پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

شبی در بصره

وقتی کاروان اسرا بعد از دقایقی توقف  دوباره به راه افتاد و هوا تقریبا تاریک شده بود کشتی ها چراغ هایشان را روشن کرده بودند. دلم حسابی گرفته بود . حسن هم توی خودش بود داشت انعکاس نور چراغ های شهر را روی رود که انگار ایستاده بود تماشا می کرد با آرنج زدم به پهلویش و گفتم , حسن شام غریبان که میگن همینه ؟ خندید , خنده ای خشک و خسته که سرشار از اندوه بود . آهی کشید و گفت : معلوم نیست الان اکبر کجایه ؟ خدایا هرکجا هست خودت نگه دارش باش . سرباز کرد دستش را جلوی بینی اش هیس کرد . ساکت شدیم.

آیفاها از خیابان های بصره که داشته خلوت می شدند عبور کردند و مقابل پادگانی ردیف ایستادند . پیاده شدیم . جلوی درب آهنی دو لنگه مشبک بزرگی چندین صندوق پر از سیب ونان چیده شده بود . فیلم بردارانی که لباس نظامی به تن داشتند همه جا را غرق نور کرده بودند. شعاع تند و سفید نورافکن های افتاد و روی سیم های درشت و صندوق های نان هر اسیر تا می خواست نان وسیبی بردارد و از آن مشبک عبور کند از هر لودر کادر دوربین های تلویزیون عراق قرار می گرفت . سیب درشتی برداشته و نانی که که عراقی ها به آن سمون می گویند و از میان نگهبان هایی که کوچه باز کرده بودند به سالنی بزرگ رسیدیم . هر صد یا صدوپنجاه نفرشان را داخل سالن جا دادند . سپس در بسته شد و کسی قفل بزرگ روی در انداخت. وقتی برای اولین بار در همه ی عمر دری را به رویت قفل کنند احساس غریبی به تو دست می دهد. آن قفل انگار به تو حرفی می زند می گوید عجالتا زندگی کردن برای تو قدغن است . این پشت بمان . صداهای گوش خراشی شنیده می شود . همه به یک کلیک ختم می شود . در آن لحظه ای است که زندانبان قفل را در میان دستانش بفشارد درز بازهای آن در هم برود و چفت شود. . هرکسی گوشه ای نشست روی کف سیمانی سالن . فرصتی بود که سکوت هفت ساعته را بشکنیم و باهم از تقدیری که برایمان رقم خورده بود حرف بزنیم . 1 سال قبل از هرچیز باید روزه ی بیست و چهار ساعته را با نان و سیب افطار می کردیم . با دستی که هنوز به خون اکبر سرخ بود سیب سبز را برداشتیم و گاز زدیم . نان انگار قابل گاز زدن نبود.

 عنوان کتاب : آن بیست و سه نفر ( خاطرات )

نویسنده : احد یوسف زاده

چاپ :94

صفحه 131و 132





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 25 آذر 1394

خاطره اول:نمازی که ....

تو پایگاه کانی باغ (پسوه) و توی سنگر ی که برای مسجد در نظر گرفته شده بود پشت سر یکی از بچه ها قامت بستیم و نماز مغرب رو شروع به خوندن کردیم که صدای تیر اندازی بی امان نگهبان ها شروع شد . تا اون موقع سابقه نداشت که نگهبانا تو هیچ زمانی تیراندازی کنند . سجده اول رو که به جا آوردیم شدت تیر اندازی هم بیشتر شد فرمانده که صف اول نماز بود نمازش رو شکست و از نمازخونه با عجله بیرون رفت . تو سجده دوم بودیم که صدای یکی از سربازان شنیده شد که داد می زد بچه ها جناب سروان می گه زودتر بیان به پایگاه حمله شده .رکعت بعدی هم با عجله خونده شد و همه سراسیمه بیرون زدیم . صدای شلیک خمپاره و توپ هم که از مقر توپخانه خودی شلیک می شد و به اطراف پایگاه اصابت می کرد حمله رو خیلی جدی نشون می داد . وقتی خودم رو به حمید تیرانداز کالیبر 50 رسوندم در حالیکه مدام شلیک می کرد گفت : از روی جمیلان یه مسلسل هست که باید اونو خاموش کنم والا تک تک بچه ها رو می زنه . گفتم مشکلی نداری گفت نه فقط بگین فشنگ برسونن .با عجله خودمو به سنگر اسلحه خونه و مهمات رسوندم وضعیت شلوغ شده بود از اسلحه دار خواستم یه جعبه فشنگ کالیبر 50 زودتر به سنگر کالیبر ببرند و حمید رو تقویت کنند .پایگاه صید آباد که سمت چپ ما بود بدتر از ما ، درگیر پاسخ حمله به گروهک ها قرار گرفته بودند و اونا هم حسابی داشتند از پایگاه خودشون دفاع می کردند .سعی کردم به سنگرهای دور پایگاه سر بزنم تا هم سربازا روحیه بگیرن و هم وضعیت حمله کننده ها رو بدونم .نیروهای حمله کننده با لباس سیاه از تاریکی شب استفاده کرده بودند و خودشون رو به نزدیکی های پایگاه رسونده بودند ولی هشیاری نگهبانهای پایگاه اونا رو به عقب رونده بود ولی دست بردار نبودند .به سنگر یکی از بچه های لر که رسیدم دیدم داره با صدای بلند آواز می خونه و مدام به سمت دشمن شلیک می کنه . دستی به پشتش زدم و گفتم چه خبر ؟! حالا چه وقت خوندنه ؟!گفت : بخدا روحیه شون رو بردیم زیر صفر اگر کمی شل می جنبیدیم الان پایگاه رو گرفته بودن .گفتم دستت درد نکنه خدا خیرت بده با این روحیه خوبت .خلاصه درگیری ها  تا ساعت 10 و ربع شب ادامه داشت و بعد از اون ، هم پایگاه صید آباد آروم شد و هم پایگاه ما .فرمانده پایگاه وقتی کاملا خیالش از درگیری راحت شد بچه ها رو برای خوندن نمازعشاء به نمازخونه دعوت کرد و بعد ازاینکه نماز رو با جماعت با ما خوند نماز شکستش رو هم بجا آورد و گفت : بچه ها امشب خیلی گل کاشتید دست همه تون درد نکنه ولی بازم باید هشیار باشید ممکنه دشمن دوباره حمله کنه . من علاوه بر نظارت پایگاه همش با بیسیم با پادگان در ارتباط بودم هدف اونا گرفتن پایگاه صید آباد بود که بحمد الله موفق نشدند حمله به ما هم برای این بود که نتونیم به پایگاه صید اباد کمک کنیم  که با هشیاری خوب شما دشمن با تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی شد. وضعیت در پایگاه صید آباد  بحرانی تره و چند نفر ازسربازا زخمی شدند . امشب کاملا با هشیاری و مراقبت کامل تو سنگرها باشید  تعداد نگهبانها رو دوبرابر کنید .شما چون ایمان دارید مطمئن باشید که همیشه پیروزید .خلاصه اون شب هم گذشت و دشمن دیگه هیچوقت جرات حمله به پایگاه رو به خودش نداد. منبع از کتاب: کتاب "خرمشهر پایتخت جنگ " .





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از نبرد کردستان، خاطره از دفاع مقدس، خاطره از پسوه،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 آذر 1393

 تسلیمی شهید

سال 1359 شهرستان پاوه کردستان:

یک شب که در مقر بودیم یکی از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت یک نفر از بالا صدا می زند که من می خواهم بیایم پیش شما، حاج همت کیست؟ سریع بلند شدیم و خودمان را به محل رساندیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است.اول فکر کردیم کلکی در کار باشد و یا می خواهند کمین بزنند. وقتی به محل رسیدیم فریاد زدیم اگر می خواهی بیایی، نترس! بیا جلو!.گفت من حاج همت را می خواهم او یکی از کردها بود با ترس و دلهره و احتیاط جلو آمد. وقتی حاج همت را دید و شناخت با شتاب به سوی او رفت و خواست دستش را ببوسد که حاجی مانع شد و آن رد کرد پرسید که شما ارتشی هستید یا سپاهی.حاجی جواب داد ما پاسداریم. او گفت من آمده ام پیش شما تا پناهنده شوم و قبلاً در اثر تبلیغات سوء ضد انقلاب با آنها همکاری می کردم. آنها همیشه از شما بدگویی می کردند و می گفتند که شما جنایتکار هستید ولی من آمده ام تا اشتباهات خود را جبران کنم. و حالا پشیمان هستم. حاجی همت گفت تو قبلاً با ما قهر بودی حالا هم آمده ای تا آشتی کنی پس خوش آمدی و او را در آغوش کشید و حتی سلاح او را هم نگرفت و گفت پیش سایر بچه ها شب را بماند و به او امان نامه داد. آن مرد کنار سفره محو صحبت های حاجی همت شده بود و گریه می کرد و می گفت که می خواهم پاسدار شوم.حاجی گفت اشکالی ندارد.پاسدار باش و از این لحظه به بعد تو پاسداری.آن شخص با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.رفتار و اخلاق و برخورد حاجی چنان تاثیری عمیق در او گذاشت که در آینده و با گذشت زمان یکی از نیروهای متعهد شده و در همه جا حضور داشت. و بعد از مدتی در عملیات محمد رسوال الله شرکت کرده و شهید شد و بعداً تعداد زیادی از ضد انقلاب آمده و تسلیم شدند.منبع: کتاب شهید همت. تدوین احمد عربلو صفحه 50-53





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از شهید همت، خاطره از شهدای کردستان، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 12 آبان 1393

خاطره17: بهترین نماز من

ﺳﺎﻋﺖ دوازده ﺷﺐ، ﺑﺮای اداﻣﺔ ﻋﻠﻤﻴﺎت ﻛﺮﺑﻼی5 ﺑـﻪ ﻫﻤـﺮاه ﮔـﺮدان ﺣﺒﻴﺐ از ﻛﻨﺎر ﭘﻨﺞ ﺿﻠﻌﻲ در ﻣﻨﻄﻘﺔ ﺷﻠﻤﭽﻪ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮدﻳﻢ. ﭘﺲ از ﭼﻨﺪﻳﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻴﺎده روی ﺑﻪ ﻛﺎﻧﺎل پرورش ﻣﺎﻫﻲ رﺳﻴﺪﻳﻢ . ﺷﻬﻴﺪ ﺳـﻌﻴﺪ ﺳـﻠﻴﻤﺎﻧﻲ، ﻣـﺴﺌﻮل   ﻋﻤﻠﻴﺎت ﻟﺸﻜﺮ 27 ﻣﺤﻤﺪ رﺳﻮل اﷲ، ﮔﺮدان را هداﻳﺖ ﻛﺮد ﭘـﺸﺖ ﺧـﺎﻛﺮﻳﺰ ﻗﺮار ﺷﺪ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﻴﻤﻢ ﻛﻨﻨﺪ و ﻧﻤﺎز ﺻـﺒﺢ را ﺑﺨﻮاﻧﻨـﺪ  . ﻣـﻲﺧﻮاﺳـﺘﻢ ﻗﺎﻣـﺖ ﺑﺒﻨﺪم ﻛﻪ ﺑﻲﺳﻴﻢ ﺻﺪا زد ... : ﻋﻠﻲ ﻋﻠﻲ... ﺣـﺴﻦ(ﺣـﺴﻦﻣﺤﻘـﻖ،ﻓﺮﻣﺎﻧـﺪهﮔﺮدان) دﺷﻤﻦ در ﺣﺎل ﭘﺎﺗﻚ زدن اﺳﺖ، ﺳﺮﻳﻊ ﺑﭽﻪﻫﺎ را ﺑـﺮدار و از روی ﭘﻞ ﺑﺮو ﺟﻠﻮ و ﭘﺎﺗﻚ را دﻓﻊ ﻛﻦ!   ﻣﻦ ﺑﺎ دو ﮔﺮوﻫﺎن در ﺣﺎل ﺣﺮﻛﺖ ﺑﻮدم ﻛﻪ ﻋﺪه ای از ﺑﭽﻪﻫﺎ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﺎز ﻧﺨﻮاﻧﺪﻳﻢ. ﮔﻔﺘﻢ ﺗﻴﻤم کنیم و بخوانیم و در ﺳﺘﻮن وﺳﻂﻫﺎی ﭘﻞ ﺑﻮدﻳﻢ ﻛﻪ دﺷﻤﻦ ﻣﺘﻮجه ﺳﺘﻮن ﺷﺪ و ﺑﺎ دوﺷﻜﺎ و ﺧﻤﭙﺎره ﭘﻞ را ﺑﻪ آﺗﺶ ﺑﺴﺖ. ﻋﺪه ای در ﺣﺎل ﻧﻤﺎز ﺑﻪ زﻣﻴﻦ اﻓﺘﺎده و ﻣﺠﺮوح ﺷﺪﻧﺪ و ﻋﺪه ای در ﺣﺎل ﻧﻤﺎز ﺷﻬﻴﺪ ﺷﺪﻧﺪ؛ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺷﻬﻴﺪ ﻓﺮﻗـﺎﻧﻲ، ﺻـﺎدقﻣـﺪاح ﺳﻴﺪﺟﻮادﻫﺎﺷﻤﻴﺎن  . در آن ﺻﺤﻨﻪ ﺑﻪ ﻳﺎد ﺷﻬﺪای ﻛﺮﺑﻼ و ﺣﺒﻴﺐﺑـﻦﻣﻈـﺎﻫﺮ اﻓﺘﺎدم ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ رﺷﺎدﺗﻲ ﺧﻮد را ﻓﺪای ﻧﻤﺎز اﻣـﺎمﺣـﺴﻴﻦ(ع) ﻛﺮدﻧـﺪ و در ﺣﺎل ﻧﻤﺎز ﻣﺠﺮوح و ﺷﻬﻴﺪﺷﺪﻧﺪ  .  ﺑﺎ ذﻛﺮ ﻳﺎزﻫﺮا(س) و ﻳﺎﻣﻬﺪی(عج) ﺟﻠﻮ رﻓﺘﻴﻢ و در ﻣﻮﺿـﻊ ﻣـﺸﺨﺺ ﺷﺪه ﭘﺪاﻓﻨﺪ ﻛﺮدﻳﻢ. ﺣﺪود ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎزده ﺻـﺒﺢ ﺑـﻮد ﻣﻮﻓـﻖ ﺷـﺪﻳﻢ ﭘﺎﺗـﻚ دﺷﻤﻦ را دﻓﻊ ﻛﻨﻴﻢ.  ﻣﻦ ﺑﺎ ﮔﻠﻮﻟﺔ ﺗﺎﻧﻚ دﺷﻤﻦ از ﻧﺎﺣﻴﺔ ﭼـﺸﻢ راﺳـﺖ، دو دﺳﺖ و دو ﭘﺎ ﻣﺠﺮوح ﺷﺪم و در ﺑﻴﻤﺎرﺳﺘﺎن ﺻﺤﺮاﻳﻲ(ورزﺷـﮕﺎه اﻫـﻮاز) ﺑﺴﺘﺮی ﺷﺪم ﺑﻌﺪاز ﺑﻬﺒﻮدی ﻣﻮﻗﺖ ﻣﻲﺧﻮاﺳﺘﻢ ﻧﻤﺎز ﻇﻬﺮ ﺑﺨـﻮاﻧﻢ، اﻣـﺎ ﺗﻤـﺎم ﺑـﺪﻧﻢ ﺑﺎﻧﺪﭘﻴﭽﻲ ﺷﺪه ﺑﻮد ﻧﻪ ﺑﺎ آب و ﻧﻪ ﺑﺎ ﺗﻴﻤﻢ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧـﺴﺘﻢ وﺿـﻮ ﺑﮕﻴـﺮم   . ﺑـﺎ ﻛﻤﻚ ﻳﻜﻲ از ﻣﺠﺮوﺣﻴﻦ در ﺣﺎﻟﺖ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺗﻴﻤﻢ ﻛﺮده و ﺷـﺮوع ﺑـﻪ ﻧﻤـﺎز ﺧﻮاﻧﺪن ﻧﻤﻮدم اﻣﺎ در ﺑﻴﻦ ﻧﻤﺎز ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد. دو ﺑﺎره از اﻳـﻦ دوﺳـﺘﻢ ﺗﻘﺎﺿـﺎ ﻛﺮدم ﺗﺎ ﺗﻴﻤﻢ ﻛﻨﻢ .  ﺗﺎ اﷲاﻛﺒﺮ را ﮔﻔﺘﻢ   ! ﺑﺎز ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد 48 ﺳـﺎﻋﺖ ﺑـﻮد ﻛـﻪ ﻧﺨﻮاﺑﻴﺪه ﺑﻮد آﻣﭙﻮل و ﻗﺮصﻫﺎ ﻫﻢ ﺧﻮاب آور ﺑﻮدﻧﺪ. دوﺑـﺎره از ﻛـﺴﻲ دﻳﮕﺮ ﻛﻤﻚ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﻣﺮا ﺗﻴﻤﻢ دﻫﺪ ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪاز ﭘـﻨﺞ ﺑـﺎر ﺗـﻴﻤﻢ ﻣـﻦ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﻧﻤﺎز ﻇﻬﺮ و ﻋﺼﺮ را ﺑﺨﻮاﻧﻢ. منبع: مصطفی رحیمی..راوی علیرضاصادقی..شکسته های ایستاده(خاطرات برگزیده فراخوان ضیافت عشق)..نشرصریر..چاپ اول 1385- ص35/36.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از دفاع مقدس، خاطره از نماز،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 شهریور 1393

خاطره 16: خاطره از شهید یونس مظهر صفاری

تازه به سن بلوغ رسیده بود . برای حفظ اسلام  احساس تکلیف می کرد و به عملیات سپاه ارومیه می رفت و به صورت نیمه فعال با بچه های عملیات به امور نگهبانی و  شرکت در حمله به ضد انقلاب دمکرات مناطق کردی همت می کرد . در عملیات پاکسازی مناطق هشتیان و سرو به فرماندهی شهید مهدی باکری شرکت کرد و در حین حرکت به سمت مرز در یکی از جاده ها مورد کمین ضد انقلاب قرار گرفت ولی با زبردستی راننده وانت تویوتا که در پشت وانت سوار بودند سرعت را کم نکرده و با حرکت همراه شلیک از پشت وانت توسط یونس و بقیه رزمندگان اسلام توانستند از کمین دشمن جان سالم بدر برند. در این درگیری شهید یونس صفاری از ناحیه کتف مورد اصابت سطحی  گلوله قرار گرفت که خیلی آسیب به او نرسید.  سرانجام این شهید عزیز پس از دو سال فعالیت شبانه روزی در جبهه های کردستان در تاریخ 2/6/1360 در منطقه 14 شهید سیلوانا در روستای حکی ارومیه به طرز وحشتناکی توسط حزب تروریست و شکنجه گر منحله دمکرات کردستان پس از تحمل شکنجه های فراوان به همراه 13 همرزم شهیدش به ملکوت اعلی پیوست روحش شاد و راهش مستدام باد.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 16: خاطره از شهید یونس مظهر صفاری، خاطره از دفاع مقدس، خاطره از شهدای کردستان،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 شهریور 1393

 

خاطره 15: خاطره ای از شهید جمشید مظهر صفاری

قبل از شهادتش در 18/11/1365 در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 ، شهر ارومیه بمباران شد و او در مرخصی بود که به شهداء و مجروحین بمباران کمک می کرد. پس از دیدار دوستان و اقوام ، به پدرش گفت حیف است در  بمباران های شهر شهید شوم من به جبهه برمی گردم ؛ قبل از اتمام مرخصی فوراً به شلمچه آمد و در کنار برادرش مجید که در سنگر دیدگاه دیده بانی  بود به امر هدایت آتش توپخانه و ثبت مختصات پرداخت. نزدیک غروب بود که ناگهان عراقی ها یک خمپاره 60 شلیک کردند و شهید جمشید که تازه در ورودی دیدگاه مشغول دیده بانی بود از ناحیه سر  مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و همان لحظه به فیض شهادت نایل آمد. روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 15: خاطره ای از شهید جمشید مظهر صفاری، خاطره از جبهه شلمچه، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 شهریور 1393

 

خاطره 13: وقت شناسی دوستانه

 منطقه جنگى جنوب ، بستان ، بهمن ماه 1361، باند اضطرارى هلیكوپتر

 ... با چند نفر از بر و بچه هاى بسیجى در یک چادر هستیم. مأموریتمان حفاظت از باندخاكى و اضطرارى هلیکوپترها است، هر روز چند فروند هلیکوپتر شنوك جهت حمل مجروحین و مصدومین عملیات به اهواز و .. بر زمین نشسته و پس از اینكه مجروحین را در خود جاى می دهند. مجدداً از زمین كنده شده و به قصد اهواز و .. محل را ترك می كنند. در هنگام فرود و پرواز هلیکوپترها گرد و غبار عجیبى از زمین بلند می شود؛ براى جلوگیرى از این گرد و غبار، تعدادى از برادران، نفت سیاه و قیر بر زمین پاشیده اند؛ ولى غافل از این که صد رحمت به گرد و خاك، چون این بار كه هلیکوپترها نشستند سر و صورت و لباس هاى همه بچه ها با قیر و نفت سیاه چریکی شد؛ شاید این هم یک نوع تاکتیک جنگى و چریکی بود كه ما از آن بى خبر بودیم ...

    سنگرى در 20مترى چادر ما وجود دارد كه ما چند نفر[عبد الله محمدی ،ید الله صفائیان ، محمود صفائیان ، پرویز بهرامی و...] هر شب در آنجا با اسلحه كه کلاشینکف بصورت نوبه اى پست می دهیم. هیچكدام از ما ساعت نداریم ولى براى تعویض پست ها راهش را یافته ایم؛ راهش چیست؟ معلوم است، بوسیله یك دستگاه تلفن قورباغه اى[ تلفن قورباغه ای یک نوع تلفن هندلی نظامی است که زنگی شبیه صدای قورباغه دارد ] که ارتباط صحبت ما و دفتر مسئول اورژانس صحرایى را برقرار مى كند؛ هر نیم ساعت و یا چهل و پنج دقیقه یكبار، تماس مى گیریم و ساعت و یا وقت دقیق را مى پرسیم، در ضمن، هر شب زمان و مدت پست هایمان را نیز با آن تنظیم می كنیم.

    درطى یكى دو روز اول هیچ مشكلى براى تنظیم زمان و مدت پست ها بوجود نیامده است، ولی مشكل از زمانى شروع شده كه یکى از برادران از آن سوى سیم تلفن قورباغه اى باعصبانیت به ما میگوید: «آخه ما در یك 24ساعت، چند بار باید به شما وقت را اعلام كنیم ؟!! ماكه نمی توانیم هر شب تا صبح بیست بار به شما ساعت بگوئیم و ... بروید به فكر  ساعت باشید، الحق كه بى ترمز هستید». ما هم در جواب گفتیم: «ما هم مثل شما بى تقصیریم، چون هیچ كدام از ما ساعت نداریم ...». خلاصه اینكه دیگركسى براى اطلاع از وقت جرات زنگ زدن به اورژانس را ندارد، چاره اى نداریم جز اینكه همه ما به همدیگر تعهد شفاهى بدهیم تا هركدام از نیروها به نظر خودش دو ساعت نگهبانى داد. نگهبان بعدى رابراى ادامه پست از خواب بیداركند .

    تاریکی اغاز شد، نگهبان اول كه سر پست خود رفته به نظر خودش دو ساعت ایستاده است. پس نگهبان بعدى را براى پست دو ساعت بعد بیدار می كند و بهمین ترتیب تا اینكه هنگام روشنایى، پست همه به پایان برسد . ولى نتیجه عکس این است؛ ناگهان متوجه مى شویم كه اخرین نگهبان به چادر آمده و می گوید: یالا بلند شید ببینم چرا هوا روشن نمى شود؟! فكر مى كنم من بیش از سه ساعت و نیم است كه پست می دهم ولى هوا روشن نشده... ما هم گفتیم روشن شدن هوا به ما ربطى ندارد... جهت حل معما بالاخره یکی از ما جرات كرد كه دوباره به اوررانس زنگ بزند ... الو.. الو.. برادر ببخشید فقط یكبار دیكر ساعت را بگویید  قول می دهیم براى آخرین بار باشد در جواب ما میگوید: فکر مى كنم شما ما را دست انداخته اید .. ولى عیبى ندارد براى آخرین بار مى گویم ساعت 30: 3بامداد است. باور نکردیم، چون با این حساب پست اخرین نگهبان چیزى حدود شش ساعت بنظر می رسید، با این وجود همه ما خودمان را به كوچه على چپ میزنیم و در تاریكى چادر سرمان را در زیر پتو پنهان مى كنیم ... بیچاره آخرین نگهبان مجبور مى شود تا صبح نگهبانى بدهد . بالاخره بمنظور حل این مشکل مهم ! یک نفر از رزمندگان كه داراى  ساعت مچى بود به جمع ما معرفى گردید. (منبع : کتاب یاد یاران، مولف پرویز بهرامی)

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از دفاع مقدس، خاطره 13: وقت شناسی دوستانه،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 2 شهریور 1393

خاطره 12: ایرانی مزدور!

    اوایل جنگ بود. و ما با چنگ و دندان و با دست خالى، با دشمن تا بن دندان مسلح مى جنگیدیم. بین ما ، یكى بود كه انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آ مده بود؛ اسمش عزیز بود. شب ها مى شد مرد نامرئى! چون همرنگ شب مى شد. و فقط دندان سفیدش پیدا مى شد. زد و تركش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب. وقتى خرمشهر سقوط كرد، چقدر گریه كردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم.  یه هو یاد عزیز افتادیم. قصد كردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانى پیدا كردیم و چند كمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت كه در اتاق  110است . اما در اتاق 110 سه مجروح بسترى بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومى سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت : " اینجا كه نیست  برویم شاید اتاق بغلى باشد!" یك هو مجروح باند پیچى شده شروع كرد به ول ول خوردن و سر وصدا كردن. گفتم :" بچه ها این چرا این طورى مى كنه ؟ نكنه موجیه ؟ " یكى از بچه ها با دلسوزى گفت :" بنده ى خدا حتماً زیر تانك مانده كه این قدر درب و داغون شده !" پرستار از راه رسید و گفت :" عزیز را دیدید؟" همگى گفتیم :" نه كجاست ؟" پرستار به مجروح باند پیچی شده اشاره كرد و گفت :" مگر دنبال ایشان نمى كردید؟" همگى با هم گفتیم : "چى؟این عزیزه !؟ " رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یك پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و كله و بدنش زیر تنزیب هاى سفید گم شده بود.با صداى گرفته و غصه دارگفت :" خاك تو سرتان. حالا دیگه منو نمى شناسید؟" یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم :" تو چرا اینطور شدى؟ یك تركش به پا خوردن كه اینقدر دستك و دنبك نمى خواد ".

     عزیز سر تكان داد و گفت :" ترکش خوردن پیش كش. بعدش چنان بلایى سرم آمد كه تركش خوردن پیش آن ناز كشیدن است !" بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصراركردیم تا ماجراى بعد ازمجروحیتش را تعریف كند. عزیز گفت: "وقتى تركش به پام خورد مرا بردن عقب، تو یك سنگر كمى پانسمانم كردند و رفتند بیرون                    آ مبولانس خبر كنند. تو همین گیر و  دار یه سرباز موجى را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه اى با چشمان خون گرفته، برّ و برّ، مرا نگاه كرد. راستش من هم حسابى ترسیده  بودم و ماست هایم را كیسه كرده بودم . سرباز  یه هو بلند شد و نعره اى زد:" عراقى پست مى كشمت !" .

    چشمتان روز بد نبینه، حمله كرد بهم  و تا جان داشتم كتكم زد. به خدا جورى كتكم زد  كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم. حالا من هر چه  نعره مى زدم و كمك مى خواستم كسى نمى آ مد.  سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه اى و از حال رفت. من فقط گریه مى كردم و از خدا  مى خواستم كه به من رحم كند و او را هرچه زودتر شفا دهد.  بس كه خندیده بودیم داشتیم از حال  می رفتیم دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان از بس كه خندیده بودند داشتند از حال مى رفتند. عزیز ناله كنان گفت : "کوفت و زهرمار هرهركنان خنده داره تازه بعدش را بگویم" .

    یه ساعت بعد به جاى آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجى را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذركردم؛ دوباره قاطى نكند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش  بیمارستان ایستاده بودند و شعار مى دادند و صلوات مى فرستادند. سربازموجى نعره زد و گفت :

" مردم این یك مزدور عراقى است. دوستان مرا كشته ! و باز افتاد به جانم" . این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند كمكش و دیگر جای سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه كنان فریاد زدم : " بابا من ایرانیم، رحم كنید". یه پیر مرد با لهجه عربى گفت :" آى بى پدر، ایرانى ام بلدى؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!" دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم كه حال و روز من را مى یینید".

پرستار آمد تو و با اخم و تَخم گفت : " چه خبره ؟ آمده اید عیادت یا هرهركردن. ملاقات تمامه . برید بیرون! " خواستیم با عزیز خداحافظى كنیم كه ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:" عراقى مزدور مى كشمت ! عزیزضجه زد:" یا امام حسین. بچه هاخودشه . جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!".(منبع : مجله یادگاران ماندگار، شماره 13، تابستان 86).





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 12: ایرانی مزدور، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 2 شهریور 1393

خاطره11:  به حرمت امام حسین(ع)

یکی از عوامل مهم و مؤثر در پیروزى و موفقیت ها ى رزمندگان اسلام، دعاهاى خیر خانواده به ویژه والدین رزمندگان اسلام است كه باید آن را نادیده نگیریم . دعاها همچنان كه در زندگی عادى و روزمره اثر گذار بوده و گره گشاى خیلی از مشكلات می باشد در فراز و نشیب سال هاى دفاع مقدس نیز كاربرد ملموس داشته اند كه رزمندگان دلیر جبهه ها  شاهد بسیارى از نمونه هاى عینی آن بوده اند. سخت است رنج دورى از خانه و خانواده را بر دوش كشیدن،  به خصوص وقتى كه در دیار غربت آن هم در میان آتش جنگ بوده باشی! سال1364 شهر « بانه » بطور مكرر آماج حملات ددمنشانه ى هواپیماهاى رژیم بعثى عراق قرار داشت .

    جنگنده بمب افكن هاى دشمن بدون ملاحظه با زیر پا گذاشتن قوانین و مقررات بین المللى، افراد غیر نظامى و بى دفاع شهر و خانه هاى مسكونى یعنى تنها مأمن آنان را زیر بمباران وحشیانه خود قرار مى دادند؛ به همین جهت اكثر اهالى، خانه و كاشانه ى خود را ترك كرده و به شهر و روستاهاى همجوار پناه برده بودند. لذا بانه به غیر از مقر نیروهاى مسلح از هر گونه سكنه خالى شده و به شهر ارواح تبدیل شده بود. اماكن تخلیه شده ، محل امنى براى اختفاء عناصر گروهك هاى ضد انقلاب اعم از « منافقین ، كومله ، دموكرات و ... » شده بود. آنها معمولاً روزها در خانه ها مخفى شده و با استفاده از تاریكى شب، در صدد ضربه زدن به پایگاه ها و مواضع نیروهاى نظامى و انتظامى بودند. وضعیت موجود، فضاى اندوهگینى ایجاد نموده بود و به شدت احساس غربت مى كردیم . با توجه به مشكلاتى كه مخابرات بانه در آن زمان داشت به سختى ارتباط تلفنى بر قرار مى شد. بالاخره پس از تلاش فراوان تماس حامل شد. احوالپرسى نمودیم . پدرم كه بغض گلویش را گرفته بود با صدایى لرزان مى گفت: «پسرم دلمان برایت تنگ شده ... دلشوره ى عجیبى داشتیم، خیلى نگرانت بودیم، کار خوبى كردى كه زنگ زدى...»

    پدرم اصرار داشت كه به مرخصى بروم. از او خواستم دعایم كند. او هم با همان لحن و صداى بغض آلودش، من و همرزمانم را دعا و چند بار این جمله را تكرار كرد: « خدا به حرمت امام حسین (ع) شما را از شر شیطان حفظ كند... » و در نهایت با همدیگر خداحافظى نمودیم .در مقر ما، بچه ها چند وقتى بود كه شب ها براى شب نشینى در پشت بام گرد هم مى آمدند.

آن شب من در حال و هواى تماس تلفنى، نگران پدر و مادر و خانواده بوده و حال خوشى نداشتم و از این كه در احوالپرسى از آنان كوتاهى نموده بودم خودم را سرزنش مى كردم؛ به همین دلیل بر خلاف شب هاى گذشته در اتاق كارم مانده و مشغول یک سرى كارهاى جزئى شدم . نمى دانم چرا بچه ها هم آن شب در پشت بام دور هم جمع نشدند. گویى كسى آنها را واداركرده بود تا در اتاق هاى خود بمانند. فقط نگهبان وقت بود كه در سنگر پشت بام حضور داشت .

    پاسی از شب گذشته بود كه انفجار مهیبى ساختمان و محوطه را به شدت لرزاند. موج انفجار گیجم كرده بود. وقتى مطمئن شدم كه سالم هستم سراسیمه از اتاق خارج شدم. بچه ها نیز اسلحه بدست پشت سنگرها و محل هاى نگهبانى موضع گرفتند. اتاق ها را یك به یك جستجو كردم ولى متوجه چیزى نشدم . پله هاى نردبان را با عجله پیموده به پشت بام رفتم. صداى ناله اى به كوشم رسید. نگهبان را دیدم كه بر زمین افتاده خون از بدنش جارى است . موج انفجار هم كمى وضعیتش را غیر عادى ساخته بود.

    بلافاصله او را به بیمارستان منتقل نموده، و به مقر بازگشتیم. اوضاع را بررسى كردیم. ظاهراً یك یا دو نارنجك دستى منفجر شده و تركش هاى زیادى به اطراف اصابت كرده بود. احتمالاً نیروهاى دشمن در شناسایى هاى خود به حضور شبانه نیروها در پشت بام پى برده و با استفاده از ساختمان هاى خالى از سكنه ى اطراف، براى ضربه زدن و به شهادت رساندن بچه ها، چند نارنجك به ساختمان ها پرتاب كرده بودند؛ لیكن به لطف خداوند تیرشان به خطا رفته بود. این سوء قصد نافرجام و ناكامى دشمن در اهداف پلیدش را با حس عجیبى مدیون دعاى پدرم مى دیدم. دعاى پدرم كه با صداى گریان و لرزان مى گفت : « خدا به حرمت امام حسین (ع) شما را از شر شیطان حفظ کند...» اینجا بود كه مستجاب شدن دعاى پدر و مادر را در حق فرزند با چشمان خود دیدم . بعد از این ماجرا دائما با خود فكر مى كردم اگر آن شب بچه ها طبق روال شب هاى گذشته در پشت بام جمع مى شدند چه اتفاقى مى افتاد ؟(خاطره از غلام حسین رجبی. منبع: کتاب حکایت آن روزها نویسنده پرویز بهرامی).





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره11: به حرمت امام حسین(ع)، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 2 شهریور 1393

خاطره 10: جانباز عباس نجف زاده و مار عبوری

    مردان جنگ نبض دریا را در دست دارند و پرچم خورشید را بر دوش، مردان جنگ یک آسمان ستاره نامکشوف در سینه دارند و مهتاب را در سیما، ستاره های بی ادعایی هستند که بوی روشنی می دهند و عطر بهشتی را می پراکنند. مردان جنگ همان سرو قامتان و نخل سیرتانند. همان بیداران شب های سرد و خاموش سیاهی همان آیئنه های بی غبار و سجاده نشینان آتش و عشق اند.

    سال هاست که جنگ پایان یافته اما هنوز زخم هایی بر دل های پاک و ضمیر های روشن و آگاه باقی مانده است. هنوز غبار عکس ها و نامه هایتان را از طاقچه دل هایمان می زدائیم و به فرصت های از دست رفته غبطه می خوریم . این جانبازان عزیز این سرمایه های گرانقدر جامعه ما پیش روی ما هستند؛ نمونه هایی از هزاران انسان های خوب و برجسته ای که در راه خدا سلامت خود را، اندام خود را دادند. ده ها هزار شهید عزیز ده ها هزار آزادگانی که سال ها بند و اسارت را تحمل کردند و خم بر ابرو نیاورده اند و انبوه ایثارگران و بخصوص جوانان. البته ایثارگران ما فقط جوانان نبوده اند؛ پیرمرد نوجوان و جوان همه در راه خدا رفتند و در جبهه های جهاد مقدس جانبازی کرده اند این بهایی است که برای عزت خودمان دادیم و این عزت را نباید از دست بدهیم. بزرگترین دستاورد انقلاب اسلامی ما عزت است یعنی مردم تصمیم گرفتند در سایه اسلام روی پای خودشان بایستند و زیر پای هیچ زورگویی و مستکبری هر چند ابر قدرت پوشالی باشد؛ نروند. این دستاورد ارزان به دست ما نیامده است . مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای در بیان اهمیت جایگاه جانبازان در جامعه اسلامی فرمودند: « جانبازان مظهر گذشت و نمونه های برجسته و بزرگی از ایثار و فداکاری هستند که سلامت، جوانی و آسایش جسم خود را در راه انقلاب صرف کردند».

 نام و نام خانوادگی : عباس نجف زاده

نام پدر : علی

درصد جانبازی : 30 درصد

تعداد دفعات اعزام و مدت حضور در جبهه : 3 مرتبه 13 ماه و 14 روز

تاریخ و نوع مجروحیت : 66.5.19 از ناحیه کتف و پا و شکم با خمپاره 60

نام عملیات : در جبهه های غرب در اردوگاه شیخ صالح

    اولین اعزام من در تاریخ 65.11.18 بود و انگیزه من از رفتن به جبهه جهت انجام خدمت مقدس سربازی و کمک به رزمندگان اسلام و دفاع از دین و میهن ایران اسلامی بود . در جبهه تا جایی که موقعیت اجازه می داد همیشه نماز به جماعت خوانده می شد و شرکت در مراسم دعای توسل، زیارت عاشورا، کمیل و ... جزئی از زندگی بچه ها شده بود تا جایی که امکان داشت روزهای جمعه را مرخصی می گرفتیم و با تعدادی از برادران همرزم خود در باختران در نماز جمعه شرکت می کردیم و در ولادت و شهادت های ائمه(ع) مراسم های باشکوهی برگزار می شد چون هر چه داریم از برکت وجود ائمه (ع ) است و در هر منطقه ای برای برگزاری این مراسم ها سنگری بزرگ و محکمتر از سایر سنگرها می ساختند تا بتوانیم دسته جمعی در مراسم شرکت کنیم .

    با توجه به موقعیت کشور و نقش حضرت امام (ره ) همه گوش به فرمان امام عزیزمان بودیم و اگر ایشان دستور و فرمانی می دادند بر دلها می نشست همه اطاعت از فرامین ایشان را بر خود واجب می دانستیم . با وجودی که بچه ها همیشه درگیر کارها بودند همیشه سعی می کردیم در هر موقعیتی از روحانیون و افراد آگاه مطالبی یاد بگیریم جبهه مدرسه بزرگی بود که در آن درس گذشت و ایثار و برادری و خداشناسی و خود شناسی تدریس می شد هیچ کس خود را از دیگران برتر نمی دانست و هر کس سعی می کرد که به هر طور که شده در خدمت سایر همرزمان خود باشد .

    در یکی از شب های حضورم در منطقه نیروهای دشمن (کومله ها ) جهت شناسایی و ضربه زدن به نیروهای ما به داخل قرارگاه ما آمده بودند و یکی از برادران را نیز مجروح کردند و سریعا از آنجا فرار کردند. فرمانده ما گروهی از نیروها را آماده کرد تا برای مقابله و نابودی آنها اقدام کنیم در کنار قرارگاه ما رودخانه ای بزرگ وجود داشت که دو طرف آن پوشیده از بوته های علف و درختان بلند بود و در حین تعقیب دشمن بودیم که چند نفر از همرزمان ما در عبور از میان درختان مسیر حرکت را اشتباه رفتند و ما را گم کردند. فرمانده مسئولیت را به یکی از نیروهای با تجربه و آشنا به منطقه سپرد و قرار شد ما در نقطه ای منتظر آنها بمانیم تا آنها به ما برسند. در حالی که کنار سنگی نشسته بودیم؛ متوجه عبور ماری از جلویمان شدیم من به همراه یکی از بچه ها به دنبال مار به راه افتادیم و قصد گرفتن او را داشتیم چند متر دورتر از محل اولیه نشستیم بقیه بچه ها به دنبال ما به آنجا آمدند چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که محل اولیه هدف چند گلوله خمپاره قرار گرفت که اگر ما به دنبال مار نمی رفتیم و در همان جا می ماندیم هیچ کس جان سالم به در نمی برد .

پیام من حقیر به مسئولین کشور و جوانان عزیز این است که فراموش نکنند ما برای حفظ این انقلاب و نجات کشور، شهیدان جانبازان و مفقودین وآزادگان زیادی تقدیم کرده ایم و هدف مسئولین خدای نکرده نشستن پشت میز و به دست آوردن پست و مقام نباشد و خود را از مردم برتر ندانند؛ بلکه خود را خادم مردم بدانند و هدفشان رفع مشکلات مردم باشد تا خدا و خلق خدا از آنها راضی باشد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 10: جانباز عباس نجف زاده و مار عبوری، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 2 شهریور 1393





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو