پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

 تسلیمی شهید

سال 1359 شهرستان پاوه کردستان:

یک شب که در مقر بودیم یکی از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت یک نفر از بالا صدا می زند که من می خواهم بیایم پیش شما، حاج همت کیست؟ سریع بلند شدیم و خودمان را به محل رساندیم تا ببینیم قضیه از چه قرار است.اول فکر کردیم کلکی در کار باشد و یا می خواهند کمین بزنند. وقتی به محل رسیدیم فریاد زدیم اگر می خواهی بیایی، نترس! بیا جلو!.گفت من حاج همت را می خواهم او یکی از کردها بود با ترس و دلهره و احتیاط جلو آمد. وقتی حاج همت را دید و شناخت با شتاب به سوی او رفت و خواست دستش را ببوسد که حاجی مانع شد و آن رد کرد پرسید که شما ارتشی هستید یا سپاهی.حاجی جواب داد ما پاسداریم. او گفت من آمده ام پیش شما تا پناهنده شوم و قبلاً در اثر تبلیغات سوء ضد انقلاب با آنها همکاری می کردم. آنها همیشه از شما بدگویی می کردند و می گفتند که شما جنایتکار هستید ولی من آمده ام تا اشتباهات خود را جبران کنم. و حالا پشیمان هستم. حاجی همت گفت تو قبلاً با ما قهر بودی حالا هم آمده ای تا آشتی کنی پس خوش آمدی و او را در آغوش کشید و حتی سلاح او را هم نگرفت و گفت پیش سایر بچه ها شب را بماند و به او امان نامه داد. آن مرد کنار سفره محو صحبت های حاجی همت شده بود و گریه می کرد و می گفت که می خواهم پاسدار شوم.حاجی گفت اشکالی ندارد.پاسدار باش و از این لحظه به بعد تو پاسداری.آن شخص با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد.رفتار و اخلاق و برخورد حاجی چنان تاثیری عمیق در او گذاشت که در آینده و با گذشت زمان یکی از نیروهای متعهد شده و در همه جا حضور داشت. و بعد از مدتی در عملیات محمد رسوال الله شرکت کرده و شهید شد و بعداً تعداد زیادی از ضد انقلاب آمده و تسلیم شدند.منبع: کتاب شهید همت. تدوین احمد عربلو صفحه 50-53





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از شهید همت، خاطره از شهدای کردستان، خاطره از دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 12 آبان 1393

 

)))خاطره ای از نحوه شهادت شهید یونس مظهر صفاری از کتاب حماسه دارلک از صفحه 84الی112(((

    روستای حکی در محور ارومیه قرار دارد ،ارومیه به سه راه «راژان»به سمت چهار راه «چره ».

«دره جرمی »و«دره بانی»در این منطقه از موقعیت حساس خاص نظامی برخوردارند . حزب دمکرات تشکیلات سیاسی و نظامی خود را در این منطقه مستقر کرده بود بعد از حذف سرگرد عباسی و شکست در دارلک وگوگ تپه روستای حکی آخرین امید ضد انقلاب بود .

    مشکل در این منطقه ارتفاعات بلند بود،ارتفاعات دو هزار و پانصد متری که ساختاری پیچیده دارند و بسیار صعب العبورند که دست یابی به آنها بسیار سخت و طاقت فرسا بود و قاسملو دام های انتقام خود را درست در همین منطقه برپا کرده بود. کمین کرده و منتظر فرصت بود. بو  می کشید و از سر خشم زوزه می کشید.گروه های ضد انقلاب باید پاکسازی می شدند .امنیت باید به این منطقه باز می گشت. اما چگونه؟ با زمستان های سخت و پر برف چگونه می شد کنار آمد؟ وجود نقطه های کور مشکل دیگر بود. حزب دمکرات کاملا از توانایی سپاهیان آگاه بود. عملیات موفق حذف سرگرد عباسی توسط شهید نادر علیزاده و شکست در منطقه دارلک وگوگ تپه هنوز از ذهن آنها خارج نشده بود. دنبال موقعیتی بودند. دنبال فرصتی برای ضربه زدن.

    ترور سرگرد عباسی و عقب نشینی از منطقه دارلک وگوگ تپه به آنها این را فهمانده بود که سپاه توانمندی بسیار دارد برای همین هم بود که حزب کم کم خود را از تیررس سپاه دور کرد. قوای خود را به طرف مرز کوهستانی ایران و ترکیه انتقال داد. سر مرز برای خود پایگاه های متعدد ایجاد کرد و از آن طرف مرز اسلحه و مهمات و پول و غذا به دست می آورد و اگر تحت فشار قرار می گرفت به آن سوی مرز می گریخت. وضعیت دشواری بود که باید هر چه زودتر به سامان می رسید، این وضع نمی توانست برای همیشه ادامه داشته باشد .

    سپاه اعتقاد داشت که نباید چکشی وارد عمل شد. باید اقدامات فرهنگی کرد و عملیات نظامی همیشه به عنوان آخرین گزینه مطرح بود. شاید برای همین بود که وقتی سپاهیان به سمت روستای حکی حرکت کردند، نیروهای ستادی را هم با خودشان بردند. تقریبا ماه اخر تابستان بود ، البته این منطقه از کشور هیچ گاه تابستانی را که جنوب کشور تجربه می کرد نداشت . هوای سرد و یخبندان زمستان وارتفاعات بلند همیشه تابستان را برای استان آذربایجان غربی ملایم می کرد. در آن روز ، در شهریور ماه وقتی جواد فرخ نژاد با نیروهای تبلیغات حرکت کرد ، هوا به شدت خوب بود و بوی بهار می داد. مسیر پر بود از گل وسبزه ودرختان سرسبز وشاداب ، نسیم که میان سبزه زار می وزید با خود بوی خوش گیاهان دارویی را می آورد که مشام را معطر می کرد و انسان احساس نیرو و شادابی می کرد. نیروها از این هوای مطبوع لذت می بردند و زیر لب دعا             می خواندند و قدرت آفرینش را تحسین می کردند و خدا را به خاطر خلق این همه زیبایی ستایش می کردند . یکصد و پنجاه نفر از سپاهیان در منطقه «ترگور » مستقر شدند. نیروهای تبلیغات در جلو حرکت می کردند. پوستر پخش می کردند و سخنرانی می کردند.

به مردم نزدیک می شدند و با آنها گرم می گرفتند و از مشکلاتشان می پرسیدند و برنامه های انقلاب را برای آنها تشریح می کردند. از آنها می خواستند برای رفع محرومیت ، خودشان آستین ها را بالا بزنند و برای ساختن کشور تلاش نمایند .

    اما ضدانقلاب چنان اهالی را از  بچه های سپاه ترسانده بود که آنها جرات نمی کردند به نیروها نزدیک شوند . با آنها صمیمی شوند و حرف بزنند . همیشه از اینکه به نیروهای سپاه نزدیک شوند ترس داشتند به آنها گفته شده بود : چنانچه پای نیروهای سپاه به روستای شما باز شود دیگر امنیتی برای زن و بچه ها و مال واموال شما نخواهد بود! و آنها باور کرده بودند و به این نیروها با تردید نگاه می کردند. اما وقتی نیروهای تبلیغات وارد روستا شدند. وقتی چهره های نوارنی آنها را دیدند ،وقتی نماز خواندن آنها را به نظاره نشستند ، وقتی با آنها صمیمی شدند کم کم به تمام آنچه شنیده بودند شک کردند و این شک مقدمه یقین بود. یقین و اعتماد به این نیروها و این به هیچ وجه خوشایند سران حزب نبود.

    نیروهای تبلیغات نماز صبح را خوانده و حرکت کردند. همه ی این افراد از بهترین نیروهای سپاه و همگی از خانواده های متدین منطقه بودند که همیشه ورد زبانشان ذکر سبحان الله بود و جز به رضای حق به چیزی نمی اندیشیدند. شانزده نفر گروه تبلیغات جلوتر از نیروهای رزمی در حرکت بودند اما قاسملو فرمانده ضد انقلاب برای انتقام آمده بود و در روستای حکی مستقر شده بود . او قصد داشت عملیات را به صورت مستقیم هدایت کند. سرگرد عباسی یکی از مهمترین مهره های خود را از دست داده بود و در منطقه دارلک وگوگ تپه شکست سختی خورده بود و حالا آمده بود انتقام آن خون ها را بگیرد .

    او در روستای حکی تمام حرکت ها را زیر نظر داشت اما گروه شانزده نفره تبلیغات از حرکت او آگاه نبود.گروه تبلیغات بسیار جلوتر از نیروهای رزمی به نزدیکی روستای حکی رسیده بود. وقتی به گندم زار مسطحی رسیدند، ناگهان خود را دور از عقبه و محاصره در میان گروه سیصد نفری از افراد حزب دمکرات دیدند. نیروها بلافاصله موضع گرفتند . اما مسطح بود و هیچگونه جان پناهی وجود نداشت . نیروهای حزب دمکرات در ارتفاعات مستقر شده وبا اجرای آتش بی امان و سنگین ارتباط نیروهای تبلیغات را با عقبه کاملا قطع کردند. نیروهای حزب دمکرات اهداف شومی را در سر می پروراندند. هدف آنها اسارت نیروها بود . نیروهای تبلیغات با مهمات اندک مقاومت می کردند. جان پناهی جز یکدیگر نداشتند ،پشت به پشت هم داده و جانانه دفاع می کردند.

    لحظات به سختی می گذشت و هیچ افق روشنی دیده نمی شد. آنها به دام افتاده بودند . این همان دامی بود که قاسملو دبیر کل حزب دمکرات برای آنها آماده کرده بود و برای ورود آنها به این دام لحظه شماری می کرد و حال آن لحظه موعود فرا رسیده بود. نیروهایی که وظیفه تبلیغات را به عهد داشتند ونیروی رزمی کار کشته به حساب نمی آمدند ، بدون اینکه متوجه باشند مسافت زیادی از نیروهای رزمی فاصله گرفته بودند واین فاصله را نمی شد پر کرد فاصله ای بود که جز باخون با چیز پر نمی شد .

    آخرین امید نیروها محسن یوسفی بود. به وسیله بیسیم با عقبه ارتباط برقرار کرد .آنانی که به محاصره درآمده بودند امید چندانی به زندگی نداشتند . عقبه از آنها بسیار دور بود و توپهای 106 میلی متری نمی توانست آنها را حمایت کند و یوسفی این را کاملا می دانست. او در شرایط دشواری قرار داشت. یک خطا درمحاسبه ویک غفلت نتایج زیانباری را به بار آورده بود . او نیروها را می دید که آخرین تیرهایشان را شلیک می کنند و قدم به قدم به سوی شهادت جلو                  می روند . ساعت حدود یک ظهر بود که از نومیدانه آخرین تماس را به زحمت  با عقبه برقرار کرد و درکمال مظلومیت گفت: دشمن ما را محاصره کرده و مهمات ما رو به اتمام است. نیروهای حزب با آتش بازی می خواهند ما را اسیر بگیرند! لحظه ای ساکت شد ، چند تیر شلیک کرد و بار دیگر ادامه داد:

ما تا آخرین لحظه ایستاده ایم ولی فشار دشمن زیاد است ! تیرهایی به سوی او شلیک شد و او پاسخ دادو سپس بار دیگر گفت: چهارده نفر دفاع می کنند و دو نفر به شهادت رسیده اند! از آن سوی بی سیم دستور داده شد مقاومت کنند و وعده داده شد که نیروهای کمکی به زودی از راه خواهند رسید . ولی این امر واقیعت نداشت. دشمن کاملا ارتباط آنها را با عقبه قطع کرده بود و هیچگونه امید نجاتی وجود نداشت و این مسئله را محسن یوسفس خیلی خوب می دانست ، لذا آخرین پیامش را اینگونه در گوشی بی سیم گفت: بچه ها ما را حلال کنید ، به مادرم بگویید در شهادتم برایم اشک نریزد! وسپس ادامه داد: نیروهای حزب در چند متری من هستند ، خدا حافظ! این را گفت و کانال بی سیم را عوض کرد . با تغییر کانال، آنهایی که در عقبه بودند منقلب شدند و مختصر امیدی را که به بازگشت و دیدار مجدد آنها داشتند نیز به یاس تبدیل شد، همگی سر در گریبان داشتند و گروهی اشک می ریختند. محسن یوسفی و افرادی که زنده مانده بودند بلافاصله به روستاری حکی منتقل شدند. ترکیب گروه بسیار جوان بود . مبلغان تنها و غریب در میان                   بی رحم ترین افراد به این سو وآن سو می نگریستند.

    قاسملو و افراد حزب خوشحال از این پیروزی از همان ساعات اولیه شکنجه های خود را آغاز کردند و اسرا را جلو چشمان اهالی روستا مورد شکنجه قرار می دادند و بیشترین فشار بر روی محمدرضا بخشی مسئول تبلیغات سپاه بود. او را با دست و پای بسته به جلو راندند وجلو چشمان حزبی ها و اسرا با آب جوش سوزاندند . یکی دیگر را مثله کردند ودیگری را از نوک انگشت دست تا پا با تبر قطعه قطعه کردند. این ماجرا چند روز ادامه داشت و هر روز چهار نفر را به شدید ترین شکل شکنجه می کردند و می کشتند و این جشن پیروزی بود که رهبر حزب در سه روز مدت حضورش در روستا برپا کرده بود . رهبرحزبی که ادعای روشنفکری داشت و در خارج از کشور تحصیل کرده بود و در جهان، ایران را به نقض حقوق بشر متهم می کرد. کسی که ادعا داشت برای آزادی خلق کرد تلاش می کند، حالا صحنه هایی می آفرید که بشر از شنیدن خبر آن شوکه می شد.

   هرگاه یکی از مبلغان را مورد شکنجه قرار می دادند ، در چشمانش میله ی داغ فرو می کردند یا شکم و گردنش را با فرو کردن میله ی داغ می سوزاندند. صدای ذکر و تکبیر بچه ها به آسمان بلند می شد و هر چه این شکنجه وحشیانه تر بود ، صدای تکبیر شدیدتر و بلند تر می شد و این مقاومت جانانه حزبی ها را وحشی تر می ساخت. چنین جنایت هایی در تاریخ جنگ های دنیا بی سابقه بود و به دست کسانی اتفاق می افتد که داعیه حقوق بشر داشتند و خود را مدافع حقوق انسان ها می دانستند. کشتن انسانی آن هم نه به صورت معمول بلکه با زجر و شکنجه برای رسیدن به آزادی!

  دیدن صحنه ی کشتن جوانی هفده ساله در جلو چشمان اهالی روستا در حالی که با میخ به زمین کوبیده شده بود و فرو کردن میله ی داغ در چشمان بی گناه انسانی معصوم که قصد جز تبلغ دین خدا نداشت ، صحنه هایی است که بارها در روستا ی حکی در قلب آذربایجان اتفاق افتاد.

    هیچ کس نمی داند ماجرای قتل یونس صفاری جوان ترین عضو گروه تبلیغات را که یک بار اقدام به فرار کرد و دستگر شد را بشنود! ماجرای تکان دهنده ای که قلم نمی تواند آن طور که باید و شاید آن را توصیف کند. بعد از شکست نقشه فرار یونس صفاری «احمد بندی»که در سفاکی و خون ریزی مشهور بود ، روبروی او قرار گرفت.این مرد مرموز که عضو مافیای مواد مخدر در اروپا بود و حالا به ایران آمده و مدعی بود برای احقاق حق خلق کرد مبارزه می کند نمی توانست از این فرصت چشم پوشی کند.

    یونس صفاری جوانی خوش سیما بود و چهره ای روحانی داشت اما در آن لحظه که بار دیگر به اسارت در آمده و در چنگ دژخیمان گرفتار شده بود ابداً شناخته نمی شد. دیگر از آن چهره زیبا خبری نبود. در اینجا و آنجا ، در کنار بینی زیر چشم ها و اطراف گوش ها لکه های خون دیده می شد و آن چهره زیبا در پشت لکه های خون پنهان بود. ساق های پا به علت شکنجه های فراوان چنان متورم و کبود شده بود که هیچ کس توان نگاه کردن به آنها را نداشت . اما او در مقابل «احمد بندی »این سفاک خون ریز با حالتی متین و مقاوم ایستاده بود و این در حالی بود که روزهای قبل شهادت دوستانش را دیده بود. «احمد بندی » به یونس نزدیک شد خوب به او نگاه کرد و لبخند موذیانه ای تمام صورتش را پر کرد . سبیل کلفتش را تاب دادوگفت: تو سن وسال کمی داری اما جوان جسوری هستی! یونس سرش پایین بود و با چشمان نیمه باز به پاهای بندی نگاه می کرد. خسته و کتک خورده بود ، نمی توانست خوب بایستد و نمی توانست سرش را بالا نگه دارد، حالتی افتاده داشت . بندی ادامه داد :

-با یه معامله چطوری؟حاضرم به یه شرط آزادت کنم!

    یونس به زحمت کمی سرش را بالا آورد و در چشمان بندی نگاه کرد ، لبخند کمرنگی زد و بااشاره سر به او فهماند که حاضر است معامله کند و از او خواست که شرطش را بگوید. بندی به نزدیکی یونس آمد ، او را خوب برانداز کرد ، در اطراف او چرخی زد و بعد خنده ی موذیانه ی دیگری تحویل داد، کمی از یونس فاصله گرفت و پشتش را به او کرد. همه حاضرین ، اهالی روستا و حزبی ها به او نگاه می کردند، همه می خواستند بدانند که شرط او چیست؟ و معامله برسر چیست؟هیچ کس هیچ چیز نمی دانست وهمه منتظر بودند ، ناگهان بندی جنایتکار همانطور که پشتش به یونس بود دست راستش را درون جیب پیراهن خود کرد و از آن چیزی خارج کرد. وقتی برگشت و مقابل یونس صفاری قرار گرفت ، همگان دیدند که در دست او عکسی از امام خمینی است . عکس را مقابل چشمان یونس گرفت و فریاد زد :

-باید به این ، باید به این عکس توهین کنی!

   یونس صفاری به زحمت سرش را بالا آورد. از پشت هاله ای از خون و با چشمان نیمه باز به رو بر رو و به آنچه در دست «بندی» قرار داشت نگاه کرد. وقتی عکس امام را در دست این جنایتکار دید دلش لرزید، اشک نزدیک بود راهی باز کند و از چشمانش سرازیر شود اما یونس خود را کنترل کرد و به اشک هایش اجازه نداد سرازیر شوند . به علامت موافقت از بندی خواست جلوتر بیاید بندی در حالی که می خندید و به اطراف نگاه می کرد جلوتر آمد اما جانب احتیاط را هم از دست نداد. همیشه با خودش تبر تیزی حمل می کرد و این بار هم با یک دست عکس امام را گرفته بود و با دست دیگر دسته تبر را در دست می فشرد. یونس تبر را در دست بندی می دید، گاهی به آن نگاه می کرد و گاهی به عکس امام تا اینکه بندی به مقابلش رسید، عکس را جلوی او گرفت و گفت :

-خوب حالا کاری که گفتم بکن!

یونس با اشاره چشم او را به جلو دعوت کرد و او هم در حالی که دسته ی تبر را این بار محکم تر به دست می فشرد کمی جلوتر آمد. ولوله ای در اهالی روستا وحزبی ها برپا شد . همه با یکدگر حرف می زدند و منتظر نتیجه ی کار بودند. پایان این بازی یا مرگ بود یا آزادی!اما نتیجه برای هیچ کس روشن نبود. یک تصمیم به آزادی ختم می شد و تصمیم دیگر جاده ی مرگ را هموار می ساخت و در این شرایط تصمیم گیری چه دشوار می نمود. وقتی احمد بندی درست در چند میلی متری یونس قرار گرفت ، جمعیت ناگهان سکوت کرد. گویی همگی ناگهان ، مجسمه های سنگی تبدیل شده بودند. هیچ صدایی از هیچ کس بیرون نمی آمد و فقط گاه گاه صدای نفس ها که به شماره افتاده بود به گوش می رسید. یونس به عکس امام خیره شده بود، وقتی بندی فریاد کشید:

-حالا!!

    در یک لحظه صورت کثیف بندی ، با آب دهان یونس صفاری آشنا شد و در جمع و با خفت و خواری قدمی به عقب گذاشت ، اما ناگهان برگشت و وقتی لبخند پیروزمندانه یونس را دید وتمسخر وخنده ی اهالی وهم حزبی ها را مشاهده کرد در کمال جنون و دیوانگی با تبر سر یونس را نشانه رفت ودر یک چشم بر هم زدن سر یونس صفاری بود که به دو نیم می شد و خون بود که از بالا به پایین راه باز می کرد و پیکر زیبایی بود که خم می شد ، تا می خورد و بر زمین می افتاد و شهادتی بود که از راه می رسید.

   این شهادت هم در ادامه ی شهادت مهدی امینی و یاران با وفایش در دارلک و گوگ تپه بود و همین شهادت ها بود که طومار جنایت قاسملو ودارودسته اش رادر کردستان وآذربایجان غربی برای همیشه درهم پیچید و صبح پیروزی را نوید داد، پیروزی که آرامش وامنیت را برای این منطقه به ارمغان آورد. روستای دارلک و گوگ تپه ومنطقه حکی تا همیشه تاریخ خاطره رشادت و شهادت مردان آذربایجان را فراموش نخواهد کرد و آن را برای ابد زنده نگه خواهد داشت.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از شهدای کردستان، شهید یونس صفاری، محبت امام خمینی، یونس صفاری قهرمان،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 10 آبان 1393

خاطره 16: خاطره از شهید یونس مظهر صفاری

تازه به سن بلوغ رسیده بود . برای حفظ اسلام  احساس تکلیف می کرد و به عملیات سپاه ارومیه می رفت و به صورت نیمه فعال با بچه های عملیات به امور نگهبانی و  شرکت در حمله به ضد انقلاب دمکرات مناطق کردی همت می کرد . در عملیات پاکسازی مناطق هشتیان و سرو به فرماندهی شهید مهدی باکری شرکت کرد و در حین حرکت به سمت مرز در یکی از جاده ها مورد کمین ضد انقلاب قرار گرفت ولی با زبردستی راننده وانت تویوتا که در پشت وانت سوار بودند سرعت را کم نکرده و با حرکت همراه شلیک از پشت وانت توسط یونس و بقیه رزمندگان اسلام توانستند از کمین دشمن جان سالم بدر برند. در این درگیری شهید یونس صفاری از ناحیه کتف مورد اصابت سطحی  گلوله قرار گرفت که خیلی آسیب به او نرسید.  سرانجام این شهید عزیز پس از دو سال فعالیت شبانه روزی در جبهه های کردستان در تاریخ 2/6/1360 در منطقه 14 شهید سیلوانا در روستای حکی ارومیه به طرز وحشتناکی توسط حزب تروریست و شکنجه گر منحله دمکرات کردستان پس از تحمل شکنجه های فراوان به همراه 13 همرزم شهیدش به ملکوت اعلی پیوست روحش شاد و راهش مستدام باد.





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 16: خاطره از شهید یونس مظهر صفاری، خاطره از دفاع مقدس، خاطره از شهدای کردستان،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 شهریور 1393





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic