پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

معجزه

بعداز عملیّات والفجر 4، قسمتی از «پنجوین» عراق را نیروهای ما تصرّف کرده‌بودند و ما تازه در آن منطقه، مستقرّ شده‌بودیم. عراقی‌ها آن منطقه را مین‌گذاری کرده‌بودند و من می‌خواستم بروم و سنگرهای عراقیها را بگردم. یکی از سربازان که تازه به منطقه آمده‌بود، به من گفت: کجا می‌روی؟

گفتم: می‌خواهم بروم و سنگرهای عراقی‌ها را ببینم و داخل سنگرها را بررسی کنم. آن سرباز، خیلی اصرارکرد تا او را هم با خود ببرم. گفتم: شما تازه به منطقه آمده‌ای و این منطقه و میدان‌ها‌ی مین آن را نمی‌شناسی؟ امّا او زیاد التماس کرد و مجبور شدم قبول کنم. راه افتادیم و به میدان بزرگی که عراقی‌ها مین­گذاری کرده‌بودند، رسیدیم. رزمندگان ما، برای عبور، راهی بازکرده‌بودند. من راه وسط میدان مین را می‌شناختم. به سرباز گفتم: من از هرجا که عبور می‌کنم تو هم پشت سر من بیا. او پشت سر من می‌آمد. دقیقاً وسط میدان مین بودیم که از طرف عراقی‌ها یک گلوله توپ به طرف ما آمد. بنده، مدّت‌ها در منطقه بودم و صدای توپ‌ها را می‌شناختم و می­دانستم که به کدام منطقه، اصابت خواهند کرد. پس، به آن سرباز گفتم: بخواب! آن توپ، درست به سمت ما شلیک شده و گلولۀ آن، وسط ما می‌افتد. ما روی زمین دراز کشیدیم؛ گلولۀ توپ آمد و در نزدیکی ما افتاد و منفجر نشد. به سرباز گفتم: ما بدون اجازه و غیر قانونی آمده­ایم و اگر اتفاقی می‌افتاد من مسئول بودم.

شکر خداوند را به زبان آوردم و به آن سرباز گفتم: ما باید به قدرت خداوند پی ببریم و ایمان داشته باشیم. خداوند اگر بخواهد کسی را نجات دهد، هیچ کس نمی­تواند مانع او شود. این هم یک معجزه بود که جان سالم به در بردیم(جبّار محمّدی؛ پاییز 95).

پیام خاطره: لطف الهی، معجزه، شکر خدا.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 دی 1396

صورت نورانی

خاطره‌ای که می‌خواهم خدمت شما عرض کنم، مربوط به منطقۀ عملیّاتی «پنجوین» عراق است؛ منطقه‌ای که در عملیّات والفجر4 از دست عراقی‌ها آزاد شده‌بود. عراقی‌ها پشت سر هم، خمپاره می‌زدند و از آن­جایی که من، سرباز بهداری بودم، با بنده تماس گرفتند که زخمی داریم. پس، خودمان را به محل رساندیم و دیدیم که فرد زخمی، به شهادت رسیده‌‌است. پیکر را برداشتیم و با آمبولانس، به اورژانس بهداری منتقل کردیم.

فرمانده به من گفت: چه اتفاقی افتاده؟ گفتم: شهید شده‌است.

گفت: برو و مشخّصات شهید را بنویس. وقتی درب آمبولانس را باز کردم تا مشخّصات او را بنویسم، دیدم چهره‌اش خیلی نورانی است؛ صلوات فرستادم. بی­درنگ، فرمانده را صدا زدم تا این منظره را ببیند. او هم وقتی این صحنه را دید، خیلی تعجّب کرد؛ صلوات فرستاد و فاتحه خواند.

این صحنه، در ذهنم خطور می‌کرد و مدّت‌ها فکرم را مشغول کرده‌بود و می‌خواستم شرح حال آن شهید را بدانم. پس، از دوستان و هم­سنگران آن شهید پرسیدم: فلانی که چند روز قبل، شهید شد و از هم­سنگران شما بود، چه رفتار و اخلاقی داشت[1]؟

 آن‌ها گفتند: او نماز شب می‌خواند و زیاد دعا می‌کرد. نمازهایش را اوّل وقت می‌خواند. حتّی در این مدّت که با ما هم­سنگر بود، ما ندیدیم که نمازش قضا شده‌باشد. ما را به خواندن نماز اوّل وقت، سفارش می‌کرد. روحش شاد(جبّار محمّدی؛ پاییز 95).

پیام خاطره: توصیه به برگزاری نماز اوّل وقت، اوج معنویّت در جبهه.



[1] مرحوم علّامه محمّد تقی جعفری فرموده­اند: لحظۀ شهادت شهدا را از دوستانشان بپرسید در چه مقام روحانی و حالی بودند که شهید شدند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 دی 1396

مصاحبه ­كننده: سمانه محمّدی؛ دانشجوی رشتۀ دندانپزشكی (دانشگاه علوم پزشکی ارومیّه)                                               

مصاحبه شونده: جبّار محمّدی

منطقۀ عملیّاتی: جبهۀ سومار

خاطره اوّل

گالن‌های آب

من در جبهۀ سومار، سرباز بهداری بودم و وظیفۀ من، رسیدگی به حال زخمی­ها، مصدومان و بررسی شرایط نگهداری پیکر شهداء بود و وظیفۀ دیگری به غیر از این نداشتم. بنده برای مأموریّت، به یکی از دسته­های گروهان رفته بودم. یک شب، فرماندۀ آن دسته گفت: چون تعدادی از سربازان ما، یک خط جلوتر کمین زده‌اند و اکنون، آب آشامیدنی ندارند، یک نفر داوطلب می‌خواهم که برای آن‌ها آب ببرد.

 بنده گفتم: من حاضر هستم که برای آن‌ها آب ببرم. دو گالن آب را برداشتم و به راه افتادم. امّا بدون این که متوجّه بشوم از روبروی نیروهای عراقی عبور کردم و به راهم ادامه دادم. فاصلۀ ما تا سربازان کمین­گاه، تقریباً 300 یا400 متر بود. این منطقه، بین رودخانۀ پل «هفت ‌دهنه» و سومار بود که به شهر «مندلی» عراق می‌رفت. سربازان ما در آنجا کمین زده‌بودند. بدون هیچ ترس و واهمه­ای، گالن‌های آب را بردم و زمانی که به نیروهای خودی رسیدم، با صدای بلند به آن‌ها گفتم: سلام! خسته نباشید! یکی از سربازان، یواشکی به من گفت: با صدای بلند صحبت نکن. علت آن را پرسیدم. او گفت: نیروهای عراقی، درست، بالای سرِ ما هستند. وقتی این حرف را شنیدم، ترس، همه وجودم را گرفت. از من پرسیدند: چطور به اینجا آمدی؟! نیروهای عراقی، تو را ندیدند؟! امّا من، جوابی نداشتم. از آن جایی که بنده، مسئول بهداری دسته بودم و خودم داوطلبانه رفته بودم، باید فوری بر می‌گشتم. پس، دو گالن آب را به آن‌ها تحویل دادم و با سربازان، روبوسی و خداحافظی کردم. به غیر از خدا، هیچ کس دیگری نمی‌دانست که بنده سالم بر می‌گردم یا نه. باید از همان جادّه‌ای که رفته بودم بر می‌گشتم و اگر در آنجا کشته می‌شدم، کسی نمی‌توانست جنازۀ مرا بر دارد؛ چون در مقابل خطوط عراقی‌ها بودم. از خدا و ائمه، یاری خواستم و با خواندن «آیه‌ الکرسی» به راه افتادم و با سرعت ­دویدم. در این زمان، نیروهای عراقی مرا به رگبار گلوله بستند؛ امّا مستقیم به من تیر نمی‌زدند و پشتِ پاهای من را به رگبار بسته بودند. نمی‌دانم قصد اسیر کردن من را داشتند یا نه؟! من هم داشتم می‌دویدم. در بین جادّه، پلی بود و خودم را به زیر پل انداختم. بعداز مدّتی، صدای تیر اندازی قطع شد. حدوداً 50 متر، سینه­خیز رفتم و مطمئن شدم که نیروهای عراقی، به من، دید ندارند. بلند شدم و به سمت سنگر خودمان آمدم.

 وقتی که به سنگر رسیدم، همه سربازان، آرام و ساکت نشسته بودند؛ امّا زمانی که من را دیدند، خیلی خوشحال شدند و از من پرسیدند: تو چطور از زیر آن رگبارها، توانستی جان سالم به در ببری؟! من هم همه ماجرا را برای آن‌ها تعریف کردم. این خاطره را هر وقت که به یاد می‌آورم، تنم می‌لرزد؛ واقعاً معجزه بود(جبّارمحمّدی؛ پاییز 1395).

پیام خاطره: شجاعت، ایثار، لطف خداوند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 25 دی 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic