پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره دفاع مقدس، قرائت قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 20 آذر 1393

خاطرات نادر بذری

گفت وگو و تدوین : حسن شیردل و حسین شیردل

چاپ و صحافی : سازمان چاپ نهال

چاپ دوم : 1389

شماره کتاب شناسی ملی : 1566087

 

من با دو برادر بزرگترم دو فرق داشتم یکی اینکه آنها از من بزرگتر بودند و دیگر  آنکه می جنگیدند و من نمی جنگیدم .

سال 1360 چند ماهی از سیزده سالگی ام می گذشت و چندین با رفته بودم اعزام نیرو وقتی می رفتم مسئول اعزام نیرو به قد و قیافه ام نگاه می کرد و می خندید هنوز قیافه اش زا که لب هایش تا بنا گوش باز می شد فراموش نکرده ام .

اوایل سال 1361 مسئول اعزام عوض شد اسمش را هنوز به خاطر دارم آقای محمدیان با این تعویض هم خاطرم جمع نشد بهترین کا این بود با برادر هایم صحبت کنم جعفر برادر بزرگترم بود و اولین انتخابم با جعفر سر صحبت را باز کردم به او گفتم : تو می خوام بیام جبهه تا این حرف را زدم لبخندی زد و گفت : تو می خوای بری جبهه چه کار کنی ؟ تو خیلی بچه ای جنگ مگه بچه بازیه ؟

اما گوشم به این حرف ها بدهکار نبود اصرار های من جعفر را کلافه کرد وگفت: باشه پس بیا بریم .

هر دو برادرم پاسدار بودند و بچه های اعزام نیرو را می شناختند هر که می خواست برای اولین بار اعرزام بشود می رفت آموزشی و بعد هم کردستان این اعزام مجددی ها بودند که می رفتند جنوب جعفر به من گفت : هر جا رفتی و هر وقت درباره اعزامت سوال کردن بگو اعزام مجددی ام !

در حالی که من اصلا نمی دانستم کلمه مجدد یعنی چه ؟گفتم :داداش مجدد یعنی چه ؟ و او معنایش را گفت . آن زمان اختیام بیشتر دست جعفر بود پدر و مادرم هم هر چه برادرم می گفت حرفی نداشتند البته به خاطر لج بازی های من پدر و مادرم هم تسلیم شده بودند به جعفر می گفتند: ما که نتونستیم جلو شما رو بگیریم نادر دیگه با شما .

وقتی می خواستیم برویم برای نام نویسی رفتم و از پسر عمویم (علی) شناسنامه اش را گرفتم باز می ترسیدم نکند با وجود جعفر مرا نفرستند جبهه آخر پسر عمویم علی از من بزرگتر بود من هم اسمم در شناسنامه نادر علی بذری است به هر حال نمی توانستم قیافه ام را دست کاری و یا قدم را بلند تر کنم .

وارد سپاه شدیم از اول تا آخر باهمه سلام و علیک می کرد من هم که کیفم کوک کوک بود تا اینکه مقابل میز مسئول اعزام ایستادیم سلام کرد خودکار او را گرفت دفترش را برگرداند و اسم مرا نوشت کارش که تمام شد مسئول اعزام نیرو نگاهی به من انداخت و گفت : اینه ؟ آره اینه ولش کن اشکالی نداره ! به زور آب دهانم را قورت دادم قلبم چنان می زد که فکر می کردم حالاست از دهانم بپرد بیرون و جعفر قلبم را که افتاده روی میز مسئول اعزام ببیند ! ولی همه چیز حل شده بود و من اضطراب بیخود داشتم تا زمنان اعزام روز و شب نداشتم تا اینکه صبح روز اعزام رسید جعفر یک اسلحه از سپاه گرفته بود مرا کشید کنار ودر عرص دو سه دقیقه اسلحه را یادم داد این ماشه و این هم ضامنش این جوری هم مسلح می شه ولی دگیر وقت نشد که باز و بسته کردن اسلحه را یادم بدهد به صف شدیم یک بنده خدایی هم بازرس بود مثلا آمده بود نیرو ها را ببیند که بچه ها از لحاظ شرایط روحی و سنی به درد جنگ می خورند یا نه ؟ ارزیابی می کرد من این را فهمیده بودم وقتی آمده بود به همه نگاه می کرد و از بعضی ها هم سوال می کرد من هم رفته بودم وسط جمعیت تا آقای بازرس مرا نبیند . جعفر رفت و به آقای بازرس سفارش مرا کرد او هم مرا خواست و من رفتم جلو با هم قلبم همان طور نزدیک بود از دهنم بزند بیرون این بار دیگر می افتاد توی دست های آقای بازرس  تا مرا دید به جعفر گفت :بابا این گیر می افته ! اینجا بی خیال بشیم رامسر گیر می دن برگشتش می دن.از رامسر رد بشه تهران و می خواد چه کار کنه ؟

جعفر گفت : حالا بزار از اینجا بره بقیه اش ان شاء الله درست می شه ! آخرین لحظه که شوار اتوبوس ها می شدیم گفت :بازم دارم می گم هر جا گیر افتادی بگو اعزام مجددی هستم قبلا غرب بودم . جعفر مرا به دو تا از رفقایش سپرد آقا ید الله تقی پور و آقا باب الله اسد نیا من هم از آنها و از بقیه کوچک تر بودم شاید اختلاف سنی ام با کوچک ترین فرد قبل از خودم پنج یا شش سال بود .

وقتی سوار اتوبوس ها شدیم بی اختیار گریه می کردم آقا ید الله و آقا باب الله هم بودند می خندیدند در بین گریه شوق دلهره هم داشتم مدام جمله بازرس در ذهنم تداعی می شد اون گیر می افته یا رامسر یا تهران ! دل گرم هم بودم اصلا یک طوری خودم را به آقا یدالله و آقا باب الله چسبانده بودم دلم می خواست اصلا اتوبوس نایستد و مرا مستقیم ببرد وسط جنوب همان جایی که جنگ است اما باهمان ذهن کودکی به همان چه می خواستم رسیده بودم گویی یک موفقیت به اصطلاح معنوی بود حالا می خواستم بروم برای کشورم بجنگم کشوری که مورد هجوم قرار گرفته بود ما جنگ طلب نبودیم دفاع کردن که اشکالی ندارد حتما شروع یک جنگ اشتباه است و اشکال دارد بالاخره باید دفاع کرد مشروعیتش هم این بود که می خواستیم دفاع کنیم باید جلوی بیگانه ها ایستادگی می کردیم .

حس شهادت طلبی دخیل شد حس ایثارگری بوی خاک میهن خاطراتی که برادر هایم از غرب گفته بودند مثل اینکه یک کاروانی به راه افتاده بود واحساس می کردم حالا دارم جا می مانم این ها حرف های برادرهایم بود که می شنیدم در من هم تاثیر گذاشته بود پاییز بود دو تا اتوبوس از نیرو های تازه نفس وارد پادگان رامسر شدند ناهار دادند وغروب هم گروهان بندی کردند آنجا هم یک بازرس یا یک ارزیاب آمد وقتی او را از دور دیدم صورتم سرخ شده بود سعی کردم روی سینه پایم بایستم تا قدم بلندتر شود اما مگر می شد نیم ساعت این طور بایستم هر پنج دقیقه پایم را می گذاشتم پایین دوباره می رفتم بالا بچه های دور و بر هم متوجه شدند شاید خنده شان گرفته بود.

نمی دانم اما این روی سینه پا ایستادن و دوباره پایین آمد و تقلا کردن بازرس را متوجه من کرد آمد به طرفم . یا خدا سرم را انداخته بودم پایین انگار نه انگار که او دارد به طرم می آید چند نفر مانده به من آن طرف تر گفت : پسر بیا بیرون ببینم ! دست و پایم می لرزید  هول شده بودم همان طور که داشتم خودم را از صف جدا می کردم یکی از رفقای برادرم گفت : بگو اعزام جدیدم ! سرم را تکان دادم و نزدیک بازرس شدم سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم  هب نظرم خیلی خشن می آمد تو اعزام مجددی هستی ؟آره تو اعزام مجددی خوب آره قبلا کجا بودی رفتم غرب غرب بودم تو رفتی غرب آره

تاکید مرا که دید کمی شک کرد به یقینی که داشت تو واقعا اعزام مجددی هستی ؟ من هم مثل نواری که هی تکرار کند گفتم آره  تا خواست حرف دیگری بزند پریدم وسط حرفش و گفتم : اعزام مجددی ام دیگر قیافه اش یکی طوری بود از آن هایی اصلا در ذهنش نمی ماند کمی اخم کرد یکی از ابروهایش را بالا و پایین داد معلوم بود بین دو تا چیز مانده اصلا از قیافه اش نمی توانستم بفهمم فهمید راستش را گفته یا نه ؟ حالا جنگ بود ما هم به این خیال یک کلاه شرعی سر خودمان می گذاشتیم که اشکال نداره گفت : برو توی صف برو اشکال نداره اعزام مجددی و برگشت در حال برگشت یک نفر که با او ایستاده بود و معلوم بود خودش را نخود توی آش کرده گفت : چرا فرستادیش تو صف ؟بفرستش بابل بازرس گفت : اعزام مجدده ! گفت : اعزام مجدده ؟ و با تعجب به سر تا پای من نگاهی انداخت من هم به نگاه او توجعی نکردم و رفتم سر جایم ایستادم یک نفس راحت کشیدم آنجا برای ما هم سخنرانی کردند : آقایان توجه داشته باشید مواظب باشید بچه های کم سن و سالی بین شما هستند که اعزام مجددی اند اما شما هوای این ها را داشته باشید ای خا اینا چرا ول معامله نیستند این گیر دادن ها بدجوری داشت حالم را می گرفت یک شب را در آنجا خوابیدم صبح فردا چندین اتوبوس به صف شده بودند تا بچه ها را سوار کنند فقط هم بچه های همشهری بابلی نبودند از قائم شهر ساری بابلسر آمل چالوس حتی بچه های گیلان هم بین ما بودند.

در پادگان رامسر یک دست لباس نو بسیجی به ما داده بودند عصر فردا ما را بردند به پادگان اما حسین تهران شب رسیدیم پادگان نزدیک میدان پیروزی میدان اسب دوانی باید یک شب دیگر هم در پادگان امام حسین می ماندیم .ظهر فردا صف طویل غذای پادگان گرسنگی آدم را چند برابر می کرد تا اینجا فقط حواسم به این بود لباس های نویی که در رامسر به ما دادند کثیف نشود به هر کدام از بچه ها یک یغلاوی تحویل دادند که امانتی بود و باید بر می گرداندیم .

تنها رفقایم هم آقا ید الله و آقا باب الله بودند اما چون آنها سن شان خیلی بیشتر از من بود کنارشان ساکت می ماندم و حرفی نمی زدم آنها با شوخی می کردند و می خندیدند .نماز می خواندند و من چقدر آرزو می کردم که این چند روزه بزرگتر بشوم و شبیه آنها احساس تنهایی می کردم اما آمده بودم جبهه همه چیز تمام شده بود مثل بقیه رفتم سر صف غذا یک ساعتی طول کشید تا غذایمان را بگیریم البته صف غذا هم بهانه ای بود برای بچه ها که به اصطلاح کمی حال کنند و بگویند و بخندند مثلا یکی که دوستش را عقب تر می دید  صف اش را ول می کرد و می رفت پیش آنها می ایستاد یا یکی می گفت برادر گشنمه اجازه می دی جلو تر برم ؟ و بی قید و شرط می رفتند جلو من در میان خنده و حرف های آنها مانده بودم که این ها چه کار دارند می کنند وقتی غذا را گرفتم دیدم برنجی است که عدسی های سفتی دارد عدس پلو خودمان اما آنجا اسم دیگری اشت ساچمه پلو از همان جا فهمیدیم و اسمش را یاد گرفتم شام هم به ما کالباس دادند با گوجه فرنگی غذای سبک و ساده مقداری هم نان داده بودند که اگر بچه ها از غذا سیر نشدند حداقل نان سیرشان کند.

آن شب هوا خیلی سرد شد می لرزیدم آنقدر که به ما پتو اضافی دادند در پادگان امام حسین دو سه باری به صف ایستادیم اما کسی نیامد جلو که به قول معروف ارزیابی کند از تهران با قطار به طرف اهواز حرکت کردیم دیگر خلاص شدم نفسم راحت می آ»د و می رفت کم کم سر ذوق آمدم حتی آقا ید الله و آقا باب الله هم فهمیدند که من تغییر کرده ام واگن های قطار همدیگر را می کشیدند و من بوی جنوب را لحظه به لحظه بیشتر حس می کردم قم اراک دورود کویر ها ،دشت ها ...

برادرم جعفر آن روز ها در بابل بود ناصر هم لشکر بود در پادگان شهید بهشتی اهواز یکی دو ماهی می شد که برادرم ناصر را ندیده بودم تمام راه دیگر  به آن لباس نویی که داده بودند فکر نمی کردم گرچه هی می تکاندمشان ولی به یاد ناصر بودم که حالا اگر مرا با این لباس نو وقیافه بسیجی ببیند چقدر جا می خورد در بین را مات منظره پشت شیشه های قطار می شدم می خواستیم برویم اهواز اسم اهواز مقابل اسم جبهه برایم می ایستاد یعنی اهواز مساوی جبهه وقتی به اهواز رسیدیم با تعجب دیدم همه لباس شخصی دارند خدایا مگه ما نیومدیم جبهه خوب چرا اینها لباس شخصی پوشیدن؟ به ما اعلام کردن ما را می بریم پادگان شهید بهشتی من از قبل می دانستم ناصر انجا است نمی توانستم توی اتوبوس بنشینم دست و پایم می لرزید اگر تا حالا حرف می زدم الان حرف هایم یک طور دیگر شده بود احساسی تر شده بود .

دقیقا همین حال را داشتم نمای دور شهر اهواز را به یاد دارم خیلی جالب بود خود شهر اهواز که از آن گذشتیم و حالا هم منتظر دیدن پادگان شهید بهشتی و ناصر که با بودنش به نظرم می آمد که آنجا را بهشتی تر کرده بود به پایگاه رسیدیم اتاقک هایی داشت بیشتر شبیه منازل مردم بود سوییت مانند مست چپ پایگاه هم 70 تا 80 توالت داشت که پشت سر هم ردیف شده بود من در مسجد یا مکان های عمومی توالت دیده بودم نه این همه توالت تا آنجا را دیدم گفتم : اینها دیگه چی اند ؟ اصلا تعجب کرده بودم یکی از بچه ها که کنارم ایستاده بود گفت: توالت گفتم : تا اونجا همه توالت اه ...

بعدها فهمیدم این همه توالت لازم است چون با این همه بچه ها به صف می ایستادند در همان بدو ورود دنبال برادرم می گشتم از هر کسی قیافه اش می خورد ناصر را بشناسد می پرسیدم :آقا ناصر بذری رو ندیدین؟ از یکی که معلوم بود از بچه های سپاه پایگاه است پرسیدم : آقا ناصر بذری رو ندیدین ؟ از یکی که معلوم بود از بچه های سپاه پایگاه است پرسیدم آقا بذری رو ندیدین بذری؟ اتاق های اون طرف رو نگاه کن بچه کجاست بابل ؟ بچه های امل و بابل و ساری اونجا هستن  و با دست به یکسری از اتاق ها اشاره کرد قدم هایم را تند تر کردم به اتاق ها که رسیدم دوباره از یکی پرسیدم آقا ببخشید بذری رو ندیدین گفتن ناصر ؟ با خوشحالی گفتم : آره ناصر بذری چیکارش دارین گفتم کارش دارم برادرمه ! نگاهی به من کرد حتما می خواست قیافم را با قیافه ناصر تطبیق بدهد گفت : برادرت آره ناصر که صدای ما دو نفر را شنید از اتاق بیرون آمد تا ناصر را دیدم با هیبت لباس سپاهی اشکم در آمد و پریدم توی بغلم دقایقی را گریه کردم آخر ناصر را اصلا هر دو تا داداش هایم را خیلی دوست داشتم ناصر هم اشکهایش در آمده بود سعی می کرد اشکش را نشان ندهد آن روز ها ناصر 18 سالش می شد بعد مرا برد به اتاقش در حلی که کنارم ایستاده بود و دستش را دور گردنم بود و با آن لباس بسیجی من و پاسداری اون خیلی به هم می آمدیم وقتی مرا به بچه های همکارش معرفی می کرد خیلی خجالت می کشیدم اولین سوالی که همکارانش می پرسیدن که این بود که این دیگه از کجا اومد از قبل هم جعفر به او زنگ زده بود می دانست من و سر وکله ام پیدا می شود هنوز از دیدن ناصر سیر نشده بودم که گفت نادر برو تو گردانت غذا بخور یک سیب هم به من داد سیب را محکم چسبیده بودم  و به آن نگاه می کردم گرسنه بودم اما دلم نمی آمد فقط نگه دارم یک گاز محکم به سیب زدم شب شده بود که ناصر آمد پیش و گفت : نادر تو گردانت بمان گردان قراره فردا شب بره خط مقدم پیش بچه ها بمون زیاد نمی توانست پیشم بماند چون کلی جلسه و کار داشت رفت همان شب  و آمدند و ما را جمع کردند قرار شده بود آقای آهنگران بیاید و بخواند ما هم سریع با شور و شوق جمع شدیم آن شب هم آمد وکلی مداحی کرد من اولین باری بود که آقای آهنگران را از نزدیک دیدم آن شب شعری خواند که هیچ وقت از ذهنم نرفت یا رب شهیدان در شهادت چه دیدید از ما گریزان سوی مبعود پرکشیدند چنین چیزی بود با این شعر سینه زنی کردیم آهنگ خاصی داشت بچه ها با گریه به سینه هایشان می کوبیدند روضیه خوانی هم  کرد همدلی در آن بین واقعا غوغا می کرد

 بیشتر بچه ها فقط صدای آهنگران را در نوار ها شنیده بودند ولی حالا خودش ایستاده بود و جلوی ما در حال مداحی بود واقعا درک کردم که ما بچه های جنگیم خیلی به خودم می نازیدم که آره ما رزمنده ایم دیگه آنهگران و آن  جلسه خیلی روحیه مان را بالا برد و تقویت کرد آن شب بعد از مداحی هم یک پذیرایی مختصری هم شدیم میوه ای بود و بعد گفتند آقایون زودتر بخوابید فردا شب با شما کار داریم بعد از جلسه پذیرایی ناصر آمد پیشم و گفت میای پیش من بخوابی در حالی که دوست داشتم شب پیش ناصر بخوابم گفتم نمی دونم ناصر انگار که صلاح من را می خواهد گفت : پس پیش بچه ها بمون منظور از بچه ها آقا ید الله و آقا باب الله و چند نفر دیگر بودند که در همین روز ها با هم کمی ارتباط بر قرار کردیم و با هم حرف می زدیم چند تا از بچه های گیلان بودند فاصله سنی ما نیز زیاد نبود در هر حال من کوچک ترین فرد گردان بودم این مشخص بود به طوری که هنگام تحویل اسلحه در بین این همه فقط یک نفر کلاش تاشو تحویل گرفت که آن هم من بودم و بقیه اسلحه قنداق دار تحویل داده شد این جا هم سر و کله بازرسی پیدا نشد فردای آن روز تجهیزاتمان را کاملتر کردند کلاه آهنی کوله پشتی قمقمه نارنجک بند همایل همه و همه را به ما دادند شدیم کامل یک مرد جنگی و من هم کلی عشق می کردم از اینکه یک نارنجک واقعی دارم یک قمقمه دارم کلاه خودی که برای سرم بزرگ است و لق می زند پوتینی که دارم مال خودم است ما را سوار کامیون های بزرگ کردم اما نمی دانستیم قرار است کجا ها برویم و کدام خط مقدم را تحویل بگیریم .

 





نوع مطلب :
برچسب ها : جبهه، خاطره دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 آذر 1393




نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره دفاع مقدس، شهید بقایی،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 28 آبان 1393

زندگی در مه

تابستان 67 به نوعی بیماری دچار شدم كه تلاش دكتر خودی ، برادر مسعود مولودی ، به دلیل نبود امكانات به جایی نرسید.به اجبار به بیمارستان صلاح الدین اعزام شدم .سرپایی معاینه ام كرد و با چند قرص و كپسول هم بازگشتم .24 ساعت بعد حالم چنان وخیم شد كه همه نگران شدن .حاج آق ابوترابی هم بالای سرم آمد.به یكی از دوستان كه نشانی خانه ام را بلد بود سفارشهایی میكردم .به امر حاج آقا ، ارشد آسایشگاه سرو صدا را ه انداخت و به مسئول اردوگاه گفت : اگر این اسیر بمیرد ، مقصر شما هستید كه در اعزام او به بیمازستان كوتاهی كردید...

رفت و ساعتی بعد ، از پیش سرهنگ فرمانده بازگشت ؛با دست پر .اجازه ی اعزام داده بود .پیش ا ز طلوع آفتاب ، سرباز ی در آسایشگاه را گشود و گفت ( فلانی برای اعزام به بیمارستان، بیاید بیرون)

نمیتوانستم راه بروم .دوستان تا دم در مرا می آوردند.از آنجا تا آمبولانس هم پنجاه متری راه بود .سربازی ، حسین نام ، گفت : بگذریدش كول من ...

دم آمبولانس كه رسیدیم یكی از سه مامور حفاظت تا چشمش به منظره ی آمدن ما افتاد فریاد زد : بیندازش پایین ، این دشمن است .

حسین گفت : این عموی من است

داخل آمبولانس شدم . جوانترین مامور همراه ، شئلان نام داشت بی ادب و هرزه گو ؛ دومی ، سی ساله ، عطاله بود كه حیف آن اسم زیبا و صد رحمت به اولی ؛ و سومی حسن كه از آن دو بهتر بود .به بیمارستان رسیدیم  گوشه ی راهرویی ایستادیم.حسین و عطا به شئلان گفتند (همین جا مراقبش باش تا ما رئیس را ببینیم )

نمیتوانستم روی پا بایستم ؛ ناچار كنار دیوار دراز كشیدم . اسارت  ما از رنگ و شكل لباسمان پیدا بود ؛ اما شئلان به هركس كه میگذشت میگفت ( هذا عدو ، هذا اسیر ، هذا جند الخمینی...)

یكی خوشحال ، یكی غمناك و یكی بی تفاوت می شنید و می گذشت .

حسین و عطا برگشتند . باهم را افتادیم تا انتهای راهرو طبقه ی دوم . افتان و خیزان می رفتم .حسین گاهی دستی می گرفت. اتاقی در بیمارستان ، مخصوص افسران اسیر بود؛ اما ما هنوز اتاقی نداشتیم .در اتاق بیماران خودشان هم ما را بستری نمیكردند. من اولین بیمار بستری اردوگاه تازه تاسیس خودمان بودم . مسئول اتاقكی در انتهای راهرو آمد ، ‌قفل در را گشود ،  قدری خرت و پرت آنجا را برداشت و اجازه ی ورود داد.داخل شدیم .شئلان گفت : اتاق را جارو بزن ،‌تمیز شود! حسین گفت : اینكه بیمار است.

خودش رفت و مستخدم بیمارستان را آورد . اتاق تمیز شد.روی تنها تخت فلزی اتاق ولو شدم. دو دستم را با دستبند به لوله های اطراف  تخت قفل كردند. حسین گفت : ( این بابا خودش دارد می میرد برای چه قفل                   می زنید) عطا گفت اینها رو این طوری نبین !

30 : 10 صبح دستهایم را باز كردند و گفتند : (آماده باش، دكتر برای معاینه می آید)

چند دقیقه بعد رئیس بیمارستان همراه با شش نفر دیگر وارد اتاقك شدند، وی پنج دقیقه برای همراهنش صحبت كرد . چیزی از صحبتهایش متوجه نشدم ؛ اما او كه رفت دكتر خیلی جدی و فعال به معاینه سرگرم شد.

ده روز از ورودم به بیمارستان گذشت دیگر خوب شده بود م . اما در طول آن ده روز وظیفه داشتم ظروف غذا را بشویم و اتاق را تمیز كنم . عطا و شئلان هم گذشته از جیره ی خودشان، ماست و چای سهمیه ی مرا هم می خوردند. آزارشان هم پیوسته گریبانگیرم بود .حسین اما گاهی در اتاقك را می گشود تا رفت و آمد این و آن را ببینم و دلم كمی باز شود. دیدن بچه های كوچك در آن زنجیرگاه كمی روحم را نوازش می داد.

  منبع: مرادی- یعقوب نام كتاب: زندگی در مه- انتشارات سوره مهر 1385





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره دفاع مقدس، خاطره در اسارت،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 28 آبان 1393

خاطره 14: نمازبدون تیمم                                             

ﺷﻠﻤﭽﻪ ﺑـﻮد و ﻋﻤﻠﻴـﺎت آزادﺳـﺎزی ﺧﺮﻣـﺸﻬﺮ و روز1361/2/  19 از ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺞ ﺻﺒﺢ در ﻣﺤﺎﺻﺮة ﻋﺮاﻗﻲﻫـﺎ ﻗـﺮارﮔـﺮﻓﺘﻴﻢ ﺧﺎﻛﺮﻳﺰﻫـﺎی ﻧﻌـﻞاﺳﺒﻲ دور ﻣﺎ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد. از ﻫﻴﭻ ﻃﺮف در اﻣﺎن ﻧﺒـﻮدﻳﻢ. آﻏـﺎز ﻣﺤﺎﺻـﺮه ﺑﻮد ﻛﻪ زﺧﻤﻲﺷﺪم و زﺧﻢﻫﺎﻳﻢ ﻳﻜﻲ ﭘﺲ از دﻳﮕﺮی اﻓﺰاﻳﺶم ی ﻳﺎﻓﺖ. ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻣﻲآﻣﺪ ﮔﺮﻣﺎ ﺳﻮزاﻧﻨﺪهﺗﺮ ﻣـﻲﺷـﺪ. ﺑﭽـﻪﻫـﺎﻳﻲ ﻛـﻪ در ﺟﻠﻮی ﺧﺎﻛﺮﻳﺰ ﺑﻮدﻧﺪ و ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ ﻋﻘبﻧﺸﻴﻨﻲﻛﻨﻨﺪ، ﺷﻬﻴﺪشدند. ﺑﺎ ﻫﻤﺎن وﺿﻌﻴﺖ ﻧﺎﻣﻨﺎﺳﺒﻢ ﺳﻴﻨﻪﺧﻴﺰ می رﻓﺘﻢ ﺗـﺎ ﺑـﻪ ﺻـﺪای ﺑﭽـﻪﻫـﺎی ﻣﺠﺮوح ﺟﻮاب ﺑﺪﻫﻢ. ﺑﻌﻀﻲ ﻃﻠﺐ آب ﻣﻲﻛﺮدﻧـﺪ . ﺑﻌـﻀﻲ دﻳﮕـﺮ ﺟﻬـﺖ ﺑﺴﺘﻦ زﺧﻢﻫﺎﻳﺸﺎن ﻛﻤﻚﻣﻲﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ. زﻣﺎن ﺑـﻪ ﺳـﺨﺘﻲ و ﻛﻨـﺪی ﺳـﭙﺮیﻣﻲﺷﺪ. ﺑﺎرﻫﺎ در اﻳﻦ ﻣﺪت ﺑﺮ اﺛﺮ ﮔﻠﻮﻟﻪﻫﺎی ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺗﺎﻧﻚوﻣﻮج اﻧﻔﺠﺎری ﻛﻪ اﻳﺠﺎد ﻣﻲﻛﺮد ﺑﻲﻫﻮشﺷﺪم اﻣﺎ ﻫﺮ وﻗﺖ ﺑﻪ ﻫـﻮش ﻣـﻲآﻣـﺪم ﻣﺠـﺪدا ﺣﺮﻛﺖ را آﻏﺎز ﻣﻲﻛﺮدم؛ ﮔﺮ ﭼﻪ ﻛﻮﭼﻚﺗﺮﻳﻦ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎ ﮔﻠﻮﻟﻪ ﭘﺎﺳﺦ داده ﻣﻲﺷﺪ  . از ﺑﺲ ﺷﻬﺪا و ﻣﺠﺮوﺣﻴﻦ را ﺟﺎﺑﻪﺟـﺎ ﻛـﺮدهﺑـﻮدم از ﻣـﻮی ﺳـﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ ﻟﺒﺎسﻫﺎﻳﻢ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﻧﻲ ﺷﺪه ﺑﻮد ﺷﺎﻳﺪ اﮔﺮ در آن ﺣﺎل ﺑـﻲﻫـﻮش میﺷﺪم ﻛﺴﻲ ﺑﺎور نمی کرد زنده ام ﻳﻚﺑﺎر ﻛﻪ ﺑﻲﻫﻮش ﺷﺪه ﺑﻮدم ﺣﺲ ﻛﺮدم ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﻣﺮا ﻣـﻲﺳـﻮزاﻧﺪ. ﭼﺸﻢﻫﺎﻳﻢ را ﺑﺎزﻛﺮدم؛ً دﻳﺪم ﺧﻮرﺷﻴﺪ دﻗﻴﻘﺎ ﺑﺎﻻی ﺳﺮم ﻫﺴﺖ و اﻳﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻲداد وﻗﺖ ﻧﻤﺎزﺷﺪه اﺳﺖ. ﻗﺼﺪ ﺗﻴﻤﻢ ﻛﺮدم ﺑﺎ ﺣﺮﻛﺖدادن دﺳﺖ ﻫـﺎﻳﻢ ﮔﻠﻮﻟﻪﻫﺎ ﺑﻪﺳﻮﻳﻢ ﻧﺸﺎﻧﻪ رﻓﺖ.  دﻳﺪم ﻧﻤﻲﺷﻮد ﻧﻤﺎز را ﺑﺎ ﻫﻤﺎن ﺣـﺎل خواند ﺑـﺪون ﺗیمم ﺷﺮوع ﻛﺮدم. دﺳﺖﻫﺎ را ﺟﻬﺖ ﺗﻜﺒﻴﺮ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺎﻻ ﺑﺮدم؛ اﻣـﺎ ﺑـﺎز ﻫـﻢ ﻋﺮاﻗﻲﻫﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻪ ﻃﺮﻓﻢ ﺗﻴﺮاﻧﺪازی ﺷﺪ. ﺑﻪ اﻳﻦ ﻧﺘﻴﺠﻪ رﺳﻴﺪم ﻛـﻪ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮاﺑﻴﺪه و ﺑﺪون ﺣﺮﻛﺖ، ﻧﻤﺎز را اﻗﺎﻣـﻪﻛـﻨﻢ. ﺷـﺮوع ﻛـﺮدم ﺑـﻪ ﺧﻮاﻧﺪن، ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﻧﻤﺎز را اﻋﺎدهﻛﺮدم . ﺗﺮﻛﺶﻫﺎی رﻳﺰ ﻣﺮا ﺑﻲﻫﻮش ﻣﻲﻛﺮد و ﺷﺪت ﺗﺸﻨﮕﻲ ﻫﻢ ﻣﺰﻳﺪ ﺑﺮﻋﻠﺖ ﺷﺪهﺑﻮد . ﺳﺎﻋﺖ ﻧﺰدﻳﻚ ﺳﻪ ﺑﻌﺪازﻇﻬﺮ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻧﻤﺎزﻇﻬﺮ را اﻗﺎﻣﻪﻛ ﺮدم و ﺑﻼﻓاصله ﺑﻲﻫﻮشﺷﺪم  . ﺻﺪاﻳﻲ ﻣﺮا ﺑﻪ ﺧﻮد آورد؛ ﻣﻲﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﻫﺮﻛﺲ زﻧﺪه اﺳﺖ ﻓﺮارﻛﻨﺪ . ﻋﺮاﻗﻲﻫﺎ ﺗﻴـﺮﺧﻼص ﻣﻲزﻧﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖﭼﻬﺎر ﺑﻌﺪازﻇﻬﺮ ﺑﺎ ﺷﺶ ﻧﻔﺮ از ﺑﺮادران ﺑﻪ اﺳﺎرت درآﻣﺪﻳﻢ . ﻧﺰدﻳﻚ ﻏﺮوب آﻓﺘﺎب درﺣﺎﻟﻲ ﻛـﻪ دﺳـﺖﻫـﺎﻳﻢ ﺑـﺴﺘﻪﺑـﻮد در ﻛﺎﻣﻴﻮن ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺼﺮه درﺣﺎﻟﺖ ﺣﺮﻛﺖﺑﻮد . ﻧﻤﺎز ﻋﺼﺮم را ﺧﻮاﻧﺪم.

منبع: مصطفی رحیمی..راوی محمدرضا میرشمسی ..شکسته های ایستاده(خاطرات برگزیده فراخوان ضیافت عشق)..نشرصریر..چاپ اول 85..ص 16/17





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 14: نمازبدون تیمم، خاطره دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 شهریور 1393

خاطره 9: کَبکی که به هجران شهداء پایان داد

    دوران آموزشی ما در مهرماه سال 1364 در مركزآموزشی 04 بیرجند به پایان رسید و بلافاصله از بیرجند به باختران(کرمانشاه) اعزام شدیم. بعد ازچند روزی استراحت از بچه ها خواستم كه برای شناسایی بهتر منطقه گردشی به صورت چند نفری از محیط و اطراف محل استقراری گردان به عمل آوریم. چند نفر از دوستان با پیشنهاد من موافقت كردند و با تجهیزات كامل راهی شدیم بعد طی مسافتی در كوهستان متوجه كبكی شدم که در پشت سنگی در حال استراحت بود.

    به آهستگی به بچه ها گفتم: بچه ها غذای ظهرمان را هم خدا رساند. خیلی آرام و پاورچین پاورچین به سنگی كه كبك پشت آن پنهان شده بود، نزدیك شده و انگشتم را برای تیر اندازی روی ماشه قرار دادم. وقتی به پشت سنگ رسیدم کبک فرار كرد. من هم با سرعت دنبال كبك دویده و با شلیک چند گلوله موفق به شکارش نشدم که در این هنگام با خنده دوستان مواجه شدم. کبک که عزمش را جزم کرده بود لج مرا در آورد. مجدداً خودش را ظاهر كرد و من دوباره به سراغش رفتم، اما باز هم موفق به شكارش نشدم. فرصت خوبی برای دوستانم مهیا شده بود که با گفتن متلك های متعدد فخر فروشی های گذشته مرا تلافی کنند. من هم حسابی عصبانی شده بودم، اما كاری از دستم ساخته نبود. تقریباً یك ساعت این کبک، من و دوستانم را از این تپه به آن تپه و از این كوه به آن كوه كشاند. هرچه ما بیشتر خسته می شدیم او خودش را به ما نزدیك تر                         نگه می داشت تا ما را وسوسه کند. دوستانم که خسته شده بودند پشت سنگ بزرگی نشستند. كبك وارد شیاری شد و من هم به دنبال او به شیار نزدیك شدم. ناگهان متوجه وجود تعدادی اسكلت انسان شدم که کنار یکدیگر قرار گرفته اند، به طوری كه هنوز پلاك های آنها دور گردنشان باقی مانده بود. با دیدن این منظره سریع دوستان را صدا كردم، آنها خوشحال شدند و گمان كردند كه من موفق به شكار كبك شده ام. وقتی رسیدند و آن منظره ی عجیب را دیدند؛ بسیار تعجب كردند. در حالی که همگی حیرت زده به اسکلت ها نگاه می کردیم، این ذهنیت در من به وجود آمد که آیا دلیلی جز خواست و اراده خداوند حکیم دارد که توسط کبکی ما به این محل کشانده شویم و این اجساد را پیدا کنیم. پس از مشورت با دوستان در حالی که نه کبکی زدیم و نه دلی از غذا سیر کرده باشیم؛ با تنی خسته و کوفته که ناشی از تعقیب و گریز با آن کبک بود راهی سمت یگان شدیم تا فرمانده یگان را از این موضوع آگاه سازیم. پس از شناسایی آنان مشخص شد، اجساد مربوط به شهدایی است که در درگیری با کومله(حزب منحله و تروریست کردستان) به درجه ی رفیع شهادت نائل آمده اند. و این گونه کبکی به خواست و اراده ی خداوند حکیم مسبب گردید خانواده های این شهدای والامقام از مقام رفیع شهادت افراد آگاه شوند. والسلام علكیم ورحمه این الله وبركاته. منبع: ویژه نامه خورشید سواران نیروی زمینی ارتش فروردین 1392





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره 9: کَبکی که به هجران شهداء پایان داد، خاطره از شهداء کردستان، خاطره شهدای مظلوم کردستان، خاطره دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 1 شهریور 1393





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic