پژوهش ها ، مقالات علمی و خاطرات ایثارگران دفاع مقدس
هدف ما در سال اقتصاد و فرهنگ، اشاعه فرهنگ دفاع مقدس است.
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

مجنون

        شنیده بودی که عشق لیلی مجنون بیچاره را آنچنان آواره کرده بود که حتّی سخت­ترین و موحش­ترین بیابان­ها را هم برای یافتن لیلی زیر پاگذاشت ، ولی باور نمی­کردیم آن عشق این­قدر شدّت داشته باشد که مجنون بیچاره را به این جزایر بکشاند . هور با نهایت وسعت جولانگاه بچه­های بسیج است . نیستان­های بلند و پراکنده و این همه جانورهای عجیب­الخلقه و کلکسیون انواع حشرات که باید لیست نامشان را فقط در دایره­المعارف­های بزرگ یافت ؛ محیط را احاطه کرده است و مثل همیشه مهمان هر سرزمین خطرناکی ، هر ناکجا آبادی بسیجی است که تنها و استوار میانۀ میدان است . اینجا همه مجنون­اند .

        بسیجی­ها سوار بر قایق­ها زیر رگبار تیربارهای دشمن که مماس بر آب می­نوازند ؛ دیوانه­وار می­تازند . بلم­ها دیوانه ، سکّان­دارها بی­پروا و دیوانه­تر از همۀ خمپاره­ها که هر شب جادّۀ کم­عرض جزیره را غرق بوسه­­های مرگ­زای خود می­کنند . اینجا بسی عجیب است . جنگ یک جنگ تمام عیار ؛ یک نبرد آبی ـ خاکی ، آن هم با تمام ترفندهای ممکن . خط یک جادّه است میان هور . دو طرف آب ، دشمن . انتهای جادّه هم دشمن . بیش از نصف جادّه خالی از نی . ولی قطعاتی از جادّه با نی­های بلند هور مستوراست . آتش دشمن از سه سمت بچه­ها را نشانه می­گیرد و این دیگر غیر قابل تصوّر است . تمام حرکات بچه­ها در روز زیر دید مستقیم دیدبان­های دشمن است . تمام حمل و نقل نیروها و تدارکات و مهمّات در شب ، آن هم با زحمات فراوان و با قایق­ها انجام می­شود . شب اوّل طبق معمول و مثل همۀ بچه­ها تو هم حالت تازه واردی را داری . سنگر نمور و کوتاه و پر از موش­هایی است که هر کدامشان یک تنه چند گربه را حریفند . کانالی موجود نیست اگر هم هست کانال مخروبه­ای است که هر چند قدم یک­جا با خمپاره باز و بسته شده­است . این جبهه جای آسانی نیست ولی به هر حال همۀ کارها به لطف و عنایت خدا به­خوبی پیش می­رود .

        ناصر همان پسر سیزده یا چهارده ساله که صدای خوبی هم داشت ؛ با همان پرچمدار دسته که پیشقراول همۀ کارها بود ؛ در همان شب اوّل جلوتر از محمود معاون فرمانده گروهان که او هم در شب اوّل به شهادت رسید ؛ به خدا پیوست . خدا گلچین می­کند . روز بعد پیکان نشانۀ حق نصیب دو نفر دیگر ؛ یکی حاج چراغی و دیگری احمد زمانی می­شود . حاجی را خیلی وقت است که می­شناسیم ولی این روزهای آخر خیلی قرآن می­خواند . اصلاً در عالم دیگری بود . آخرالامر با نهایت سکوت و لطافت و خلوص جانش را تسلیم کرد ، ولی باورت نمی­شد ، احمد شهید شود . وقتی به یاد خاطرات دوران دبیرستان می­افتی و امروز که جسد پاره پارۀ احمد در هر طرف جادّه پخش شده است ، سخت دلگیر و ملول می­گردی . به هر حال این هم گل چهارم بچه­های ماست . دو روز بعد باز هم خدا گل می­خواهد ؛ از خوبان امّت محمّد ( ص ) . این بار حکم الهی شامل دو فرشتۀ دیگر می­شود ؛ یکی بهروز و دیگری عبدالله . بهروز را در کمین نوک شهید کردند . آن هم با شهامتی که بهروز از خود نشان داد . هنوز یادگار بهروز شهید فتح­الله نظری در پادگان شهید رجائی اهواز قبل از عملیّات رمضان برجاست . بالاخره آخرین شهید این چند روزه عبدالله است . عبدالله همان روز که از مرخصی برگشت ؛ راهی خط شد . وقتی شنید محمود معاونش و ناصر کوچک و سر حالش به خدا پیوسته­اند ؛ احساس عجیبی داشت . بالاخره همان شب در راه کمین نوک آرام آرام به شهادت رسید و این بار در خونین­ترین محور و پرحادثه­ترین خاطرات ، بهترین یارانت این چنین مردانه و باشکوه به شهادت رسیدند . آرام آرام ، مست مست . 2

2 ـ یادمانا ، علیرضا کمری ، تهران ، شرکت انتشارات سورۀ مهر ، چاپ اوّل ، 1381 ، صص 43 ـ 41 





نوع مطلب :
برچسب ها : یادمانا، دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 1 مرداد 1395

خاطره 1             خاطره ای از زبان همسر شهید محمد تقی  رضوی:

روزی ایشان به تشییع جنازه یکی از دوستان شهیدشان رفته بودند . در آنجا گو اینکه فرزندان شهید را بالای سر پیکر مطهر پدرشان می برند تا آخرین دیدار را با پدرشان داشته باشند .در آنجا مثل اینکه صحنه هایی پیش می آید که آقا تقی را بسیار متأثر می کند بطوری که پس از بازگشت به خانه به من گفتند :

مبادا وقتی من شهید شدم حمزه را بالای سر من بیاری . من از حرف ایشان بسیار تعجب کردم و متوجه منظورشان نشدم وبعد از طرح سؤالی از ایشان این جواب را شنیدم :

بگذار همان یادگاری خوش پدرش برایش ماندگار بماند و اگر مرا در آنموقع نبیند بهتر است .

سرانجام همانگونه که تصورش را داشتیم آن روز رسید و آقا تقی شهید شد . وقتی که آمبولانس خواست پیکر پاک آقا تقی را بیاورد من گفتم که حتماً باید با آمبولانس بیایم چون ما همیشه با آقا تقی به خانه می آمدیم و این دفعه نیز نمی توانم تنها بیایم . بلاخره همراه آمبولانس پیکر ایشان را آوردیم . پیکر گلگون ایشان را دروسط حیاط گذاشتند . حیاط خیلی شلوغ بود . همه آشنایان و فامیلان آمده بودند . هیاهوی عجیبی در خانه موج می زد  ولی شگفت اینکه حمزه تنها یادگار آقا تقی در بین این همه سرو صدا آرام و راحت خوابیده بود . وقتی که من می گویم به حرفهای آقا تقی ایمان دارم از اعماق وجودم این حرف را می زنم . آقا تقی نمی خواست که حمزه چهره خون آلود پدرش را ببیند و به خواست خدا هم حمزه با آن همه سرو صدا بیدار نشد . او خوابیده بود ، در چه خواب نازی ! هر لحظه که چشمم را باز می کردم و آقا تقی را می دیدم بی اختیار بیاد حمزه می افتادم و وقتی سراغ او را از اطرافیان می گرفتم جواب می دادند که او خواب است .  من در آنجا فهمیدم که واقعاً آقا تقی هر چه از خدا می خواست  خدا هم به او می داد . مثلاً آقا تقی به من گفته بود که از خدا می خواهم مجروحم نکند بلکه شهیدم کند و وقتی  یکی از برادرها تلفنی گفتند که آقا تقی مجروح شده همه چیز را فهمیدم و بعد از رفتن به دفتر کار برادر فروزش ، گفتم که من به آقا تقی ایمان دارم . ایشان شهید شده اند چون از خدا خواسته اند که مجروح نشود و همینطور هم شد .

من تمام آرزویم این است که خودم و حمزه در راه هدف و ایمان آقا تقی که واقعاً همان اسلام است زندگی کنیم و راه او را برویم . انشاء ا...   

 

منبع :  کتاب معراج ( یادواره شهید محمد تقی رضوی) ، ناشر: پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی ، شهریور 1367 ، ص 64 و65





نوع مطلب :
برچسب ها : دفاع مقدس، خاطره شهدا،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 23 آذر 1394

راوی: ناصر مقدس زاده؛ همرزم شهیدسید جواد حسینی

سال 1360 به جبهة كردستان اعزام شدیم . شهید سعد الله فاریابی، شهیدسیرفر، شهید مسلمی، محمد رئیسی، ابراهیمی و تعدادی از بچ ه های كهنوج هم بودند كه به اتفاق به مهاباد اعزام شدیم . با شور و شوقی كه بیان شدنی نیست. باور داشتم پیروزی از آن ماست، همان طور كه در انقلاب ظرفیت ها و توانایی هایمان تجربه شده بود و بازدهی داشت. خلاصه آن روز ها حرف حرفِ بنی صدر بود و مجموعه اتفاقاتی كه پشت سر هم به وقوع
می پیوست. سید جواد همیشه هوشیارانه جلو جلو می رفت و ما هم به تبع او پشت سرش حركت می كردیم
. چندی بعد دادستان شد. یعنی بازپرس تش كیلات نظامی . سپاه آنجا دست كرمانی ها بود . دموكرات ها را كه
می گرفتند، می آوردند آقای حسینی محاكمه می كرد
.

در همان روزها بود كه شهید سعد الله فاریابی تیر خورد . با هلیكوپتری به ارومیه آوردندش و از ارومیه هم به تهران اعزام شد كه خود سید تا موقع شهید شدن فاریابی بالای سرش بود . جنازه را برای تشییع به جیرفت منتقل كردند و بعد از مراسم تدفین بلافاصله به جبهه های جنوب، جبهة عراق ، دهلاویه و ... كه من دیگر آنجا نبودم، اعزام شد. در جبهة كردستان كه بودیم ، خدا می داند كه هر شب جمعه دعای كمیل

برگزار می كرد. ظهر كه می شد با صدای بلند اذان می گفت. شخصیت جالب سید جواد خیلی مواقع حسادت ما را بر می انگیخت.

تقریباً نیمه های اردیبهشت ماه در مهاباد برف باریده بود. سید جواد عاشق ورزش والیبال بود ، به طوری كه با توجه به شرایط خاص منطقه هیچ وقت حاضر نشد ورزش و مطالعه اش را تر ك كند. نیروها كمتر از سنگر بیرون
می آمدند، خطرناك بود. جنگ ها بیشتر چریكی و پا تك زنی بود و تعداد نیروها هم كم . گروه ها هفت یا هشت نفر بیشتر نم ی شدند. در همان روز برفی و سرد، سید توپی پیدا كرد و طنابی بست و به ما گفت شما چند نفر یك طرف، من هم یك طرف و آن قدر بازی كرد تا خیس عرق شدیم . معلوم بود از پیش كه برندة بازی سید جواد است . به ورزش اهمیت می داد و به همین خاطر استحكام بدنی عجیبی داشت.

منبع:

1.   کتاب سجاد لشكر-خاطراتی از زندگی و مبارزة سردار شهید سید جواد حسینی-فاطمه سعادت نصری-ناشر: صریر (وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس)- نوبت چاپ: اول1385- صفحه 55






نوع مطلب :
برچسب ها : شهید، دفاع مقدس، کردستان و شهدا،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 27 شهریور 1394

پدر شهیدی که همت و چراغی را غسل و کفن کرد اما پسرش را نه

عملیات والفجر ۴ در ۲۷ مهرماه ۱۳۶۲ آغاز شد و ۳۳ روز ادامه پیدا کرد تا نتایج مهمی همچون خارج کردن مریوان از دید دشمن و تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق رابه همراه داشته باشد. این عملیات در منطقه پنجوین و با هدف متصل کردن ارتفاعات سورن به سورکوه انجام شد. در صورت تحقق این هدف، خط دفاعی جبهه خودی در این منطقه(دشت شیلر) کوتاه شدو در به کارگیری نیرو صرفه جویی می‌شد.عملیات والفجر ۴ مانند دیگر عملیات‌های هشت سال دفاع مقدس شهدای بسیاری را تقدیم انقلاب کرده است. شهدای گرانقدری که اسمشان با نام فتح حماسه و ایثارگری در والفجر۴ پیوند خورد.لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) با فرماندهی حاج همت در این عملیات حضور فعالی داشت و رزمندگان زیادی از این لشگر به شهادت رسیدند.
شهید حمیدرضا ملا حسنی در سال ۴۴ در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد.در لشگر ۲۷ محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال ۶۲ طی عملیات والفجر۴ در منطقه پنجوین عراق مفقود الاثر شد.کمی بعد مشخص شد که در ۱۲ آبان ۶۲ در جریان عملیات والفجر۴ در منطقه کوهستانی پنجوین به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است.طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثی‌ها مجروحان را به شهادت رسانده و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند.این شهید والامقام والفجر۴ بعد از ۲۷ سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد.
خاکسپاری او درنهایت در ۱۲ مهر سال ۸۹ انجام شد.
شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده شود با ۹ نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد. او همان شهید مشهوری است که در رویایی صادق به خواهر گفته بود “به خواست خدا تمامی کسانی را که در مراسم تشییعم شرکت کرده‌اند را شفاعت خواهم کرد.
حتی عابری که در کنار جمعیت ایستاده و توجهی ندارد.”
عفت لهاردی مقدم مادر شهید می‌گوید: یکی از جمله‌های حمیدرضا که مدام تکرار می‌کرد این بود که می‌گفت:” این هم شد خانواده حزب اللهی؟ یک نفر هم تا به حال شهید نداده.”
روزهای آخر که می‌خواستم برای او پیراهن جدیدی بدوزم به من فرصت نمی‌داد و می‌گفت این پیراهن را توی کمد می‌بینی و بعد از من بیشتر غصه می‌خوری.

علی رضا ملاحسنی برادر شهید از روزگاری که خبر شهادت برادر را آوردند چنین روایت می‌کند:
«آبان ماه سال ۶۲ صبح خیلی زود پدر با همان لباس جبهه به خانه برگشت.
روی باقیمانده رختخواب‌ها نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. مادر پرسید: “پس حمید کو؟”
پدر گریه کرد و با بغض گفت: “کسی از حمیدرضا خبری نداره” پدرم دوازده روز بعد از عملیات والفجر۴ در جبهه مانده بود تا شاید خبری از او به دست بیاورد، بعد به خانه بیاید.
پدر می‌گفت: “بیست روز قبل از عملیات والفجر۴ حمیدرضا با مقداری خوراکی به دیدن من در منطقه کوزران آمد. بعد از عملیات با مقداری خوراکی به ملاقات حمیدرضا رفتم تا دیدار او را تلافی کرده باشم.
همه از دور با من احوالپرسی می‌کردند و می‌گفتند: “ملا چطوری؟” تعجب کردم،چون پیشتر همه از نزدیک با من احوالپرسی و روبوسی کردند.
ولی این بار کسی جلو نمی‌آمد. تا اینکه به مقر فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) حاج محمد ابراهیم همت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت.
گریه کرد و گفت: ” از حمیدت هیچ خبری نیست. گم شده، به یقین شهید شده است.”

آذر یا دی ماه۶۲ در مراسمی که در مسجد شهید مطهری برای شهدای گردان عمار لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) گرفته شده بود، شهید همت دوباره به پدر تاکید کرد: پسرت شهید شده،بروید برای او هم مراسم ختم بگیرید.
یکی از آرزوهای پدرم این بود که جنازه پسرش را خودش غسل و کفت کند.
زمانی که معراج شهدای اهواز کار می‌کرد، به دوستانش گفته بود:“مدیونید اگر جنازه پسر من بیاید و نگذارید بشویم و کفن کنم.”
پدرم بعدها شهید همت و شهید رضا چراغی از فرماندهان لشکر ۲۷ محمد رسول الله(ص) را غسل و کفن کرد.»
حکمت الله ملاحسنی پدر صبور و فداکار شهید ملاحسنی اگرچه توفیق پیدا کرد که برخی شهیدان را با دست خود غسل و کفن کند. اما فرصت نیافت که پیکر پسرش را غسل کرده و به خاک بسپاردو تا روز آخر حیاتش در انتظار خبری از فرزند چشم به راهش ماند و در نهایت سال ۷۴ به نزد او شتافت.

منبع:دلنوشته هاوخاطرات شهداپایگاه شهیدنیوز





نوع مطلب :
برچسب ها : پدر شهید، دفاع مقدس،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 شهریور 1394





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو