هیچ کس از این موضوع خیر نداره ، نگاهی به ایشان کردم و خوش آمد گفتم در واقع با آن حالت حاج حسین چیزدیگری نمی‌توانستم بگویم چون قبلا شنیده بودم که آقای ایزدی فرمانده وقت قرارگاه حمزه سفارش نموده که نگذارید حاج حسین جلو برود. قایقها کم‌کم با سرعت پایین به حرکت درآمدند  قابل توجه اینکه دوگردان خط شکن قبل از ما حرکت کرده بودند بدلیل اینکه حرکت متراکم نیروها امکان لو رفتن عملیات را داشت و صدای موتور قایقها ممکن بود دشمن را حساس نماید .

حرکت قایقها حدود 13 کیلومتر در داخل نیزارها بود، لذا وجود این نیزارها پوشش و اختفای بسیار مناسبی را ایجاد کرده بود در حین حرکت حاج حسین می‌گفت و می‌خندید خوشحالی غیر قابل وصفی در چهره‌اش نمایان بود با غروب آفتاب وتاریک شدن هوا متوجه تغییر در حالات حاج حسین شدم دستمالی را از جیبش در آورد و به پیشانیش بست بعدا متوجه شدم که این دستمال را از کنار ضریح حضرت رقیه ( ع ) آورده است آخر حاجی، سید طباطبایی بود حواسم کاملا به ایشان بود که متوجه نگاههای من نشود با خودش زمزمه‌ای راشروع کرده بود معلوم بود با معبود خود در حال راز و نیاز بود واقعا صحنه بسیار زیبایی بود که من چنین حالتی را قبلا در حاج حسین ندیده بودم  با خود گفتم خدا بخیر کند مثل اینکه حاج حسین امشب رفتنی‌ است اما جرات صحبت با ایشان را نداشتم یا اینکه نمی‌خواستم از این حال محرومش کنم .

ساعت عملیات فرارسید و ما هم در محل مورد نظر منتظر حرکت گردانهای خط شکن بودیم که پشت بی سیم دستور حمله صادر گردید کم کم به انتهای نیزار رسیدیم که تا ساحل دشمن حدود 3 کیلومتر منطقه  کاملا باز بود ، عراقیها نیزارها رابرای برخوردار بودن از دید کامل بریده بودند و اشراف و دید کاملی داشتند اما تاریکی شب امکان دید را بسیار محدود می‌نمود واین نقطه قوت برای نیروهای ما بود که در طول دفاع مقدس به نحو شایسته از این امکان استفاده گردید. 

شروع تیراندازیهای مستمر بیانگر رسیدن گردانها به نزدیکی خط مقدم دشمن بود همزمان با تیراندازیها در خط، توپخانه‌ها نیز شروع به غریدن کرده  و صداها در هور می‌پیچید صحنه‌های عجیبی بود از طرفی گلوله‌های منور عراقیها منطقه راکاملا روشن کرده بود و گلوله‌های رسام دوشکاهای در خط پشت سر هم در حال شلیک بود اما در این اوضاع آن چیزی که غالب بر همه این احوالات بود شجاعت نیروهای خط شکن با اتکا به نصرت الهی  بود که در مدت حدود 2 ساعت درگیری اعلام کردند که خط شکسته شده و شما حرکت کنید .

موتورهای قایقها روشن و با سرعت به سمت ساحل دشمن حرکت کردیم بصورتی که از روی سیم خاردارها گذشته و در نزدیکی ساحل پیاده شدیم. محل پیاده شدن ما نقطه‌ای بود که خط شکسته شده و اجازه رخنه را به نیروهای خودی می‌داد ، از فرصت استفاده نموده وارد منطقه دشمن شدیم محل پیاده شدن ما با ابتدای جاده جویبر که عمود بر ساحل بود حدود 300 متر فاصله داشت با هر چه که در توان داشتیم دوان دوان به سمت جاده رفتیم، در این حین گردانها به طرف راست و چپ مشغول پیشروی و توسعه وضعیت بودند پس از رسیدن به ابتدای جاده به سمت دجله ادامه مسیر دادیم، قبل ازرسیدن به کانال اول که پلی برروی آن بود با تعدادی از عراقیها که یک خودرو جیپ روسی و یکدستگاه ایفا حاوی مهمات بود مواجه ودرگیری مختصری روی داد .

پس از عبور از پل و رد شدن از کانال اول  و کانال دوم در حین حرکت ، صحبتی که شب گذشته با فرمانده گردان سومی داشتم به یادم افتاد و با خود گفتم ای کاش موقع رسیدن گردان به کانال چند نفر برای تامین عقبه در آنجا مستقر نمایند در مسیر حرکت چند مقر در طرفین جاده و نزدیکی روستای جویبر بودند که درگیری شدیدی در این نقطه روی داد ،یک سرهنگ عراقی در آنجا با نیروهایش مقاومت زیادی از خود نشان می¬داد. نهایتاً درگیری منجر به هلاکت سرهنگ عراقی و تعدادی از نیروهایش گردید در این درگیری بود که حاج حسین هم از ناحیه دست زخمی گردید، اما در این حین فریاد می‌کشید که سجاد معطل نکنید سریع خودتان را به پل برسانید این مرد شریف چنان فریاد می‌کشید که انگار همان فرد 3 ساعت قبلی که در قایق عین طفلی کوچک ضمن راز و نیاز گریه می‌کرد نبود. حاج حسین  واقعاً شیر میدان بود و بس، خدایش رحمت کند .

در آن لحظه از حاج حسین جدا شده وبه سمت پل حرکت کردیم، وقتی به ساحل رود دجله رسیدیم، تعدادی از بچه‌ها را در طرفین پل و تعدادی را بر روی پل مستقر و برادران تخریب کار خود را شروع کردند اگر اشتباه نکرده باشم دقیقا ساعت1:30نیمه شب بود که تخریب پل صورت گرفت و صدای انفجار آن به حدی مهیب بود که یکی از بچه‌ها بنام امیر‌حمزه داورزنی در اثر موج انفجار گوشهایش خونریزی نمود، ماموریت ما با موفقیت انجام شده بود دراین حین اکبراشرفی‌نیا که سمت چپ پل بودند نزدیک شده و گفت در منطقه لشگر عاشورا چند خودرو در حال جابجایی میباشند که روشن وخاموش شدن چراغ ترمز آنها کاملا نمایان بود با تعدادی از بچه‌ها به آن سمت رفته و با دوربین مادون قرمز متوجه جابجایی چند دستگاه تانک و نفربر و خودرو عراقی شدم ظاهرا  لشگر 31 عاشورا که در جناح چپ ما عمل می‌نمود هنوز به ساحل دجله نرسیده و در خط اول درگیر بود کم کم هوا در حال روشن شدن بود که  بر روی جاده‌ای که آمده بودیم نیروهای گردان سوم به ما نزدیک می‌شدند به سمت فرمانده گردان رفته وموضوع نرسیدن لشگر عاشورا به دجله را گفته و محل جابجایی عراقیها را به ایشان نشان دادم که مبادا از جناح چپ مشکلی برای این گردان عارض شود، با روشن شدن کامل هوا، هلی کوپترهای عراقی بر بالای سر ما به پرواز در آمده و ظاهرا در حال کسب وضعیت منطقه بودند البته از شلیکهای تیربار و موشکهای هلی کوپتر نیز بی نصیب نبودیم  با توجه به اتما م ماموریت ما حضور ما در آنجا  نیاز نبود لذا کم کم برای مراجعت به عقب منطقه آماده شده و حرکت کردیم پس از طی مسیر به کانال  نرسیده بودیم که نفربرهای عراقی را دیدیم که به سمت پل روی کانال حرکت کرده ویکی از نفربرها بر روی پل مستقر گردید فاصله‌مان با عراقیها بسیار کم بود به حدی که درجه افسر عراقی که بر روی یک پارچه مخمل قرمز رنگی بود مشاهده میکردیم در این اوضاع و احوال گردان سوم مشغول استقرار در ساحل دجله بوده و از وضعیت عقبه خبر نداشت از طرفی گردانهای خط شکن شب گذشته هم باما فاصله 4 کیلومتری داشتند ، با بی سیم وضعیت را به شهید شاهمرادی اطلاع دادم و گفتم که ما دور خورده‌ایم لذا بهتر است فکری به حال این وضعیت نمایند بصورت منطقی هم رسیدن نیروی کمکی از عقبه مستلزم زمان کافی بود ، شرایط رفته رفته سخت تر و احتمال اسارتمان  قویتر می‌شد . با توکل بر خدا وتدابیر مناسب درگیرشدیم ، عراقیها با تصور آنکه نیروی قابل ملاحظه‌ای در مقابل آنها قراردارد، پا به فرار گذاشته و قصد داشتند با انداختن خود به آب خود را به آن سمت رودخانه برسانند فرصت بسیار طلایی برای ما بود که آنها را به اسارت بگیریم و این کار را انجام دادیم ، حدود 80 الی 100 نفری می‌شدند البته سرگردی در ابتدای ستون آنها بود که قصد تیراندازی به سمت ما را داشت که مختار زارعی زودتر از وی تیراندازی نموده و او را به هلاکت رساند بقیه عراقیها وحشت زده در یک جا جمع شده و سلاحهایشان را بر زمین گذاشتند . به نظرم این اسرا اولین اسرای عملیات بدر بودند .

با عنایت الهی مسیر عقبه باز شده و به همراه اسرا حرکت کردیم در نزدیکی ساحل هور اسرا را تحویل نیروهای تیپ داده و به سمت جزایر مجنون حرکت کردیم .

الحمدلله تلفات آنچنانی به ما وارد نشده بود و از این وضعیت خوشحال بودم که امانتی را که حاج اکبر سپرده بود بصورت سالم تحویل خواهم داد .

زحمات تک‌به‌تک برادران اطلاعات عملیات تیپ 110 شهید بروجردی در این عملیات ستودنی بود برادران  الحق والانصاف با زیرکی و چالاکی و شجاعت و شهامت خود برگ زرینی از عملکرد خود در این عملیات برجای گذاشتند هر چند که تمامی آنها در کردستان چندین وچند بار شایستگی‌های خود را به نمایش گذاشته بودند اما در این عملیات انفجار پل جویبر باعث گردید که دشمن بعثی قابلیت وارد نمودن نیروی کمکی به منطقه عملیاتی لشگر عاشورا ، تیپ قمر بنی هاشم و لشگر 17 علی ابن ابیطالب (ع) را از دست بدهد .

 
تصویر کلیه برادران اطلاعات عملیت تیپ 110 شهید بروجردی
                           
اکنون با گذشت 28 سال از این واقعه وقتی به تصاویر آنها نگاه می کنم  می‌بینم که تعدادی از آنها در طول جنگ شهید وتعدادی جانباز گشته‌اند که تمام اینها افتخاری برای نظام جمهوری اسلامی می‌باشد که در رکاب امام(ره) توانستند چنان مشت محکمی بر دهان یاوه گویان بعثی بکوبند که دیگر احد الناسی جرات  چنین جسارتی به سرزمین مقدسمان را نداشته باشد.  راهشان پر رهرو باد .


نقشه منطقه عملیاتی بدر 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 تیر 1395
عملیات والفجر ۲
پس از عملیات والفجر مقدماتى، بار دیگر شرایط جنگ به نحوى مطرح شد که به نظر مى رسید با افزایش توانایى هاى نظامى دشمن، بدون تغییرات اساسى در شیوه نبرد، ادامه جنگ مشکل خواهد بود. از این رو، تا رسیدن به آن نقطه لازم بود روند عملیات ها ادامه یافته تا از رکود جبهه به مدت زیاد جلوگیرى شود.

بدین ترتیب، پس از بحث و بررسى مناطق مختلف مقرر شد، عملیات هاى والفجر ،۲ ۳ و ۴ انجام شود. مهم ترین مسأله اى که در این عملیات ها مورد نظر بود، به کارگیرى نیروى اندک، دادن تلفات کم و جلوگیرى از وارد شدن ضربه اساسى به توان یگان ها و تضمین موفقیت عملیات بود.


اهداف عملیات

   
عملیات والفجر2 در منطقه غرب پیرانشهر ، در حد فاصل بین ارتفاعات قمطره و تمرچین ، با اهداف زیر تدارک دیده شد :
    1 - انهدام نیروی دشمن و گرفتن اسیر
    2 - تجزیه نیروی دشمن
    3 - تصرف ارتفاعات سرکوب منطقه
    4 - تصرف پادگان حاج عمران و تسلط بر شهر چومان مصطفی
    موقعیت طبیعی و اهمیت منطقه:
    پادگان حاج عمران در موقعیتی سوق الجیشی واقع شده است ؛ بدین ترتیب که از شمال به ارتفاعات چنارستان و کلاشین ، از جنوب به ارتفاعات بسیار مرتفع سکران و کدو و از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزی پیرانشهر ، و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفی عراق ، محدود می شود .
    آنچه بر اهمیت منطقه و ضرورت تصرف آن می افزود ، اساسا تبعات بعدی آن بود که قسمتی از آن چنین است :
    1 - تسلط بر تردد ضدانقلاب و کنترل آن
    2 - ایجاد تسهیلات و پشتیبانی لازم از اکراد مسلمانان و مبارز عراقی
    3 - فراهم سازی امکان گسترش عملیات نامنظم در خاک عراق
    4 - حفظ پیرانشهر از هرگونه تهاجم و تجاوز نیروهای عراقی
    5 - زمینه سازی نزدیکی بیشتر به شهر و تاسیسات نفتی کرکوک
 



موقعیت دشمن در منطقه
دشمن در سراسر منطقه، سه رده خط پدافندى داشت که هر رده آن پوشیده از موانع و استحکامات بود و همچنین استعداد دشمن در حدود ۲ تیپ پیاده و یک گردان زرهى، به عنوان نیروى درگیر و یک تیپ پیاده و آتشبار مختلف و مجموعاً ۳۰ یگان در منطقه بود.

مأموریت و طرح مانور

مبناى طرح مانور، عملیات تک دورانى (دور زدن دشمن) بود تا بدین وسیله هرگونه فرصت عکس العمل از دشمن گرفته شود، بدین ترتیب که ۴ گردان سمت راست و ۳ گردان سمت چپ وارد عمل مى شدند و پس از دور زدن ارتفاعات، در تنگه دربند الحاق مى نمودند و نهایتاً پاکسازى به طور کامل انجام مى پذیرفت. سازمان رزم و نحوه ادغام نیروهاى سپاه و ارتش بدین شکل بود که مجموعاً ۱۶ گردان از سپاه و ۶ گردان پیاده و یک گردان
مکانیزه از نیروى زمینى ارتش در عملیات شرکت داشتند.همچنین پشتیبانى عملیات از سوى هوانیروز، با توجه به موقعیت منطقه و صعب العبور بودن ارتفاعات پیش بینى شد.


شرح عملیات

در ساعت ۱ بامداد روز 29تیر 1362 عملیات والفجر ۲ با رمز «یا الله» آغاز شد. قسمتى از نیروهاى خودى ۲۴ ساعت قبل از آغاز تک، به منظور دور زدن دشمن، از خط عزیمت خود حرکت نمودند و پس از ۲ ساعت راهپیمایى موفق شدند خود را به مناطق تعیین شده رسانده، براى شروع عملیات اعلام آمادگى کنند.

به رغم این که نیروها پس از ۲ ساعت تأخیر در تمامى محورها، با دشمن درگیر شدند، لیکن پیشروى قابل توجهى صورت گرفت. اما از آن جا که دشمن بر ارتفاعات سرکوب منطقه تسلط داشت، آتش شدید توپخانه اش عملاً مانع از تکمیل و دستیابى به تمامى اهداف عملیات شد، به طورى که همچنان ارتفاعات «کینگ»، ،۲۵۱۹ «بردسر» و «دربند» را در اختیار داشت.

در ادامه عملیات در صبح روز 3مرداد 62 روستاى رایات به دست نیروهاى خودى تصرف شد و ضمن محاصره چند روستاى دیگر، گمرک جاده پیرانشهر-حاج عمران آزاد گردید. همچنین پس از آن که نیروهاى خودى بر قسمتى از ارتفاعات ۲۵۱۹ تسلط یافتند، دشمن طى دو نوبت به ارتفاعات یاد شده پاتک نمود که در نوبت اول مجبور به عقب نشینى شد و در نوبت دوم توانست بر قسمتى از آن تسلط یابد. اما پس از آن که هوانیروز امکان یافت که نیروهاى خودى را تدارک کند، مابقى نیروهاى دشمن پاکسازى شدند و بدین ترتیب ارتفاعات ۲۵۱۹ به طور کامل به تصرف نیروى خودى درآمد.

همچنین دشمن در تاریخ 5مرداد1362 با ۱۶ فروند هلیکوپتر و با استفاده از هلى برد به یال ارتفاعات کلو حمله کرد که در پى آن ۶ فروند هلى کوپتر خود را از دست داد. یکى از این هلیکوپترها مملو از نیرو بود.
نیروى دشمن که در پاتک ها شرکت داشتند، مجموعاً تیپ ۶۶ نیروى مخصوص، تیپ ۵ و تیپ ۹۱ پیاده و نیز تیپ ۱۱۳ و ۴۳۳ پیاده کوهستانى را شامل مى شد.


دستاورد و نتایج عملیات


عملیات حاج عمران، با آزادسازى ۲۰۰ کیلومترمربع از خاک دشمن و تسلط بر قسمتى از ارتفاعات سرکوب منطقه، به پایان رسید. طى این عملیات، مناطق زیر به تصرف نیروهاى خودى درآمد: پاسگاه مرزى تمرچین عراق، پادگان حاج عمران، گمرک مرزى، سلسله ارتفاعات «کلو» و قله استراتژیک (۳۰۰۰ مترى) آن، ارتفاعات ۲۵۱۹ (گردمند)، «سرسول»، ««آزادى» ۳۷۰۰ «سلمان»، ۲۴۰۰ «شیوه کارتا»، «بردزرد»، همچنین آزادسازى روستاهاى زینو «ممى خلان»، «رایات»، «شیوش»، «خوارو»، «میوتان بالا» و میوتان پایین، از نتایج این عملیات بود. تسلط رزمندگان اسلام بر شهر چومان مصطفى و حومه آن نیز قسمت دیگرى از دستاوردهاى این عملیات محسوب مى شد.


تلفات دشمن و غنائم
مجموع کشته ها و زخمى هاى دشمن به بیش از ۴ هزار نفر رسید، ۲۰۰ نفر به اسارت گرفته شدند و نزدیک به ۵۰ پایگاه دشمن منهدم و یا تصرف گردید.
همچنین از مقر تیپ ۹۱ که مأمور حفظ پادگان و منطقه بود مدارک و اسناد بیشمارى به دست آمد که حاکى از روابط عمیق گروهک هاى کومله و دمکرات با حکومت عراق بود.در میان غنائم، چندین قبضه توپ ۱۲۲ م. م، بیش از ۲۰ دستگاه تانک، ده ها دستگاه تفنگ ۱۰۶ با ماشین، انواع مختلف ادوات و نیز مقدار معتنابهى سلاح و مهمات، که از انبار پادگان حاج عمران به دست آمده بود، به چشم مى خورد.

لشكر 64 پیاده‌ ارومیه با هدایت قرارگاه عملیاتی شمال غرب و تیپ ویژه شهدا به فرماندهی شهید سردار محمود كاوه نقش بسیار بارزی در عملیات والفجر 2 داشت.


پس از طی موفقیت رزمندگان اسلام درعملیات والفجر1 كه در جبهه های میانی اجرا شد و طی آن ، ضربات سختی به نیروهای عراقی وارد آمد ، در شمال غرب و درمناطق سخت و صعب العبور كوهستانی در حد فاصل بین ارتفاعات قمطیره و تمرچین كه مأمنی برای اشرار و گروهك های ضد انقلاب داخلی نیز بود، منطقه عملیات والفجر دو انتخاب گردید. دراین منطقه عملیاتی، پادگان حاج عمران كه از اهمیت سوق الجیشی برخوردار است قرار دارد ، این پادگان از شمال به ارتفاعات چنارستان و كلاشین، از جنوب به ارتفاعات بسیارمرتفع سكران وكدو، از شرق به ارتفاعات تمرچین و شهر مرزی پیرانشهر و از غرب به تنگه دربند و شهر چومان مصطفی (عراق) محدود می شود.

خلاصه گزارش عملیات

 نام‌ عملیات: والفجر2
 زمان‌ اجرا : 4/29 /1362
مدت‌ اجرا : 14 روز
 تلفات‌ دشمن‌ (کشته، زخمی‌ و اسیر) :4200
 رمز عملیات: یا الله‌ - یا الله‌ - یا الله‌
 مکان‌ اجرا: منطقه‌ مرزی‌ پیرانشهر - حاج‌ عمران‌
 ارگان‌های‌ عمل‌کننده: نیروی‌ زمینی‌ سپاه‌ پاسداران‌ انقلاب‌ اسلامی‌ و ارتش‌ جمهوری‌ اسلامی‌
اهداف‌ عملیات: انهدام‌ نیروی‌ دشمن، تجزیه‌ آنها و فتح‌ چندین‌ ارتفاع‌ مهم‌ در منطقه‌ و خارج‌ ساختن‌ شهرهای‌ مرزی‌ از زیر آتش‌ توپخانه‌ عراق‌،گشودن جبهه جدید در شمالغرب و بستن یکی از راه های اصلی تردد ضد انقلاب به داخل کشور
جبهه : شمال غرب
موقعیت : غرب پیرانشهر
نوع تک : نیمه گسترده
فرماندهی : مشترک
سازمان : مشترک
استعداد نیروهای درگیر :
 ایران : 24 گردان پیاده و مکانیزه
عراق : 36 گردان پیاده و کماندویی
تلفات انسانی عراق : 4164 نفر
توضیحات : این عملیات با موفقیت انجام گرفت و منطقه عمومی حاج عمران که مهمترین پادگان نظامی عراق در شمال شرق این کشور بود به تصرف نیروهای ایران در آمده و آتش توپخانه دشمن از شهر پیرانشهر دور گردید . مصطفی ردانی پور ، فرمانده روحانی مشهور اصفهان در پایان این عملیات به شهادت رسید و پیکرش هیچگاه یافت نشد .

كتابشناسی عملیات والفجر 2
بیست و نهم تیر، بیست و ششمین سالروز آغاز عملیات والفجر 2 (1362) است.
 پس از عملیات والفجر مقدماتی، رژیم صدام تبلیغاتی به راه انداخت و ادعا ‌كرد كه ایران دیگر نخواهد توانست حمله‌ای موثر در جبهه‌ها انجام دهد.

از سوی دیگر فرماندهان نظامی ایران برای به دست گرفتن ابتكار عمل و خنثی‌ كردن تبلیغات دشمنان، عملیاتی را به نام والفجر 2 طراحی كردند كه در ادامه عملیات والفجر یك به اجرا در‌آمد.

عملیات والفجر 2 در 29 تیرماه 1362 و در منطقه عملیاتی حاج عمران با اهداف خارج كردن شهرهای كردنشین میهن اسلامی از محدوده آتش دشمن، آزادسازی ارتفاعات مهم منطقه، مسدود كردن راه ضدانقلاب و تصرف پادگان مهم حاج عمران، توسط نیروهای ایرانی متشكل از سپاه و ارتش آغاز شد.

مهم‌ترین كتاب‌هایی كه تاكنون درباره عملیات والفجر 2 منتشر شده، عبارتند از:

ـ انا فتحنا ... 62 (جلد 3: عملیات والفجر اول، دوم، سوم و چهارم‏) / سروش (صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران) / 1362.
ـ م‍ع‍راج‌ س‍رخ‌ (ی‍ادن‍ام‍ه‌‌ ش‍ه‍ی‍د دك‍ت‍ر ع‍ل‍ی‍رض‍ا ك‍اظم‍ی‍ان،‌ ش‍ه‍ی‍د ع‍م‍ل‍ی‍ات‌ وال‍ف‍ج‍ر ۲ در ت‍ی‍ر م‍اه‌ ۱۳۶۲) / خانواده شهید / 1363.
ـ ستاره بدر / جلال محمدی / كنگره بزرگداشت سرداران شهید آذربایجان و كنگره بزرگداشت سرداران شهید آذربایجان شرقی / 1374.
ـ كارنامه توصیفی عملیات‌های هشت سال دفاع مقدس‏ / علی سمیعی / سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، نیروی زمینی، نمایندگی ولی فقیه، معاونت تبلیغات و انتشارات‏ / 1376.
ـ روزها و رویدادها (جلد 2) / علی بری دیزجی / نشر رامین‏ / 1378.
ـ خاطرات سردار شهید رضا نورمحمدی/ رضا نورمحمدی؛ مقدمه و تصحیح محمد عزیزی / نشر شاهد / 1378.
ـ چشم‌های شكفته در باران‏ / منوچهر ذوقی / كنگره بزرگداشت سرداران شهید استان فارس و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، اداره كل استان فارس‏ / 1378.
ـ تاریخ انقلاب، برای كودكان و نوجوانان‏ (كتاب 8: 1362 ـ به سوی پیروزی) / با اهتمام مصطفی خرامان‏ / نشر تاریخ و فرهنگ‏ / 1378.
ـ سیری در جنگ ایران و عراق‏ (جلد 2: خرمشهر تا فاو) / محمد درودیان‏ / مركز مطالعات و تحقیقات جنگ‏ / 1378.
ـ اطلس جنگ ایران و عراق‏ (فشرده نبردهای زمینی 31 شهریور 1359 ـ 29 مرداد 1367) / مركز مطالعات و تحقیقات جنگ / 1379.
ـ اطلس نبردهای ماندگار / مجتبی جعفری / ارتش جمهوری اسلامی ایران، نیروی زمینی، معاونت عملیات / 1383.
ـ لوح فشرده اقلیم مقاومت و پیروزی / بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس / 1386.
ـ حماسه ایران (تاریخ هشت سال دفاع مقدس) / فرهاد حسن‌زاده و مصطفی خرامان / نشر لك‌لك / 1386.
ـ برای امنیت (لشكر ۶۴ پیاده ارومیه در شمال غرب) / فرض‌الله شاهین‌راد / ایران سبز / 1386.

نقشه عملیات







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 تیر 1395

خاطرات خانم زهرا حسینی

(دا ) به زبان کردی ما مادر معنی می دهد که سیده زهرا برای قدرشناسی از فداکاری مادران شهدا خصوصا مادرش انتخاب کرده است وی به اتفاق خانواده اش در محله فقیر نشین بصره واقع در جنوب عراق زندگی می کردند.پدر و مادرش از روستای زرین آباد دهلران به بصره مهاجرت کرده بودند بنابراین خانواده حسینی علاوه بر زبان کردی به عربی هم تسلط داشتند البته در این کتاب وقایع قبل از انقلاب و آزار کرد نشینان توسط رژیم بعث عراق اشاره شده است به همین دلیل خانواده حسینی به خرمشهر مهاجرت کرده و ساکن می شوند. هرچه نزدیک تر میشدم صدای گریه و زاری را بلند تر می شنیدم نمیدانستم چکار باید بکنم توی بیمارستان قیامتی بر پا بود از دیدین آن همه مجروح وحشت کرده بودم با خودم گفتم بروم جنت آباد. از کنار خیابان 40 متری پیاده راه افتادم از خیابان اردیبهشت  خیلی طول نکشید که به جنت آباد رسیدم محشری بر پا بود جنازه ها راخوابانده و روی ملافه های سفیدی که رویشان کشیده شده بود یخ گذاشته بودند خونابه ها از زیر جنازه ها روان بود بوی خاک و خون وباروت در فضا پخش شده بود چشمانم سیاهی رفت به زحمت خودم را به طرف ستونی که روبه رویم قرار داشت کشیدم و به آن تکیه دادم زانو هایم سست شده اما بلند شدم وبه طرف غسال خانه رفتم همین که در آن باز شد بافشار جمعیت خود را به داخل پرتاب کردم همان اول که جنازه ها را دیدم یک قدم عقب رفتم ، سر ایشان به طرف من بود یک دفعه زن لاغر اندامی با صدایی که خس خس می کرد پرسید : اومدی کمک کنی ؟ یا دنبال شهیدت هستی؟ نمیترسی؟گفتم سعی می کنم نترسم از توی کشوی کمد چند تکه بزرگ چلوار در آورد و گفت : بیا اینارو بگیر با اون خانوم ببرین برای کفن . کار بریدن کفن ها تمام شد. به هر ترتیبی بود پایم را درون اتاق گذاشتم زنی که مسلط تر از همه به نظر می رسید زینب رودباری کارگر شهرداری در جنت آباد بود با خودم در جدل بودم و کارم با ریختن آب شروع شد همین طوری که مشغول کار بودم دلشوره دا را هم داشتم از همه بدتر این بود که خود بابا دنبالم بیاید جز هم همه مردم و صدای گریه و زاری چیز دیگری نمی شنیدم به هر زبان و لحجه ای مرثیه وشیون به گوشم می خورد به عربی ، ترکی ، لری بختیاری ، فارسی شیرازی ، اصفهانی و...  صدای اذان ظهر که بلند شد زن ها دست از کار کشیدند به زینب خانم گفتم از صبح تا حالا مادرم از من بی خبراند.اگر بابام اجازه داد دوباره برمیگردم ....

پشت در که رسیدم با سلام و صلوات در زدم حسن و سعید در را باز کردند در که باز شد دا سرش را از آشپزخانه بیرون کرد و نگاهی به سرتاپای من انداخت. بابا را پشت پنجره پذیرایی دیدم به نظرم رسید خیلی ناراحت است از کنار دا که گذشتم بابا انگار تازه متوجه من شده بود پرسید : کجا بودی؟ گفتم جنت آباد . داشتم کمک می کردم گره ابرو هاش باز شد و پرسید : نترسیدی؟ گفتم سعی کردم به خودم مسلط باشم گفت خدا خیرت بده . از خوشحالی پر در می آوردم توی ایوان نمازم را خواندم فکرم حسابی مشغول بود رفتار بابا خیلی عجیب بود اجازه گرفتم رفتم رسیدم جنت آباد موقع کار کردن اشک می ریختم . یکدفعه بین جنازه ها چهره آشنایی دیدم جسد دو بچه اش هم کنارش بود بغض گلویم را گرفت و جلوی چشمم تار شد همراه جسد ها از غسال خانه بیرون آمدم شوهر زن خودش را روی جنازه ها انداخت وبا تمام وجود ضجه می زد .دوباره احساس ضعف و سرگیجه بهم دست داد زینب خانم به من تندی کرد به دل نگرفتم و به سمت کمد رفتم برای آوردن کافور . باز یک چهره آشنای دیگر افت خانم و پسر یک ساله اش روی دستانش...  از غسال خانه بیرون رفتم نرسیده به در عزاداری پیرزن قد بلند ولاغراندامی توجهم را جلب کرد . همان گونه که می رفت،دست هایش را دورهم می چرخاندوبعد محکم با مشت توی سینه استخوانی اش می کوبیدومیخواند:وای جگرگوشه ام به دست کافر کشته شده،وای....  از اینکه تعدادی از جنازه ها بی نام ونشان دفن می شدند ناراحت بودم .زینب که برگشت مرا صدا زدوگفت :بیا سر این وبگیر .منظورش جنازه دختر جوانی بود.چادرم را دورکمرم بستم چون احساس می کردم دختر مرا نگاه می کند گفتم :من سرش رانمی گیرم ورفتم پایین پای دختر ایستادم وقتی پاهای جنازه را گرفتم موهای بدنم سیخ شد،قلبم از شدت تپش می خواست از قفسه سینه ام بیرون بزند گلویم می سوخت ونمیتوانستم نفس بکشم . جلو غسال خانه مردانه عده ای ایستاده بودند چهره یکی از آنان به نظرم آشنا آمد خانم نوری معلم دوره ابتدایی ام بود وقتی سلام کردم وتسلیت گفتم باگریه جوابم را داد و چند بار تکرار کرد:الهی داغ برادر نبینی. بعد از خاک سپاری بیژن نوری چشمم به علیرضا همسر آن زن افتاد تعجب کردم از صبح تا آن موقع آنجا بود همینطوری که راه می رفت می افتاد روی خاک ها و بلند می شد حالت بهت زده ای داشت از زینب و مریم خداحافضی کردم.صبح بیشتر می ترسیدم اما عصر آن حالت ترس جایش را به سیاهی ودل مردگی داده بود .زمانی که زهرا به منزل میرسد خواهرش لیلا شروع به کنجکاوی می کند واز او می خواهد که فردا زهرا را همراهی کند .روز دوم زهرا و لیلا به غسال خانه می روند وجود لیلا برای خواهرش قوت قلب است او در این روز شهدا را غسل می دهد مشخصات شهدای گمنام را همراه با تکه ای از لباسشان به دفتر مخصوص سنجاق می کند به کمک بانوان دیگر به تدفین شهدا می پردازد اما در پایان روز دوم با این همه کار غروب که شد ده دوازده شهید پشت در باقی مانده بود .درگوشه غسال خانه یک تپه لباس جمع شده بود با بیل لباس هارا توی فرغون ریختم .نیم متری زمین را کندم لباس ها را در آنجا ریختم با بیل رویشان کوبیدم وآهک پاشیدم و خاک رویشان ریختم . شب هنگام زمانی که از فرط خستگی در بستر  می افتم دچار کابوس می شوم توی خون دست و پا می زنم فریاد می کشم همه این ها رهاورد زیاد خواهی به اصطلاح قدرت است.

نتیجه:زنان در جنگ نقش زیادی ایفا میکردند و به عنوان پشتیبان رزمندگان کارهای مختلفی انجام میدادند مثلا خوراک وپوشاک ووسایل رفاهی رزمندگان را در پشت جبهه محیا میکردند زنان همچنین در خود صحنه ی نبرد هم حضور داشتند که بسیاری از آنان توسط دشمنان به اسارت گرفته شداند و متحمل شکنجه ها وسختی های زیادی شدند اما خود را تسلیم دشمن نکردند.

منبع:

خاطره  از کتاب دا ، خاطرات خانم زهرا حسینی به اهتمام سید اعزم حسینی .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 تیر 1395

خاطرات خانم معصومه آباد

به داخل صندوقچه ای تاریک فرستاده شدیم . صندوقچه ای که ساکنان قبلی آن را کشته بودند و نام هایشان بر دیوار همچنان باقی بود هر چند دقیقه یک بار دریچه باز می شد و یک نفر می آمد و می گفت : اربعه بنات الخمینی و دریچه در نهایت عصبانیت بسته می شد. در باز پرسی ها خطاب به من می گفتند چه طور ژنرال شدی؟- من ژنرال نیستم و 17 سال دارم ژنرال شدن نیاز به دوره ها و زمان طولانی دارد. میگفتندنه،برای ژنرال خمینی شدن فقط انقلابی بودن کافیه .میگفتند این رمز چیست؟(من زنده ام)-این رمز نیست ، این دو کلمه است می خواستم خبر زنده بودنم را به خانواده ام برسانم.ولی آنها باور نمی کردند....من که مورد هجوم سوالات آنها قرار گرفته بودم سخنرانی امام یادم آمد که فرمودند:( جنگ فرصتی برای صدور انقلاب است)احساس کردم ما سفیر انقلاب به سرزمین همسایه هستیم و تقدیر الهی این طور برای ما رقم زده است . فحاشی و ادای کلمات زشت برایشان تفریح بود...    هر لحظه صدایی که می شنیدیم گوشمان را تیز کرده به در میچسباندیم تا شاید کلمه ای بشنویم که توجیه رفتار شاد بعثی ها باشد...     بله یک زندانی ایرانی جدید و مهم آورده بودند پس یعنی هنوز جنگ تمام نشده بود مات و مبهوت به همدیگر نگاه می کردیم نمی خواستیم باور کنیم چه چیزی شنیده ایم و آقای محمد جواد تند گویان وزیر نفت ایران هم در آن جاده لعنتی اسیر شده بود برای صحت و سلامتی اش دعا کردیم.

سرما زود تر از موعد از آن دریچه لعنتی که نبض حیات ما در آن می تپید به استقبالمان آمد. حاضر بودیم خشک شویم و جنازه های ما را از آنجا بیرون ببرند اما از بعثی ها چیزی تقاضا نکنیم . پاهایمان توان حرکت نداشت چهار دست و پا تکان میخوردیم تا شاید این تکان ها دربدنمان تولید گرما کند میگفتیم که تا شب زنده نمی مانیم....       اما تصمیم گرفتیم به جنگ غول سرما برویم خمیر نان را در خورشت خیس کردیم و از آن خمیری نرم درست شد تا برای جنگ با غول سرما سلاح ما باشد و با آن سوراخ ها را گرفتیم .

مرتب سلول مارا عوض می کردند وما در هر سلول جدید که می رفتیم نام اسرایی را که بر دیوار حک شده بود حفظ می کردیمیکی از اسرا در یکی از کاشی های دیوار این طور نوشته بود:

                        تابوت مرا جای بلندی بگذارید                                          تا باد برد سوی وطن بوی تنم را

باز شبی دیگر و از زیر در همه نوع صدا و ناله ای شنیده می شد این بار زن و مرد و بچه و جوان را که همه عرب زبان بودند پشت درهای ما به خط کرده بودند . مرد ها را جدا کرده پیراهن مجاهدان آن ها را در آوردند هر کدام از نگهبانان می آمد تکه لباس دیگری را از تن مجاهدان می کند آنها در حضور زن و بچه هایشان خجالت می کشیدند و حیا می کردند التماس می کردند ، امتناع می کردند اما پاسخ آنها جز شلاق چیز دیگری نبود.

نتیجه:در جریان جنگ ایران با عراق که یک جنگ تحمیلی بود همه نوع قشری از جامعه در صحنه ی نبرد با دشمن بودند اعم از مردان و زنان و نوجوانان بسیاری که در این راه بدون ترس از شهید شدن جان خود را فدا کردن.                                          کسانی که از حریم انسانی عبور می کنند و به حیوانیت می رسند دیگر برای آنها اسیر بیگانه و زندانی خودی چه فرقی می کند؟

خاطره  از کتاب من زنده ام، خاطرات دوران اسارت به قلم معصومه آباد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 تیر 1395

خاطرات بابانظر

درسال 1325 در یکی از روستاهای اطراف مشهد به دنیا آمدم.خانواده روحانی هستم،پدربزرگ مادری و پدری ام هردو روحانی بود واز مبارزان قبل از انقلاب بودند.شاید این مرد (محمد حسن نظرنژاد) در میان همه کسانی که جنگ 8 سال را تجربه کرده اند یک استثناء می باشد. او برای اولین بار درسال 58 به کردستان رفت تا آتشی که دست غریبه ها آن را روشن کرده بود خاموش کندو17سال بعد یعنی در سال75 برای آخرین بار به کردستان رفت تا آغاز و پایان دفتر زندگی اش در کوه ها و قلعه ها نوشته شود .جنگ محمد حسن نظر نژادرابابانظر کرد مانند پدری سایه اش روی سنگرها وخاکریز ها بود وخراسانی ها طعم شجاعت و تدبیر اورا در شب ها وروز های عملیات برای همیشه در کام دلشان نگه خواهند داشت.دربستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد،درفکه کمرش شکست،درفاو قفسه سینه اش شکافت و گاز های شیمیایی به ریه هایش رسید،درآخر 160 ترکش به بدن او خرده بود ودر پیکر قوی و نیرومند اوکه روزی از پهلوانان خراسان بود به یادگار ماندو هم رزمان ایشانشریفی و ابراهیمی شانه به شانه بابانظر جنگیده بودندکه در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند.آن دو را در بهشت زهرا(س)به خاک می سپارند اما یک قبر بین آن دوباقی می ماند و هیچ کس دلیلی برای آن نمی یابد.در سال 75 سردار بابانظر به عنوان مسئول عملیات لشکر 5نصر خراسان راهی کردستان می شود و به ارتفاعات کفارستان می رسد ،به خواطر کمبود فشار هوا دچار تنگی نفس می شود ، اورا برای مداوا به مقر های پایین دست می رسانند ، اما دیگر دیر شده بود ،بابانظر در قبر خالی بین دو دوست زمان جنگش آرام می گیرد و معمای خالی ماندن آن قبر فاش می شود .       روحش شاد

شانزده مهر 59 سه گردان نیرو برای حرکت به سمت جبهه آماده کردند.قرار بود فرماندهی کی از گردان ها به عهده من باشد،آماده اعزام شدیم.در مرحله اول اعزام به جبهه چون جنگ تازه شروع شده بود به هراتوبوسی می گفتم،نه نمی گفت،ساعت 8صبح به اهواز رسیدیم داخل شهر کسی نبود پرنده هم پر نمی زد، در مقر سپاه پیاده شدیم. گردان ما روی ارتفاعات فولی آباد رو به روی جاده اهواز قرار داشت جوی آب خشک شده ای در آن جا قرار داشت و عراقی ها را خیلی راحت می شددید.آفتاب که غروب کرد شروع کردیم به تونل زدن تا صبح به اندازه کل نیروهایمان در زیر زمین تونل زدیم.چون نیروهای عراقی جلو آمده بودند،هر جا که می رسیدند دور خودشان مین می ریختندو مستقر می شدندو ما تصمیم گرفتیم اذیتشان کنیم و نگذاریم شبها بخوابند.ساعت 12 شب چند تا آر-پی-جی از پشت سر می زدیم و فرار می کردیم.زیرزمین بودیم وبا شاخ و برگ خودمان را پوشانده بودیم.یک روز گوشی بی سیم زنگ خورد، برداشتم بزم آرا گفت: خودت را برسان که سوسنگرد سقوط کرد .هفتم محرم 59 بود که عراقی ها حمله کردند و عده ای شایعه کردند که سوسنگرد سقوط کرده است. آفتاب غروب کرده بود که رسیدیم و پنج شش کیلومتر بعد از حمیدیه درست سمت چپ جاده روستایی بود حدود 15 کیلومتر مانده به سوسنگرد به حاج آقا بزم آرا گفتم که نیرو ها باید این جا موضع بگیرند.سرگرد اسلوبی روی جاده ایستاده بود گفت : نمی دانم روی جاده عراقی ها هستند یا ایرانی ها؟ ده نفر از نیروها را برای شناسایی برداشتمو رفتیم.عرفانی گفت:حاجی شما بایستید تا من بروم ببینم آنها چه کسانی هستند،سریع برگشت گفت عراقی ها هستند. بعد با اسلحه ای که در دستش بود شروع به تیر اندازی کرد و سریع به پشت جاده آمد ،درگیری بالا گرفت تانک عراقی تا آمد به خودش بجنبد عرفانی با آر پی- جی تانک را زد و آتش گرفت و بقیه تانک ها فرار کردند.نیرو های عراقی فکر کردند که لشکر منظمی به آنها حمله کرده است که آن شب ضربه خوبی به آنها زدیم و هفت هشت کیلومتر عقب نشینی کردندو گردان 148 ارتش آمدو در آنجا مستقر شد. دوازده کیلومتر از مواضع قبلی جلو رفتیم. 5کیلومتر جلوتر از سوسنگرداولین خط پدافندی خودرا مستقر کردیم ، یکی از ابتکار های دکتر چمران این بود که آب رود خانه کرخه را به یک طرف جاده هدایت کند. آب به تدریج می آمدو در کانال هایی جمع می شد که اگر تانک های عراقی قصد حمله داشتند، نتوانند از آنجا عبور کنند.                                                                                                                         نتیجه :در جریان 8 سال دفاع مقدس مردمان زیادی برای حفاظت از جان و مال و ناموس و خاک کشورشان از جان گذشتگی کردند وخانواده ها یشان را رها کرده و خودشان را فدای کشورشان کردند اما با وجود تمام سختی ها و مشکلات در دوران جنگ کم نیاوردهو با تمام وجود سعی در ایفای درست نقش خود و رسیدن به اهداف والای خود یعنی آزاد سازی کشور از دست مهاجمان کردند.

خاطره  از کتاب بابانظر ، خاطرات شفاهی شهید محمد حسن نظرنژاد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 تیر 1395

جنگ که مخرب ترین رخداد بشری است و عواقب تخریبی و ویرانی نامطلوبی را در ابعاد وسیع به دنبال دارد از عمده ترین محور های بررسی تاریخ است که همیشه سعی بر فراموشی آن و خصوصا برای نسل های بعد می باشد . چرا که هر گاه سه واژه (ج)،(ن)،(گ) کنار هم قرار گیرند جز تباهی و تنفر چیزی به ذهن متبادر نمی شود . اما این که چرا میان همه این جنگ و گریز های بشری که بیشتر عمر بشریت را نیز در برگرفته است فقط یکی دو تا از آنها ماندگار و مقدس شده اند و اصلا مگر در همه جنگ ها دفاع نبوده است ولی چرا فقط تعداد انگشت شماری از این دفاع ها دارای ارزش و قداست شده است ؟ چرا حادثه عاشورا که با خون تک تک یاران امام حسین (ع) پایان یافت به حماسه ای مقدس تبدیل شده که در صدر ارزش های انسانی و اسلامی قرار گرفته است؟ چرا در قرون معاصر جنگ تحمیلی حزب بعث عراق به پشتیبانی استکبار جهانی علیه ملت ایران با تمام ویرانی ها و تخریب ها و قتل عام هایش که جان رشید ترین جوانان این ملت را گرفت اکنون برای ملت ما و همه ملت های آزادی خواه دارای ارزش و قداست شده است؟چراعالی ترین مقام دینی زمان آن رانعمت می خواند؟مگردفاع کردن خودنوعی جنگیدن نیست .چرا بعضی دفاع هامقدس می شوندودارای ارزش وفرهنگ مقدس می شوند؟ مقدمه ورودبه پاسخ این چرای ها به تبیین این موضوع برمی گردد که آن چه جنگ ها را از هم متمایز می کند و تعداد بسیار معدودی از این جنگ ها را در خاطره ها ماندگار میکند این است که ببینیم اصل جنگ چه بوده و رزمندگان آن چه کسانی هستند و برای چه هدفی می جنگند . در 31 شهریور 59 در حالی که مردم ایران در خانه های خود نشسته بودند غرش هواپیما های جنگی عراق بر فراز شهر های کشورمان آغازرسمس جنگ رااعلام می کند، مردم عادی به خصوص زنان و کودکان شهرها و روستا ها مظلومانه به اسارت می روند یا دسته جمعی به قتل می رسند.رئیس خود خواه و خیره سر عراق می خواهد هفته دیگر در اهواز یا تهران با خبرنگاران نشست خبری داشته باشد . برای ملت ما این یک نبرد معمولی بین افراد دو کشور بر سر مسائل فی مابین نیست؛ بلکه در گیری نظامی دو ایدئولوژی دو مکتب اعتقادی حاکم بر د نظام متفاوت است . حزب اسلام ستیز بعث ؛ اسلامی انقلابی ایران را که می رود تا سراسر منطقه را تحت نفوذ خود در بیاورد، تحمل نمی کند و شخصیت معیوب حاکمان وقت عراق فرصت مناصبی برای تحریک استکبار جهت مقابله همه جانبه با انقلاب ملت ایران است.آمریکا پس از شکست در تلاش های قبلی اش برای سرنگونی نظام اسلامی ، از طریق موج ترورها و جریان ائتلافی منافقین و بنی صدر ، شروع یک جنگ تمام عیار علیه جمهوری اسلامی را دستور کار قرار داده است و حزب بعث را بهترین مجری این سیاست می داند. واقعیت انقلاب اسلامی و مظلومیت و بر حق بودن آن و ظلم حاکم  بر جهان برای بسیاری از کشور های منطقه و جهان و همه ملت ها قابل درک است اما فضای سنگین و وحشتناک ایجاد شده ، جرأت اظهار نظر را به کسی نمی دهد . اگر چه ترسیم آن فضا و مظلومیت ملت ایران و رزمندگان اسلام، نه تنها برای بنده ناممکن است بلکه تاکنون از عهده هیچ کسی بر نیامده و در واقع کمترترسیم شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 تیر 1395

عید فطر مبارک. حفظ حالات معنوی رمضان مهم است در طول سال.

باریکه آبی از معنویت برای طول سال داشته باشیم تا در راه رسیدن به کمال الهی راه را گم نکنیم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 تیر 1395




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 2 تیر 1395





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic