پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

خاطره اول:نمازی که ....

تو پایگاه کانی باغ (پسوه) و توی سنگر ی که برای مسجد در نظر گرفته شده بود پشت سر یکی از بچه ها قامت بستیم و نماز مغرب رو شروع به خوندن کردیم که صدای تیر اندازی بی امان نگهبان ها شروع شد . تا اون موقع سابقه نداشت که نگهبانا تو هیچ زمانی تیراندازی کنند . سجده اول رو که به جا آوردیم شدت تیر اندازی هم بیشتر شد فرمانده که صف اول نماز بود نمازش رو شکست و از نمازخونه با عجله بیرون رفت . تو سجده دوم بودیم که صدای یکی از سربازان شنیده شد که داد می زد بچه ها جناب سروان می گه زودتر بیان به پایگاه حمله شده .رکعت بعدی هم با عجله خونده شد و همه سراسیمه بیرون زدیم . صدای شلیک خمپاره و توپ هم که از مقر توپخانه خودی شلیک می شد و به اطراف پایگاه اصابت می کرد حمله رو خیلی جدی نشون می داد . وقتی خودم رو به حمید تیرانداز کالیبر 50 رسوندم در حالیکه مدام شلیک می کرد گفت : از روی جمیلان یه مسلسل هست که باید اونو خاموش کنم والا تک تک بچه ها رو می زنه . گفتم مشکلی نداری گفت نه فقط بگین فشنگ برسونن .با عجله خودمو به سنگر اسلحه خونه و مهمات رسوندم وضعیت شلوغ شده بود از اسلحه دار خواستم یه جعبه فشنگ کالیبر 50 زودتر به سنگر کالیبر ببرند و حمید رو تقویت کنند .پایگاه صید آباد که سمت چپ ما بود بدتر از ما ، درگیر پاسخ حمله به گروهک ها قرار گرفته بودند و اونا هم حسابی داشتند از پایگاه خودشون دفاع می کردند .سعی کردم به سنگرهای دور پایگاه سر بزنم تا هم سربازا روحیه بگیرن و هم وضعیت حمله کننده ها رو بدونم .نیروهای حمله کننده با لباس سیاه از تاریکی شب استفاده کرده بودند و خودشون رو به نزدیکی های پایگاه رسونده بودند ولی هشیاری نگهبانهای پایگاه اونا رو به عقب رونده بود ولی دست بردار نبودند .به سنگر یکی از بچه های لر که رسیدم دیدم داره با صدای بلند آواز می خونه و مدام به سمت دشمن شلیک می کنه . دستی به پشتش زدم و گفتم چه خبر ؟! حالا چه وقت خوندنه ؟!گفت : بخدا روحیه شون رو بردیم زیر صفر اگر کمی شل می جنبیدیم الان پایگاه رو گرفته بودن .گفتم دستت درد نکنه خدا خیرت بده با این روحیه خوبت .خلاصه درگیری ها  تا ساعت 10 و ربع شب ادامه داشت و بعد از اون ، هم پایگاه صید آباد آروم شد و هم پایگاه ما .فرمانده پایگاه وقتی کاملا خیالش از درگیری راحت شد بچه ها رو برای خوندن نمازعشاء به نمازخونه دعوت کرد و بعد ازاینکه نماز رو با جماعت با ما خوند نماز شکستش رو هم بجا آورد و گفت : بچه ها امشب خیلی گل کاشتید دست همه تون درد نکنه ولی بازم باید هشیار باشید ممکنه دشمن دوباره حمله کنه . من علاوه بر نظارت پایگاه همش با بیسیم با پادگان در ارتباط بودم هدف اونا گرفتن پایگاه صید آباد بود که بحمد الله موفق نشدند حمله به ما هم برای این بود که نتونیم به پایگاه صید اباد کمک کنیم  که با هشیاری خوب شما دشمن با تلفات زیاد مجبور به عقب نشینی شد. وضعیت در پایگاه صید آباد  بحرانی تره و چند نفر ازسربازا زخمی شدند . امشب کاملا با هشیاری و مراقبت کامل تو سنگرها باشید  تعداد نگهبانها رو دوبرابر کنید .شما چون ایمان دارید مطمئن باشید که همیشه پیروزید .خلاصه اون شب هم گذشت و دشمن دیگه هیچوقت جرات حمله به پایگاه رو به خودش نداد. منبع از کتاب: کتاب "خرمشهر پایتخت جنگ " .





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره از نبرد کردستان، خاطره از دفاع مقدس، خاطره از پسوه،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 آذر 1393

خاطره 19:  پای سوخته

زمستان سردی بود . برف همه جای کوچه را پوشانده بود. بچه های محل سرسره بازی می کردند و گاهاً لیز می خوردند و لباسهایشان خیس می شد. در این میان شهید یونس صفاری گفت بچه ها من می رم هیزم میارم، آتش روشن کنیم هم گرممان بشود هم شلوارمان را خشک کنیم. چون سن کمی داشت برای شعله ور کردن آتش از نفت استفاده کرد. در اثر عجله و برای فرار از  شعله،  نفت به شلوارش ریخت.  حالا مشکل دو تا شد، هم شلوار خیس آب و هم شلوار خیس نفت. به همین جهت نزدیک آتش  آمد تا شلوار خیس توی پایش را خشک کند؛ غافل از آنکه آتش به شلوار رسید و در اثر بخار نفت شلوار هم به سرعت مشتعل  شد تا خواست شلوار را از پایش در آورد پایش به کلی سوخت. بچه ها تا رسیدند کمک کنند کار از کار گذشته بود . 6 ماه طول کشید تا جراحت سوختگی پا ترمیم شود. ولی وقتی در جبهه کردستان در سال 2/6/1361 او را شهید کردند(در روستای حکی ارومیه به دست ضد انقلاب حزب منحله دمکرات) و جلادان کرودل  پس از شکنجه های فراوان، تمام صورتش را با تبر و ... از بین بردند؛ او را از پای سوخته اش شناختیم!! روحش شاد و  مرامش پایدار باد.  منبع: مجید صفاری 6/6/1393





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 19: پای سوخته، خاطره از شهید یونس صفاری، خاطره از نبرد کردستان،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 شهریور 1393





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو