پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

(هیکل غیر استاندارد)

 گلزار شهدای اصفهان هر روز بیشتر رونق می گرفت رزمنده هایکی یکی از میدان جنگ بر می گشتند روی دست های مردم با نوای لا اله الا الله می رفتند سمت گلزار شهذا.

و گلزار شهدای اصفهان هر روز بیشتر بوی گل می گرفت.چه صفایی داشت تفریح شب. جمعه تفریح شب عاشقان بود.

دست در دست هم با گل وگلاب می آمدند به گلزار.باد پرچم های 3 رنگ را تکان می داد و بوی گلاب را پراکنده می کرد

شمع و فانوس و اشک های مادران بود آنجا. مجید و علی و مصطفی که عاشق بودند پارک شب های جمعه شان گلزار بود

آن شب رفتند پیش شهدا و شمع روشن کردند و عاشورا خواندند علی گفت(بچه ها بیایید برویم آن طرفی که قبر ها خالی است)

مجید و مصطفی نه گفتند و هر سه با هم راهی شدند قبرهای خالی شهدا را انتظار می کشیدند مصطفی گفت(فردا پس فردا خیلی هایش پر می شوداینطوری نگاه نکنید)

مجید نشست لب یکی از قبر ها وگفت فقط خدا می داندکه خونه ی کی اینجاست..

حالا دیگرمصطفی هم نشسته بود لب قبر درست روبروی مجید و داشت با انگشتش روی خاک را می کند

علی گفت (هجده سالگی بهترین وقته) مصطفی و مجید فهمیدند بهترین وقت برای چیست مصطفی گفت(اونی که بهترین وقت را انتخاب می کنه ما نیستیم داداش).

مجید با خنده گفت: شاید به سن نباشه علی آقا شاید به قد بعد با دستش چانه اش را گرفت وابرو بالا انداخت وگفت(البته اگر به قد باشه من از همه بلند ترم پس دیگه وقتش) هر سه خندیدند اول مصطفی رفت که پیشنهاد داده بود و خوابید وعلی مجید را بالای سر خودش دید مجید گفت حالا تو دیگه مردی پس حرف بی حرف بگیر بخواب صدات هم دیگه در نیاد)

بعد خودش رفت اما صدای علی مصطفی را از قبر بلند کرد حالا دیگر خنده های هر دوشان سکوت گلزار شهدا را شکسته بود.

مجید توی قبر جا نمی شد خودش هم خنده اش گرفته بودگفت(اینها اصل استاندارد نیستندآدمی زیاد توش جا نمی شه مصطفی خندید وگفت(شاید جنابعالی استاندارد نیستی داداش)

مجید هم که تو کل انداختن کم نمی اوردگفت(شاید به قده جیگر حالا هی این قد رو مسخره کنید)(اگر جا  اینجا باشه بالاخره به یه ضرب و زوری جا می شم تو نمی خواد حرص بخوری یاسرم مره یا پام)

مصطفی گفت(علی چطوره با عراقی ها هماهنگ کنیم  به نظر من سرش بره .تو چه فکر می کنی مصطفی).

هفته بعد عملیات رمضان شروع شد سه تفنگدار تفنگ به دوش گلوله به کمر رفتند وجنگیدندهر سه شهید شدند اما سر مجید پرید شاید مصطفی وعلی با عراقی ها هماهنگ کرده بودند.

هر سه رفتند در همان قبری که نشان کرده بودند وآن شب گلاب پاشی اش کرده بودند وآن سه قبر منتظر خود آنها بود

شهید:مجید ابوترابی نام پدر :یدالله محل تولد:نجف آباد شهادت:7/5/61 در عملیات رمضان

منبع: از کتاب : خلاصه خوبی ها  نویسنده : مریم والی  تهیه کننده: معاونت فرهنگی سازماندهی اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان .

 

 





نوع مطلب : خاطرات دفاع مقدس، 
برچسب ها : شهید و گلزار شهدا، خاطره شهدا،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 3 دی 1394

خاطره 1             خاطره ای از زبان همسر شهید محمد تقی  رضوی:

روزی ایشان به تشییع جنازه یکی از دوستان شهیدشان رفته بودند . در آنجا گو اینکه فرزندان شهید را بالای سر پیکر مطهر پدرشان می برند تا آخرین دیدار را با پدرشان داشته باشند .در آنجا مثل اینکه صحنه هایی پیش می آید که آقا تقی را بسیار متأثر می کند بطوری که پس از بازگشت به خانه به من گفتند :

مبادا وقتی من شهید شدم حمزه را بالای سر من بیاری . من از حرف ایشان بسیار تعجب کردم و متوجه منظورشان نشدم وبعد از طرح سؤالی از ایشان این جواب را شنیدم :

بگذار همان یادگاری خوش پدرش برایش ماندگار بماند و اگر مرا در آنموقع نبیند بهتر است .

سرانجام همانگونه که تصورش را داشتیم آن روز رسید و آقا تقی شهید شد . وقتی که آمبولانس خواست پیکر پاک آقا تقی را بیاورد من گفتم که حتماً باید با آمبولانس بیایم چون ما همیشه با آقا تقی به خانه می آمدیم و این دفعه نیز نمی توانم تنها بیایم . بلاخره همراه آمبولانس پیکر ایشان را آوردیم . پیکر گلگون ایشان را دروسط حیاط گذاشتند . حیاط خیلی شلوغ بود . همه آشنایان و فامیلان آمده بودند . هیاهوی عجیبی در خانه موج می زد  ولی شگفت اینکه حمزه تنها یادگار آقا تقی در بین این همه سرو صدا آرام و راحت خوابیده بود . وقتی که من می گویم به حرفهای آقا تقی ایمان دارم از اعماق وجودم این حرف را می زنم . آقا تقی نمی خواست که حمزه چهره خون آلود پدرش را ببیند و به خواست خدا هم حمزه با آن همه سرو صدا بیدار نشد . او خوابیده بود ، در چه خواب نازی ! هر لحظه که چشمم را باز می کردم و آقا تقی را می دیدم بی اختیار بیاد حمزه می افتادم و وقتی سراغ او را از اطرافیان می گرفتم جواب می دادند که او خواب است .  من در آنجا فهمیدم که واقعاً آقا تقی هر چه از خدا می خواست  خدا هم به او می داد . مثلاً آقا تقی به من گفته بود که از خدا می خواهم مجروحم نکند بلکه شهیدم کند و وقتی  یکی از برادرها تلفنی گفتند که آقا تقی مجروح شده همه چیز را فهمیدم و بعد از رفتن به دفتر کار برادر فروزش ، گفتم که من به آقا تقی ایمان دارم . ایشان شهید شده اند چون از خدا خواسته اند که مجروح نشود و همینطور هم شد .

من تمام آرزویم این است که خودم و حمزه در راه هدف و ایمان آقا تقی که واقعاً همان اسلام است زندگی کنیم و راه او را برویم . انشاء ا...   

 

منبع :  کتاب معراج ( یادواره شهید محمد تقی رضوی) ، ناشر: پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی ، شهریور 1367 ، ص 64 و65





نوع مطلب :
برچسب ها : دفاع مقدس، خاطره شهدا،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 آذر 1394

خاطره 7: (یوسف زمان) شهید حسن یارقلی

    شب عملیات والفجر 8 [عملیات معروف فتح فاو]بود ، شاید بیش از سه الى چهار ساعت به آغاز عملیات باقى نمانده بود، اروند رود براى دیدار با بسیجیان مى خروشید و بى تابى مى كرد ، شور و شوق وصف ناشدنى وجود جان بركفان بسیجى را فرا گرفته بود، براى عده اى از رزمندگان، لحظه وصال با شهیدان نزدیك بود، دیگر چه باك از مرگ؟ هركس به كارى مشغول بود، یكى در حال تنظیم وصیتنامه، یكى در حال استغفار و طلب حلالیت از دوستان و .. و دیگرى مشغول راز ونیاز باخدا... انگار همه، آخرین ساعات زندگى را سپرى مى كنند، انگار دیگر آرزویى به دل باقى نمانده جز لحظه شروع عملیات! خداوند توفیقى نصیبمان نموده بود تا لحظاتى از زندگى را بهمراه تنى چند از رزمندگان اسلام از جمله اخوى خود شهید حسن یارقلی دركنار اروند رود بگذرانیم، كسى چه مى داند ؟!! شاید لازم بوده تا شاهدى براى بازگوكردن خاطرات و خطرات آن زمان ها باقى بماند..

    از لابلاى برادران رزمنده، لحظه اى برادر شهیدم (حسن) را دیدم كه بمن نزدک شد و دستم را گرفت و به گوشه اى از محوطه برد و گفت: رازى در زندگى دارم كه تاكنون با كسى در میان نگداشته ام ولى احساس                    مى كنم كه لحظات آخر عمر است و اگر این مطلب را نگویم در حق جوانان كوتاهى كرده ام و بنظرم مى رسد شاید فاش نمودن این راز حداقل تأثیر مثبتى در اذهان و افكار جوانان ایجاد كند. سپس ادامه داد: چند سال پیش كه در من20سالگى مجرد بودم؛ در یكى از شهرهاى شمال كشور در منزل مسكونى به تنهایى مشغول كار بنایى بودم؛ كه یک لحظه در اتاق باز شد و دختر صاحبخانه وارد شد و دقیقه اى نگذشت كه در را از پشت یا داخل قفل نمود و از من تقاضاى وصال نمود ..

گفت : اگر خواسته مرا قبول نکنی با داد و فریاد همسایه ها را جمع مى كنم و به تو تهمت ... میزنم و ..

    از این صحنه پیش آمده كاملاً غافلگیر شدم، نمى دانستم چطور خودم را از این معركه نجات دهم، مغزم بخوبى كار نمى كرد، زیرا كه در پایین، وجود شیطان و در بالاى سرم خدا را ناظر به اعمالم مى دیدم، ترسى سراسر وجودم را فرا گرفته بود و بدنم در حال لرزیدن؛ در  یک لحظه ماجراى حضرت یوسف (ع) را بخاطر آوردم كه چگونه به خدا پناه برده و از او کمک طلبید و خداوند هم او را یارى كرد ... دستم را شستم و به سوى قبله ایستادم و تنها معبودم را صدا زدم ... یا الله ...

    در همین لحظه بغض از گلویم تركید و به شدت گریه كردم، حالتم به نحوى بود كه متوجه شدم او (دختر) هم بخود مى لرزد، دقایقى بعد دختر صاحب منزل تحت تأثیر وضعیت پیش  آمده قرار گرفت و از افکار و امیال شیطانى خود پشیمان شد و در اتاق را به رویم گشود، خدا را شکر كردم كه مرا یارى نمود و از آتش جهنم نجاتم یافت ... ( راوی:  احمد یارقلى)    منبع : کتاب یاد یاران، مولف پرویز بهرامی

                              





نوع مطلب :
برچسب ها : خاطره یوسف زمان، خاطره شهدا، خاطره مبارزه با نفش در شهدا،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 30 مرداد 1393





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو