پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

بیست و یک بار عمل جرّاحی

مرحلۀ اوّل عملیّات «مسلم بن عقیل» (سال 1361) با موفّقیّت انجام شد؛ امّا سنگر ما مورد اصابت خمپاره 60، قرار گرفت و برخی از هم سنگری‌های من، به شدّت زخمی شدند و برخی دیگر، به شهادت رسیدند. به هر حال، این عملیّات هم، در سه مرحله انجام شد و با پیروزی به پایان رسید. در یکی از روزها، حوالی ساعت 5 صبح بود که ناگهان با اصابت ترکش خمپاره و فشار موج، چندین متر به هوا پرتاب شدم؛ بعداز مدّتی که به هوش آمدم، صداهایی را می­شنیدم؛ امّا توان حرکت و پاسخ دادن به آن صداها را نداشتم. در زمان اصابت ترکش، پای راستم از بالای زانو قطع شده و ترکش‌های بزرگی در چند نقطه از پای چپ و کتف راستم فرو رفته بود؛ به طوری که پزشکان، هنگام خارج کردن ترکش­ها، ترکشی به طول 9 سانتی­متر را از کتف راستم بیرون آوردند و به عنوان یادگاری به من دادند. در نهایت، به علّت شرایط وخیمی که داشتم، مرا از قلّۀ کوه، پایین آوردند و سوار آمبولانس کردند؛ امّا تا رسیدن به بیمارستان صحرایی، به علت خون­ریزی و تکان‌های شدید آمبولانس، دوباره از هوش رفتم. زمانی که به خودم آمدم، دیدم که در بیمارستان صحرایی هستم و پزشکان برای جلوگیری از خون­ریزی، مرا به صورت سرپایی جرّاحی کرده‌بودند.

وقتی که نیمه هوشیار بودم، شنیدم که پزشکان می‌گفتند: او را ببرید! گمان ‌کردم که قرار است من را با ماشین ببرند؛ در حالی‌که از خود بی­خود بودم، گفتم: مرا با ماشین می­برید؟ گفتند: نه! با هلی‌کوپتر. من را در هلی‌کوپتر گذاشتند و به همراه دو نفر کروچیف (مهندس پرواز) به سمت بیمارستان «طالقانی» کرمانشاه، پرواز کردیم. در راه که می‌آمدیم، یکی از کروچیف­ها به همکارش گفت: میگ عراقی! میگ عراقی! برو پایین! برای اینکه از تیررس هواپیماهای میگ، در امان باشیم، خلبان، از گیرنده و قطب­نما دست کشید و ارتفاع را کم کرد و از مسیر جادّۀ زمینی، ادامۀ مسیر داد تا به کرمانشاه رسیدیم و هلی­کوپتر در حیاط بیمارستان فرود آمد. شرایط من، وخیم بود و مرا به اتاق عمل بردند. دقیقاً خاطرم نیست؛ امّا در بیمارستان طالقانی کرمانشاه، نزدیک بیست روز یا یک ماه ماندم و عمل جرّاحی شدم. امّا چون هر روز، شرایط جسمانی من بدتر  می­شد نهایتاً مرا به بیمارستان «نمازی» شیراز، اعزام کردند.  تقریباً چهل یا پنجاه روز هم در بیمارستان نمازی شیراز بودم که آنجا هم نتوانستند کاری بکنند و من را برای معالجۀ بیشتر، به بیمارستان «خانواده» تهران (واقع در خیابان شریعتی) اعزام کردند. من، یک سال در یک بخش و در یک اتاق، بستری شدم و کار درمان ادامه یافت. در زمان تحویل سال، یکی از هم روستایی‌های بنده به نام «خانم ملک» که پدرشان هم مفقودالاثر بود، با یک شاخه گل و یک جعبه شیرینی برای عیادتِ من آمد؛ از ایشان سپاس­گزارم و امیدوارم اکنون هر کجا که هستند، موفّق و مویّد باشند. بعداز چند مدّت، از بیمارستان تهران، مرخّص شدم و به ارومیه آمدم؛ امّا بعداز چند روز استراحت در منزل، با بستری شدن در بیمارستان لشکر، چند بار عمل جرّاحی شدم. این طور بگویم که بیست‌و‌یک بار عمل جرّاحی شدم و همه خون بدن من، تزریقی بود. الحمدلله بعداز بهبودی، توانستم تا امروز، هجده‌بار با مراجعه به سازمان انتقال خون، خون اهداء کنم؛ چرا که در آن دوران، من با خون اهدائی مردم، زنده ماندم و تا امروز سعی داشتم که خون خود را اهداء کنم(حسن نوری زاد؛ پاییز 95). 

 پیام خاطره: زخم‌­های جبهه، لطف مردم. نقل از کتاب درحال تدوین پیچ قرمز





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1396

کامیونِ تانكرِ آب

عملیّات بیت المقدّس (فتح خرمشهر- سال 1361) را که انجام دادیم، گویندۀ رادیو با صدای دل­نشین خود، اعلام کرد که: رزمندگان اسلام این مقدار مسافت از خاک کشورمان را آزاد کردند و ما هم با احساس غرور، گوش می‌کردیم که عملیّات ما را اعلام می‌کنند. در این حال بودیم که دیدیم یک کامیونِ تانکرِ آب از طرف دشمن به سمت ما می‌آید. به محض اینکه به نزدیکی ما رسید، راننده، دست و پایش را گم کرد. ما متوجّه شدیم که راننده، نیروی عراقی است که برای نیروهای خودشان آب برده و حالا به علّت خواب آلودگی یا حواس­پرتی، راه را اشتباه آمده‌بود. از آن طرف هم، رانندۀ عراقی، متوجّه شده‌بود که خاک ایران از دست نیروهای عراقی آزاد شده و آن قسمت از خاک، دیگر در تصرّف ایرانیان است؛ پس فوراً اسیر شد.

در واقع، دیشب عملیّات انجام داده‌بودیم و آب برای نوشیدن هم نداشتیم. پس، از آب آن تانکر خوردیم و قمقمه­هایمان را پر کردیم. بعد، رانندۀ عراقی را به همراه ماشین، به پشت جبهه، هدایت کردیم. نهایتاً دو یا سه روز در همان منطقه بودیم و از آنجا به سمت شلمچه حرکت کردیم. در عملیّات شلمچه، حضور پیدا کردیم و در مدّت کمی هم، شلمچه آزاد شد. تا اینکه به سوم خرداد رسیدیم.

در این زمان، همه‌ی نیروهای عراقی همراه با ماشین­آلات سبک و سنگین، توپخانه‌ها و وسایل جنگی‌شان در داخل خرمشهر، اسیر شدند و فرصت گریز پیدا نکردند.

از آن روز تا به امروز، سوم خردادِ هر سال را بنا به فرمایش امام خمینی (ره) که فرمودند: «خرمشهر را خدا آزاد کرد»، جشن می‌گیریم. اگر اکنون هم به خرمشهر بروید، می‌بینید که در آن شهر، هنوز مکان‌هایی به منزله‌ی نماد و یادگاری از آن روزها، باقی مانده‌است(حسن نوری‌زاد؛ پاییز 95).

پیام خاطره: شجاعت، یادبود سوم خرداد و آزادی خرمشهر.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 بهمن 1396

مصاحبه­كننده: سمانه محمّدی؛ دانشجوی رشتۀ دندانپزشكی (دانشگاه علوم پزشکی ارومیّه)                                               

مصاحبه شونده: جبّار محمّدی

منطقۀ عملیّاتی: جبهۀ سومار

خاطره اوّل

گالن‌های آب

من در جبهۀ سومار، سرباز بهداری بودم و وظیفۀ من، رسیدگی به حال زخمی­ها، مصدومان و بررسی شرایط نگهداری پیکر شهداء بود و وظیفۀ دیگری به غیر از این نداشتم. بنده برای مأموریّت، به یکی از دسته­های گروهان رفته بودم. یک شب، فرماندۀ آن دسته گفت: چون تعدادی از سربازان ما، یک خط جلوتر کمین زده‌اند و اکنون، آب آشامیدنی ندارند، یک نفر داوطلب می‌خواهم که برای آن‌ها آب ببرد.

 بنده گفتم: من حاضر هستم که برای آن‌ها آب ببرم. دو گالن آب را برداشتم و به راه افتادم. امّا بدون این که متوجّه بشوم از روبروی نیروهای عراقی عبور کردم و به راهم ادامه دادم. فاصلۀ ما تا سربازان کمین­گاه، تقریباً 300 یا400 متر بود. این منطقه، بین رودخانۀ پل «هفت ‌دهنه» و سومار بود که به شهر «مندلی» عراق می‌رفت. سربازان ما در آنجا کمین زده‌بودند. بدون هیچ ترس و واهمه­ای، گالن‌های آب را بردم و زمانی که به نیروهای خودی رسیدم، با صدای بلند به آن‌ها گفتم: سلام! خسته نباشید! یکی از سربازان، یواشکی به من گفت: با صدای بلند صحبت نکن. علت آن را پرسیدم. او گفت: نیروهای عراقی، درست، بالای سرِ ما هستند. وقتی این حرف را شنیدم، ترس، همه وجودم را گرفت. از من پرسیدند: چطور به اینجا آمدی؟! نیروهای عراقی، تو را ندیدند؟! امّا من، جوابی نداشتم. از آن جایی که بنده، مسئول بهداری دسته بودم و خودم داوطلبانه رفته بودم، باید فوری بر می‌گشتم. پس، دو گالن آب را به آن‌ها تحویل دادم و با سربازان، روبوسی و خداحافظی کردم. به غیر از خدا، هیچ کس دیگری نمی‌دانست که بنده سالم بر می‌گردم یا نه. باید از همان جادّه‌ای که رفته بودم بر می‌گشتم و اگر در آنجا کشته می‌شدم، کسی نمی‌توانست جنازۀ مرا بر دارد؛ چون در مقابل خطوط عراقی‌ها بودم. از خدا و ائمه، یاری خواستم و با خواندن «آیه‌ الکرسی» به راه افتادم و با سرعت ­دویدم. در این زمان، نیروهای عراقی مرا به رگبار گلوله بستند؛ امّا مستقیم به من تیر نمی‌زدند و پشتِ پاهای من را به رگبار بسته بودند. نمی‌دانم قصد اسیر کردن من را داشتند یا نه؟! من هم داشتم می‌دویدم. در بین جادّه، پلی بود و خودم را به زیر پل انداختم. بعداز مدّتی، صدای تیر اندازی قطع شد. حدوداً 50 متر، سینه­خیز رفتم و مطمئن شدم که نیروهای عراقی، به من، دید ندارند. بلند شدم و به سمت سنگر خودمان آمدم.

 وقتی که به سنگر رسیدم، همه سربازان، آرام و ساکت نشسته بودند؛ امّا زمانی که من را دیدند، خیلی خوشحال شدند و از من پرسیدند: تو چطور از زیر آن رگبارها، توانستی جان سالم به در ببری؟! من هم همه ماجرا را برای آن‌ها تعریف کردم. این خاطره را هر وقت که به یاد می‌آورم، تنم می‌لرزد؛ واقعاً معجزه بود(جبّارمحمّدی؛ پاییز 1395).

پیام خاطره: شجاعت، ایثار، لطف خداوند.   از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات دفاع مقدس- مجید صفاری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396

هشت سال دفاع مقدس گنجینه‌ی عظیم از ارزش‌های اسلامی و الهی مردم مسلمان ایران است. نمی‌توان از کنار این حادثه عظیم به بی‌خیالی عبور کرد. مقام معظم رهبری در اهمیت این گنجینه و شناساندن آن به نسل‌های مختلف کشور سنگ تمام گذاشته‌اند. ایشان می‌فرمایند: «کتاب‌هایی که در مورد خاطرات دفاع مقدس نوشته و یا فیلم‌هایی که در این خصوص ساخته می‌شوند، فراتر از یک اثر هنری و یا ادبی صرف هستند و این آثار در واقع تزریق سیمان به پایه‌های انقلاب و هویت ملی و پیشرفت کشور است تا این پایه‌ها مستحکم‌تر و ماندگارتر شوند.»

ایشان خاطرات دوران دفاع مقدس را یک ثروت ملی خواندند و با تأکید بر لزوم استمرار جمع آوری این خاطرات و همچنین استفاده از شیوه‌های هنری جذاب برای انتقال آن‌ها به نسل جدید و پرهیز از اغراق در بیان آن‌ها افزودند: «انتقال این خاطرات به جامعه، یک صدقه و حسنه و یک انفاق بزرگ معنوی است و کسانی که در این عرصه فعالیت می‌کنند در واقع واسطه‌های رزق معنوی و الهی به کشور هستند.»  ایشان، الحاق نسل امروز به نسل دوران دفاع مقدس را، الحاق این نسل به صالحین دانستند و افزودند: «اکنون نیز همانند دهه شصت، جوانانی را می‌بینیم که با اشک و اصرار به دنبال حضور در عرصه دفاع از حرم هستند و انتقال روحیه و ارزش‌های دوران دفاع مقدس به نسل امروز نتیجه تلاش‌ها و زحمات مجموعه‌هایی است که برای انتقال خاطرات آن دوران فعالیت کردند.»

رهبر انقلاب اسلامی با تأکید بر اینکه خاطرات دوران دفاع مقدس سرشار از روحیه و منطق است، گفتند: «اگر تا پنجاه سال آینده هم برای جمع آوری حقایق و خاطرات و گنجینه‌های آن دوران، کار و تلاش شود، باز هم به انتها نخواهیم رسید[1]



[1] امام خامنه‌ای، سخنرانی در دیدار جمعی از رزمندگان و هنرمندان دفاع‌مقدس، 3/3/1396.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396
چشمان میخکوب شده به جادّه
در زمان دفاع مقدّس، من، رانندۀ کامیون حمل مهمّات بودم که مهمّات را از ارومیه بار می‌زدم و به طرف اشنویه و نقده می‌بردم و موقع برگشتن، پیکر شهدا را می‌آ‌وردم و به سردخانه تحویل می‌دادم.
جهت تأمین امنیّت جادّه، نفراتی با دل و جرأت را در مسیر می¬گذاشتند؛ این کار، کار هر کسی نبود که بین آن همه نیروی حزب دمکرات، قرار گیرد. چراکه هر روز، هر ساعت و هر ثانیه، برایشان حکم مرگ را داشت. واقعاً آن بچّه‌ها، عاشق وطنشان بودند. نمی‌دانم اکنون هم، چنین جوانانی داریم یا نه؟!!
روزی که مهمّات را از ارومیه بار زده‌بودم و به سمت نقده حرکت می‌کردم، متوجّه چیزی در وسط جادّه شدم. اوّلش فکر کردم که تلۀ انفجاری است. حدود پنجاه متری آنجا ایستادم و متوجّه شدم که این‌ها جسد هستند. جسد همان‌هایی که برای تأمین امنیّت در جادّه‌ها به عنوان نیروهای تأمین خدمت می‌کردند. تروریست‌های کثیف دمکرات، نیروهای تأمین را به شهادت رسانده‌بودند و میخ‌های بزرگ بر چشمان آن‌ها کوبیده و بدن آنان را به کف جادّه، میخکوب کرده‌بودند. صحنۀ بسیار دلخراشی بود و تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. روحشان شاد! با وجود همچینن جوان‌هایی است که ما در آرامش هستیم(حیدرعلی باقرزاده پاییز 95). پیام خاطره: فداکاری، دلاوری.
نقل از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات  دفاع مقدس



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396
پیچ قرمز جاده‌
بعداز نُه ماه آموزش سخت و دوری از خانواده، به محل خدمتمان اعزام شدیم. برگۀ اعزام خودم را که گرفتم، دیدم نوشته: استان آذربایجان‌غربی.  با دیدن این عبارت، خوشحال شدم که در شهرستان‌های اطراف، تقسیم خواهیم شد.
بنده به هنگ مرزی پیرانشهر اعزام شدم. آنجا هم زمان، اوج درگیری¬ها بود. من از شانس خود می‌نالیدم که چرا اینجا افتادم!! اگر بگویم که نترسیدم، دروغ گفته¬ام. قرار بود از هنگ، ما را به پایگاه‌هایی که نیرو نیاز داشتند بفرستند. هر یک از بچّه¬ها به یک پاسگاه یا پایگاه اعزام شدند. من هم افتادم پایگاه بارزین سیلوه. با چند سرباز و دو نفر از نیروهای هنگ به نام¬های «ستوان دوم رشیدی» و «ستوان یکم مجیدی» پشت وانت تویوتا سوار شدیم و به راه افتادیم. من که هنوز نمی‌دانستم چه خواهد شد، از استرس، پشت وانت یه گوشه نشسته بودم و حرفی نمی‌زدم. سربازها هم با هم می‌گفتند و می‌خندیدند. همین‌طور که می‌رفتیم در یکی از پیچ¬های پایگاه که به آن «پیچ قرمز» می‌گفتند، نیروهای ضدانقلاب به سمت‌ ما شلیک کردند. سرم را بالا آوردم و دیدم از چند جهت، به طرف ما شلیک می‌شود. آن دو سرباز، در همان لحظه، شهید شدند و راننده و همراهش نیز زخمی شدند. سریع، خودم را زمین انداختم و به لاستیک جلوی ماشین تکیه دادم و  شروع به تیراندازی کردم. در آن درگیری، پاهایم مورد اصابت تیر و ترکش قرار گرفت. آن‌ها چون می‌دانستند که نیروهای رزمنده، صدای این تیراندازی را می‌شنوند و می‌آیند، دست از سرمان برداشتند و رفتند.
سال¬هاست که پلاتین در پاهایم گذاشته¬اند. چون دیگر نمی‌توانستم با این وضع پاهایم خدمت کنم، بازنشسته شدم. اما آرزوی قلبی من همیشه این بوده که کاش من هم همانجا سعادت شهادت رو می¬یافتم اما....(گروهبان یكم سهرابی؛ پاییز95).
پیام خاطره : سعادت شهادت.نقل از کتاب در حال تدوین گنجینه خاطرات  دفاع مقدس






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 9 بهمن 1396





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو